نامه مهرهرمز ـ شماره 2 ـ ويژه غلامحسین ساعدی

                                                                                                      

                                                                                                    سال اول ـ شماره دو ـ اردیبهشت  1388         

 

دوست گرامی به ماهنامه «مهرهرمز» خوش آمدید.

 Wellcome to Mehrhormoz

 صفحه‌ی اول سایت |  صفحه ی اول ماهنامه | فهرست مطالب ماهنامه |  تماس  |  RSS

 

 

 

 

 

 

 

 غلامحسین ساعدی

               به روایت: شهرنوش پارسی پور

 

در اواخر زمستان ۱۳۵۳، دکتر غلامحسين ساعدى از زندان آزاد مى‌شود. به ديدار او مى‌روم. شايعه غريبى وجود دارد که او خودش را باخته است. اين مسأله اصلاً براى من به عنوان يک دوست اهميتى ندارد.

متوجه هستم که دکتر ساعدى نيز قبل از هر چيز يک نويسنده است. ساعدى با گرمى از من پذيرایى مى‌کند، اما دائم به طرف پنجره مى‌رود و به بيرون نگاه مى‌کند.

روشن است که دچار اين تصور است که تحت نظر است. مادر دکتر وارد اتاق مى‌شود. به احترام او از جاى برمى‌خيزيم. خانم فارسى را با زحمت صحبت مى‌کند. از حالت او پيداست که دستگيرى پسر او را به شدت خشمگين کرده.

قبلاً يک‌بار دکتر ساعدى را دستگير کرده و کتک وحشيانه‌اى به او زده بودند. دکتر ساعدى با تحسين به مادرش نگاه مى‌کند و مى‌گويد نمى‌توانيد فکر بکنيد که مادر چقدر شجاع است.

او از هيچ‌کس نمى‌ترسد. مادر دکتر ساعدى پس از چند جمله که رد و بدل مى‌کند از اتاق خارج مى‌شود. تا آن‌جایى که به خاطرم مى‌آيد علاوه بر من شخص ديگرى هم به ديدار دکتر ساعدى آمده است. متأسفانه نام اين شخص را به خاطر نمى‌آورم. ساعدى مى‌گويد: فکر مى‌کنى چه کسى مرا لو داده؟

به راستى نمى‌دانم. مى‌گويد حدس بزن. حدسى ندارم که بزنم. واقعاً معاشران زيادى ندارم که بتوانم به آن‌ها شک کنم. دکتر ساعدى پس از مدتى مى‌گويد امير نيکبخت او را لو داده و اين شخص يکى از مأموران ساواک است.

اعلام مى کند در يکى از لحظاتى که بسيار شکنجه شده و در سلولش بوده، صداى امير نيکبخت را شنيده که به همراه چند ساواکى ديگر در زير پنجره او ايستاده‌اند و امير در قهقه خنده گفته است بالاخره پدرش رو درآورديم.

دکتر ساعدى با زحمت از ديوار بالا رفته و از پنجره نگاه کرده و امير نيکبخت را با چند مرد ديگر ديده است. قلب من فرو مى‌ريزد. امير نيکبخت دوست قديمى من است که زمانى به من علاقه ويژه‌اى داشته.

چند نکته در حرف ساعدى هست که مرا دچار شک مى‌کند. نخست آن‌که چرا اين افرد بايد بروند زير پنجره سلول ساعدى و قاه قاه بخندند. نکته بعدى اين است که ولو اين‌که امير نيکبخت کارمند ساواک باشد به دليل مزاج فلسفى و سواد شگفت‌انگيزش ابداً از نوعى نيست که برود يک جایى بايستد و به اين لحن چاروادارى قاه قاه بخندد.

و اما نکته سوم و مهم‌تر از همه اين‌که پنجره‌هاى سلول‌هاى اوين تا آنجا که من ديده بودم نزديک به سقف بود و عملاً امکان اين‌که شخص خود را از ديوار بالا بکشد و به بيرون نگاه کند، غير ممکن به نظر مى‌رسيد.

مگر اين‌که دو زندانى در يک سلول باشند و يکى قلمدوش ديگرى بشود و خود را به پنجره برساند. البته من بعدها سلول‌هاى ديگرى در اوين ديدم که پنجره‌ها در سطحى قرار داشتند که بيرون را مى‌شد ديد. اما ساعدى به ويژه تائيد کرده بود که خود را به زحمت از ديوار بالا کشيده است.

ساعدى حالت عدم باور را در چشمان من مى‌بيند و در آن جلسه و در جسله‌هاى بعدى با تمام قوا پايش را در يک کفش مى‌کند که نيکبخت عامل ساواک و لو دهنده اوست.

ساعدى بعد مى‌گويد از لاى درز در مرا در زندان ديده است و مطمئن شده که نيکبخت مرا هم لو داده، من براى او توضيح مى‌دهم که چنين نيست. ساعدى پى اين موضوع را نمى‌گيرد. شرح مى‌دهد که چقدر سيگار در باغچه ريخته است تا من بردارم.

