نامه مهرهرمز ـ شماره 2 ـ ويژه غلامحسین ساعدی

                                                                                                      

                                                                                                    سال اول ـ شماره دو ـ اردیبهشت  1388         

 

دوست گرامی به ماهنامه «مهرهرمز» خوش آمدید.

 Wellcome to Mehrhormoz     

 

 صفحه‌ی اول سایت |  صفحه ی اول ماهنامه | فهرست مطالب ماهنامه |  تماس  |  RSS

 

 

 

 

 

 

 

 واگن سیاه

 غلامحسین ساعدی

 

نه، نه، اسم و رسم درست و حسابی نداشت؛ مثل همه ی ولگردها، هر گوشه به یه اسم صدایش میکردند، تو راه آهن: هایکف، ته شاپور: مایکف، تو مختاری: قاراپت، تو تشکیلات: هارپت، تو سنگلج: برغوس، تو توپخونه: مرغوس، تو لالهزار: میرزا بوغوس، تو استانبول: بد ارمنی، آوانس خله، مرغوس پوغوس. آخرشم نفهمیدیم اسم اصلیاش چی هس، کجا رو خشت افتاده، کجابزرگ شده، پدر و مادرش کی بود، کجا درس خونده، چه جوری زندگی کرده، از کی به کلهش زده...

چندین و چند سال بود که پیداش شده بود، دیگه همه میشناختنش و همیشهی خدا، سر ساعت معین، یه گوشه پیداش میشد: ساعت نه سنگلج، ساعت ده توپخونه، ده و نیم لالهزار، یازده استانبول. و همین جوری تا غروب. قیافهی عجیب غریبی واسه خودش درس کرده بود، ریش و گیس فراوان، صورت لاغر و استخوانی، دهن بی دندون، اندام بلند و خمیده، پای راستش که میلنگید و شونهی چپش که تاب میخورد، شاپوی کثیف و ژندهای روسر، عینک گرد پروفسوری رو دماغ، بارونیی بلندی که تا مچ پایش میرسید، و تموم سال با کوله باری از کتابای جور واجور با بند و تسمه به پشت بسته، همین جوری میگشت، چرت و پرت میگفت، مسخره بازی می کرد و شکلک در میآورد. هیچ وقت گدائی نمیکرد، اما هر چی بهش میدادن میگرفت، خیلی راحت، بی اونکه تشکری بکنه یا چیزی بگه. همیشه میخورد، زیادم میخورد، همه چیز می خورد، با دهن بیدندون گردو و فندق میشکست، نون خشک می جوید، ته سیگار جمع می کرد و تند تند دود میکرد، تو کافهها، پیاله فروشیها سر هر میز که میرسید، استکانی بهش می دادن که میانداخت بالا، و متلکی میگفت و رد میشد. تو حرف زدن، اصلا لهجه نداشت، به همین دلیل بعضیها خیال میکردند که خل بازی در میآره و خودشو ارمنی جا میزنه. دم دمههای ظهر سایهای یا گوشهی دنجی گیر میآورد، کتابشو باز میکرد. جا به جا میکرد، ورق میزد، سرسری نگاهی میانداخت و دوباره جمع و جورشون میکرد. به هر زبونی کتاب داشت: انگلیسی، فرانسه، عربی، ارمنی، آسوری، روسی، آلمانی. راست راستکی هم از هر زبونی چیزی سرش میشد. چه میدونم شایدم چاخان پاخان میکرد. میگفتن از بس چیز خونده، به سرش زده و دیوونه شده. به آدمای با سواد و درس خونده که میرسید، جدی می شد و خیلی زود سر صحبت رو باهاشون وا میکرد، و آخرشم طرفو مچل میکرد و راه میافتاد. چندین و چند بار دیده بودمش، تو کافه مرجان، عرق فروشی میترا، سر چاراه سی متری، و هیچ وقت راجع بهش خیال بد نکرده بودم. هیچ، نه شک، نه تردید، ابدا. به نظر من یه دیوونهی حسابی بود.

اولین گزارشی که رسید، من خندهام گرفت، خیال کردم واسه رفع بیکاری دارن و اسهمون کار میتراشن. و خود منم مأمور این قضیه شدم، یعنی که بفهمم چه کارهاس، کجاها میره، کجاها میآد، کیهارو میبینه. اتفاقا بدم نمیاومد. با خودم گفت: بیست و چار ساعت زندگی با یه دیوونه باهاس خیلی بامزه باشه.

روز بعد با سر و پز عوضی رفتم راه آهن. میدونستم که تو آلونکهای اون طرفا زندگی میکنه، و میدونستم که سروکله‌‌اش از کجاها پیدا میشه مدتی منتظرش شدم، بالا پایین رفتم، چند سیگار پشت سرهم دود کردم که پیدا شد، با همون رو و وضع همیشگی، و از خاکریز جاده اومد بالا. مدتی وایستاد و عینکشو جابجا کرد و آفتابو تماشا کرد و راه افتاد. همچی بیخیال بیخیال که انگار غیر از اون تو دنیا تنابندهای نفس نمیکشه. نرسیده به من خم شد و لنگه کفش پارهای رو از مین ورداشت و وارسی کرد و انداخت دور. یه لحظه تو فکر رفت و برگشت دوباره همون لنگه کفشو ورداشت و انداخت اون ور خیابون. خنده ی غریبی زیر لب کرد و تا رسید پیش پای من، چشمکی بهم زد و آهسته پرسید: «چه طوری؟»

گفتم: «خوبم، تو چه طوری؟»

تهدیدآمیز نگاهم کرد و گفت: «خوبی؟ معلومه که خوبی.»

