نامه مهرهرمز ـ شماره 2 ـ ويژه غلامحسین ساعدی

                                                                                                      

                                                                                                    سال اول ـ شماره دو ـ اردیبهشت  1388         

 

دوست گرامی به ماهنامه «مهرهرمز» خوش آمدید.

 Wellcome to Mehrhormoz

 صفحه‌ی اول سایت |  صفحه ی اول ماهنامه | فهرست مطالب ماهنامه |  تماس  |  RSS

 

 

 

 

 

 

 

   

نگاه غلامحسین ساعدی به دیگران

 

 

هدایت: بعضي از آثار او مثل سه قطره خون، زنده به گور، داود گوژپشت به نظر من قصه نيست. ‌این نوع آثار هدايت ساختمان قصه ندارد.  البته ارزش هدايت و آثار ماندني او به جاي خود باقي است اما هدايت در آن شرايط تجربه می‌كرد تا شيوه‌هاي جديدي پيدا كند. مثلاً به تجربه‌هاي او در طنز سياه توجه كنيد. در بعضي از‌این تجربه‌ها او واقعاً قصه ساخته است.  مثلاً در داستان «دون ژوان كرج» يا «بن بست» يا «زني كه مردش را گم كرد» او واقعاً فرم قصه را پايه‌گذاري كرده است. ارزش آثار هدايت در يك حد نيست درباره‌ي آثار هدايت بررسي‌هاي زيادي شده است و من توصيه می‌كنم كه درباره آثار او مقاله‌ي «پرويز داريوش» را حتماً بخوانيد.

ـــ

صادق چوبک: داستان هاي اوليه صادق چوبك واقعاً بي نظير است.  مثل «خيمه شب بازي» و «انتري كه لوطي اش مرده بود».  بعضي از داستان‌هاي او شكل بسيار خوبي دارد مثلاً داستان «چراغ آخر» - و نه تمام كتاب – اما آثار بعدي او براي من مطبوع نيست.  مخصوصاً «سنگ صبور» كه من از آن بدم می‌آيد.  كتابي است كه فكر می‌كنم بو می‌دهد.  جدي می‌گويم.

ـــ

جلال آل‌احمد: گاه آثار او «شُل و ول» است.  بيشتر به نثر پرداخته است.  يك نثر چكشي فوق العاده. در قصه‌هاي آل‌احمد، نثر است كه خواننده را به دنبال اثر می‌كشاند و نه آدم‌ها و اكسيون‌ها و فضا.

البته آل‌احمد چند تا داستان بي‌نظير دارد مثل «جشن فرخنده» كه داستان خوبي است. ‌این داستان در مجموعه‌ي 5 داستان منتشر شد كه از خيلي از كتاب‌هاي او بهتر است. در «ديد و بازديد» آل‌احمد بيشتر فضا می‌سازد. فضايي كه خود او در آن زندگي كرده است. به هر حال آل‌احمد چند تا داستان دارد كه تا حدي قابل تحمل است.

[من و جلال] دوستان خیلی خوبی برای هم بودیم. تقریبا شب و روز با هم بودیم. حداقل هفتهای یک روز را تا آخر شب با هم میگذراندیم. و حرف میزدیم. اختلاف فکر زیاد با هم داشتیم. دعوا میکردیم و دعوایمان به قهر و آشتی و این چیزها میانجامید. اختلاف فکر من با آلاحمد سر خیلی چیزها بود. یکی اینکه آلاحمد میگفت [مذهب] وسیله است، یعنی یک جبه یا قبائی است که دوخته میشود و میشود زیر آن هم مبارزه کرد. من این را قبول نداشتم.

...

یکی از خصلت های عمده جلال آل احمد ، من نمی گویم بد است یا خوب است و شاید هم اصلا خوب است ، یک حالت [ افسانه ] ، ( Myth )  ، ساختن است و ( Myth )  بروری است و ( Myth )  وقتی می سازد می تواند مثلا دشمن را بیشتر بترساند.

خوب .... آل احمد وقتی مرد ، من این را می دانم که دقیقا تهدیدش کرده بودند که به هند تبعیدت می کنیم . خوب توی اسالم سکته کرد و همه جا باز پر شد که او را کشتند و آن وقت یک محیط شهیدپروری درست شد.

