نامه مهرهرمز ـ شماره 2 ـ ويژه غلامحسین ساعدی

                                                                                                      

                                                                                                    سال اول ـ شماره دو ـ اردیبهشت  1388         

 

دوست گرامی به ماهنامه «مهرهرمز» خوش آمدید.

 Wellcome to Mehrhormoz

 صفحه‌ی اول سایت |  صفحه ی اول ماهنامه | فهرست مطالب ماهنامه |  تماس  |  RSS

 

 

 

 

 

 

 

   

غلامحسين ساعدي و رزمنامهي "غريبه در شهر"*

        علیرضا ذیحق

 

غلامحسين ساعدي در كنار آثار متعددش در زمينههاي داستان كوتاه، نمايشنامه، فيلمنامه، تكنگاري و مقالات ادبي و اجتماعي، نويسندهي هفت رمان است. از اين ميان رمان "توپ" (چاپ اول 1348) مربوط است به وقايع و رخدادهاي انقلاب مشروطيت در آذربايجان و رمان "تاتار خندان" (چاپ اول 1373- تاريخ نگارش 1353)، كه بازتاب زندگي پزشكي است سرخورده از عشق و سرگشته از اضطرابات دروني كه با بريدن از مظاهر مدرنيتهاي نارس در بطن يك جامعهي شهري، با انتقال به روستايي پرت به نام "تاتار خندان"، بي آنكه  خود بخواهد با مردم اعماق ميجوشد و روزي ميبيند كه همهي هستياش وقف خدمت به مردم محروم شده و بدين ترتيب همهي نگرانيهاي دروناش با يافتن يك معني تازه در زندگي، خاتمه يافته است.

اما از چهار رمان باقيمانده يكي رمان "مقتل" (1344) است كه فقط پارهاي از آن منتشر شده و بياني از واقعهي عاشوراي حسيني است و ديگري "كاروان سفيران خديو مصر به دربار امير تاتار ها" ست كه فصلي از آن فقط در فصلنامه "الفبا" در آمده و هنوز متن كامل آن منتشر نشده است. دو رمان هم ناتمام مانده كه يكي بي اسم است و ديگري با عنوان "جاي پنجه درهوا". اين وسط مي مانَد رمان "غريبه در شهر" كه هر چند در سال 1355 نوشته شده ولي انتشار آن در سال 1369 بوده است.

رمان "غريبه در شهر" مضموني تاريخي دارد و ماجراهاي آن برميگردد به حوادث 1288 شمسي و اشغال تبريز توسط قشون روس و نيز تجاوز سالداتها به جان و مال مردم و سعي آنها به خاموش كردن آخرين جرقههاي مشروطه طلبي با كمك مستبدين دولتي ايران.

غلامحسين ساعدي با رمان "غريبه در شهر "، شخصيتهايي را وارد ادبيات داستاني كرده كه با توجه به خاستگاههاي اجتماعي – تاريخي آنان و رسالتي كه بر دوش ميكشند، پيش از او در تخيلات هنرمندانهي هيچ قصه نويس ايراني حضور نداشته است. كاراكترهايي كه با همهي فرديتهاي شخصيشان و پرداخت دقيق ساعدي به آنها، نه نمونهي عيني بلكه تيپيك چهرههايي هستند كه در نهضتهاي رهايي بخش و گروههاي سياسي  به شكلي ميشود رد آنها را گرفت.

در انفكاك مرز بين هنر و  علوم  مختلف اجتماعي از جمله تاريخ، چيزي كه آنها را از هم سوا ميكند جنبههاي ادراكي و عاطفي مسئله است و آن هم اينكه وقتي يك شناخت، با جوهرهاي از هنر و قوهي تخيل مي آميزد، غناي عاطفي مييابد

چنانچه قبلا هم اشاره شد در رمان "غريبه در شهر"، سخن از استيلاي بيگانگان است. در روزهایي كه با وجود دستگيري، سركوب و پايان جنگهاي يازده ماههي مشروطه طلبان تبريز و بمباران مجلس شوراي ملي در 1286، ستارخان و باقرخان بر اثر پافشاريهاي دولتمردان روس، از طرف دولت مشروطهي ايران به تهران فرا خوانده ميشوند و اما انجمن غيبي تبريز، همچنان به طور زير زميني فعال است.