پرسیدم: «انگار اوقاتت تلخه؟»

گفت: «معلومه که تلخه، چرا دیشب نیومدی سر قرار؟»

شک ورم داشت که نکنه منو جای کس دیگه گرفته. خودمو زدم به یه راه دیگه گفتم: «والله محل قرار یادم رفته بود.»

گفت: «ای خنگ خدا.»

و راه افتاد، سر صحبت رو اون باز کرده بود، خیلی راحت. و کار من آسون شده بود. پا به پاش راه افتادم، چند قدم که رفتیم پرسیدم:

«راستی، موسیو بوغوس، کجا قرار داشتیم؟»

با اخم و تخم جواب داد: «من موسیو نیستم، من موغدوسی هستم، موسیوها کالباس میفروشن، موغدوسیها دعا میخونن، حضرت مسیح رو تماشا میکنن، اونا بچههای خود خدان.»

یه دفعه وایستاد و پرسید: «راسی راستی گاسترونومی کجاس؟»

گفتم: «گاسترونومی چییه؟»

گفت: «نمی دونم، یه وقتا این جا بود، حالا جاش درخت در اومده.»

و شروع کرد زیر لب آواز خوندن، همچو بیخیال که انگار نه انگار من همراش هستم. مدتی که رفتیم پرسیدم: «راستی غیر از من، بقیه سر قرار اومده بودند؟»

سرشو تکون داد و گفت: «هیشکی نیومد، دیگه عادتشون شده که نیان.»

پرسیدم: «چند نفرن؟»

گفت: «همه، همه قرار میذارن و میزنن زیرش، ایناهاش، ایناهاشون، همه بیخیال دارن راه میرن.»

دوباره سرشو انداخت زمین و آوازشو شروع کرد. من گاهی پا به پاش می رفتم، گاهی ازش جلو میزدم. گاهی عقب میموندم، و هر لحظه بیشتر خاطر جمع میشدم که کار هجوی میکنم و ازتعقیب انبانی از تپاله و جنون چیزی گیرم نمیآد. یه هو ویرم گرفت و جلوتر رفتم تا کتاباشو وارسی کنم. تا دستم به جلد یکیاش خورد. برگشت عقب و عصبانی پرسید: «چه کار میکنی؟»

گفتم: «»هیچ چی، منم.»

پرسید: «تو کی هستی؟»

گفتم: «همونی که با هم گپ می زدیم؟»

گفت: «کی با هم گپ می زدیم؟»

گفتم: «همین چند دقیقه پیش.»

گفت: «مرتیکه، من با هیشکی گپ نمی زدم.»

گفتم: «خیله خب، چرا دعوا می کنی؟»

لبخند زد و دستشو دراز کرد طرف من. پوست زبر و انگشتای پیچ خوردهای داشت. با مهربونی گفت: «من هیچ وقت با هیشکی دعوا نمیکنم، من آدم خیلی خوبی هستم.»

منم خندیدم و دستمو کشیدم بیرون و گفتم: «می دونم، تو آدم خیلی خوبی هستی.»

گفت: «چشم بسته غیب می گوی؟»

گفتم: «مگه نیستی؟»

گفت: «نه که نیستم.»

گتفم: «اختیار داری.»

گفت: «بیخود تعارف تیکه پاره نکن، تو که منو نمی شناسی، می شناسی؟»

پیش خودم گفتم: «راسی میگه، من چه می شناسمش. با سر تصدیق کردم و گفتم: «نه، نمیشناسمت.»

با دلخوری گفت: «حالا که نمی شناسی، بهتری کار به کار هم نداشته باشیم.»

گفتم: «خیلی خوب.»

گفت: «با خیلی خب گفتن که کار درس نمی شه.»

پرسیدم: چه جوری درس می شه؟»

پگفت: «تنها راش اینه که تو جلوتر از من راه بیفتی.»

گفتم: «خیلی خب، این که کاری نداره.»

 و ازش جلو زدم. چند قدمی نرفته بودم که یه مرتبه داد زد: «هی، میرزا بوغوس!»

تا برگشتم پرسید: «برا چی برگشتی؟»

گفتم: «تو صدام زدی.»

پرسید: «مگه تو میرزا بوغوسی؟»

گفتم: «نه.»

پرسید: «پس میرزا بوغوس کی یه؟»

گفتم: نمی دونم.»

داد کشید: «حالا که نمیشناسی، بزن به چاک، مرتیکه.»

ناچار راه افتادم . با قدم های بلندتر می خواستم بزنم برم طرف دیگهی خیابون که دوباره داد زد: «موسیو، هی موسیو.»

اعتنایی نکردم. تندتر کرد و بازومو چسبید. برگشتم و پرسیدم: «چی میخوای؟»

گفت: «به چه دلیل جلوتر از من راه میری؟»

گفتم: «پس چه کار کنم؟»

گفت: «باید عقبتر بیای.»

پرسیدم: «چرا؟»

گفت: «به سه دلیل.»

گفتم: «خب؟»

گفت: «اول این که من سن و سالم از تو پیش تره. درسته؟»

گفتم: «درسته.»