ـــ

صمد بهرنگی: محصل دانشسراي مقدماتي بود و من اصلا نميشناختمش. مثل هزاران نفر ديگر. توي كتابخانه آمد با ترس و لرز. من آنجا بودم. ديدم يك بچهي جواني آمد و لباس ژندهاي تنش است و  «چه بايد كرد»  چرنيشفسكي را ميخواهد. كتابفروشي معرفت بود. او آمد و گفت كه اين را ميخواهم و يارو گفت همچين كتابي نيست. من تعجب كردم كه اين بچه چه جوري ميخواهد اين را. بعد صدايش كردم، ترسيد . من يك مقداري از كتابهايم را قبل از 28 مرداد قايم كردم توي صندوق و توي يك باغ چال كرده بوديم. گفتم من دارم و با من راه افتاد و آمد. يعني از وقتي محصل بود او را ميشناختم تا دم مرگش.

این قضیه که صمد را ساواک کشته به نظر من اصلا واقعیت ندارد . صمد توی رودخانه ارس افتاده و مرده و آدمی که با او همراه بود و به عنوان عامل قتلش می گویند یک افسر وظیفه بوده که من بعدا او را هم دیدم و این آدمی بود که با سعید سلطانپور کار می کرد و موقعی که سه نفری آمده بودند در تبریز و کمیته ( از زندان تا تبعید ) را تشکیل داده بودند ، یکی از [ این سه نفر ] همان آدم بود که با صمد بود . صمد آنجا مرده بود و بعد این شایعه را در واقع آل احمد به دهان همه انداخت. ولی نوشته یادم هست . که نمی دانم صمد مرده .... یا کشته شده . و این قضیه یواش یواش تبدیل شد به یک نوع چطور بگویم اغراق گویی، نه در مورد صمد بلکه در مورد خیلی دیگران.

[از صمد بهرنگی ] من فراوان نامه دارم که حد و حساب ندارد . یک مقدار زیادی از آن ها پیش یکی از دوستانم در آمریکاست که فعلا آدرسش را ندارم .

صمد کار سیاسی که به آن معنی نمی کرد . یعنی توی حزب باشد. ولی تاندانس [ گرایش ] سیاسی خیلی شدیدی داشت... به اصطلاح معروف اندکی چپ بود و این چپ بودن هم اندکی تمایل به شوروی هم تویش بود . منتهی صمد اصلا ذهن شقاقی داشت . یک بار که مثلا یک جوری روی چیزی فکر می کرد دیگر جزمی نبود و روز بعد هم از زاویه دیگر می خواست نگاه بکند . صمد هیچ وقت کار ادبی و این چیز هایش را به عنوان کار جدی نمی گرفت بلکه فکر می کرد که با این قضیه می تواند افکارش را [ منتشر ] بکند .... یعنی در واقع نقش عمده ای که صمد داشت بعدا هم گرته برداری و نمونه برداری و تقلید از او شد.

برای بار اول مثلا بعد از 28 مرداد ، یک معلم تبدیل شد به مبلغ . یعنی در واقع معلم و مبلغ را با هم ادغام کرد . مثلا یک بار آمده بود پیش من و می گفت مثلا چه کار بکنیم برای بچه ها و این ها . گفتم که خوب خودت یک چیزی بنویس و ببر بخوان . بعد قصه نویسی را از آنجا شروع کرد . آره ، کارهایش را من همه اش می دیدم .

ماهی سیاه کوچولو را برای مجله آرش فرستاده بود ، یک داستان کوتاهی بود که در مجله آرش می بایست چاپ بشود . داستان خوبی بود . آن وقت هم زمان با آن موقع کانون پرورش فکری تشکیل شده بود . سیروس طاهباز گفت که می شود این داستان را آنجا به صورت کتاب در آورد . 

ـــ

بزرگ علوي:  آثار «شُل و ولي» داشته است اما داستان «گيله مرد» او داستان خوبي است و ماندني است.  

ـــ

ابراهیم گلستان: نثر موزون می‌نويسد. بعضي از داستان‌هاي او شكل دارد. مثل «طوطي همسايه‌ي من» كه داستان خوبي است. به هر حال گلستان، كارش را می‌داند. البته من بحث محتوايي نمی‌كنم.

ـــ

هوشنگ گلشیری: چند تا كار واقعاً فوق‌العاده است. من به گلشيري اعتقاد دارم او كارش را بلد است و می‌داند كه چطور قصه بنويسد، البته گاهي شورش را در تأكيد بر نحوه‌ي بيان در می‌آورد و قصه در نحوه بيان گم می‌شود. اما به هر حال بعضي از كارهاي گلشيري واقعاً بي نظير است.  مثلاً چند تا از معصوم‌ها مخصوصاً معصوم اول و دوم آثار متعالي و واقعاً ماندني است.  

