نامه مهرهرمز ـ شماره 2 ـ ويژه غلامحسین ساعدی

                                                                                                      

                                                                                                    سال اول ـ شماره دو ـ اردیبهشت  1388         

 

دوست گرامی به ماهنامه «مهرهرمز» خوش آمدید.

 Wellcome to Mehrhormoz

 صفحه‌ی اول سایت |  صفحه ی اول ماهنامه | فهرست مطالب ماهنامه |  تماس  |  RSS

 

 

 

 

 

 

 

اشاره:

این تحلیل که برای نخستین بار منتشر می شود؛ از سوی خانم مهستی شاهرخی   برای [ماهنامه مهرهرمز ـ  ويژه نامه «غلامحسین ساعدی»] ارسال شده است، که بدینوسیله از ایشان تشکر و قدردانی می شود.

 

 

 

 

از «ایلخچی» تا «بیل»

مهستی شاهرخی

 

 

پیش درآمد: برای شناختن "عزاداران بیل"، شناختن دفتر تک نگاری یا مونوگرافی "ایلخچی" بسیار لازم است. ایلخچی اولین تک نگاری ساعدی است. (در مورد دفترهای تک نگاری یا مونوگرافیها و تاریخچهی آن در ایران به صورت مجزا و مفصل نوشته‌ام.) در اینجا همین قدر مختصر بگویم که توسط صادق هدایت، تحقیقات مردم شناسی و جمع آوری و ثبت تاریخ و فرهنگ و فلکلور عامه با داشتن تئوری و روش تحقیق و به روال اروپاییان در ایران آغاز شده بود . این پژوهشهای فردی بعدها در موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشکده علوم اجتماعی ایران (تاسیس 1336) به شکل سامان یافتهتری ادامه یافت.

در قرن بیستم روشنفکران و نویسندگان سرخورده از شکست سیاسی در جستجوی راهحلهایی برای مسائل عمده کشور، برای شناخت خود و جامعه‌ای که از آن برخاسته‌اند به صورت فردی به مسائل پژوهشی روی آوردند. پس از کودتای 28 مرداد 1332 جلال آل احمد که علاوه بر داستان نویسی، یک فعال سیاسی و اجتماعی بود در صدد نوشتن تکنگاری بر اساس روستاهای که ریشههایش از آنجا پا گرفته بود برآمد. او سه تکنگاری نوشت و در مدت یک سال و نیمی که با این موسسه همکاری داشت توانست نویسندگان و داستان نویسندگان دیگری مانند غلامحسین ساعدی و سیروس طاهباز و هوشنگ پورکریم را تشویق کند تا با او همراه شوند و برای این موسسه پژوهش انسانشناسی انجام دهند و تک نگاری بنویسند. اهمیت تک نگاریها در انجامشان توسط نویسندگان صاحب قلم است. نکتهی مهم دیگر اینست که دفترهای مونوگرافی در نتیجهگیری و اتخاذ روشی برای مبارزه سیاسی نقش عمده و تعیین کننده‌ای ایفا کرده است چرا که بیشتر نتیجه گیریها بر اساس همین پژوهشهاست.

ایلخچی

ساعدی به تشویق جلال آل احمد به همکاری با موسسه مطالعات و تحقیقات علوم اجتماعی پرداخت و "ایلخچی" اولین مونوگرافی اوست که با کمک بهروز دهقانی در سفری به ایلخچی و روستاهای اطراف آن انجام می دهد. نکتهی مهم این است که "مردم این منطقه "اهل حق" هستند. سوای تعدادی انگشت شمار، همگی صوفیاند و درویش و خود را "اهل حق" مینامند. آداب و رسومشان که تاثری شدید دارد از مراسم و مذهب باستانی خودمان در شمع روشن کردن و زیارت گاهها... آنها نسبت به اهل شریعت بیاعتنا هستند و خدا را حق میدانند و حق را علی. البته علیاللهیها اهل حق نیستند ولی این تفاوت را خود دهاتیها هم نمیدانند"

ایلخچی یکی از آبادیهای "اهل حق"، با تاریخچه‌ای از زبان اهالی محل آغاز می شود و به قول زینب خاتون "نشانه گاه، مسجد و همه را حضرت امیر درست کرده" در هر گوشه نشانهایست از عشق به علی، در آوازها و در دعا و در تمام اعمال زندگی. از جزییات میگذرم همین قدر میگویم که بادهای وحشی و شکل خانههای به هم چسبیده و تپهها تقریباً همان است که در کتاب "عزاداران بیل" خواهیم دید.

ساعدی می نویسد "خانههای ده کنار دیوار باغ و دور هم است و از سنگ و گل ساخته شده یا از گل تنها. بدون پنجره یا با پنجرهای کوچک و حیاطهایی بسیار کوچک مثل قوطی کبریت. با اینکه زمین زیادی در اختیارشان است. کنار باغ اربابی استخر بزرگی است پر از ماهیهای بدقیافه. چشمه کوچکی به استخر میریزد. داخل ده بیش از همه باغ بسیار بزرگی به چشم میخورد که دورش را حصاری بسیار بلند کشیده‌اند. وارد که میشوی زیبایی خیره کنندهای دارد. پر از درختهای پر شکوفه با یک ساختمان. باغ مال اربابی است که تابستان به آنجا میآید"

سراغ کدخدا را میگیرند. زنی مسنی گفت: "کدخدا استعفا داده. توی خانهاش دراز کشیده و دارد میمیرد." بعداً از دیگر اهالی منطقه راجع به کدخدای بیل میپرسند. میگویند: "کدخدا دوسال است که رو به قبله افتاده. نه میمیرد که خلاص شود. نه میمیرد که ما را خلاص کند."

