نامه مهرهرمز ـ شماره 2 ـ ويژه غلامحسین ساعدی

                                                                                                      

                                                                                                    سال اول ـ شماره دو ـ اردیبهشت  1388         

 

دوست گرامی به ماهنامه «مهرهرمز» خوش آمدید.

 Wellcome to Mehrhormoz

 صفحه‌ی اول سایت |  صفحه ی اول ماهنامه | فهرست مطالب ماهنامه |  تماس  |  RSS

 

 

 

 

 

 

 

 آذرخش بیتندر «توپ»

محمود کیانوش

 

 

در پنجاه پاره‌ی کوتاه و بلند، حکایت از توپی است که در دوره‌ی استبداد، به فرماندهی یک افسر روس، برای حمایت از حکومت وقت و به قصد سرکوبی ایلیات با مجاهدین، بر بالای تپه‌ای سوار می‌شود، شرایطی است، اما تأثیر دلهره‌انگیز آن در میان ایلیات خیلی بزرگتر از خود آن است. دلماچوف با قزاق‌های خود در سایه‌ی توپ انتظار حرکت ایلیات را می‌کشد. ایل‌ها می‌خواهند خشم را به علف‌چرهای دیگر ببرند؛ اگر از کوهستان بگذرند که «حشم به خشکی می‌افتد» و اگر در «ایل راه هم‌دیگر بیفتند که بر می‌خورند به هم و آن‌وقت دیگر واویلا»است. پس باید طوری بگذرند که هم از خشم و نفرت یکدیگر، هم از خشکی کوهستان و هم از توپ دلماچوف در امان باشند.

از ابتدای داستان ملایی به نام میرهاشم بیشتر از دیگران مضطرب است. وصف حال ملا را از زبان خود او و به وساطت نویسنده می‌شنویم:

«من الان بیست و چند ساله که آوارهی بیابونام. تمام ییلاقات و همهی مغاناتو گشتهام. بین همهی ایلیات بودهام. همهشون منو میشناسن، اصل و نسبمو میشناسن. قوچابیگلوف، حاجی خوجالو، آیوانلو، مغانلو و ساربارنلو، همیشهی خدا منتظر منان. تمام عمر توی اوبهها و بین شاهسون ، مصیبت اولاد علی رو گفتهام. بعد یه عمر، حالا تو هر ایل یه پونصد ششصدتایی گوسفند دارم. در خود حاجی خوچالوها، بیست و چهار چوپون گوسفندای منو اینور و اونور میبرند. به این عبا و ارخالق ژندهی من نگاه نکن کدخدا، اگه بلایی سر ایلیات بیاد، کمر من میشکنه.»

بهانه‌ی آمدن ژنرال دلماچوف کمک به رحیم خان، رئیس قوجابیگ‌لو هاست. اما رحیم‌خان هم حاضر نیست از او کمک بگیرد، و به او پیغام می‌دهد که توپ و قزاق‌هایش را جمع کند و برگردد. ایلیات خبر می‌شوند و به وحشت می‌افتند و راه را بیراهه می‌کنند. وجود دلماچوف و توپش مانند بلای آسمانی سران ایل‌های آواره را به ترک نفرت و دشمنی وا می‌دارد.

در این میان آواره‌تر و مضطرب‌تر از همه ملا میرهاشم است که با همه می‌سازد، حتی با دلماچوف، تا غائله بخوابد و صدمه‌ای به گوسفندانش نرسد. اما سعی میرهاشم بی‌فایده است. دلماچوف از او می‌خواهد که راه رسیدن به ایلیات را به او نشان دهد. ملا به تنگنا می‌افتد و ناچار همراه دلماچوف می‌رود. خبر خیانت او به رؤسای ایلیات می‌رسد. گوسنفدان او را به چوپان‌ها می‌بخشند و خیانت او موجب نزدیکی بیشتر ایلیات می‌شود و این نزدیکی به اتحاد می‌گراید و همه برای مقابله با دلماچوف حرکت می‌کنند. در اواخر داستان از یک طرف دلماچوف از ملامیرهاشم منتنفر می‌شود، چون فکر می‌کند که او را فریب داده است، و از طرف دیگر رؤسای ایلیات می‌خواهند او را گیر بیاورند و بکشند.

