نامه مهرهرمز ـ شماره 2 ـ ويژه غلامحسین ساعدی

                                                                                                      

                                                                                                    سال اول ـ شماره دو ـ اردیبهشت  1388         

 

دوست گرامی به ماهنامه «مهرهرمز» خوش آمدید.

 Wellcome to Mehrhormoz

 صفحه‌ی اول سایت |  صفحه ی اول ماهنامه | فهرست مطالب ماهنامه |  تماس  |  RSS

 

 

 

 

 

 

 

   

دایره درگذشتگان

غلامحسین ساعدی

 

عموزاده‌ی عزیزم، نامه‌ی شما سه روز پیش عز وصول بخشید. زیارت دست خط مبارک شما بعد از سال‌ها، حادثه‌ی بزرگی برای من بود، از این که هنوز یکی، به یاد این فراموش شده از یادهاست حال غریبی به من دست داد، و برای یک لحظه حس کردم دیگران نیستند که مرا فراموش کرده‌اند، این خود من هستم که خود را از یاد برده‌ام. اما چگونه یک چنین وضعی پیش می‌آید، هیچ علت واضحی وجود ندارد.

باری، در نامه‌تان راجع به آقازاده نوشته بودید که اگر در مرکز کاری برایش پیدا شد، به حضرتعالی خبر بدهم، بدین وسیله به اطلاع می‌رسانم که معطلی جایز نیست، هر چه زودتر اقدام بفرمائید تا ایشان روانه شوند. برای او کار مناسبی در نظر گرفته‌ام و مطمئنم که حتما جوهرش را دارند، و از بیکاری نجات خواهند یافت. کاری که برایشان تهیه دیده‌ام همان کار فعلی خودم است که دو نفری به انجام خواهیم رساند. حتی موافقت شهرداری را جلب کرده‌ام تا با این پیشنهاد بنده موافقت کند. برای مزید اطلاع عموزاده‌ی مهربانم عرض می‌کنم که ما در این جا گوشه‌ی دنجی داریم. و خیلی راحت می‌توانیم سر و ته زندگی‌مان را بهم بیاوریم. سابقا دایره‌ی ما در ساختمان مخروبه‌ای بود و چهار نفر کارمند بودیم که اکنون غیر از مخلص همه روی در نقاب خاک کشیده‌اند. و وقتی بنده تنها شدم، جای اداره را عوض کردند، و حالا پشت آتش نشانی، در دو اتاق کوچک و تو در تو مستقریم. پنجره‌ی کوچکی اداره ی ما را به خیابان تنگ و باریکی وصل می‌کند و از آن جاست که زندگی ما روشنائی می‌گیرد. البته ما به روشنائی زیادی احتیاج نداریم. یک چشمه‌ی کوچک نور رقیق می‌تواند کار ما را روبراه کند. زندگی در این دایره به هیچ چیز اضافی احتیاج ندارد. من کمتر از این جا بیرون می‌روم، من از بیرون، از صحرا، از میدان‌ها، از جاهائی که نشود پناهگاهی در آنجا پیدا کرد، بیزارم. از دیدن کوچه‌های گل و گشاد، و اتاق‌های بزرگ هول می‌شوم و دست و پا گم می‌کنم. جاهای کوچک را بیشتر خوش دارم. لانه‌های کوچک و بهم برآمده، جاهائی که میان اشیای فاصله‌ی زیادی نباشد، برای امثال من بسیار مناسب است. یکی از دو اتاق برای کار اداری است، دیگری مثلا برای زندگی. اتاق اول را با پرونده‌های زیاد پر کرده‌ام، و اتاق عقبی را با خرت و پرت‌های فراوان که هیچوقت مورد استفاده‌ی من نیست. من همیشه در هر دو اتاق و لوام. و موقع خواب من، آن چنان مبهم است که تا امروز نتوانسته‌ام این مسئله را حل کنم.من هر صبح خود را در گوشه‌ای می‌یابم، یک روز بالای پرونده‌ها، یک روز زیر میز کار، روز دیگر روی صندلی بیدار می‌شوم. و این قضیه آنچنان لذت‌بخش و در عین حال ترسناک است که منگی ساعت‌های اول بیداریم را به هیچ صورتی نمی‌توانم توضیح دهم. دایره‌ی ما، تقریبا نزدیکی‌های ظهر رونق می‌گیرد. مراجعین ما، با شناسنامه‌ی در گذشتگان دم در ظاهر می‌شوند، عوض سلام و علیک، به همدیگر دهن دره می‌کنیم، بی‌هیچ صبحتی، کارمان را راه می‌اندازیم.