ساعدی می نویسد: "ده خلوت بود. ابتدا فکر کردیم که همه برای دید و بازدید رفتهاند و ده را خلوت کرده‌اند. اما ساعتی بعد خبردار شدیم که همه در خانهها بوده‌اند. منتظر مهمان." میخواهند عکس بگیرند. ساعدی مینویسد: "کوچکترین حرکت ما را میپاییدند." وحشت کردیم راهمان را گرفتیم و رفتیم.

در خانهها غیر از تمثال علی، تمثال دیگری نیست. همه عاشق علی‌اند و درویش‌اند. از کنار هر خانه‌ای که صدای آوازی می آید جز صدای "علی علی یا علی" و علی مولای درویشان صدای دیگری نمیشنوی" ساعدی مینویسد "روحانیت عوام قیافهی سادهای دارد. مرشدها همگی با قدرتند و در عین حال مهربان. همه را آقا صدا میزنند. حتی بچه هایشان را. ابوالفتح آقا، نجفعلی آقا، طهماسب آقا... و دخترانشان را بیاستثناء خانم."

از ملا و روحانی خبری نیست. مرشدها را "چراغ" مینامند، همهشان بی‌استثناء از اولاد پیغمبرند. بیجهت نیست که آقا میگویندشان. مرشد بودن ارثی است. از پدر به پسر ارث می رسد و اگر پدر هنگام مرگ کسی را اسم نبرد بی گفتگو پسر بزرگ جانشین میشود. و همیشه نیابت را به کسی میدهد که اطمینان کامل به او دارد. توی ده در مقابل مرشدها و پیرهایی که مقام رسمی دارند. عده دیگری هم هستند صاحب کشف و کرامات. با اینکه مورد قبول "چراغ"ها نبوده‌اند ولی طبقه عوام خیلی جدی و محکم به آنها ایمان داشته اند. بزرگتر از همه آنها نبی آقا بوده است.

از میان شخصیتهای ده، مشدی اصغر آقاست. مشدی اصغرآقا زنی داشته به نام سید خانم که از هر دو چشم کور بود و کراماتی داشته. سیدخانم همیشه بعالم خلسه میرفته و پیشگویی میکرده است. روزی در حال خلسه پیشگویی می کند و میگوید قحطی عظیمی میآید و میبینم که مردم گوشت خر میخورند. شبی بیدار میشود و به مشدی اصغر آقا میگوید: وبا به ده میآید. برات مرگ آورده بودند که من بین اهالی قسمت کنم قبول نکردم. سید خانم، چند ساعت قبل از مرگش همه را جمع می کند دور خودش و حلالی میطلبد که من دیگر رفتنی‌ام.

از پیرزنی هشتادساله زینب خاتون نام حرف میزنند که قصهها از حضرت امیر میگوید: "ساعتها از حق و علی و مرگ و شادی صحبت کرد و هر حرفی که داشت را با قصهی ساده و زیبایی حالیمان کرد. زینب خاتون گفته است: من که مردم گریه نکنید، عرق بخورید و خوشحالی کنید."

ساعدی "ایلخچی را "به درخت توتی که جوانههایی دارد" تشبیه میکند و اضافه میکند "خوب پیدا بود که ماندنی است این درخت مقدس و تناور." و بیل یکی از روستاهای کوچکی است که در اطراف ایلخچی واقع شده است و ساعدی هنگام زیارت از گل مشک خاتون برای نمونه دیداری با "بیل" دارد. "یکباره (جاده) سر از دهی کوچک در میآورد به اسم به بیل Bayal با بیست و چند خانوار و وضعی مفلوک و باغستانی که ارباب با حصاری بلند محصورش کرده است." "بیل" در فاصله دو سه کیلومتری ایلخچی پشت تپهای ناگهان جلو آدم سبز میشود. با صد تا صد و پنجاه نفر جمعیت. در همان لحظه ورود به ده غاری میبیند که در شکم تپهای کنده‌اند بعنوان انبار پیاز و جلوش انبوهی از پوستههای گلی رنگ."

"ده در معرض همه نوع باد است. این بادها در همه فصول میوزد و وقت معینی ندارد. مثل دیوانه زنجیر گسیخته وارد میشود. همه چیز را به هم میزند."

از جزییات کشاورزی و اقتصادی ایلخچی (با ساکنان اهل حق) میگذرم همین قدر بدانیم که صادرات آن پیاز است و یا بادمجان و آجر و واردات آن در درجه اول گندم (برای سیر کردن شکم) است و بعد شمع (برای روشن کردن زیارتگاهها).