گفت: «دوم این که سواد و عقل و کمالات من خیلی از تو پیش تره. درسته؟»

پرسدم: «از کجا علوم؟»

یه جملهی عربی گفت و بعد پرسید که معنیاش چی بود؟»

گفتم: «نمی دونم.»

با پوزخند گفت: «معلومه که نمی دونی، حالا ببین چی می گم.»

و به زبون فرنگی چیزی گفت و پرسید: «به چه زبونی حرف زدم؟»

گفتم: «انگلیسی.»

گفت: «خره فرانسه بود.»

گفتم: «من فرانسه بلد نیستم.»

پرسید: «مثلا انگلیسی بلدی؟»

گفتم: «اونم بلند نیستم.»

پرسید: «چی بلدی؟»

گفتم: «نمی دونم.»

یه هو جدی شد و گفت: «اینو بهت بگم ها. آدم هزاری هم زبون بلد باشه، دلیل نمیشه که با سواده. قبول داری؟»

گفتم: «درسته.»

سرتا پای منو ورانداز کرد و گفت: «نه خیر، خیلی هم غلطه.»

پرسیدم: «حالا چه کار کنم؟»

گفت: «پشت سر من راه بیا.»

پشت سرش راه افتام. خیلی زود فراموشم کرد؛ انگار نه انگار که کسی عقب سرشه. همین جوری بود که رسیدیم به یه چار راه. بیاعتنا رد شد، منم رد شدم. جلو یه خیاطی وایستاد و در خیاطی رو نیمه باز کرد و سرشو برد تو. من آهسته کردم و پای درختی وایستادم. داشت یه چیزایی میگفت که من حالیم نمی شد. اما گاهی چنان شلیک خنده از تو خیاطی بلند میشد که عابرا بر میگشتن و نگاه میکردن. اونم انگار دل نمیکند که راه بیفته، مدتی علافم کرد و تا سیگار دومو روشن کردم برگشت، صورت بیحال و حالت بیخیالی پیدا کرده بود که انگار با هیشگی طرف صحبت نیوده چند قدم بالاتر پیچید تو یه کوچه. و من نبش کوچه وایستادم به تماشا. و سطهای کوچه که رسید، دوبار سوت بلبلی زد، چند پنجره با هم واشد و چند تا بچه با قیافههای خندان و خوشحال سرک کشیدن و با هلهله دست تکون دادن و پنجرهها رو بستن. و میرزا بوغوس بار و بندیلشو درآورد و گذاشت کنار و نشست پای دیوار. یه دقه بعد بچهها از در خونهها ریختن بیرون و طرفش هجوم بردن. هر کدوم یه چیزی به دست داشتن. اون با قیافهی خندان شروع کرد به کف زدن و جنبیدن. بچهها دورهاش کردن و داشن از سر و کولش بالا میرفتن و میخواستن هر طوری شده چیزی تو دهنش بچپونن. داشتم کفری میشدم که رفتم به قهوه خونهای بغلی و نشستم به چایی خوردن. نیم ساعت دیگه با دهن پر پیداش شد. فوری اومد بیرون. نگاهی بهم کرد و گوشاشو جنبوند. و به مردی که از روبه رو میاومد گفت: «میخوری؟» و تیکه نونی رو بهش تعارف کرد. و یارو بیاعتنا رد شد. از همین خل بازیا داشت تا دمدمههای ظهر که نبش یه کوچه نشست و کتاباشو چید بغل دستش و شروع کرد به ورق زدن دفترچهای کوچیکی که از جیبش درآورده بود. جلو رفتم و رو به روش نشستم. عینکشو جا به جا کرد و چشم دوخت به من کتابارو نشون دادم و پرسیدم: «اینا فروشی یه؟»

گفت: «مال تو فروشی یه؟»

گفتم: «من که ندارم.»

جواب داد: «من که دارم.»

پرسیدم : «اینا چی یه؟»

گفت: «کتاب.»

پرسیدم: «چی توش نوشته؟»

گفت: «همه چی نوشته.»

پرسیدم: «می تونم نگاهشون کنم؟»

گفت: «بکن.»

کتابا همه زبون خارجی بود، و من که زبون خارجی بلد نبودم چیزی سر در نمیآوردم و همین طور دونه دونه ورق میزدم و کنار میذاشتم. تا کارم تموم شد، پرسید: «نگاشون کردی؟»

گفتم: «آره.»

پرسید: «چی نوشته بود؟»

گفتم: «نفهمیدم.»

گفت: «پس واسه چی میخواستی بخریشون؟»

گفتم: «همین جوری.»

با پوزخندی جواب داد: «ها، همین جورییم چیز خوبی یه.»

و کتاب رو دست گرفت و شروع کرد به خوندن. پرسیدم: «تو بلدی بخونی؟»

گفت: «می بینی که دارم میخونم.»

پرسیدم: «چی نوشته؟»

گفت: «به تو چه.»

گفتم: «می خوام منم بفهمم.»

گفت: «مفتکی نمی شه.»

پرسیدم : «چی می خوای؟»

گفت: «حاضری یه گیلاس عرق برام بخری؟»

گفتم: «دو گیلاس می خرم.»

گفت: «عوضش منم دو تا برات می خونم.»

گفتم: «یاعلی.»