اما پيش از آن كه به بررسي رمان "غريبه در شهر" بپردازم با عنايت به سخني كه از تاريخ به ميان آمده توجه به اين نكته را ضروري ميدانم كه در انفكاك مرز بين هنر و  علوم  مختلف اجتماعي از جمله تاريخ، چيزي كه آنها را از هم سوا ميكند جنبههاي ادراكي و عاطفي مسئله است و آن هم اينكه وقتي يك شناخت، با جوهرهاي از هنر و قوهي تخيل مي آميزد، غناي عاطفي مييابد و با نفوذ ژرفاش در احساسات و انديشهي خوانندگان، در جاودانگي يك برههي تاريخي و نيز انعكاس وجوه انساني وقايع، مؤثر ميافتد. چيزي كه از عهدهي مقولات ادراكي، هرگز بر نميآيد و بدينوسيله آن مواد و اطلاعات خام، به مثابه ابزاري براي توجيه نيروهاي پوسيده و نگرشهاس واپسگرايانه و سنتي در اجتماع بدل نميشوند. البته اينجا سخن از هنر منحطي نيست كه به استخدام طبقات حاكمه در ميآيد و به تحميق تودهها ياري ميرساند. بحث از هنر خلاقهاي است كه با خليدن درژرفترين زخمهاي حس و روح يك ملت، ضمن كمك به كشف خود نويسنده از خويشتناش منبع الهامي نيز ميشود براي شناخت بيشتر خوانندگان از قانونمنديهاي زندگي، روابط اجتماعي و ناخودآگاههاي پنهان فردي.

برميگرديم به رمان "غريبه در شهر"  و اينكه در اين اثر، دلمشغوليهاي ساعدي نه بيان فقر و جنون است و نه تنيدن تاري از وهم و هراس به پيرامون وقايع و نه عريان كردن پلشتيها و موهومات روان آدمي در جوامع شهري و روستايي. 

"غريبه در شهر"، انعكاس برههاي متلاطم در تاريخ اجتماعي ايران است در دوراني كه شورش، نياز تاريخي عصر است و پيوند آدميان با واژههايي كه زورمداران از زندگيهاي آدمي دريغ داشتهاند. همچون عشق به آزادي، استقلال و نفرت از هرگونه جزم انديشي. ساعدي بي آن كه بخواهد هالهاي از تقدس و قهرماني برگِردِ آدمهاي قصهاش نقاشي كند و اثرش را به گردابي از رمانتيزمي كور و احساساتي بغلطاند، واقع گرايانهترين تصاوير را از شخصيتهاي رماناش ارائه ميدهد.

عنوان "غريبه در شهر" براي رمان ضمن بازگويي استيلا و حاكميت بيگانه به طور ظريفي نيز با يكي از آدمهاي داستان مرتبط ميشود كه ناماش "حيدر"  است:

حيدر گفت: "من اصلا نميفهمم مشروطه چيه، استبداد چيه، من يه دلالم.اولها بنكداربودم و ورشكسته ...همه در اورمي منو ميشناسن، اسم من حيدر بچاپه...زن و بچه را ول كردم و با يه مقدار پول زدم و اومدم بيرون. شنيدم كه شهر دست آقايون روسهاست. گفتم چه بهتر، برم ببينم چكار ميشه كرد. كدوم طرفو ميشه چاپيد..."

اما ورود حيدر مصادف شده با نقشهي انجمن مخفي تبريز در خصوص پراكندن شايعهاي در خصوص ورود "امام قلي" عموي ستارخان به تبريز :

نجف گفت: " با صد نفر تفنگچي اومده، الآن تو شهر و پشت كوهها كمين كرده و ميخواد يه شبه پدر ينه رال و تمام روسهارو در بياره!"

اين شايعه كه به گوش سالداتهاي روس نيز رسيده و باورشان شده، به هر غريبهاي مشكوك ميشوند كه در اين ميان "حاج آقا دوزدوزاني" را دستگير كرده و به قراولخانه ميبرند و خبر به مدرسهي طالبيه ميرسد:

"آقا رو گرفتن ... آقا بهترين مدرس اين مدرسهس، وجودش براي همهي ما مسلمانان خير و بركته. همه او را خيلي خوب ميشناسيم ، او غير از خداوند و ائمه اطهار، غير از دين و راه حق و خير خلق با چيزي سرو كار نداره، او به تمام معني مرد خداس. بي آقا همهي ما سرگردون و دربدريم. اگر آقا نباشه پيش كي ميشه شرح لمعه خوند؟ پيش كي ميشه مكاسبو آموخت؟ پشت سركي ميشه نماز خوند؟... هيچوقت با هيچ دستهاي نبوده. طرف هيچ كس رو نگرفته، آقا تازه از بستر بيماري بلند شده، امروز اولين روزيه كه بعد از دو ماه به خاطر خدا و رسول، به خاطر دين و حق، با حال زار ونزار براي تدريس به مدرسه مي اومد..."