مجسم کنید اهل فقیر حق را که چگونه در برهوت و خشکسالی محض زندگی میکند و باد وحشی که میآید و در میان پوست پیاز می‌افتد و آنها را به حرکت در میآورد"انگار زنجیری روی زمین میکشند" در چنین دهی گلهداری امریست تفنی و "داشتن یک گاو در این ده ثروتی به حساب میآید" در چنین شرایطی شیر و پنیر در ده کمیاب است و اگر کره پیدا بشود در خانهی یکی از همین گاودارهاست. روستاییان فصل کشت؛ زراعت میکنند و فصلهای دیگر در کورهها آجرپزی میکنند. برای روشن نگه داشتن کورهها از هر ماده قابل سوختی استفاده میکنند. "از هر چیزی که بتواند آتش را زنده نگه دارد." ساعدی در مورد معماری کورهها میگوید "ساختمان کورهها جالب است. اسکلتی دارد بزرگ با معماری خاص که بیشباهت به آتشکده نیست."

ساعدی پزشک است و نگاه خاص خود را دارد و مینویسد "یکی از بیماریهای خطرناک واگیر "وبا" است. وبا که میآید به ده، مردم میریزند بخانه سیدخانم، حیاط و هشتی و پلهها و طویله پر از جمعیت میشود. مشدی اصغر آقا نیز دچار میشود. در اتاقی که او بستری بوده. عده زیادی هم خوابیده بودند از زن و مرد و کوچک و بزرگ، خود سیدخانم بالا سر مشدی اصغر آقا نشسته بود" ساعدی پس از نقل این روایت، داستانی پر از توهمات وبا و کابوسهای بیمار و اشخاص داخل تاق را نقل میکند." صدای تیری بلند شد و دود غلیظی اطاق را پر کرد. شیون و گریه از همه جا برخاست. در را باز کردند و مردهء جوان را از زمین برداشتند و از وسط دود بیرون بردند."

دکتر ساعدی در هنگام پژوهش انسانشناسی بر روی روستاهای دور افتاده، همچنان که آثار کچلی و تراخم را میبیند، عوارض شدید الکلیسم را هم میبیند و شرح میدهد. ساعدی توضیح میدهد "سر هر سفره بساط می است. همه می خورند و بیشتر عادی هستند. و بچهها روی قبرها، ادای عرق خوردن بزرگترها را در میآورند"

در روزهای عید، علاوه بر شیرینی و آجیل در هر خانه بساط می و غذا نیز هست. در عید نبی به حد افراط میخورند. پیرمردها هم مینوشند. پیداست که میخوارگی در ده قدمت دارد. زمین را که میکنند در ده خم در میآید."

ساعدی نشانه گاهها را بدین شکل توصیف میکند:"مثل آتشکدههای قدیمی آفتاب هر صبح گاه از پشت این خانههای امید طلوع میکند و صبحها چه زیبا و باشکوه است این زیارتگاه محقر." نشانه گاه ها چه پایگاه بزرگی است برای دلخوشی و ایمان این مردم. اغلب هنگام غروب زنها پشت سر هم با چادرهای آبی و قرمز از حاشیه تپه بالا میروند و هر کدام بسته ای نان و چندتایی شمع همراه دارد. شمع را برای نشانه گاه و نان را برای موشها میبرند. به موشها احترام زیاد میگذارند و خاک و سنگ ریزهها را از جلو سوراخهایشان کنار میزنند و نان به سوراخهایشان میریزند. بعد از "شاه چراغ" یکی از خودمانیترین نشانه گاهها، نبی موسوی است.

چند کیلومتر دورتر از "بیل" جایی است که به آن "گل مشک خاتون" میگویند. در خشکسالیها و هر وقت باران نیاید پای پیاده از ایلخچی راه میافتند و میروند خدمت خانم (گل مشک خاتون) برای نماز باران. دعا می کنند و با قاشق آب به آسمان میپاشند و برمیگردند. به ده نرسیده باران شروع می کند به باریدن. و چه باریدنی!

قبرستان در مدخل ده واقع است و کنار جاده. در مورد قبرستانها ساعدی مینویسد:"انگار مردههاشان را آوردهاند و سر راه دفن کردهاند." قبرها و سنگها نشانهای ست از علاقههای گذشته و رفته "تا نشان دیگران بدهند و بگویند ما اینها را داشتیم. میبینید؟" سنگها پر از نشانه و رمز است. روی بیشترشان شانه و قیچی میبینید. "لابد نشانه زلف به خاک رفته." کنار هر قبر اجاقی است برای شمع روشن کردن. بی شمع سر قبر هیچ آشنا و غریبی نمیروند. قبرستان گوشه یی فراموش شده نیست. هیچ جگرگوشه‌ای از یاد خانواده‌اش نمیرود. حداقل هفته ای یک بار با چند شمع به قبرستان می روند.

جشن ها و عیدشان نیز در قبرستان به پا می شود. عزاداری و روزهای قتل و مراسم شبیه خوانی خیلی مفصل و باشکوه برپا می شود. روزهای جشن و شادی را با عزت فراوان پیشواز میکنند. "مردهی خوشی و شادی هستند. این را همه می دانند." عید مهم شان عید نبی است. بعد از چله کوچک زمستان (بعد از ده بهمن ماه) عید نبی را با پلوخوری و می خوری و افروختن شمع جشن میگیرند. عید غدیر (چون همه درویش و مولا هستند) خیلی اهمیت دارد. عید عرفه بزرگترین جشن ده است. عید عرفه، شب عید را میگویند. شب عید را شب علی می گویند و همه شان آزادند. چهارشنبه سوری نیز عزت و شکوه زیادی دارد. آتش از همه جا زبانه می کشد. از پشت بامها، کوچهها، پایین پلهها، و مخصوصاً قبرستان از شمعها. عروسیها و حنابندان مفصل است. میخورند و مینوشند و مینوازند و میرقصند.