ـــ

جمال میرصادقی: چند تا از قصه‌هاي او واقعاً خوب است، مخصوصاً قصه «ديوار» كه من هرگز آن را فراموش نمی‌كنم.

ـــ

بهرام صادقی: آثارش بسيار خوب است.  آثاري كه با ديد تلخي نوشته شده است و در آن‌ها حساسيت خاصي است كه آدمی‌را تكان می‌دهد.  

دست‌ماية کارهاي بهرام صادقي نيز طبقة متوسط بود؛ کارمندان، آموزگاران، دلالان، پير و پاتال‌هاي حاشيه نشين، فک و فاميل‌شان، آدم‌هاي ورشکسته، ورشکستة جسمي و ورشکستة روحي، توهين و تحقير شده، مدام درحال نوسان، نوسان بين بيم و اميد، بين اميد و نا اميدي. دل‌زده و آشفته‌حال که با شادي‌‌هاي کوچک خوشبخت‌اند و با غم‌هاي بسيار بزرگ آن‌چنان آشنا و اخت که خم به ابرو نمي‌آورند. فضاي قصه‌هاي او انباني است انباشته از يک چنين عناصر کبود و يخ‌زده. به احتمال به نظر عده‌اي، آدم‌هاي قصه‌هاي بهرام صادقي يک بعدي به نظر بيايند؛ درست مثل تصاوير فيلم‌هاي کارتوني. در حالي‌که مطلقاً چنين نيست. او با چرخاندن مدام اين آدم‌ها، و جادادنشان در جاهاي مختلف، به‌خصوص حضور مداوم‌شان در برابر هم، تصوير بسيار دقيقي از يک جامعة راکد و بي معني ارائه مي‌دهد. نمونه‌اش داستان اعجاب انگيز «سراسر حادثه»؛ داستان بي‌حادثه‌اي که پر از ماجراست؛ و ماجراهاي تماماً بي‌معني و پوچ و مضحک است. يا در قصه‌اي با عنوان شعرگونة «سنگر و قمقمه‌هاي خالي» و يا در فصل اول داستان «ملکوت» حلول يک جن در جسم و جان يک آدميزاد متوسط‌الاحوال؛ يعني در معدة يک کارمند ساده و بعد معده‌شوري و بيرون کشيدن جن از معده. بدين سان نه‌تنها آدم‌هاي از خود رها و بيگانه و تسليم که موجودات ديگري نيز در داستان‌هاي او حق حضور پيدا مي‌کنند، برابري تمام جانوران بي‌شعور با آدم‌هاي تسليم شده به زندگي روزمره و معمولي. و گاه در حاشية قضايا، اشياة بي‌جان نيز جان مي‌گيرند؛ ساعت‌هاي کهنه، کتاب‌هاي روي‌هم ريخته. درهم آميختگي و ترکيب همة اين عناصر است که يک مرتبه فضاي داستان‌ها بهرام صادقي را شکل تازه‌اي مي‌بخشد. «صور خيال» در زمينة کارهايش بسيار متنوع است. بدين‌سان بود که او يک نمونة استثنايي بود که با محک‌هاي عادي نمي‌شد عيار نوشته‌هايش را سنجيد.

ـــ

ناصر تقوايي: می‌توانست قصه‌نويس خوبي باشد. در «تابستان همان سال» فضاي جنوب را خوب تصوير كرده است.  حيف كه كار قصه‌نویسی را رها كرد.

ـــ

فریدون تنكابني:  را من قصه نويس نمی‌دانم.

توی روزنامهی اطلاعات یک صفحهای بود به اسم چای و گپ، و از این مزخرفات، ایشان مقاله نوشت که آنهایی که علیه رژیم فعلی حرف میزنند آدمهایی هستند که عرقشان قطع شده است! خوب، مرتیکه خودت هم میخوردی! عرقشان قطع شده یعنی دقیقا آن تهمتی که رژیم میخواست بزند، خود او میزد. هان، چرا این کار [را] میکنی؟

ــــ

ناصر ایرانی: یک چزوه ی کوچولویی می نویسد که بسیار مزخرف است. راجع به شاه به اسم «محمد دماغ». این آدم استعداد این را داشت که بهتر بنویسد. بعد یک چیز می نویسد محمد دماغ. این را چاپ میکند با تیراژ کثیر و برقآسا نایاب میشود. آخر چیز مزخرفی بود. اگر قرار باشد که شاه را بکوبی با یک اسلحهی بهتری بکوبی. یعنی همان اصطلاح عامیانهی خیابان شاهپور و جوادیه منتقل شد روی ذهن اینها. محمد دماغ، خوب دماغ دارد دیگر، مگر تو نداری؟ من ندارم؟ همه دارند! آن بدبخت هم دارد که حالا دماغش خاک شده است. خاک توی سرش. محمد دماغ همچین فروش میرفت که حد و حساب نداشت.