«یه رال دلماچوف و رحیم اوغلو جلو مدخل آلاچیق مبهوت شلوغی ناگهانی داخل جلگه بودند که ناگهان رحیم‌خان و هاوارخان و حاج‌ایلدروم رودر رویشان پیدا شدند. هر سه تفنگ به دست سینه‌ی آن دو را نشانه گرفته بودند. دلماچوف دست و پا گم کرده قدمی عقب رفت و پیش از آن که رحیم‌اوغلو از جا تکان بخورد، نعره‌ی رحیم‌خان بلند شد:

ـ «هی، اگه تکون بخورین، سوراخ سوراختون می کنم.»

دلماچوف در برابر اتحاد ایلیات جا می‌خورد و قزاق‌هایش را بر می‌دارد و بر می‌گردد. توپ شراپنل او هم به دست ایلیات می‌افتد. ملا میرهاشم را می‌گیرند و با وضع زار و نکبت‌باری همراه خود می‌برند. او را مسیح‌وار به بالای تپه می‌رانند. کیسه‌ای را بر پشتش گذاشته‌اند که «جسم گرد و بسیار زمختی توی آن است و او را به عقب می‌کشد و با هر قدمی که برمی‌دارد روی دنده‌های لخت پشتش می‌لغزد و به شدت دردش می‌آورد.»

این جسم گرد «گلوله‌ی بسیار بزرگ توپ» است. در واقع ملا میرهاشم به جلجتای خود می‌رود، زیرا که صلیب خود، یا گلوله‌ی توپ را بر دوش می‌کشد. حتی در این موقع بیان نویسنده شیوه‌ی انجیلی پیدا می‌کنند:

«ملا همچنان پشت به بار سنگین‌ش داشت و این چنین بود که به بالای تپه رسیده‌اند. و آنگاه اشاره کردند و ملا کیسه را رها کرد و بعد پایش خم شد و روی زمین نشست.»

ملا که «هنوز عرق گرمی ازتیره‌ی پشتش جاری » است، «عبا را به دور خود می‌پیچد و مردمی را که با قیاقه‌های خوشحال [در] اطراف او حلقه زده‌اند تماشا می کند و لبخند می‌زند. او روی «دمبال‌چه‌ی آهنی توپ» نشسته است.

صحنه چنان وحشتناک است که گویی نفرت نسل‌ها و نسل‌ها همه را به جانورانی درنده بدل کرده است، و ملامیرهاشم، مرد مطرود و منفور، که تنها گناهش حرص بوده است، مانند مسیح که تنها گناهش مهر بود، تن به شهادت می‌دهد.

اوزون گفت »آره خان، حاضرم.»

رحیم خان گفت: «آب بهش دادی؟»

اوزون گفت: نه خان، نداده‌ام.»

رحیم‌خان اشاره کرد که اوزون کوزه آبی را یپش آورد و ملا لب تر کرد و کوزه را به اوزون برگرداند.

رحیم‌خان گفت، «دیگه معطل نشین.» آنگاه اوزون پیش آمد و دست ملا را گرفت و از زمین بلندش کرد.

رحیم‌خان گفت: «اون عمامه‌ی لعنتی رو از سرش وردار.»

اوزون عمامه و عبای ملا را گرفت و کنار گذاشت. آنگاه او عین برج سفیدی به نظر آمد که بلند قد و خوش قیافه‌تر از دیگران بود. باد دامن قبای کم‌رنگ‌ش را دور بدن نحیف و لاغرش می‌پیچید و دست‌های بزرگ و شادش عین دو کبوتر در مقابل باد پرپر می‌زدند. رحیم‌خان اشاره کرد و اوزون او را زیر لوله‌ی توپ برد. از آن جا جلگه‌ی بزرگ به راحتی دیده می‌شد و صدها مرد که بی‌صبرانه منتظر بودند. ابولفضل صندلی بلندی را پیش آورد و زیر لوله‌ی توپ گذاشت. ملا را روی صندلی بردند. حال دهان سیاه و گشاد توپ درست به وسط دو شانه‌ی او چسبیده بود. اوزون روی چارپایه‌ی دیگری رفت و تسمه‌ای را که از زیر شانه‌های ملا رد کرده بودند گرفت و از دو طرف بالا کشید و روی لوله‌ی توپ گره زد... رحیم خان اشاره کرد و هاوارخان جلو رفت و با لگد محکمی صندلی را از زیر پای ملا دور کرد و ملا به لوله ی توپ آویزان ماند، با دست‌هایی که به دو طرف بازمانده بود و پاهای لاغری که با سبکی غریبی رو به زمین ایستاده بود و سری که روی شانه‌ی چپ خم شده بود. آنگاه چشم‌هایش را باز کرد و سیل خروشان مردم را در ته دره دید که به سرعت می‌دویدند و رو به روی او را خالی می‌کردند. و او چشمهایش را بست...