در پایان "ایلخچی" اشاره ایست به دوره قحطی. "چنان قحطی شد که "بیلی"ها با سبدهای بزرگ می آیند و از درههای اطراف ایلخچی لاشه خرها را جمع میکنند و میبرند به بیل."

 

از خلاصه کردن "ایلخچی" میگذرم و همین قدر میگویم که ساعدی به سبک خود، تصویری ملموس از مردم یک ده خاص "ایلخچی" و "اهل حق" ارائه داده است و نگاه انتقادی او در نبودن امکانات و توسعه صحیح در منطقه آشکار است.

توجه: اطلاعات داده شده در مونوگرافی ساعدی با اطلاعات داده شده در ایلخچی - ویکی‌پدیا متفاوت است. نشانه گاهها همان نیستند که ساعدی نوشته و اسامی اماکن بعد از انقلاب اسلامی عوض شده و توضیحات مراسم و عیدهای مردم و جشنهای "اهل حق" از قلم افتاده است که در شرایط فعلی و از جمهوری اسلامی بیش از این انتظار نمیرود.

 

***

عزاداران بیل

"عزاداران بیل" مجموعه‌ای از هشت داستان کوتاه به هم پیوسته است.

قصه اول برای اولین بار در کتاب هفته، شماره 73، سال 1342، صص 67-85 به چاپ رسید. در قصه اول می بینیم زن مدتهاست که بیمار بوده و تاکنون جز دعا و خاک تربت چاره علاجی نرایش نکرده‌اند و حالا که زن در شرف موت است، سرانجام کدخدا او را به بیمارستان در شهر می برد و اهالی ده همچون تنی واحد در پشت سر به دعا مشغولند.

"رمضان برگشت و پشت سرش را نگاه کرد، بیل انگشتانش را بالا گرفته بود و آن ها را دعا میکرد." زن به دلیل عدم معالجه و ضعف شدید و پیشرفت بیماری و عدم امکانات پزشکی، در بیمارستان میمیرد. در پایان، رمضان (پسر نوجوان متوفی) نیمه شب در بیمارستان روح مادرش را می بیند که به دنبال او آمده است تا به جای بیل، او را به بنفشه زار ببرد. در ده، اهالی بیل در فکر این هستند که برای فراموش کردن غم مرگ مادر، برای رمضان زن بگیرند. نظر جمع بر این است که با عروسی، رمضان غصه مرگ مادرش را فراموش خواهد کرد.

در این داستان ساعدی با نگاه یک پزشک به جامعه روستایی عقب افتاده مینگرد و نحوه رویارویی ایشان با بیماری و سپس نحوه معالجه در ده و سپس نحوه معالجه در شهر را مورد بررسی و انتقاد قرار میدهد. ساعدی نحوه رویارویی یک جامعه کوچک با مسئله مرگ را نیز از زوایای گوناگون نشان میدهد.

در قصه اول ساعدی نحوه معالجه زن تا آخرین لحظه در ده را توسط خاک تربت نشان میدهد. انگار برای جهل و خرافه علاجی نیست! خرافه و تاخیر و بیش از هر چیز جهل باعث مرگ زن شده است."همیشه مریضا رو موقعی می یارین که دیگه کاری از دست ما ساخته نیس." در صحنه سیزده، دختر ناامید از همه چیز، شمعی میبرد تا در نشانه گاه روشن کند. این عمل نیز، نشاندهنده عکس‌العمل زنان است، نقش نشانه گاه در ذهن مردم "بیل"عیان است، آنها در اوج نامیدی به نشانه گاه پناه می برند.

***

قصه دوم: قصه دوم برای اولین بار، با عنوان "شفایافتهها" در مجله سخن شماره 4/5، دوره 14، مهر و آبان 1342 به چاپ رسید. داستان دوم حکایت یک بیماری مسری همگانی است ولی در ده، مهمتر از شیوع وبا، مرگ "آقا" است. داستان بر اساس عزاداری اهالی ده برای آقای ده دور میزند و پسر نوجوانش که جانشین او شده است ولی او بیتوجه به نقش اجتماعی مهمی که به میراث برده است به جستجوی دخترخاله بیمارش به شهر می رود.

داستان با مرگ حاج آقا شیخ که برای مراسم تدفین آقا به "بیل" آمده بود پایان میپذیرد و اهالی بیل به جنازه نگاه می کنند و علیرغم بیماری مرگ بار و مسری وبا، مشکل آنها اینست که بدون "آقا" چه کنند. ساعدی در این داستان فقر و مرگ و بیماری و بلایی همگانی را در کنار اهمیت نقش "آقا" برای اهالی ده، مورد بررسی و تحلیل قرار داده و نقش اجتماعی او را که میراثی از پدر برای پس است، به باد انتقاد می گیرد.

ساعدی در داستان دوم به نقش "آقا پرداخته است و فاجعه‌ای که در ده "بیل" بر بیماری مسری وبا ارجحیت دارد مرگ"آقا" است. ساعدی در این داستان اهمیت مرگ "آقا"ی ده را مورد بررسی قرار میدهد و از سوی دیگر دیده ها و شنیده های پژوهش آیلخچی را در هنگام داستان نویسی به کار می گیرد.