ـــ

سهراب سپهری: خیلی آدم غریبی بود. اصلا و مطلقا اعتنا به هیچ چیز نداشت و واقعا این جوری بود. همینطور خودش غریب بود که شعرش غریبه و نقاشی هایش غریبه . گاهی وقتا مثلا می چسبونن که سبک ژاپنی کار کرده ، اصلا این جوری نیست.

 عجیب چند چیزرو دوست داشت. یکی خاک بود یکی پیدا کردن رنگ و رنگ هایی که با همدیگه بود. توی شعرش هم همین مسئله مطرحه. یک بار با هم سفر رفتیم، به اطراف کاشان، توی یک ده کنارِ استخر با هم بودیم. خیلی راحت گفت اینو می بینی؟ گفتم آره ، چیه؟  گفت قهوه ای. گفت اینو می بینی؟ گفتم چیه؟ باز گفت قهوه ای. راجع به قهوه ای ما در حدود پنج ساعت حرف زدیم. برای من خیلی عجیب بود. اون چشمش می دید یا من کور بودم نمی دیدم.

ایکی از خصوصیات عمده ی سهراب این بود که یک پیوندی بین کلام و نقاشی زده بود، همانطور که شعر می گفت اونو پیوند زده بود به تابلوهاش، توی تابلوهای اون کلام پیدا می کنی و توی شهرهایش هم واقعا تابلو پیدا می کنی و این چیز خیلی حیرت آوریه، کسی به این نکته توجه نکرده. وقتی که تابلوهای کاشان را می کشه و رنگ های خاص اونو به کار می بره، داره حرف می زنه.

 آدم حراف صامتی بود. آدمی بود ساکت، خجول ، مودب و زیاده از حد مودب و این بزرگترین امتیازی بود که این دوتا را به هم پیوند داده بود.

این آخر مثل جوجه مُرد، مچاله شد، مچاله شد توی ملافه، تبدیل شد به یک چیز عجیب غریب. من یکی ، خیلی دقیق بگم ، با مرگ اون،من هم مچاله شدم و نمی دونستم چکار بکنم.

این آدم کاری که در تمام مدت عمرش کرد و شهرت وحشتناکی پیدا کرد، سال 1330 شروع کرد به انتشارِ جُنگ شعر و اینا همینطور ادامه داد، داد و داد و داد و هزاران کار کرد، ولی آدمی بود که هیچوقت خودشو مطرح نمی کرد. تابلوهاشو اصلا جدی نمی گرفت. اشخاص، میگم، دقیقا میگم و اسم نمی برم،به خاطر داشتن یک تابلو از سهراب سپهری تو خونه شون پُز می دادند. و این آدم یک دفعه می رفت اطراف کاشون و روی خاک می خوابید. شعری که می ساخت، می ساخت. عین تابلو، نه اینکه می نوشت، اونقدر توی ذهنش بود... یه آدم غریبی بود. همیشه ایماژیناسیون این آدم رو، آدم نمی تونه فراموش کنه، خیلی دقیق کار می کرد و اصلا برای خودش کار نمی کرد. می دونست برای کی کار می کنه. آره همیشه یک دنیا در جلوی چشمش بود، واقعا عین یک آئینه و به اون نگاه می کرد. هزاران دفعه به من گفت غلامحسین من خودمو خیلی کوچک می بینم.

آخرین باری که همدیگرو دیدیم، ریش فراوانی گذاشته بود،ریش و پشم فراوانی داشت. قبل از مریضیشو اینا، راحت گفت من از دنیا بی زارم. گفتم چرا بیزاری؟ گفت برای اینکه دو ماهه کاشونو ندیدم. دلم به درد اومد،گفتم همین الان بیا پاشیم بریم کاشون. گفت نه.کاشون برای من یک دنیای دیگه س. گفتم کدوم دنیاس؟ گفت می خوام شعر بنویسم. تو خیابون با هم پیاده راه می رفتیم. گفتم باز می خوای بگی اهل کاشانم من. گفت نه ، من اون گنبدهای پشت بامها یک کم یادم رفته ، من می خوام دوباره اونارو ببینم، نمی خوام چیزی رو از دست بدم. و خیلی راحت اینو گفت.