عینکشو جا به جا کرد و شروع کرد به خوندن: ناگهان در باز شد و دوک با لباس رسمی وارد اتاق دوشس شد. دوشس نیمه برهنه رو تخت افتاده بود و دو کنیز سیاه داشتن پاهاشو میمالیدن. دوک رو به دوشس کرد و گفت: عزیزم این موقع روز چه وقت خوابیدنه؟ دوشس لبخند ظریفی زد و گفت: «سرورم، اگه وقت خواب نیس خود تو واسه چی این جا اومدهای؟ دوک گفت: برای زیارت صورت قشنگ شما. کنیزها از پای تخت بلند شدن و از اتاق رفتن بیرون. دوک نزدیک شد و لبهی تخت نشست و دستمال حریر دوشس رو که پای تخت افتاده بود، برداشت و بویید و بوسید و به سر و صورت مالید. دوشس پرسید: عزیزم از شوالیه خبری نشد؟ دوک جواب داد: دوشس نازنین، خواهشمندم درین لحظات حساس عاشقانه، از شوالیه حرف نزن، و قلب عاشق بیچارهتو بیش ازین به درد نیار.»

حرفشو بریدم و گفتم: «خیلی خب، بسه.»

نگاهی بهم کرد و گفت: «جاهای خوبش جلوترهها.»

گفتم: «نه دیگه، حوصلهشو ندارم.»

پرسید: «می خوای یکی دیگه واست بخونم؟»

کتاب قطوری رو از لای کتابا کشیدم و دادم دستش و گفتم: «یه کم ازین بخون.»

کتابو گرفت و واکرد و پرسید: «گیلاس عرق شد چندتا؟»

گفتم: «چارتا.»

شروع کرد به خوندن: «سالن از جمعیت لبریز بود، و تا شروع برنامه چیزی نمونده بود که اون دو عاشق بیقرار وارد لژ اصلی شدن. زیبایی دوشیزه ادیت و اندام رشید و سینههای ستبر شوالیه اون چنون جشمگیر بود که دوربینها همه متوجه اون دوتا شد. شوالیه دستمال حریر سبز رنگی دور گردن بسته بود. و دوشیزه ادیت، گاه به گاه برمیگشت و از روی شونهی لخت و مرمرین خودش نگاهی به صورت مردانه شوالیه میکرد.»

دوباره حرفشو بریدم و گفتم: «خیلی خب.»

پرسید: «بازم خوشت نیومد؟»

گفتم :«چرا، خوب بود. حالا دیگه دم ظهر بسمونه.»

با تغیر جواب داد: «چی چی بسمونه؟»

دست کرد و کتاب دیگری ورداشت و شروع کرد با صدای بلند خوندن: «بالاخره انتقام الهی کار خود را کرد و آن عفریت بدنام که گوهر عفت ناآستازیای معصوم را ربوده بود...»

گفتم: «دیگه نمی خوام»

سراتا پای منو ورانداز کرد و گفت: «خیلی احمقی.»

گفتم: «پاشو بریم عرقتو بدم.»

گفت: «این موقع ظهر؟»

گفتم: «پس من رفتم.»

پا شدم که راه بیفتم، گفت: «خبر داری که تو خیلی بیپدر و مادری؟»

گفتم: «باشه.»

جند قدمی دور شده بودم که پشت سرم داد زد: «جر نزنی ها، غروب بیای، پیاله فروشی.»

گفتم: «حتما می آم.»

گفت «نامردی اگه نیا.»

گفتم: «جان موسیو می آم.»

باز راه ا فتادم که دوباره داد زد: «حتما می آی؟»

گفتم : «آره که می آم.»

پرسید: «کجا می آی؟»

گفتم: پیاله فروشی.»

پرسید: «کدوم پیاله فروشی؟»

گفتم: «هرکدوم که تو بگی.»

با خنده داد زد: «نگفتم؟ نگفتم که تو ازون ارقه های روزگاری؟»

باقدمهای بلند دور شدم، اونچه که میخواستم گیرم اومده بود، و اونچه که گیرم اومده بود اداره رو قانع کرد و دفتر دستکها راپت، قارپت، آوانس خله، میرزا برغوس بسته شد. چند ماه گذشت که دیدم سرو کلهی میرزا بوغوس، آشفتهتر از همیشه، پیدا شد. یه مأمور تازه کار جلبش کرده بود. به این جرم که بیخودی به همه چیز فحش میداده، بد و بیراه میگفته، شلتاق میکرده.

با یه همچو مجنونی چه کار میتونستیم بکنیم؟ از طرف دیگه، مقررات حکم میکرد که بازجوئی بشه. ناچار نشستیم رو به روی هم، من و اون. پرسیدم: «اسمت چهیه؟»

جواب داد: «اسم تو چی یه؟»

گفتم: «تو به اسم من چه کار داری؟ جواب سئوال منو بده.»

گفت: «کار دارم. تا تو نگی که من جواب نمی دم.»

مأموری که بغل دست من نشسته بود آهسته گفت: «انگار دو تا سیلی بدش نباشه.»

زیر لبی گفتم: «ولش کن؛ اون تاب یه سیلیرو نمی آره.»

بعد رو کردم به بوغوس و همین جور الکی گفتم: «اسم من بهدادی یه.»

گفت: «اسم منم امدای یه.»

گفتم: «چرا دروغ می گی؟»

گفت: «واسه این که تو هم دروغ می گی.»

پرسیدم: «تو از کجا می دونی که من دروغ می گم.»

جواب داد: «تو از کجا می دونی که منم دروغ می گم؟»

گفتم: «من تو رو میشناسم، اسم تو موسیو بوغوسه.»

جواب داد: «منم تو رو میشناسم.»

