نامه مهرهرمز ـ شماره 2 ـ ويژه غلامحسین ساعدی

                                                                                                      

                                                                                                    سال اول ـ شماره دو ـ اردیبهشت  1388         

 

دوست گرامی به ماهنامه «مهرهرمز» خوش آمدید.

 Wellcome to Mehrhormoz

 صفحه‌ی اول سایت |  صفحه ی اول ماهنامه | فهرست مطالب ماهنامه |  تماس  |  RSS

 

 

 

 

 

 

 

 

لایه های پنهان «بهترین بابای دنیا» 

محمود کیانوش

 

 

مدت‌ها پیش یک «لال بازی» از گوهر مراد [غلامحسین ساعدی] در تلویزیون دیدم که آن را جعفر والی بازی کرد. وقتی که نمایش تمام شد به فکر فرو رفتم، خیلی فکرها، همه تاریک و آشفته. والی خوب بازی کرد، گوهر مراد ـ ساعدی ـ خوب نوشته بود. اما من با این که در شعر و حتی داستان از سمبولیسم معحض لذت می‌برم، در نمایش نتوانستم آن را به دل بپذیرم . مدتی بعد «بام‌ها و زیر بام‌ها» را از ساعدی دیدم و سخت به هیجان آمدم، هیجان از این که اولن ما تئاتر جدی هم داریم و ثانیا گوهر مراد [ساعدی] از این تئاتر جدی گوشه‌ای را نشان می‌دهد. و باز نمایش‌های دیگری دیدم به قلم دیگران، و گذشت و گذشت تا «بهترین بابای دنیا» روی صحنه آمد. در این فاصله‌ی طولانی، بدون این که قصد مقایسه با آثار نمایشنامه‌نویسان معاصر را داشته باشم، این مقایسه در ذهن من ناآگاهانه صورت گرفته بود، و نتیجه این شد که امروز بگویم: ساعدی، پس از کوشش‌هایی پراکنده و بی‌انتظام و بی‌شکل نیم‌قرن گذشته، نقطه‌ای درخشان در شروع نمایشنامه نویسی در ایران است...

تا چند سال پیش هر وقت برای دیدن یک نمایش ایرانی می‌نشستیم، معمولن زنی بود که به شوهرش خیانت می‌کرد و مرد ساده‌ی بی خبر به یاری نوکر صدیق و وفادار ولی کودن و خل وضع خودش مچ زن بدکار را می‌گرفت یا بالعکس، حاجی آقایی بود خسیس که پسرش عیاش می‌شد و مال پدرش را به باد می‌داد، عروس و مادر شوهری بودند ناسازگار که زندگی را برای مرد بیچاره تلخ می‌کردند و احتمالا فاجعه‌ای هم صورت می‌گرفت، و خیلی که اجتماعی و اخلاقی می‌بود، مردی در نتیجه‌ی تنگدستی دزدی می‌کرد، قتل می‌کرد، یا دختر خدمتکاری از پسر اربابی حامله می‌شد و همین که شکم برمی‌آمد و کوس رسوایی می‌زد، او را از خانه بیرون می‌انداختند و به این ترتیب به اصطلاح دزدی، قاتلی، یا تبهکاری به اجتماع افزوده می‌شد. در این زمینه‌ها البته فیلم‌های اخلاقی و سوزناک هندی و فیلم‌های عشقی و ناموسی عربی بی‌تأثیر نبود.

 

«بهترین بابای دنیا»

با این مقدمه سخن از گوهر مراد «ساعدی»، نویسنده‌ی «بهترین بابای دنیا»ست. ابتدا می‌پردازم به شیوه‌ی کار او که من به واسطه‌ی سیمای خاصی که دارد به آن مثال‌سازی واقع‌گرایانه یا رئالیسم سمبولیستیک نام داده‌ام. تقریبن همه‌ی نوشته‌های ساعدی دو جنبه دارد، یکی جنبه‌ی رئالیستیک ، دیگر سمبولیستیک. برای همین است که طبقه‌ی انتلکتوئل، طبقه‌ی‌ تحصیل کرده، طبقه‌ی کارمندان [که واقعا طبقه‌ای خاص هستند]، طبقه‌ی بازاری و کاسب، و بالاخره آن طبقه‌ی روشنفکرمآب از جامعه بریده‌ی تنبل پرمدعا، همه و همه نمایش‌های او را می‌بیند، می‌فهمند و لذت می‌برند. همه‌ی آدم‌هایش را می‌شناسند و همه‌ی دردهای آن آدم‌ها را چشیده‌اند. سخنان همه‌ی آدم‌های او سخنان خود آن‌هاست.