در صحنه سوم، پیدا کردن سنگ سیاه و کوزه لعابی با نقش ماهی قرمز همان است که در مونوگرافی "ایلخچی" به آن اشاره شده بود، نحوهی تدفین مرده نیز تفریباً همانست که در مونوگرافی "ایلخچی" شرح داده شده است و عزاداری برای مرده نیز تحت همان سنت و مراسم اجرا می شود. شخصیت "گدا خانم" نیز همانست که در مونوگرافی "ایلخچی" به آن اشاره شده است.

***

داستان سوم: این داستان بر اساس خشکسالی و گرسنگی و فقر پایه گرفته است. داستان با گردبادی شروع می شود. اهالی "بیل" از گرسنگی در به در شده‌اند و سرانجام برخی به دزدی در گوشه و کنار پرداخته اند. در پایان، اهالی گرسنه "بیل"، جسد الاغی که او هم از گرسنگی و خشکسالی مرده است را پیدا می کنند و برای جماعت گرسنه ده می برند. اهالی ده که به عزاداری و دعا مشغول بوده‌اند دور جسد الاغ جمع میشوند. صدای اذان میآید.

در این داستان گرسنگی و فقر و خشکسالی و قحطی و عوارض آن از یک سو و از سوی دیگر استحالهی اخلاقیات مذهبی و فردی در یک جامعه کوچک و مذهبی نشان داده شده است. وقتی گرسنگی بر همه چیز غلبه کند، مردم برای بقا و زنده ماندن به ناچار به خوردن گوشت خر مرده و یا دزدی روی خواهند آورد.

داستان با گردبادی شروع می شود که یکی از بلایای مردم "بیل" است. این بادهای سرکش و خشک و سیاه، عاصل اصلی آوردن قحطی در منطقه است و در مونوگرافی "ایلخچی" به تفضیل شرح داده شده است. فاجعه رواج دزدی در میان مردم "بیل"، مردم قانعی که هرگز به گدایی و دزدی نمیرود همچون یک واقعیت اجتماعی، که فقر و گرسنگی اخلاقیات را شکست میدهد در این داستان مورد بررسی قرار گرفته است. در صحنه شانزدهم، دارند جسد الاغ مردهای را برای مردم گرسنه "بیل" میبرند، و این واقعه نیز در مونوگرافی "ایلخچی" به آن اشاره شده بود و این واقعه بر اساس داستان های واقعی است که نویسنده هنگام تهیه مونوگرافی "ایلخچی" از اهالی "بیل" شنیده است.

***

داستان چهارم: مشهورترین داستان کتاب و داستان "گاو" است. در دهی که مردم نان ندارند بخورند یک روستایی گاوی دارد. گاو همهی ثروت اوست. گاو میمیرد و دهقان که تمام زندگیش از آن گاو تغذیه میشده، در برابر این حادثه عقلش را از دست میدهد و خود را گاو میپندارد. در پایان اهالی دارند او را به سوی شهر میبرند تا معالجه‌اش کنند ولی او هم مثل گاوش در راه شهر میمیرد. از این داستان سناریوی نوشته شد و به کارگردانی داریوش مهرجویی 1969 فیلمی ساخت که بسیار موفق بود و اولین جایزه مهم خارج از کشور را به خود اختصاص داد.

در این داستان، ساعدی به بررسی نقش گاو در زندگی روستایی پرداخته است، و استحاله او را بر اثر فشار مصایب و مشکلات، و نزول روستایی از انسان به حیوان نشان داده است. باز هم فقر و عدم امکانات پزشکی و صبر تا آخرین لحظه برای معالجه بیمار را مطرح کرده و مورد انتقاد قرار داده است.

داستان "گاو"، داستان استحاله کشاورزی از غصه مرگ گاوش است. مرگ گاو حمله پوروسیهای مهاجم که شبانه میآیند تا پوست گاو (و یا مشدحسن) را بکنند و اهالی "بیل" که در برابر تهاجم آنها با چوب از خود دفاع میکنند! آنها مثل همیشه آنقدر در معالجه مشدحسن تعلل می کنند که هنگامی که دیگر کار از کار گذشته است و او دیگر به یک گاو تبدیل شده است او را برای معالجه به شهر میبرند ولی مثل همیشه دیر شده است. ازدواج اسماعیل با خواهر عباس نیر نشانه‌ای از پوچی زندگی آنهاست.

***

قصه پنجم: داستان پنجم مرثیه ای برای یک سگ ولگرد است. سگ غریبه و درمانده‌ای به عباس پناه آورده است. ابتدا سگها و سپس اهالی "بیل" در مقابل سگ غریبه جبهه می گیرند. در نهایت همگی برای خلاصی از حضور سگ غریبه دست به توطئه‌ای جمعی می زنند. عباس را به بهانهی اینکه میخواهند برایش زن بگیرند از خانه بیرون میکشند. پسر مشدی صفر با یک ضربه کلنگ، کمر سگ را میشکند. (صحنه مانند شهادت در تعزیه است و اهالی در برابر سگ ولگرد، حالت میزانسن تعزیه را دارند) عباس آشفته از این بیعدالتی، فریاد زنان با کلنگ، به دنبال قاتل می دود تا قاتل را بکشد. داستان با مراسم تدفین سگ توسط اسلام پایان می پذیرد.