نوشتن اسامی دفن شدگان، و کوبیدن مهرها روی شناسنامه‌ها. و بعد با چشمگ کوچکی از همدیگر خداحافظی می‌کنیم. خیال نکنید که در این کار رمزی وجود دارد. نه عزیزم، همه چیز در اینجا روی حساب خاصی درست شده، و این دایره، آنچنان منظم و مرتب از چنین رازهایی انباشته که بهتر است راجع به آن‌ها اصلا فکر نکرد. حسن دیگر زندگی در این جا، نداشتن مزاحمین آسوده خاطر و بی خیال است. مگر مأمور شهرداری که اول هر برج ماهیانه‌ی مرا می‌آورد و پسرک جوانی که شب‌ها قوت مختصری به من می‌رساند. بنابراین احتیاجی نیست که از این جا بیرون بروم. آخر در بیرون چه گلی است که من به کلاهم بزنم؟ پریموس که آواز بسیارغم‌انگیزی دارد، فنجان‌ها و بشقاب‌های لعابی، و تعدادی وسائل مخصوص درست کردن گل کاغذی. آنوقت‌ها که جوان بودم ساعات بیکاری را گل کاغذی درست می‌کردم، و دمدمه‌های غروب، بساط کوچکی جلو اداره پهن می‌کردم. اما کی حاضر بود از «دایره‌ی درگذشتگان» گل کاغذی بخرد؟ حال صرافت همه چیز از سرم افتاده، در عوض یک حالت رویای غریبی مرا گرفتار و شیفته‌ی خود کرده. من، بی آن که گرفتار افیون باشم، حالت خلسه‌ی آن‌ها را دارم. بله عموزاده‌ی عزیزم، من در دنیای زنده‌ها جائی ندارم، من در دایره‌ی در گذشتگانم، من در گذشته‌ام.

خواهشم این است که از این مطالب با آقازاده صحبت نکنید. ایشان هنوز جوانند و ممکن است دل و جرأت چنین کارهائی را نداشته باشد، اما من مطمئنم که هر چه زودتر عادت خواهد کرد. شاهد زنده‌اش خود من، تنها مختصری جربزه لازم دارد. بعد که تن در داد به یک آسودگی عجیبی می‌رسد. درس و معلومات هم دردی را دوا نمی‌کند، برایش توضیح دهید آینده‌ی روشنی هم وجود ندارد، تداوم و تکرار است که آدمی را آماده می‌سازد. و برای این آمادگی تنها تحمل لازم است. و تحمل تنها وسیله‌ای‌ست که پدر همه چیز را در می‌آورد، و گاهی حتی پدرم آدم متحمل را. و من این قضیه را بتدریج برایش روش خواهم کرد. امیدوارم که هر چه زودتر ایشان را زیارت کنم. وسایل زندگی تقریبا در این جا فراهم است. تنها چترتان را به او بدهید، شاید روزهای اول بیرون رفت و برای یک کارمند، چتر یک وسیله‌ی ضروری است. چتر همیشه به درد می‌خورد، من با این که دیگر بیرون نمی‌روم هنوز چترم را دارم. و هر وقت که ترس بر من عارض می‌شود زیر چتر قایم می‌شوم. چتر آدم را پناه می‌دهد، چتر آدم را از بیرون، از دیگران جدا می‌کند. چتر، اسمان کوچک و سیاهی است که آدمی را در زهدان تیره خود نگه می‌دارد. و تصمیم دارم روزهای اول بساط گل‌سازی راه بیاندازم و چیزهائی یادش دهم. اما مطمئنا این کار ادامه نخواهد داشت. و چه بهتر. گل‌فروشی در دایره‌ی درگذشتگان؟ چه چیز جالبی و مضحکی! گل‌سازی و گل فروشی دایره‌ی درگذشتگان! عجله کنید! منتظر آقازاده هستم. عجله کنید.

 

                                                                       

 

 

بازگشت به صفحه اول ماهنامه 

 

 

 

 

 

 

 

 

«شب­ نشینی با شکوه» شامل دوازده داستان کوتاه و بلند است. برشی از زند­گی کارمندانِ دون­پایه­ که  سیستم بوروکراسی جامعه؛ آنان را مسخ و تهی کرده است.

داستان «دایره درگذشتگان» از این مجموعه انتخاب شده است، گرچه خود غلامحسین ساعدی در مصاحبه ای گفته است:

«شب نشيني باشكوه« يك سياه مشق و يكي از اولين كارهايي است كه من در سال 1338 چاپ كردم.  بيست سال از زمان نوشتن آن گذشته است. يك تمرين است. تحت تأثیر قصه‌هاي كوتاه چخوف بودم.»

با این وجود؛ این مجموعه متفاوت از دیگر آثار اوست و بعضی از داستانها نیز بسیار تأثیرگذار است.