به طور کلی می شود گفت؛ ساعدی موقع نوشتن قطعه‌ای از زندگی در حیطه‌ی یک واقعه یا حادثه، هم یک عکاس است، هم یک نقاش، هم یک نویسنده و هم یک روانشناس، و از همه‌ی اینها گذشته یک آدم با همه‌ی آن صفاتی که «فرانسیس بیکن» گفت که اگر از انسان بگیرند از او جز یک جعبه‌ی استخوانی چیزی نمی‌ماند، یعنی رویاها و خیال‌ها و وهم‌ها.

«بهترین بابای دنیا» آن طور که عده‌ای گفته‌اند جنون و جنایت نیست، واقعه‌ای عادی است که در محیط تنگ چند آدم اینجا و هر جای دنیا ممکن است اتفاق بیفتد.

مکان داستان خانه‌ی یک سوزن‌بان پیر است بی‌زن، بی‌فرزند، در نزدیکی یک دهکده ، یک چهار دیواری کوچک وسط بیابان. در این خانه یک پسر و دختر کوچک به سرپرستی بابا علی سوزن‌بان زندگی می‌کنند، بچه‌های خواهر زاده‌اش هستند که سر زا مرده است. پدر بچه‌ها به علت تهی‌دستی دست به دزدی می‌زند و به زندان می‌افتد و چند سال است که از او خبری نیست. بابا علی بچه‌ها را از این واقعه بی‌خبر نگاهداشته و در عالم خیال پدری برای آنها ساخته که بهترین بابای دنیاست. بچه‌ها منتظر آمدن چنین بابایی هستند. ناگهان پدرشان می‌آید. اما با چهره‌ی واقعیت و از دنیای واقعی، از زندان زندگی. غریبه‌ای، یعنی انسانی واقعیین پا به دنیای بچه‌ها و باباعلی سوزن‌بان می‌گذارد و آرامش همه را به هم می‌زند. بچه‌ها قبول نمی‌کنند، چون انتظار چنین بابایی را ندارند. پدر تنها و درمانده می‌شود. بچه‌ها سخت از او بیم‌ناک و متنفرند. او دزد است، قاتل است، توطئه‌گر است، سر و پا برهنه است، زشت و کثیف است، فقط به دلیل این که با چهره‌ی تلخ و سیاه واقعیت آمده و می‌خواهد حق رسولی را که در انتظارش هستند غصب کند. بچه‌ها فکر می‌کنند که او آمده است تا با چاقوی کوچک جیبی‌اش بهترین بابای دنیا را بکشد.

در این دنیای کوچک جوانی ژنده پوش هست به نام فتاح، فتاح دیوانه، فتاح خله، فتاح بی عقل، اما فتاح در واقع جوانی است که به واسطه‌ی نقص قوه‌ی عاقله، در سنین کودکی مانده است. بزرگ‌ها او را به دنیای خود راه نمی‌دهند و حتما بچه‌ها هم به یاری بزرگترها از او می‌ترسند و فرار می‌کنند. فقط، هادی و هدی، آدم‌های ساخته و پرورده‌ی قصه‌های باباعلی هستند که او را دوست دارند. فتاح برای آنها هم‌نفسی است، تکیه گاهی است، هم‌گام و هم‌صفایی است. مثل باباعلی بزرگ نیست که همه چیز را بداند و همه چیز را خلق کند و در آن دنیای کوچک؛ خدای بچه‌ها باشد. بچه‌ها خداشان را دوست دارند، از او کمک می‌طلبند، به او اعتقاد دارند، اما زندگی آنها جلوه‌ای ندارد، چون از شیطان خالی است. پس برای شیطنت‌هاشان چه کار کنند، به که روی بیاورند؟ به فتاح!