در این داستان، ساعدی یک بار دیگر، فکر جمعی (جامعه) را در برابر یک پدیده ناشناخته و خارجی مورد بررسی و ارزیابی قرار می دهد و از طریق داستان، نشان می دهد چگونه جهل همگانی می تواند بر همه غلبه کند و ترس از ناشناخته آنها را وادار به قتل کند.

***

داستان ششم: مشدی جبار در راه شیئی عجیب دیده است. اهالی "بیل" شبانه به دیدن آن شیئ ناشناخته میروتد. از سوی دیگر بیماری دامنگیر ده شده است. اهالی ده، شیئ را برمی دارند و با خود به ده می آورند. به نظر روستائئان این شیئی غریب و ناشناخته باید حتماً هدیهای آسمانی و مقدس باشد. آنها علم و کتل می آورند و به فکر میافتند که برایش ضریح و امامزاده بسازند. استقلال برای "بیل" یعنی داشتن امامزاده‌ای از آن خود! آنها عمامه سبزی به سر یکی از سیدهای اهل بیل میبندند و خوشحالند که بالاخره مستقل شده‌اند و حالا "بیل" هم امامزاده دارد و میتوانند برای شفاعت بیماران از امامزاده کمک بخواهند.

اما شیئ ناشناخته، شیئی آسمانی نیست بلکه دستگاهی است که به ارتش آمریکایی تعلق دارد. آنها میآیند تا دستگاه را آزمایش کنند که ببینند هنوز سالم است یا نه. آمریکاییها خشمگین از اتفاقی که افتاده، کسی را که مسئول این حماقت است (مشدی جبار) را با خود برای بازجویی به شهر میبرند.

صحنه نهایی مثل پایان صحنه "چوب به دست های ورزیل" است. گر چه تکنولوژی برای روستایی مانند معجزه‌ای آسمانی است؛ اما دنیای ذهنی روستاییان در این داستان به شکلی احمقانه نشان داده میشود. در داستان آخر از مجموعه "ترس و لرز" نیز میبینیم هجوم تکنولوژی جامعه روستایی را از حالت تولید کننده به صورت جامعه مصرف کننده درآورده است و دارد این جامعه را نابود میکند. تکنولوژی برای روستایی، معجزه‌ای آسمانی است که میخواهد برایش نشانه گاهی بسازد.

در این داستان ساعدی واکنش جمع را در برابر شیئی ناشناخته (که خواه سنگی آسمانی و یا دینام سوخته‌ای از کامیون آمریکاییهاست) بررسی میکند و مورد انتقاد قرار میدهد. او در این داستان زنها را نشان میدهد که روانه نشانه گاه هستند تا برای شفای بیماران، خاک تربت بیاورند. آنها به ضریح پناه میآورند تا آنان را از شر بیماری نجات دهد و مردان نومیدانه در جستجوی امامزاده‌ای برای خود هستند تا مجبور نباشند سراسر تپه را برای رفتن به "نبی موسوی" طی کنند.

متاسفانه "بیل کوچک بود. خیلی کوچک بود." "بیل" آنقدر کوچک بود که حتی از خود امامزاده ای نداشت. نوع روابط اجتماعی و مذهبی (آقا - ضریح - نشانه گاه- سید- امامزاده) و نقش آنها همان است که در مونوگرافی "ایلخچی" توضیح داده شده است، ولی این بار نگاه انتقادی نویسنده آن را مورد بررسی و انتقاد قرار می دهد.

***

قصه هفتم: موسرخه گرفتار بیماری جوع (ناسیرایی) شده است. هر چه او را میبندند و حبس میکنند فایده‌ای ندارد. او با میلی بیپایان هر چه به دستش میرسد را میخورد. او را به صحرا می برند و رها میکنند. دهات اطراف هم او را از خود می رانند. موسرخه تغییر شکل داده و بی وقفه می خورد. در همین موقع، یکی از دهاتی ها، جانور عجیبی که به "بیل" آمده و مانند گراز به خرمنها زده است را میکشد. کمی بعد، اهالی "بیل"، موسرخه را توی خرمن ها پیدا می کنند. پسرمشدی صفر می خواهد او را مانند جانوری بکشد. در پایان، موسرخه در میدان بزرگ شهر است و آدمهای شهری به او چشم جانوری که در فاضلاب زندگی میکند مینگرند.

در این داستان از طریق گرسنگی و استحالهی یبمارگونهی موسرخه به شکلی نمادین، با فقر مادی و معنوی روستاییان که مانند تاسیرایی موسوخه علاج ناپذیر به نظر می رسد، روبرو می شویم و یک بار دیگر جبهه گیری و اخلاق و ذهنیت جامعه را در برابر پدیده ای ناشناخته میبینیم. جامعه روستایی، "بیل"، از هرچه ناشناخته باشد میترسد حتی اگر این پدیده از بین خودشان برخواسته باشد، به مجرد دیدن کوچکترین علائم غربیهگی و ناشناختهگی احساس ترس میکند. در این داستان، ساعدی نشان میدهد که ذهن بدوی از ناشناخته میترسد و چگونه برای دفع بلا، هر نوع ناشناخته‌ای را پس میزند و رد میکند.