آن‌وقت توپ بزرگ زنده شد و تکان خورد و به حرکت در آمد. و صدای مهیب انفجاری تمام تپه را به لرزه در آورد و آنهایی که به تماشا آمده بودند بی‌اختیار به زانو درآمدند و سرهاشان را به زمین دوختند. دود غلیظی از دهانه‌ی آن هیولای وحشی به آسمان صعود کرد و ابر سیاهی جلو آفتاب راگرفت.

و با سیاه شدن آفتاب داستان به پایان می‌رسد.

 

موضوع چیست؟ قهرمان کیست؟

در داستان توپ، با این که گاه فصلی یا فصل‌هایی در توصیف حال ایلیات می‌آید، خوانند فراموش نمی‌کند که نگران ملامیرهاشم است. این مرد زندگی عجیبی دارد. آیا ساعدی هم خواسته است که او زندگی عجیبی داشته باشد؟ نمی‌دانیم. ملامیرهاشم سایه‌ای است سرگردان، لحظه‌ای آرام و خواب خوش ندارد. با خورجین و علم، سوار بر اسب، روز و شب دره و تپه و کوه را پشت سر می‌گذارد. اینجا و آنجا شکم را به لقمه نانی ساکت می‌کند و باز می‌رود. این مرد لاغر و ناتوان، این آواره‌ی بدبخت کیست؟ صاحب پانصد ششصد گوسفند در هر ایل؟ نشانه‌ی مذهب و مفت‌خوری ملایان؟ نشانه‌ی ملایی در زمانی که حب جاه و مال آنان را به خیانت وا می‌داشت؟ نشانه‌ی حرص مال دنیا که از او گناهکاری می‌سازد بی‌گناه، شهیدی می‌سازد مامون، خائنی می‌سازد پاک‌باخته؟ خواننده تا پایان داستان می‌خواهد از این ابهام بیرون آید و تکلیف ملامیرهاشم یکسره شود. گاه در سیمای میرهاشم چیزی می بیند که نسبت به او احساس رقت و ترحم می کند گاه منتظر است که ملامیرهاشم یک‌ تنه دلماچوف را با توپ شراپنل و قزاق‌هایش به زانو آورد، اما سرانجام او را در قالب خائن می‌یابد، خائنی که خیانتش برای دشمن هیچ اثر مثبتی نداشته و حتی می‌توان گفت که به سود ایلیات تمام شده است، خائنی که بدون کوچکترین اعتراضی، یا لابه و التماسی، گلوله‌ی مرگ خود را بر دوش می‌کشد و از تپه بالا می‌رود و بی‌آنکه کلمه‌ای حرف بزند، یا حتی اشهدی بگوید، به روی قاتلان خود لبخند می‌زند.

اما اسم داستان «توپ» است و بیشتر کتاب وصف وحشت مردم از توپ و اتحاد ایلیات و بالاخره شکست اجنبی یا استبداد. از این گذشته در مقابل ملامیرهاشم تصویری از ملای دیگر می‌بینیم به نام امام‌وردی مشکینی که آزادی‌خواه است و هم‌صدای مجاهدین و موجب هراس دشمن. او شجاع و بی‌باک است، نشانه‌ی از خود گذشتگی در راه دین و ملت است:

«این صدا در همه جا می‌پیچید و دل و جرآت زیادی به همه می‌داد و شب هنگام تفتگ‌چی‌ها، دسته به دسته، بی‌هیچ واهمه‌ای، به همراه سایه ملاامام وردی تپه و هامون را زیر پا می‌گذاشتند و پیش می‌تاختند.

در این صورت ملامیرهاشم نشانه‌ی «ملایی» نیست، ملایی ملعون و مطرود نویسنده نیست. نَفَس ملا امام‌وردی مشکینی از توپ شراپتل هم موثرتر و کاری‌تر است. پس داستان فقط برای پرداخت تصویر زندگی عجیب ملامیرهاشم نیست. سخنی در چگونگی روابط ایلیات و اتحاد آن‌هاست و بازنمایی از مجاهدین و جنبش مشروطیت از زاویه‌ای دیگر. شاید نویسنده چنین نیتی داشته اما توفیق نیافته است، چون صحنه‌های مربوط به ایلیات مکرر و گام خسته کننده است، حال آنکه ساخته‌ترین آدم کتاب همین ملامیرهاشم است.