طلاب كه با اين سخنان "سيد جعفر" تهييج شده و ميروند به قراولخانه كه آقا را از چنگ سالداتها بيرون بكشند، هر چند كه آقا را نجات ميدهند ولي سيد جفر با گلولهاي به زمين ميافتد. نعش او را به مدرسهي طالبيه برده و در حالي كه آقا دستهايش را با پيراهن خونين سيد خضاب كرده و به صورت خود ميمالد  و سينه ميزند طلاب نيز با صداي بلند ميخوانند :

سيد ما كشته شد، شهيد راه حق شد،

سيد ما كشته شد، شهيد راه حق شد.

بعد از اين واقعه و بلوايي كه پشتبند آن از طريق بست نشيني مردم و بسته شدن بازاراز طرف انجمن مخفي تبريز تدارك ديده ميشود حاج آقا دوزدوزاني دوباره دستگير شده و در ادامهي ماجراها كه كار حيدر نيز به خاطر اين گمان كه وي همان امامقلي است به زندان كشيده ميشود و اما چون بعد از شكنجههاي فراوان پي ميبرند كه يارو احتمالا آني نيست كه دنبالش هستند او را براي سخنچيني ميفرستند داخل بند:

حيدر پرسيد: "بالأخره من نفهميدم تقصير شما چي بوده كه گرفتار شدين."

آقا گفت: "همان خونخواهي سيد جوان كه بيگناه كشته شد."

حيدر گفت: "ولي بست نشيني شما تو مسجد دُرُس نبود كاش معقولتر عمل كرده بودين!"

آقا گفت: "دست ديگران در كار بوده پدر جان. من هم همراه جماعت كشيده شدم."

حيدر پرسيد: "يعني مشروطه چيها؟"

آقا گفت: "ديگه مشروطه چي تو شهر باقي نمانده، خدا لعنتشان بكنه، من از اوّلش هم مخالف اين كارا بودم و هستم."

... حيدر پرسيد: "شنيدم يه سيد جوون معركه گردان قضيه شده بود. بر سر اون چي اومد؟"

آقا  گفت: "من اصلا اونو نميشناختم. هيچوقت هم سر درس نديده بودمش."

آقا سرفهاي كرد و چشمكي زد و پرسيد: "حالا رو راست، اون سيدو تو نفرستاده بودي؟ جزو آدماي تو نبو ؟ ... بايد كاري كرد كه خون مسلمونا ريخته نشه، اين اس و اساس عقيدهي منه .... مشيت خداوندي بر اين قرار گرفته بوده لابد كه روسها بر ما مسلط شوند."

حيدر پرسيد: "اگه همين حالا تو را آزاد بكنن بري بيرون چكار مي كني؟"

آقا گفت: " شكر خدارو مي كنم. اگه گذاشتن دوباره ميرم سر درس مكاسب و شرح لمعه را ادامه ميدم."

 از آدمهاي اصلي قصه "ارفعالدوله و زني جوان به نام "تامارا "ي مترس را نيز داريم  كه به ظاهر در دم و دستگاه روسها محبوبيت و نفوذي دارند ولي در اصل از اعضاء انجمن مخفي تبريز ميباشند:

حاج عمو گفت: "چرا دير كردي برادر، بچهها داشتند يواش يواش مشكوك ميشدن!"

 ارفع الدوله گفت: "چكار كنم، منتظر "تامارا " بودم تا با مدرك زندهاي پيش اينا بيام كه خيالشون راحت بشه."

عبدلله خان گفت: "پس كوش؟"

ارفع الدوله گفت: "با ميرزا ابراهيم داره مياد."

...عبدالله خان جلو رفت و با "تامارا" دست داد و با خوشحالي گفت: "ه شيك و پيك شدي، كلاشو نيگا كن!"

تامارا خنديد و گفت: "حالا كجاشو ديدي."

عبدالله خان در حالي كه آرنجها را روي زانوان تكيه داده بود، از تامارا پرسيد: "لابد در اين مدت خيلي رنج كشيده اي؟"

تامارا گفت: "رنج؟ به اندازه صدسال تجربه كردهام. چه روزهاي عجيبي كه نگذراندهام."

" تامارا " رو به ديگران كرد و گفت: "من ميترسيدم كه شماها اعتماد نكنين و حالا خوشحالم سالم و بيدردسر اينجا رسيديد. ارفع الدوله خائن، ميرزا عباس استانبولچييه، اگر دوستي او با دارو دستهي سالداتها و روسها نبود، كارما به هيچ وجه پيش نميرفت."

...ابراهيم خان گفت: " لابد خبر دارين كه امامقلي فرار كرده!"

علي اكبر گفت: "بله امروز شنيديم."