پرسیدم: «از کجا؟»

گفت: «مگه اسمت بهدادی نیس؟»

جلو خنده مو گرفتم و پرسیدم: «کجا زندگی می کنی؟»

عوض جواب: «پرسید، تو کجا زندگی می کنی؟»

مأمور همراه من داد زد: «مردتیکه، مسخره بازی در نیاز، این جا ادراهاس ، تو حق نداری چیزی بپرسی.»

با تغیر گفت: «اگه ادارهاس که شماهام حق ندارین بپرسین.»

مأمور با صدای بلند تشر زد: «ما حق داریم. ما مال این جاییم.»

با لحن آرامی گفت: «منم حق دارم، منم مال این جام.»

زدم روی میز و آهسته گفتم: «موسیو بوغوس، من خیابون خورشد میشینم.»

نه ورداش و نه گذاشت، و موذیانه گفت: «ای نامرد،خوب خودتو بستی و بالاشهر نشین شدی ها.»

پرسیدم: «تو مگه کجا زندگی می کنی؟»

گفت: «من تو واگن زندگی می کنم.»

پرسیدم: «کدوم واگن»

جواب داد: «واگن سیاه.»

پرسیدم: «زن و بچهام داری؟»

گفت: «زن ندارم، بچه دارم.»

گفتم: «زنت مرده؟»

گفت: «زن خودت بمیره مرتیکه. من هنوز زن نگرفته، زنم بمیره؟»

گفتم: «پس بچه از کجا آوردی؟»

گفت: «همین جوری.»

پرسیدم: «چند تان؟»

بی اعتنا گفت: «چه می دونم، بیست، بیست و پنج تا.»

مأمور با کینه گفت: «عجب منتر شدیم ها.»

و من که خیلی دیر از رو می رفتم پرسیدم: «برزگه چند سالشه؟»

گفت: «بیست و پنج، بیست و شش.»

پرسیدم: «کوچیکه چند سالشه؟»

گفت«بیست و چار، بیست و پنج.»

که من افتادم به خنده. راستش نمی خواستم این مزخرفاتو رو کاغذ بنویسیم، اما چاره نبود.

پرسیدم: «همه با هم زندگی می کنین؟»

گفت: «نه، گاه گداری می آن دیدن من.»

پرسیدم: «چی بهشون میگی؟»

پگفت: «چی می گم؟ عجب آدمایی هستین. من یه دانشمندم، براشون قصه میگم، کتاب میخونم، حساب یاد میدم.»

گفتم: «دیگه چه کار میکنین؟»

گفت: «اگه خوراکی چیزی دم دستم باشه میدم بخورن.»

گفتم: «دیگه؟»

گفت: «عصبانی هم بشم میزنمشون.»

مأمور گفت: «لااله الاالله.»

زیر لب گفتم: «آروم باش، عصبانی نشو.»

زیر کاغذ نوشتم «مرخص شد.» و گفتم: «پاشو برو.»

پرسید: «کجا؟»

گفتم: «دنبال کارت.»

گفت: «من کاری ندارم، میخوام همین جا بمونم.»

پرسیدم: «این جا می مونی چه کار بکنی؟»

گفت: «یه کارای اساسی می کنم، یه چیزایی یادتون میدم، یه کم شعور تو کلهتون میکنم.»

بلند شم و به مأمور گفتم: «بیندازش بیرون.» 

ولی مگه میشد بیرونش کرد؟ دو دستی چسبیده بود به صندلی و داد میزد: «مگه این جا خونهی باباتونه که میخواین بیرونم کنین؟»

ورقهی سؤال و جواب اضافه شد به گزارشی که قبلا رسیده بود و به تحقیقی که من کرده بودم و رفت تو پوشه. روز بعد دوباره پرونده برگشت رومیز من. زیر چند سؤال و جواب خط کشیده بودن و دستور داده شده بود که راجع به واگن سیاه و بیست و پنج بچهی هم سن و سال تحقیق دقیقی بشه. به نظرم وسواس بیخودی بود، اما چاره چی بود؟ غیر از این که زندگیی شبونهشم  وارسی بشه؟

شب بعد تو یه پیاله فروشی پیداش کردم. داشت واسه چند تا پیرمرد مست بلبلی میکرد. نفهمیدم که متوجه من شد یا نه، ولی من خودمو قایم کردم و بیرون منتظرش شدم تا نیمه مست اومد بیرون. افتادم پشت سرش. همین طور سلانه سلانه، ازین گوشه به اون گوشه، ازین خیابون به اون خیابون. هی میایستاد. راه میافتاد، با غریبه و آشنا صحبت میکرد؛ نزدیکای سنگلج رفت تو یه می فروشی. نیم ساعت بیش تر بالا و پایین رفتم تا خواستم سرکی بکشم، در واشد و اون با چند بطری اومد بیرون. درست سینه به سینه من و با تحکم گفت: «برو کنار، نمیبینی چه کسی داره می آد؟»