 

تسخیر یا تخریب؟

ساعدی در داستان‌های کوتاه و نمایشنامه‌های‌ش واقعیت را با خیال تسخیر می‌کند. از واقعیت آنچه را که می‌خواهد می‌کاهد، آنچه می‌خواهد به آن می‌افزاید و آنچه را که می‌خواهد تغییر می‌دهد و در عین حال موفق می‌شود. داستان‌های «عزاداران بیل»، «نمایشنامه‌ها»ی مشروطیت و «چوب به دست‌های ورزیل» نمونه‌هایی از این توفیق است. اما در «توپ» واقعیت را با همین دست اندازی‌ها خراب کرده است. واقعه در زمان معینی از تاریخ این مملکت و در محیط معینی از این سرزمین و برای گروه معینی از گروه‌های این ملت اتفاق می‌افتد. اشاره به تاریخ دارد و حتی در این اشاره تاریخی یای یک نیروی بیگانه پیش می‌آید.با وجود این ساعدی کوشیده است که تقریبا همه‌ی آدم‌های این واقعه را در خم رنگ خیال‌ها و رویاهای خود فرو ببرد. به این ترتیب آنها دیگر نماینده‌ی یک گروه نیستند. با پیشرفت داستان هر چه بیشتر به آدم‌های تنها و استثنایی تبدیل می‌شوند. دلماچوف می‌تواند از قهرمان‌های جالب توجه چخوف در داستان‌های کوتاهش باشد، اما نماینده‌ی یک ژنرال روس در دوره‌ی تزاری نیست. ملا میرهاشم نماینده‌ی ملاهای حیله‌باز و مردم‌فریب و مفت‌خور و خیانتکار اواخر عهد استبداد نیست. رحیم‌خان و حاج ایلدروم و هاوارخان نمایندگان ایلیات ایران در دوره‌ی پیش از اسکان نیستند. اما آدمی مثل کمالان، که مطلقا آفریده ساعدی است، از همه‌ی آدم‌های کتاب طبیعی‌تر و سالم‌تر می‌نماید، زیرا که چهره او ساخته‌ی ساعدی است، واقعیتی نیست که به جای تسخیر، تخریب شده باشد.

 

توپ اخطار

چاپ شدن توپ بانک اخطاری است به نویسنده‌ی آن و با این دو اشاره:

1 ـ وقتی که شناخته شدی هر چه بنویسی چاپ می‌کنند، پس هیچ‌کس مواظب تو نیست، نه ناشر، نه خواننده، نه منتقد، خودت مواظب خودت باش!

2 ــ توپ و دیکته و زاویه نشان می‌دهد که نویسنده سخت دویده است. حالا اگر نمی‌خواهی از رفتن بمانی بنشین و نفس تازه کن.

  

منبع:

بررسی شعر و نثر فارسی معاصر

نوشته: محمود کیانوش

 

 

 

 

بازگشت به صفحه اول ويژه نامه «غلامحسین ساعدی»

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ساعدی نویسنده داستان کوتاه:

در داستان بلند توپ، که ساعدی کوشیده است صورت رمان به آن بدهد، همین عوامل ـ که در داستان کوتاه بکار برده ـ  به کار گرفته می‌شود، و چون اینجا با داستان بلند روبرو هستیم، این عوامل که در داستان‌های کوتاه او موجب توفیق می‌شد، باعث شکست شده است. نمونه‌هایی از این عوامل:

ـ ورود قزاق‌ها به ییلاقات شباهت به نزول بلای آسمانی یا طاعون دارد.

ـ تصویر ملامیرهاشم چنان داده می‌شود که به جای آخوندی مفت‌خور و پست و خائن، در او آواره‌ای سرگردان و شهیدی ملعون می‌بینیم.

ـ یک جا چهار دهاتی اسب مرده‌ای را پوست می کنند و کلاغ‌ها از خوشحالی صداهای غریب و عجیب در می‌آورند.

ـ رحیم‌خان نگران طلوع خورشید است و مرتبا از نوکرش اوزون می‌پرسد «در چه حاله؟» و اوزون جواب می‌دهد «هنوز در نیومده، ارباب.» یا می‌گوید «دیگه داره بالا می‌یاد.»

ـ هزاران خزنده‌ی ناپیدا نیمه شبان از شاخ و برگ درخت‌ها بالا می‌رفتند تا سقوط ماه را تماشا کنند.»

ـ فصل یازدهم برخورد ملامیرهاشم با سیاهی است واین سیاهی کمالان است، حرف‌های عجیب می‌زند، گویی روحی است سرگردان اما آگاه، وجدان است، فلسفه است، ساعدی است که می‌خواهد ملا میرهاشم را به فکر وادارد، هر چه هست از عوامل شکست است.