البته ما را براى هواخورى بيرون مى‌بردند، اما آخرين فکرى که ممکن بود به ذهن من برسد اين‌ بود که باغچه را جست‌وجو کنم و سيگار پيدا کنم. آنچه ساعدى در‌باره نيکبخت به من گفت تمام ديوارهاى امنيتى حضور مرا فرو ريخت.

من مى‌دانستم که نيکبخت انسان بدخلق و بدبينى است. مى‌دانستم همانند هر انسانى عيب‌هایى دارد. اما ديگر باور نمى‌توانستم بکنم که نزديک‌ترين دوستش را به زير تيغ بدهد.

به هر حال از آن پس چندين بارى دکتر ساعدى به خانه ما آمد. او که از اين زندان يک ساله به شدت برآشفته و رنجيده خاطر بود توضيح مى‌داد که چگونه اعصابش آشفته است. مى‌گفت سرش را آن‌قدر به ديوار بالاى تخت کوبيده که ديوار گود شده.

مى‌گفت که مشت مشت قرص اعصاب مى‌خورد. مى‌گفت سحرگاه ديروز از خواب پريده و ناگهان حياط را پر از طوطى ديده است. ساعدى بدون شک در آن مقطع در آستانه از هم پاشيدگى شخصيتى بود، و من شک ندارم که تا پايان عمرش موفق نشد بر اين حال غلبه کند.

در اين احوال، خانمى در خانه ما همراه با حال خراب دکتر ساعدى دچار حال خراب شده بود و از خودکشى حرف مى‌زد. ساعدى که خود آشفته حال بود با اين خانم مخالفت کرد و گفت خودکشى کار بدى ست و کار غلطى است.

گفت در جوانى و در سال‌هاى نخست دانشگاه در تبريز دچار اين حالت شده و مى‌خواسته خودکشى کند. به جهت انجام اين کار مقدارى سيانور تهيه مى‌کند تا بخورد و خودش را بکشد. شبى را براى اين کار انتخاب مى‌کند.

در آن موقع او با مادر‌بزرگش تنها زندگى مى‌کرده. پشت ميز مى‌نشيند و شيشه سيانور را به دست مى‌گيرد و مدت‌ها فکر مى‌کند. در همان حال خوابش مى‌برد. ناگهان با تکان‌هایى که مادر‌بزرگ به او مى‌دهد از خواب برمى‌خيزد.

مادر بزرگ با اشاره دست او را به حياط مى‌کشاند، دکتر ساعدى مى‌بيند که روز است. بعد متوجه مى‌شود که شب مهتاب است و نور ماه همه جا را روشن کرده.

به دنبال مادربزرگش پاى بوته گل سرخ مى‌رود و چشمش به شاهپرکى مى‌خورد به اين بزرگى!! (در اين حالت دکتر ساعدى دستش را به اندازه هفتاد و پنج سانتيمتر باز کرد).

شاهپرک روى گل نشسته است، بعد برمى‌خيزد و روى گل ديگرى مى‌نشيند، و بعد از ديوار کوتاه باغ وارد باغ همسايه مى‌شود. ساعدى به دنبال او وارد باغ همسايه مى‌شود.

ساعدى به دنبال او مى‌رود و عاقبت شاهپرک از ديوار باغ عبور کرده و ناپديد مى‌شود. ساعدى روز بعد مى‌رود و يک تور پروانه‌گيرى با يک دفتر و ابزار کار مى‌خرد. در اطراف تبريز مشغول مى‌شود. پروانه‌ها را مى‌گيرد.

سوزن آغشته به سيانور را به سر آن‌ها فرو مى‌کند و پروانه‌ها را در کلکسيونى قرار مى‌دهد. يک پسر‌بچه روستایى به کمک او مى‌آيد و آن دو با هم دست به کار شکار پروانه مى‌شوند. پس خودکشى کار بدى است.

خانم پرسيد آخر که چه؟ دکتر ساعدى گفت: اين پسر بچه اکنون در آمريکاست و يکى از بزرگ‌ترين حشره‌شناسان اين کشور است. دکتر ساعدى کلکسيون خود را به دانشگاه تبريز هديه کرده بود.

و امير نيکبخت که از انگلستان بازگشته بود به من زنگ زد. بسيار سرد با او برخورد کردم. گفت تلفن ساعدى را به من بده. گفتم بهتر است زنگ نزنى.

او فکر مى‌کند که تو او را لو داده‌اى. نيکبخت لحظه‌اى سکوت کرد و بعد گفت: حالا حتماً بايد او را ببينم. روشن است که حال او خيلى بد است.

 

 

بازگشت به صفحه اول ماهنامه 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مطالب مرتبط از پارسی پور:

به خاطر اعدام گلسرخی و لاشائی، استعفا دادم.