استحاله "موسرخه" به حیوانی عجیب، جانوری که هیچ سیر نمیشود، و خصلتهای انسانی را فراموش کرده است، نمادی از گرسنگی محض اهالی "بیل" است. یک بار دیگر روحیه جمعی (که عاجز از درک و حل مشکلات به شکلی خردمندانه است) برای نجات و رهایی خود، مشکل را از خود دور میکند. موسرخه آواره و سرگردان، از این ده به آن ده رانده می شود.

در پایان، وقتی برای هر نوع معالجهای دیگر دیر شده است، اسلام او را به شهر میبرد. از آن پس، نویسنده، از نگاه جوانی شهری، روستایی بدبخت را مورد انتقاد قرار میدهد. جوان شهری قسم میخورد که این جانور از فاضلاب بیرون آمده است. تغییر زاویه دید نویسنده، واکنش شهری را نسبت به روستایی بدبخت نشان میدهد. در این داستان ساعدی، از فقر و گرسنگی روستایی مرثیه‌ای ساخته است.

***

قصه هشتم: داستان هشتم، قصه یک "عروسی" است. اسلام به عنوان (عاشیق- نوازنده) به عروسی دعوت شده است. او به همراه پسر مشدی صفر به فروسی می رود. در راه به خاطر مجرد بودن، سر به سر اسلام می گذارند. اسلام از صدای خنده ها کلافه است و به همراه شاه تقی مینوازد و بیوه زنی که اسبش بیمار است از اسلام کمک میخواهد. اسلام با مشتی خاک! اسب را معالجه می کند و به نوشیدن ادامه میدهد و ناگهان تصمیم به بازگشت میگیرد.

اهالی بیل سر به سر اسلام میگذارند و صدای خنده آدمها اسلام را آزار میدهد و دچار سوء ظن شده است. سپس غریبه‌ای را می بیند که به او توصیه می کند از "بیل" برود. اسلام لباس عزا می پوشد و در خانه‌اش را گل می گیرد و به کدخدا می گوید: "همه‌اش تقصیر بیلیهاست و او باید برود!" در پایان، اسلام در تیمارستان شهر سازش را مینوازد و صدای خنده ها را همچنان می شنود. و با این همه هنوز هستند کسانی که برای معالجه اسبشان در ده به کمک "اسلام" نیاز دارند.

در این داستان نیز، یک بار دیگر جامعه را در برابر فرد و فرد را در برابر جامعه میبینیم. هنگامی که فرد در برابر جامعه امل و عقب مانده قرار بگیرد و از هر گونه تحولی نومید شود عصیان و جنون در او ظاهر میشود.

در این داستان "اسلام" را میبینیم که "عاشق - نوازنده" است و مراسم عروسی و میگساری همانست که در مونوگرافی "ایلخچی" به آن اشاره شده بود. شیوه ی معالجهی اسبها همانست که به آن اشاره شده و با خاک تربت انجام می شود. در صحنه چهاردهم، غریبه‌ای به "اسلام" می گوید که باید از ده برود. آیا این غریبه همان "نورمن" آواره نیست که در دهها میچرخد؟

در صحنه پانزدهم، کدخدا همانطور که در مونوگرافی "ایلخچی" به آن اشاره شد بیمار است و در حقیقت همان طور که در خلال داستانها دیده‌ایم بیشتر "اسلام" است که دارد ده را اداره میکند. کدخدا از "اسلام" میخواهد که بماند.

***

فرم و شیوهی بیان: "عزاداران بیل" رمان نیست بلکه یک سری داستان به هم پیوسته است. هر داستان مسئله‌ای را مطرح می کند که در نکات و شخصیت ها با داستان های دیگر این مجموعه نقاط اشتراکی وجود دارد. در روند داستان های "عزاداران بیل" رابطهی علت و معلولی وجود دارد، یعنی شما نمیدانید چرا مردم اینطور غریب رفتار می کنند بعد به تدریج و در سیر داستان آهسته آهسته ساختار داستان روشن می شود و علت ها را درمییابید.

هر داستان روایتی است از زندگی شوم مردمانی فقیر و بدبخت از دهی به نام "بیل" و هر داستان ماجرای عزا و مرگی است. زندگی چند خانوار کوچک در دهی کوچک و مشکلات و شیوه زندگی شان یکی پس از دیگری در داستان ها نشان داده می شود؛ نقطه ی مشترک همه داستان ها "مرگ" و عزاداری است. علیرغم تضادهای موجود، در این ده مردم نه به صورت فردی، بلکه به صورت مجموعه‌ای واحد در برابر وقایع عکس‌العمل نشان می دهند. "بیل"، نمادی از روحی جمعی، در جامعه‌ای سنتی است که در برابر تهاجم بیگانه و ناشناخته عکس‌العمل نشان می دهد.

داستان های "عزاداران بیل" از لحاظ فرم، داستان هایی کوتاه است که صحنه به صحنه نوشته شده است. جملات غالباً اخباری و کوتاه است و دید بیرونی ساعدی تصویری است و "عزاداران بیل" به سینما و سناریو بیشتر نزدیک است تا داستان کوتاه. توصیف فضا به اختصار صورت گرفته و از تکنیک های پیچیده نویسی و یا مونولوگ ذهنی خبری نیست. سبک داستان ها مثل پرسوناژها ساده است.

