نامه مهرهرمز ـ شماره 2 ـ ويژه غلامحسین ساعدی

                                                                                                      

                                                                                                    سال اول ـ شماره دو ـ اردیبهشت  1388         

 

دوست گرامی به ماهنامه «مهرهرمز» خوش آمدید.

 Wellcome to Mehrhormoz

 صفحه‌ی اول سایت |  صفحه ی اول ماهنامه | فهرست مطالب ماهنامه |  تماس  |  RSS

 

 

 

 

 

 

 

 

اشاره:

بخش هایی از این نوشته روی وب منتشر شده است، اما این متن کامل است و از روی کتاب «ادب و هنر امروز ایران» انتخاب شده است.

 

 

 عزاداری «گوهر مراد» برای اهالی «بَیَل»

               به روایت: جلال آل احمد

 

«عزاداران بيل » سوغات دوم است از يك سفر. سوغات اول «ايلخچي» بود. «گوهرمراد » كه روزگاري آرزويي بود دور از دسترس - و بعد كتابي شد (از لاهيجي - شاگرد ملاصدرا) - حالا بدل شده به نويسنده سرتق و كنجكاوي ـ مدام در جستجو - كه آرام و طبيبانه و گاهي هم شاعرانه مينويسد. «ايلخچي» يك گزارش باليني بود. اما «عزادران بيل» يك مرثيه است. در رثاء آدمهايي كه از زمين كنده ميشوند. و به شهر هم كه ميآيند، جايشان در كنار كنام دارالمجانين است.

نوشتهام كه «عزاداران بيل» يك مرثيه است. در رثاء آدمهايي كه از زمين كنده ميشوند. و به شهر ميآيند، جايشان در كنام دارالمجانين است.

نوشتهام كه «عزاداران بيل» را نمايش ديدهام. اما ننوشتهام چرا؟ و حالا چرايش:

غلامحسين ساعدي كنار گود زندگي آدمهاي يك ده نشسته – و گرچه نه به كمك ضبط صوت و ديگر ابزار تحقيق ـ دست دل مرا روي آتش داغ جدال بينام ايشان با فقر و بيماري نگه داشته. مرا با چشم هوش به كنار استخر ده ميبرد و ميبينم كه آن جا با حضرات بيلي نشسته دارد گپ ميزند. ميخواهد از آنها باشد. اما از آنها نيست. غريبه است. همان كنار گود ايشان نشسته. اما دست كم اگر در شهرها مجال مكالمه بريده است، يا تنگ است، ساعدي ميگويد كه در دهات هنوز فرصت مكالمه باقي است. و او خود يك گفتگو كننده با ايشان. اما فقط يك گفت و گو كننده. اين يكي.

*

آدم های «بیل» حرف های ساده می زنند. و از مسائل بسیار ساده. از دزدی شبانه ی «پوروسی» ها ـ از بیماری عمومی دهمجاور ـ از عشق ساده ی یک زن ـ از کشت و کار ـ ... اما مشکلات اصلی مملکت را باهمین حرف های ساده طرح می کنند. »عزاراداران بیل» سفر هی دل یک روشن فکر درمانده نیست که روی بساط کتاب فروشی ها باز شدهب اشد. ادا و اطوار ندارد. لاهوت وناسوت نیست. صحبت از آب می کند ـ و از گاو ـ و از بدوی ترین وسایل زندگی ده. یعنی اساسی ترین مشکل مملتکت . این دو تا.

*

اما این آدمها حرف که میزنند، جالب است. یکی چیزی میگوید. دومی همان را به صورت سوال از سومی میپرسد و سومی باز همان گفته را به تأیید یا به شک به نفر اول باز میگرداند. (گرچه این ملم را گاهی در نوشته های فرنگی و امریکایی سراغ داریم (همین جوری است ـ و به همین سادگی که «واقعه» پیش میآید. یعنی مسأله طرح میشود. در این فوت و فنی که ساعدی به کار برده، اگر سادگی دهاتی، گاهی به حماقت میزند ـ و گاهی کلافهات میکند ـ یا سخت اغراقآمیز مینماید ـ به همان علت است که ساعدی با ایشان فقط نشسته. گرچه خیری از خود او در کتاب نیست. اما از دوربینی یانزدیکبینی خیر هست که جانشین خود او است. و یکنواختی از اینجا است. و این بینندهی تنها بودن ـ و نه لمس کننده هم ـ یک پای »عزاداران...» را لنگ کرده. ( و آیا این یعنی حکایت یک نواخت بودن زندگی در ده؟ـ نه. این توجیه راضیام نمیکند) ناچار میبینم که نویسنده عجله داشته. آن چیزی را یادداشت میکرده که از درد خبر میدهد. ناچار شعر زندگی روستایی ندیده مانده (جز یک عاشق و معشوقِ کم رنگ) و از این قبیل... و نه یک دم فرصت خلوت میان تو و اهالی. و همه جا دید دو بعدی یک دوربین. و ساعدی با این حضور و غیاب متناوب ـ در کتاب و در ذهن ـ میان خواننده و کتاب، نوعی بازی موش و گربه درآورده. تا میآیی جای پای خودش را در صفحهای گیر بیاوری، گریخته است. و یه چه چیز؟ ـ به عضمت خامیِ زندگی روی زمین ده. و ساعدی در برگرداندن این خامی استاد است. این سه تا.