سهراب آدمی بود که وحشتناک تلاش می کرد که خودش باشه. خودش با دنیای خودش باشه. اعتنای سگم به هیچ کس نمی کرد، نه که افاده بفروشه، نه، خیلی راحت می گفت من هستم، دنیام اینجوریه و من باید اُنس و الفتی داشته باشم با این دنیا.

مهمترین کار سهراب نه شعرشه، نه تابلوهاشه، مهمترین کار سهراب زندگیشه. آزاده وار زندگی کرد و دردناک مرد.

ـــ

سیمین دانشور: [در شب های شعر کانون نویسندگان]... با علاقهای که سیمین دانشور داشتیم گفتیم، شب اول سخنرانی مال سیمین باشد. خانم سیمین آمد آنجا صحبت بکند با آیهی قرآن شروع  کرد. میخواهم بگویم که یک نوع تبی به وجود آمده بود، خیلی راحت، تب پوپولیسم. کشیده شدن به طرف تودهها، آدم جذب بکند. آدم خوشش بیاید که جماعت زیادند. برای اینکه همیشه آنقدر اشخاص منفرد و تنها و جدا از هم بودند که آن قضیهی جذب تودهها برای آدم مثل یک امر فوقالعاده ای بود. من نمیخواهم بگویم که خانم سیمین میخواست مذهبی رفتار بکند، یا طور دیگری رفتار بکند. ولی کلا مثلا با آیهی قرآن شروع شد. این ایراد نمیتواند باشد. رویهمرفته انگشت مذهبیون و دیگران و اینها به آن صورت نبود، ولی آدم های مذهبی خیلی زیاد می آمدند.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چخوف: من دست و پای جخوب را می خواهم ببوسم، بهترین نمایشنامه ها را او مینوشت. اولین کسی بود که بر من تأثیر گذاشت. او عین آب بود. به راحتی می توانستی آنرا بخوری ـ مثلا قصهی «شادی» او مرا دیواانه کرد. سادگی که در کار چخوب بود مرا مجذوب میکرد. انسان هر قدر سادهتر باشد راحتتر است.

ــــ

داستایوفسکی:   آرزومانیان [او روزنامهای داشت به نام صعود که بلافاصه بعد از کودتا او را دستگیر کرده و کشتند.]  به من می گفت: «تا چخوف را نخوانی جنایات و مکافات را نمیفهمی.»  بعد از آن بود که من دنیای واقعی را در داستایوفسکی کشف کردم.

ــــ

گورکی: هیچوقت طرف گورگی و اینها نرفتم. قهرمانگرائی برای من در ساده بودن انسانهاست و گرنه اینکه مرتب قهرمانان، بازو  کلفت می کنند که می خواهند جهان را تغییر بدهند. آنقدرها مرا جذب نمی کند. البته باید دنیا را تغییر داد. به نظر من دنیا را امثال چخوف تغییر می دهند یا مثلا کافکا

                                                                                                  

                                                                        

 

 

بازگشت به صفحه اول ماهنامه 

 

 

 

 

 

 

 

يك عامل عمده در پيدايش‌ این شكل و فرم در‌ایران آشنايي با ادبيات غربي بوده است اما بر اثر عوامل گوناگون ‌این فرم يك شكل‌ ایراني پيدا كرده است. يعني درست است كه آدم‌ها به ناچار‌ایراني هستند و فضا هم ‌ایراني است اما گاهي الگو، گرته‌برداري از قصه‌نویسی غرب نيست. اگر از زاويه ديگري نگاه كنيم باز به دو گروه بر می‌خوريم. در قصه‌نویسی امروز چند نفري سبك و سياق خاصي دارند و عده‌ای اصلاً صاحب سبك به خصوصي نيستند. روي هم رفته اگر به حاصل‌ این دوران بنگريم، می‌بينيم كه كارهاي ماندني زيادي خلق شده است كه می‌توان آن‌ها را ترجمه كرد. تعدادي از‌این آثار به زبان‌هاي خارجي ترجمه شده است و اعتباري هم به دست آورده است.  تارگي‌ها «ژيلبرلازار» مجموعه‌ای از قصه‌هاي‌ ایراني را به فرانسه ترجمه و چاپ كرده است كه با استقبال روبه‌رو شده و نقدهاي مفصلي درباره‌ي آن نوشته‌اند. قصه‌هاي ‌ایراني به زبان روسي نيز فراوان ترجمه شده است.

غلامحسین ساعدی