با این حرفش حتم دارم که منو نشناخت، و باز، سایه به سایهی هم، اون جلو، من عقب رفتیم و رسیدیم راهآهن. از خاکریز سرازیر شد. منم سرازیر شدم. عادت نداشت که برگرده و پشت سرشو نگاه کنه. اما من احتیاط می کردم. از وسط ریلهای پوسیده، از کنار ماشینهای قراضه و آهن پارههای زنگ زده رد شدیم و رسیدیم به یه ردیف واگنهای شکسته بسته. تو چند تا از واگنهای اسقاط، فانوسی روشن بود. و معلوم بود که محل زندگی و خونه و کاشونهی یه عدهاس. میرزا بوغوس رد شد و رفت تو آخرین واگنی که وسط صفحههای فلزی زنگ زده افتاده بود. من از فاصلهی دور به تماشا وایسادم. چند دقه بعد فانوسی روشن شد و نور قرمز خفهای از در نیمه باز واگن افتاد بیرون. با احتیاط جلو رفتم دیدم که بار و بندیلشو گذاشته کنار، کلاشو ورداشته، و سرشو تکیه داده به دیوارهی آهنی واگن، انگار که خوابیده یا چرت میزنه. مدتی دورُور واگن پلکیدم. چیز چشم گیری به نظرم نیومد. داشتم راه میافتادم که دیدم یه سیاهی داره به واگن موسیو بوغوس نزدیک میشه. فیالفور قایم شدم. مرد جوونی سوت زنان اومد و پای واگن با صدای بلند گفت: «پدر، پدری!»

بی اون که منتظر جواب بشه، رفت بالا. رفته بودم تو فکر که سه نفر دیگه از همون راهی که اولی اومده بود پیداشون شد. و نیم ساعت دیگه سه نفر دیگه. و ده دقیقه بعد چار نفر دیگه و یه ساعت بعد بیشتر از پونزده شونزده نفر تو واگن میرزا بوغوس جمع بودن. مدتی منتظر شدم، خبری نشد. با احتیاط خودمو رسوندم پای واگن. صدای همهمه و غش و ریسه بلند بود. پای در نیمه باز زانو زدم و سرمو طوری بالا گرفتم که دیده نشم و همه چیزو بتونم خوب ببینم. دور تادور نشسته بودن و بیشتر شون. سیگار میکشیدن. قیافهها ، درب و داغون، ژولیده، و همه ژندهپوش، حتی ژندهتر از خود بوغوس. و خود بوغوس، که بیکلاه قیافهی مضحکی پیدا کرده بود، نشسته بود بالا، پای یه تخته سیاه گنده، و سرشو تکون میداد. خندهها که فروکش کرد، بوغوس با قیافهی عبوسی گفت: «خیلی خب، همه ساکت!»

و همه ساکت شدن. بوغوس دوباره گفت: «خنده و شوخی تموم شد، حالا درس شروع میشه.»

خیلی جدی بلند شد و رفت پای تخته سیاه. و با صدای محکمی گفت: «درس امروز، یعنی امشب، درسی خیلی خوبییه. درس امشب عبارته از فواید شراب و شرابخورای. بچههای من، شراب چیز خوبییه. یعنی خیلی خوبییه. مگر نه؟ و چون خوبه، باهاس اونو خورد. مگه نه؟ و وقتی میخوری، خوش خوش میشی. درست؟ و چون بهتر آدم همیشه سرحال و خوش باشد، لازمه که شراب بخوره. تا این جا فهمیدین؟»

همه عین. بچه مدرسهها، داد زدن: «بعله!»

و بوغوس ادامه داد: «اما شراب خوراش دو دستهان. یه دسته شرابو با کباب میخورن. و یه دسته که کباب ندارن، شرابو با شراب میخورن. یعنی پولداراش اول شراب میخورن و بعد کباب، و پول نداراش اول شراب میخورن و بعدم شراب. نتیجه این که پول ندارا دو برابر پول دارا خوش.»

یه دقه صبر کرد و پرسید:«حالا کی نفهمید؟»

کارگر کوتولهای دست بلند کرد و گفت: «من!»

بوغوس با اوقات تلخی گفت: «توی خنگ خدا کی میفهمی که حالا بفهمی.»

و یارو گفت: «درسته پدر. من تا شرابو نخورم، اصلا هیچ چی رو قبول ندارم.»

بوغوس دستی به پیشونی کشید و گفت: «چه کار کنم؟»

بعد رو کرد به یکی از اونا و گفت: «بطریارو بیار.»

که همه به هم افتادن و در یه چشم به هم زدن چند بطری شراب بی باندرول و چند لیوان وسط واگن پهن شد. بوغوس پشت سرهم داد می زد: «شلواغ نکنین، شلوغ نکنین.»

اولین گیلاسو خودش پر کرد و پرسید: «اول که باس بخوره؟»

همون کارگر کوتوله گفت: «من.»

بوغوس گفت: «روت خیلی زیاد شده ها؟»

یارو پرسید: «پس کی باید بخوره؟»

یک مرتبه همه داد زدن: «پدر، پدر، پدر!»

بوغوس خندید و گفت: «به سلامتیی خودم و به سلامتی شما.»

گیلاسو سر کشید، و بقیهام هجوم بردن طرف بطریا.بوغوس داد زد: شلوغی موقوف، گوش کنین. بعد شرابخوری، بشکن و آواز و غزل و شوخی و کتک و مسخره بازی به دستور من آزاده، اما بدمستی و گریه و بالا آوردن و قهر واسه همه قدغنه. فهمیدین؟»

که همه با خنده فریاد زدن: «بعله.» و هجوم بردن به طرف بطریا.

من دیگه کاری نداشتم، می دونستم که عاقبت کلاس درس بوغوس به کجا میرسه. نتیجهی کار منم معلوم بود: به گزارش مفصل دیگه، با آب و تاب و شرح جزئیات، اضافه شد به پرونده بوغوس و رفت بایگانی.