سبک نگارش داستان ها به شکل توضیح صحنه و فضاسازی در نهایت اختصار و عمل یا رفتارشخصیت داستانی و یا گفتارش نوشته شده است. ما به اختصار و از طریق اعمال و رفتار و گفتار (دیالوگ های ساده و کوتاه) از نحوه ی اعمال شخصیت ها باخبر می شویم. نگاه ساعدی به "بیل"، همان نگاه خارجی دوربین و یا نگاه حیرت زدهی دکتر ساعدی به روستاهای عقب مانده و فقیر ایران است.

ساعدی به دلیل ترک بودن، در هنگام نوشتن به زبان دوم (زبان فارسی) بسیار محتاط است و نثری بی پیرایه و ساده و بی آلایش دارد. سادگی جملات اخباری که به دیالوگ بیشتر نزدیک است جریان ساده و قابل انعطافی را به وجود می آورد که از طریق ارائه تصاویر، داستان خلق می شود و ساعدی با همین نثر ساده در داستان هایی محکم با پشتوانه‌ای از زندگی مردم واقعی موفق است.

***

نتیجه گیری: به جرات می توان گفت که پرسوناژهای "عزداران بیل" از اهالی ایلخچی نشات می گیرند و به غیر از قصه کدخدای بیمار و فضای وهمآلود و ترسناک و فقر مهیب در یک بعدازظهر خاکستری، ساعدی چیزی از "بیل" ندیده است و از آنچه در ایلخچی شنیده و یا دیده است برای نوشتن ماجراها و داستانهای خود استفاده کرده است. سرچشمه و منبع داستانهای ساعدی، حکایاتی است که از مردم ده ایلخچی، از "آقا"ها و "ننه خانم"ها شنیده است و به قول خودش "ولی همه اینها روایت بود که می شنیدیم. ندیدیم." ساعدی با این روایات و شنیدهها در ذهن خود شخصیت ها را مانند دکوری برای صحنه، در ده "بیل" قرار داده است و داستانها را بازسازی کرده است.

زنده کردن این داستانها به شکل سینماییست و حضور ساعدی مانند حضور دوربین سینما در صحنه است. مثل همیشه از ذهنیت آدمها، از طریق دیالوگ ها مطلع می شویم. این ما هستیم که داستان را مانند فیلم ناطق سیاه و سفید تماشا می کنیم البته بدون آن که از هزارتوهای ذهنی پرسوناژها بی خبر بمانیم. زیرا پرسوناژها اگر چه ساده و روستایی‌اند اما در عین حال دارای جهان بینی صوفی میباشند و از نگاه دیگری به زندگی و وقایع می نگرند و همین برای ساعدی رازی نهفته است که داستان را برای ما هم اسرارآمیز می کند.

عظمت تلخی و عبث بودن زندگی در روستا و خامی روستاییان به بهترین شکل نشان داده شده است. آدم ها مسایل و مشکلاتشان ساده و کوچک و حقیر است. آنها ساده و ابتدایی هستند، در ابتدای خلقت! و در ارتباط مستقیم با زمین و آب و خاک و باد و گاو و درگیر با دزدیهای شبانه پوروسیها. زندگی روستاییان چنان با این مسایل ساده به هم آمیخته است که به سادگی میبینیم اقتصاد خانواده‌ای در داشتن یک گاو نهفته است. برای یک روستایی فقیر، یک گاو کل هستی است. گاو اصلاً خود زندگیست و بدین سان است که وقتی گاوی می میرد صاحبش از این فاجعه دیوانه می شود.

"ایلخچی" اولین تک نگاری ساعدی است و دوم "خیاو یا مشکینشهر "که هر دو در استان آذربایجان که زادگاه اوست قرار دارند. سومین و آخرین تک نگاری ساعدی "اهل هوا" است که به جنوب ایران مربوط میشود.

از مقایسه پژوهشهای انسانشناسی ساعدی با آثار داستانی همین نویسندهپی میبریم که او در دهه چهل سرچشمه داستانهای او، پژوهشهایی توسط خودش، بر روی مردم نواحی مختلف ایران و یا مردم حاشیهنشین شهری است. ساعدی این روایات با تخیل و ترسها و کابوسهای ساعدی در هم آمیخته تا او بتواند داستانهایی فراموش نشدنی از مردمانی ساده بیافریند. بعدها بر اساس "اهل هوا" پژوهشی بر مناطق جنوبی ایران، ساعدی داستانهای "ترس و لرز" را خواهد نوشت.

 

بازگشت به صفحه اول ويژه نامه «غلامحسین ساعدی»

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

توضیح:

در مورد ساعدی به فرانسه پژوهش هایی انجام داده ام که به جز یکی بقیه روی اینترنت نیست.، در نظر داشتم به آنها سر سامانی بدهم و از پانویس ها و جزییات بکاهم و همه را در کل به شکل کتابی به زبان فرانسه منتشر کنم؛ ولی کو وقت؟

مقاله فعلی که به زبان فارسی است را برای "ویژه نامه ساعدی" آماده کردم. "از "ایلخچی" تا "بیل""، خلاصه ای از یک پژوهش دانشگاهی است که می توانید اصل مطلب را به زبان فرانسه همراه با پانویس ها و به شکلی دقیق تر در این آدرس ببینید. تاریخ انجام این پژوهش سال 1992/1993 است و در نتیجه نمی تواند مطالب چاپ شده بعدی را در نظر گرفته باشد.

D'ILXCI À BAYAL, ETUDE COMPARATIVE DE DEUX OEUVRES DE SÂ'EDI

مهستی شاهرخی