فتاح نه تنها موجودی است که در سنین کودکی بر جای مانده، بلکه انسانی است که در اعصار جنگل بر جای مانده. آنچه در او قوی است گریز از خطر و دفاع از نفس است، و آنچه در او درخشان و زیباست، مهر و عطوفت جانوری است. درست است که فتاح قورباغه‌ها را می‌کشد، سگ‌ها و گربه‌ها را خفه می‌کند و می‌تواند کانون وحشتی باشد برای آدم‌ها، ولی مگر حتی در پلنگ‌ها جای مهر و عطوفت خالی است؟ مهر و عطوفت فتاح نصیب هادی و هدی می‌شود که او را به دنیای خود راه داده‌اند.

برای همین است که فتاح وارد معرکه می‌شود، و با قدرت اما با سادگی یک گریل کوچک به یاری بچه‌ها می‌آید تا شر آن غاصب مقام بهترین بابای دنیا را از آنان دور کند، و توطئه‌ای را که بچه‌ها خیال می‌کنند او برای کشتن پدر ثروتمندشان چیده است، در نطفه بکشد.

در این هنگام باباعلی، خدای دنیای بچه‌ها، هادی و هدی را با کلام افسونی خود نرم می‌کند، چنانکه حاضر می‌شوند، غریبه‌ی مزاحم غاصب را که با منطق باباعلی نمی‌تواند دزد و قاتل باشد، به عنوان «هاپی» سگ سر به نیست شده‌ی خود، بپذیرند. وقتی که ریسمانی به گردنش بسته و سوارش شده‌اند و به درونش می‌آورند و می‌گویند «رفتیم «هاپی» را آوردیم»، در لانه‌ی «هاپی» فتاح پنهان شده است، پنهان با نیتی  که در دنیای بزرگ‌ها به آن قتل می‌گویند: قتل و جنایت، ولی فتاح ساعدی؛ شاید شبانگاه موقعی که غریبه‌ی مزاحم در خواب است، او را با قطعه سنگی بزرگ مثل یک قورباغه بکشد، همانطور که گربه‌ها موشی را می‌کشند، بی آن‌که دیوانه باشند، یا توطئه‌گر و قاتل باشند.

این چهر ه‌ی رئالیستیک واقعه است، یا همه‌ی زیر و بم‌ها و ریزه کاری‌ها و رنگ‌های رنگین کمانی‌ش که هم اشک می‌آورد و هم خنده. چهره‌ای رئالیستی که باید ببینی، اگر بخواهم اجزایش را بشمارم آن را درهم پاشیده‌ام. ساعدی برای دیدن می‌نویسد. فقط برای دیدن.

اما چهر‌ه‌ی دوم که سمبولیستیک است، و غنی از اشارات و کنایات و تصویرها و رمزها: اولن داستان چنان پیش می‌رود که می‌توان آن را مرثیه‌ای برای «قصه‌ها»دانست. آنقدر بنای «قصه‌ها» در آن با شکوه و عظیم است، که کهکشان‌ها باز به همان جاده‌ی نقره‌ای بدل می‌شوند و ستاره‌ها دور از چشم زخم و سماجت سفینه‌ها و موشک‌ها و ایستگاه‌های فضایی به اندازه‌ی دانه‌های مروارید از چشمان دختر شب می‌چکند.

ساعدی درست موقعی که می‌خوانیم که «لونای نهم» از کره‌ی ماه خبر می‌دهد، «در بهترین بابای دنیا» با کنایه‌ها‌ش فریاد می‌زند: «انسان، این پیروزی تو بزرگ است، ولی بیا تا مرثیه‌ای هم برای دختر شاه پریان و بزبزقندی بخوانیم». این را بیشتر موقعی حس می‌کنید که بابا علی واقعیت و قصه را یکجا زندگی می‌کند، یا این حرف:

«آره... وقتی فانوسشو ورداشت که بره بیرون به بزغالههایش گفت؛ آهای شنگول و منگول من...»

یا با این حرف:

ببینم، تو واقعا دلت نمیخواس که برای بچههات یه همچو بابایی بودی؟ یه بابا که زورش از همه بیشتره؟ قدش به تاق میرسه... فکرشو بکن، چقدر کیف داره که آدم منتظر یه همچو بابایی باشه.»