ابراهيم خان گفت: "او فرار نكرده، او را آزاد كردن تا همه را دور خود جمع كند و دستگاه راپورتچي هم مراقب آن هس."

علياكبر گفت: "يعني جاسوسه؟... ميخواست بميره و به اين ننگ تن در نده!"

ارفعالدله گفت: "آخه اون كه اما قلي نيس!"

عبدالله خان با تعجب گفت: "چطور نيس؟"

ابراهيم خان گفت: "اصلا آدمي به اسم امامقلي خان وجود نداره. اين نقشهاي بود كه در اين انجمن مطرح شد تا مردمو به هيجان بياره و آماده مبارزه بكنه... ايمان مردمو به امامقلي بايد خيلي زياد تقويت كنيم... فرار امام قليخان امكان خواهد داد كه ما به مبارزه مسلحانه دست بزنيم و هر اتفاقي بيفته به اسم او تمام خواهد شد..."

علي اكبر گفت: "اين بازي كردن با جون يه آدمه."

ابراهيم گفت: "يه آدم سهله، صدها آدم در اين راه بايد قرباني بشن."

... تامارا جلو و ارفعالدوله پشت سرش به طرف بيرون راه افتادند. موقع رد شدن، تامارا با عبداللهخان دست داد. عبدالله خان با حسرت او را نگاه كرد.

...ابراهيم خان گفت: "چارهاي نيس، فعلا بايد اين نقش رو بازي بكنه."

عبدالله خان گفت: "اگه او نبود، من يه تاجرزاده احمقي بيش نبودم. او بود كه پاي منو به اين مسائل كشيد و با كتاب و روزنامه و فكر آشنايم كرد."

هر چقدر كه ماجراهاي رمان با شخصيتهاي فرعي و اساسياش، به اوج آن نزديك ميشود نقشهاي "تامارا" ، "ارفع الدوله" و "حيدر"، پررنگتر شده و پايان آن به گونهي در ميآيد كه عليرغم قلع و قمع بيگانگان، مرگ حيدر، با تبديل شدن به يك تراژدي، خواننده را با تلخيها و ناخواستههايي درگير ميكند كه هميشه در پيشبرد نهضتهاي آزادي بخش، گريزي از آنها نبوده است:

ميرغضب آستينهايش را بالا زد و پيشبندي از كنار قمه و قدارهها برداشت و به كمربست و كارد بزرگ را برداشت و نعره كشيد: "همين حالا توي كثافت و نجس را قرباني قدوم مبارك ينه رال مي كنم."

و با قدمهاي بلند نزديك شد. پشت سر حيدر قرار گرفت و داد زد: "سرتو بگير بالا!"  چنگ زد و موهاي حيدر را گرفت و سرش را بالا برد . حيدر سرش را به راست و چپ مي برد.

مير غضب گفت: "بيخود دست و پا نزن حيوان!" و انگشتانش را توي دو سوراخ بيني حيدر جا داد و قمه را بالا برد كه يك مرتبه صداي شليك توپها بلند شد. دست مير غضب در هواخشكيد. ژنرال و بابايوف روي اسب چرخيدند، صداي شليك گلولهها از ناحيهي ديگري به گوش رسيد و درست در اين لحظه گلولهاي پيشاني ژنرال را شكافت و او را از روي اسب انداخت پايين ...گلوله ديگري بابايوف را سرنگون كرد... حيدر كه مات و مبهوت روي دو زانو مانده بود با عجله بلند شد. سالداتها به طرف مردم تير اندازي كردند. يك عده مجاهد مسلح از روي بامها ظاهر شدند. خندهاي رو لبان حيدر نقش بست و با صداي بلند داد زد: "امام ..." و يك مرتبه ساكت شد و چشمانش به گوشه اي دوخته شد. گلولهاي سينهاش را شكافته بود و خون از لاي پيراهنش سرازير بود ..."  

 تاریخ نگارش: 1388

 

 

بازگشت به صفحه اول ماهنامه 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

* غريبه در شهر

غلامحسين ساعدي

 تهران :  چاپ اول / نشر اسپرك، 1369

 

 

توضیح:

علیرضا ذیحق؛ نویسنده و پژوهشگر که به تازگی ويژه نامه ای در باره غلامحسین ساعدی در وبلاگ شخصی اش نتشر کرده است؛ اما این مقاله برای اولین بار منتشر می شود و اختصاصی برای ماهنامه مهرهرمز ارسال شده است که بدینوسیله از ایشان تشکر می کنم.

مهرهرمز

 

 

 

مطالب مرتبط:

 ویژه نامه غلامحسین ساعدی

 به کوشش: علیرضا ذیحق