نامه مهرهرمز ـ شماره 2 ـ ويژه غلامحسین ساعدی

                                                                                                      

                                                                                                    سال اول ـ شماره دو ـ اردیبهشت  1388         

 

دوست گرامی به ماهنامه «مهرهرمز» خوش آمدید.

 Wellcome to Mehrhormoz

 صفحه‌ی اول سایت |  صفحه ی اول ماهنامه | فهرست مطالب ماهنامه |  تماس  |  RSS

 

 

 

 

 

 

 

   

          به‌جای دو سطر سکوت

               غلامحسین ساعدی به روایت: یوسف علیخانی، محسن بنی‌فاطمه

 

تازه که شروع کرده بودیم گمان‌مان این بود که گوهرمراد، نمایشنامه‌نویس برجسته‌ای است که آثار در خور توجه و قابل تاملی نوشته. بعد هم که رفتیم داستان بخوانیم وقتی به غلامحسین‌ساعدی رسیدیم که دیگر داشتیم یاد می گرفتیم او همان گوهرمراد است و گویی ساعدی زیرکانه نام گوهرمراد را برای نمایش‌نامه‌هایش برگزیده بود و نام خود را زیر داستان‌ها و تک‌نگاری‌هایش می‌گذاشت.کسی می‌داند چرا؟

یکی جایی می‌گفت این روزها خیلی سعی می‌کنند از گوهرمراد ِ نمایشنامه‌نویس، داستان‌نویس بسازند! که دراین مُلک گویی هرگز جا نیافتاده که یک نمایشنامه‌نویس، داستان‌نویس خوبی هم می‌توانسته باشد چنان‌که مردم‌شناس چیره‌دست و چنان‌که دراین ویژه‌نامه خواهید دید، شاعری پراحساس.

گفته‌اند بارها؛ پیش از این‌که "صدسال‌تنهاییِ" گابریل‌گارسیامارکز و مجموعه‌آثارِ موسوم به رئالیسم جادویی ِ نویسندگان آمریکای لاتین در ایران ترجمه و منتشر بشود و حتی قبل‌تر از آن‌‌که صدسال‌تنهایی نوشته شود، ساعدی با نوشتن آثاری چون "عزاداران‌بَیَل" ، "ترس‌ولرز" و "واهمه‌های‌بی‌نام‌ونشان" به رئالیسم جادویی رسیده‌بود.اما ما صبر کردیم تا چند سالی پس از خواندن صدسال‌تنهایی و کشف مارکز نامی، ساعدی را کشف کنیم و به سراغ آثارش برویم. و ما همیشه استاد تاخیر بوده‌ایم که اصلا چرا مارکز!؟ ساعدی چرا!؟ ما این موضوع را باید در سال‌ها قبل و در ادبیات کهن‌مان می‌جوییدیم در آثاری چون تذکره‌الاولیاء و مثنوی وعجایب‌المخلوقات ...

گذشته از این مقدمه که لازم بود در این ویژه‌نامه قصد ما نبوده که اولی را ثابت کنیم که حالا چرا ساعدیِ نمایش‌نامه‌نویس را داستان‌نویس معرفی می‌کنند یا برعکس یا اول او به شیوه رئالیسم جادویی نوشته یا مارکز یا فریدالدین‌عطار‌نیشابوری... این مجموعه، جنبه‌های مختلفی از فعالیت‌های ساعدی را در نظر گرفته‌است. و البته مطمئن هستیم که نتیجه این نخواهد بود که‌ ساعدی داستان‌نویس بود یا نمایشنامه‌نویس بود یا شاعر. مردمشناس بود یا فیلم‌نامه نویس. دکتر روان‌شناس بود؟ یا این‌که ...

این خاطره را از ساعدی به زبان خودش بخوانید:

یک شب آمدند در را زدند. خیلی راحت و من پا شدم و گفتند که یک مریض بدحال این‌جا هست. بدو بدو رفتم بالا سر یک مریض. بعد معلوم شد که نه؛ این زائوست. وسط تابستان بود، فراوان چراغ گذاشته بودند و اتاق گرم و همه پیرزن و این‌ها در حال گریه. خلاصه من این‌ها را به زور از اتاق بیرون کردم چون اصلا هوا نداشت یک اتاق درب و داغان. بعد رفتم بالای سر این و دیدم این زائوست منتهی بچه به دنیا آمده و من به زور شلوار او را کندم. یک خانواده فقیر بدبخت و فلک زده‌ای بودند، بعد دیدم کله بچه بیرون است گرفتم و کشیدم بیرون. بچه مرده بود و دور گردنش بند ناف پیچیده بود. من برق‌آسا گفتم یک کمی آب داغ به من بدهید. دست‌هایم را شستم و بعد بند ناف را بستم و نعش بچه را انداختم آن‌ور و شروع کردم به تنفس مصنوعی و رسیدگی به مادر. مادر حالش جا آمد و بعد دیدم که این جفت بچه کنده نمی شود، دکوله نمی شود. گفتم به هر حال باید بکنم. یک مانوری است که با دست می دهیم از توی رحمی می‌کنیم. این طوری کردم و انداختم دور. گفتم بدوم و بروم دوا و درمان بیاورم. هم‌ین طوری که داشتم می‌رفتم دیدم این نعش بچه اینجاست. همه مردم هم پشت پنجره ایستاده اند و ما را همین‌طور تماشا می‌کنند. این بچه را دوباره برداشتم و بند ناف را از گردنش باز کردم و شروع به ‌زدن این بچه کردم. یک دفعه جیغ زد و من در عمرم برای بار اول شادی را حس کردم. این‌که شروع به گریه کرد، من وقتی به طرف مطبم می‌دویدم آن‌چنان از شادی اشک به پهنای صورتم می‌ریختم و احساس‌خلاقیت را برای اولین‌بار و برای بار آخر فکر می‌کنم آن موقع کردم.

             منبع: سایت قابیل ـ ويژه غلامحسین ساعدی

 

 

بازگشت به صفحه اول ماهنامه 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مطالب مرتبط:

ويژه نامه «غلامحسین ساعدی»

در سایت قابیل [ یوسف علیخانی ]