همه چی فراموش شد. تا به سال و نیم دیگه ـ که یه روز دمدمههای غروب، هول هولکی، به خاطر یه کس دیگه و یه مسئلهی دیگه واگنشو محاصره کردیم. فانوسش روشن بود و بچه هاش... آره، بچههاشو دور خودش جمع کرده بود و عوض درس شراب، درس و بحث دیگهای داشتن. باور کردنی نبود. با سر بیکلاه نشسته بود پای تخته سیاه، و تند تند صحبت میکرد. امانه مثل بوغوسی که میشناختیم، شده بود یه آدم دیگه. با لحن محکم و حرفای گندهتر از دهن. نه نفر از همون ژندهپوشهام سرتاپا گوش بودند.

من پای در نیمه باز زانو زده بودم و سرمو طوری گرفته بودم که دیده نشم و همه چیزو خوب ببینم. ده دوازده مأمور مسلح، به فاصلهی دور وایستاده بودند، همراه احمد نامی، مردک لاغر و لنگ درازی با پیشونیی سوخته و دهنی همچون غاله، که دو ماه پیش گیر افتاده بود و دو ماه تموم هم لب از لب وا نکرده بود. با این که رفقاش خیلی زود بندو آب داده بودند، اما اون هی خورده بود و حاضر نشده بود حتی خونهشو نشون بده. اما بعد از چندین و چند بار که پریموس خدمتش رسید، اعتراف کرد که تو یه واگن اسقاط زندگی میکنه. و حالا، شبونه مارو آورده بود پای واگن بوغوس.

ده دقیقهای که پای پلهها بودم فهمیدم با چه موجوداتی طرفیم. بلند شدم و پاورچین پاورچین دور شدم. دستور دادم که اون یارو، احمد درازه رو بیرن تو ماشین و بعد همگی نزدیک شدیم و یکمرتبه در واگنو وا کردیم و پریدیم بالا و من داد زدم: «بی حرکت!»

بوغوس و رفقاش، انگار سنگ رو یخ ، ساکت و بیحرکت موندن. داد زدم: «ای بد ارمنیی مادر قحبه، دیگه دستت رو شده و کارت ساختهاس.»

خواست چیزی بگه که مشت محکمی خوابوندم تو دهنش و فریاد زدم: «خفه!»

دو رشته خون از دو گوشهی دهنش ریخت رو ریشش، دستور دادم همه بلند بشن ـ که همه بلند شدن. و دستور دادم غیر از بوغوس، همه رو بیرن تو ماشین و هر کی خیال در رفتن داشته باشه کلهشو داغون کنن.

من موندم و دو مأمور و بوغوس. و شروع کردیم به گشتن و وارسی. غیر تخته سیاه و کتابای طناب پیچ شده، یه لحاف ژنده، تعداد زیادی بطری خالی و چند کاسه بشقاب و یه جفت پوتین زوار در رفته چیزی از واگن گیرمون نیومد . بیرون که اومدیم به کلهام زد اطراف واگنم بازرسی کنم. با یه چراغ دستی زیر واگن و دور ور واگنو نگاه کردیم. چیزی نبود. کمی دورترم مقدار زیادی تکه پارههای آهن رو هم تل انبار بود . همین طور بیخیال چند تکهشو کنار زدیم، اون وقت، باور کردنی نبود، به یه انبار برخوردیم، به یه انبار عظیم مهمات، هفت هشت صندوق پر، که پوشش برزنتی رو همه شون کشیده بودند.

هیجان و دلهرهی اون ساعتو هیچ کس نمیتونه باور کنه. نمیدونستیم چه کار کنیم. تعداد ما کم بود چند مامور همون جا گذاشتیم و گفتیم که هر ناشناسی نزدیک بشه، بی تأمل کارشو بسازن. و با یه دست بند دستهای بوغوسو از پشت بستیم و راهش  انداختیم طرف ماشین.

عجیب تر از همه این که بوغوس از همون ساعت عوض شد. خمیدگیی پشتش از بین رفت، با سینه صاف و اندام کشیده قدم ور میداشت. دیگه نمیلنگید، و سرشو خیلی محکم بالا گرفته بود. سوار ماشین که شد لبخند غریبی به صورت داشت. دوستاش، یعنی بچههاش، بله، دستبند به دست، و همه ساکت، چشم به زمین دوخته بودند. هیچ کدومشون ما رو نگاه نمیکردن. چندین بار به طرف بوغوس حمله کردم. تغییر حالت اون، منو مشکوک کرده بود. خیال میکردم که ریش و گیسش مصنوعییه. چند بار ریششو گرفتم و چنون کشیدم که پیشونیش محکم خورد به زانوی من. و یه مشت پشم سفید موند تو چنگ من و چن قطره خون چکید کف ماشین. از لحظهای که به اداره رسیدیم، با سماجت غریبی رو به رو شدیم. بوغوس و بچههاش، به هیچ صورتی حاضر نبودن لب از لب واکنن. عین حیوونات جنگلی اصلا نه ساعت اول و دوم، نه روز اول و دوم، نه ماه اول و دوم، که تا لحظهی آخر، هر روز که میگذشت، امید این که یه کلمه حرف حتی ازشون بشه در آورد، کمتر میشد. همه، تو دخمههای جدا از هم، بی هیچ ترس و لرزی. هرکلکی میزدیم و هر دروغی میبافتیم، ابدا فایده نداشت.