*

 و این چون و چند حرف ها. یعنی «تکنیک». اما واقعهها.

یک جا گاو مشهدی حسن می میرد. خیلی ساده. اما به این سادگی نیست. گاو در یک ده، یعنی رابطهی آدم با زمین. و قدمیترین رابط. اساطیریترین چهارپای عالم (بروید سراغ هند و بعد سراغ گاو «مهر» و سراغ گاو «آپیس» ـ و بعد سراغ گوسالهی سامری و بعد «بقرة صفراء لونها» ... و الخ) و البته که این واقعهای است. حتی فاجعهای. و چرا؟ چون گاو یعنی ابزار کشت. وسیلهی زندگی و حالا مرده. از ابزار جدید هم هنوز خبری نیست. هنوز پای مشاین به ده باز نشده تا جانشین این ابزار عتیق بشود. چون یک «دینامو»ی برق (یا همچه چیزهایی) از کامیون امریکاییهای شلخته توی بیابان افتاده. و اهالی که پیداش میکنند میآورند و ازش امامزاده میسازند. در چنین وضعی است که یک گاو میمیرد. و گرچه این واقعه اندکی ساده لوحانه است و (اغراق)  اما لابد این جورها باید باشد تا از مردن یک گاو ـ مَردی دیوانه بشود.

واقعه دیگر. «اسلام» در آخر داستان از ده میگریزد. میآید به شهر تا در دارلمجانین جا بگیرد. و این «اسلام» یکی از دهاتیها است. با این خصوصیت که ارابهای دارد (وسیله حرکتی) و عقل و شعوری (راهنما) و سازی (شعر و سرگرمی)! و این هر دو یا سه، مشکل گشای اهالی. هر اتفاقی که بیفتد «اسلام» حاضر است. با راهنماییهایش و راه بردنهایش. سوار ارابهاش میشوند و ده برو. آنوقت چنین آدمی که حتی از کدخدا کدخداتر است، در آخر کتاب از ده میگریزد. (بگذریم که توضیح قانع کنندهای برای این گریز در دست نداریم. یک ولنگاری تنها نمیتواند علتِ چنین فراری بشود... (و من چارهای ندارم جز این که در تن این «اسلام» ـ اسلام را بگذارم. (اما ساز را چه کنم که بدجوری دُمِ خروس است؟) آیا چون محیط برای زندگیاش تنگ شده؟ یا چون بیهودگی و جود خود را در متن این همه فقر و جهل حس می کند؟.. توضیح را ساعدی بایستی میداده. این چهار تا.

*

و این داستان مردنِ گاو مشهدی حسن را در تلویزیون هم دیدیم. به صحنه گردانی والی. (با اصراری در دریدن چشم!) و بازی نصیریان (که حالا دیگر برای خودش ریختی مشخص دارد روی صحنه و راهی...( و انتظامی) عجب کارکشته است این بابا. یا چون صورتش کوشتالو است؟( وخانم صفوی) که ای والله به همتش. سالها است دارد به جای زن ایرانی روی صحنه مویه میکند و هیچ کس ندیدهام خبری از او داده باشد یا دست مریزادی گفته...( مِنهای لباسهای چروکیدهی دهاتی ( و البته که قر و اطوار علیا مخدرات تبلیغاتچی و ریمل کشیدهی تلویزیان! (اجازه به این دقتها نمیدهد) و دیوارهای پردهای ـ که کار حضرات را خراب میکرد ـ جمعا بدک نبود. کوچه، حسابی کوچهی ده بود و خانهها هم و آدمها هم. و سر از پنجره در آوردن آن یارو که دیگر شده است یکی از فوت و فنهای ساعدی. و درست است که گاو مشهدی حسن (در بازی انتظامی) بویی از «کرکدن»های «یونسکو» میداد، اما چه باک، در چنین تله ویزیانی(!) که ما داریم با آن همه قر و غرب زندگی و با آن همه مقاصد بازاری (و زبانم لال ـ ناپاک) تک مضراب این حضرت والی و دوستانش نه تنها امیدوار کننده است ـ بلکه دست مریزاد میخواهد. این هم حاشیه.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منبع:

ادب و هنر امروز ایران

مجموعه نقد ها و مقالات آل احمد

جلد چهارم