و باز گوهر مراد گه‌گاه آهنگ واقعیت را قطع می‌کند و چند لحظه‌ای زمزمه‌ی خودش را سر می‌دهد:

ـ آهای بچهها، واکنین، غریبه نیس، آشناس!

ـ آشناس؟ آشنا یعنی کی؟

واقعا آشنا یعنی کی؟ یعنی کسی که هم‌خون و هم‌استخوان باشد؟ هم‌گام و هم‌نشین باشد؟ نه! یقینن نه! اینجا ساعدی شما را به فکر می‌اندازد، فکری که بلافاصله این سخن آن را پس می‌زند:

«واکنین خوشگلای من... واکنین، دلم براتون پر میزنه».

فکری که با آن از تئاتر بیرون می‌پرید و با تلنگر آن در رویایی محکم و قاطع بیدار می‌شوید.

خط آهن در بهترین بابای دنیا به شهر می‌رود و از شهر می‌آید. شهر جای عجیبی است. شهر معدن واقعیتهای تلخ این زمانه است. اگر کسی از آنجا بیاید، از زندان می‌آید، به صورت غریبه‌ای مظنون و توطئه‌گر. خط آهن لبه‌ی واقعیت است. مرزی است که آدم‌های پاک و ساده و قصه‌ای حیطه‌ی باباعلی فقط تا لب آن می‌آیند که خبری از شهر داشته باشند، خبری، ولی نه سوقاتی. تپانچه و «هاپی» پلاستیکی به چه درد می‌خورد؟

فتاح باز چهره‌ی دیگری دارد. اگر بیایید قراردادهای اجتماعی را کنار بگذارید، و از انسان حساب‌گری‌ها و حیله‌بازی‌ها و آداب و رسوم سوادگرانه را بگیرید، یعنی همه‌ی دام‌ها و تله‌هایش را از او بگیرید، موجودی می‌شود شبیه فتاح، می‌خورد، راه می‌رود، مهر می‌ورزد، می‌جنگد و به طور کلی به غریزه زندگی می‌کند. از این چهره دفاعی نمی‌شود، نشان دادن آن نهیبی است به قراردادهای عاقلانه‌ی دنیای آداب و اصول! و در انتها، لانه‌ی‌ «هایی» لانه‌ی تقدیر است. جایی است که زندگی در آنجا گم می‌شود و، مرگ در آنجا کمین می‌کند. تقدیر در لانه‌ی «هاپی»، در قالب چهره‌ی سوم، فتاح ناقص عقل، چهره‌ای که خفه می‌کند و می‌کشد، اما بی‌گناه است، بدبخت و غافل از خود و کار خود، درست مانند تقدیر.

گوهر مراد حرف‌ها را چنان می‌آورد و آن‌ها را چنان با زنجیرهای نامریی به هم می‌پیوندد که بیننده را از روی صندلی برمی‌گیرد و به میان دنیای چند بعدی آدم‌های نمایش می‌برد. گاه حرف‌ها با همه‌ی تکرارها و حشوها، با آن سوال‌های بی‌فایده و آن جواب‌های بی‌دلیل و آن طبیعی بودن حیرت‌آور، بیننده را به وسوسه می‌اندازد که وارد گفت‌وگوی آن‌ها شود. و گاهی هم توی همین حرف‌های ساده‌ی طبیعی، چه معانی بزرگی پنهان شده است.

  

منبع:

بررسی شعر و نثر فارسی معاصر

نوشته: محمود کیانوش

 

 

 

بازگشت به فهرست نوشته های نقد و بررسی ادبیات  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

توضیح:

نمایشنامه «بهترین بابای دنیا» در سال 1344 منتشر شد و همان سال در تالار «سنگلج» با بازیگری هنرمندان: «عزت الله انتظامی، حعفر والی، علی نصیریان، جمشید مشایخی و ...» به روی صحنه رفت.

این نمایش در سال پیش؛ از سوی مرکز ملی ترجمه در مصر توسط «مونا احمد حامد» به عربی ترجمه شد.