تنها آدمی که حرف میزد، احمد درازه بود. اون، چند روز اول از شدت ترس تب کرد. بعد اعتراف کردکه دروغ گفته. اون بوغوس و شاگرداشو نمیشناخته، واگن اون، یه واگن دیگهاس. نه که چند کتاب بودار و چند تیکه کاغذ تو بساطش بوده، از ترس، واگن بوغوسو نشون داده که خیال میکرده یه دیوونهاس. بعد از بازرسی، معلوم شد که راس میگه، و ناچار، حساب اونو از بقیه جدا کردیم.

اما اصل کاری بوغوس بود. اونو میآوردن، لختش میکردن، ده دوازده آدم لندهور گردن کلفت به جونش میافتادن. و اون، انگار که از بدن خودش جدا شده، سگ مسب اصلا درد نمیفهمید. و هر وقت که نک چاقویی تو زخم هایش میگشت، یا شعلهی آتشی پوستشو جزغاله میکرد، چشمهاشو میبست و با صورت آروم، که خودشو به خواب زده، یا درد کشیدن یکی دیگه رو نمیخواد ببینه.

و رفقاش مگه غیر از خودش بودن؟ اصلا. شب و روز، تلاش ، تلاش، تلاش. معلوم نشد با کیها هستن،  از کجا همدیگه رو پیدا کردن، و اون صندوقا از کجا به دستشون رسیده. بوغوس دیگه از ریخت آدمیزاد افتاده بود. جای سالمی تو بدنش نبود، نمیتونست راه بره، زخم ناجوری تو نشیمنگاهش پیدا شده بود، بو گند غریبی میداد. بوی زخمهای آش و لاش چرکی، از بهداری هم کاری ساخته نبود. دیدنش حال آدمو به هم میزد. مثل خرسی شده بود که از جنگل آتش گرفته بیرون اومده،قیافهی وحشتناکی پیدا کرده بود. اما هر چی بهش میدادن، میخورد، هم خودش و هم رفقاش. شاید این تنها چیزی بود که از زندگی براشون مونده بود. و یه چیز دیگه، آره، یه چیز وحشتناک دیگه: نعرههای وحشتناک بوغوس، که هر چند ساعت یه بار از پشت در بسته همه جارو میلرزوند، نعرههایی خشمگین نه از روی درد و درموندگی، که انگار میخواست چیزی رو برسونه، خبری به دیگرون بده، نعرههایی که هر وقت بلند میشد، تا نیم ساعت سکوت غریبی همه جا رو میگرفت. هر روز که میگذشت فاصلهی نعرههاش کمتر میشد، و طنین نعرههاش غیرقابل تحملتر. اون چنان که من مجبور میشدم گوشامو بگیرم. تا یه شب که دیگه نعرهها شنیده نشد، و اونو کف هلفدونی، خشک شده پیدا کردن، با صورت عبوس و چشمای باز و از روز بعد، انگار رفقاش فهمیدن که بلائی سر بوغوس اومده. اون وقت سر ساعت معین، به جای نعرهی بوغوس، نعرهی دسته جمعیی اونا همه چی رو میلرزوند. غیر قابل تحمل بود، همچون نعرهی دستهای گراز نر و وحشیی تیر خورده که در حال حمله باشن. با هیچ وسیلهای نتونسته بودیم رامشون کنیم و به حرفشون بیاوریم، یا هیچ وسیلهای نمیشد نعرههاشونو خاموش کرد، و تنها چاره، همون بود که در انتظارشون بود. یک صبحدم، با دو تا کامیون به میدون تیر رفتیم. تمام مراسم، مثل همیشه، با سرعت پیش میرفت و درست وقتی جوخه زانو به زمین زد، نعرهی وحشی و خشمگین اونا چنون به اسمان بلند شد که من مجبور شدم گوشامو بگیرم و چشمامو ببندم.

دو ماه بعدش احمد درازه رو، باحال زار و نزار، آزادکردیم و اون که انگار تمام هوش و حواسشو از دست داده بود، بیهیچ خوشحالی مرخص شد. ولی دو روز بعد خبر دادن که مردی با یه گلوله پای یکی از واگنهای اسقاط راه آهن کشته شد. با عجله خودمون رسوندیم، و جسد احمد درازه رو پیدا کردیم که گلولهای وسط دو ابروشو شکافته بود. به این ترتیب پروندهی کت و کلفت بوغوس و رفقاش دوباره از بایگانی برگشت و رو میز من جا گرفت.

 

 

 

بازگشت به صفحه اول ماهنامه 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

انسان وقتي كه می‌نويسد، تعمدي ندارد كه چگونه و چطور بنويسد. فضايي كه بر آدمی‌حاكم است، نويسنده را به دنبال خود می‌كشد.  انسان اثر خود را می‌نويسد و بعد وقتي اثر تمام شد و شكل گرفت، ديگران آن را بررسي می‌كنند. اما ‌این بحث‌ها مربوط به بعد از خلق اثر هنري است. چيزي كه نويسنده را هنگام نوشتن متأثر می‌كند و آن تأثیر چنان است كه تمامی‌وجود آدمی‌را پُر می‌كند، خود به خود نوشته می‌شود. من بلد نيستم از خودم و از آثارم حرف بزنم.  چون بيشتر گرفتار بيرون و دنيايي هستم كه مرا احاطه كرده است. 

              غلامحسین ساعدی