نامه مهرهرمز ـ شماره 2 ـ ويژه غلامحسین ساعدی

                                                                                                      

                                                                                                    سال اول ـ شماره دو ـ اردیبهشت  1388         

 

دوست گرامی به ماهنامه «مهرهرمز» خوش آمدید.

 Wellcome to Mehrhormoz
 »

 صفحه‌ی اول سایت |  صفحه ی اول ماهنامه | فهرست مطالب ماهنامه |  تماس  |  RSS

 

 

 

 

 

 

 

 

چند نامه از:  بزرگ علوی در باره ساعدی

 

 

غلامحسین ساعدی ـ بزرگ علوی ـ محمد جلالی و همسرش

 

 

اشاره:

اکنون که قرار است کتابی ویژهء «غلامحسین ساعدی»  در خارج منتشر شود ، بی مناسبت نمی بینم که این چند نامه از بزرگ علوی نیز در این «ویژه نامه» درج شود. زیرا به روشنی بیانگر رابطه ای بسیار صمیمانه توأم با دوستی و مهر و احترام بسیار میان این دو بزرگوار است. این نامه ها علاوه بر آن که نشان دهندهء شدت تأثر و اندوه آقابزرگ از مرگ ساعدی هستند ، علاقه فراوان وی را به نوشته ها و آثار ساعدی بازگو می کنند  و نیز اشتیاق علوی را به دانستن و گرد آوری مطالب و نظرات دیگران در باره دکتر ساعدی بیان می دارند

                              محمد جلالی «م.سحر»

 

 

برلن 2 دسامبر 1985

 همدرد عزیزم آقای محمد جلالی

دوسه بار این نامه را شروع کرده و سپس پاره کرده ام. مصیبتی که به من و ما و همه دوستان «پیرمرد»* وارد شده گفتنی نیست.

از همان ساعتی که خبر مرگ را شنیدم به نوار موسیقی که امیر* برای من پر کرده بود گوش می دهم. این همان موسیقی بود که او دوست داشت و من از آن کیف کردم و امیر پر کرده. از آنچه در این روزها بر شما و دوستان نزدیک او گذشته کمابیش از گفتگوی تلفنی با یکی از دوستان باخبر شدم. خوب می دانید که من نتوانستم در این مراسم عزاداری شرکت کنم . باور کنید که هردقیقه و هرساعت با شما بودم. شنیدم که فریده خانم و شما و خاکی و دوستان دیگر سنگ تمام گذاشتید.

من علاقه دارم از این حادثه ئ تاریخی که در مراسم ختم برگزار شده باخبر شوم. از این جهت از شما تمنی دارم تا آنجا که برایتان میسر است ماوقع را برایم نقل کنید.

1 ـ چه بیماری داشت؟ 

2 ـ خیلی درد کشید؟

3ـ چقدر جمعیت در مراسم برگزاری ختم شرکت کردند

4 ـ همه حضار از دوستان بودند یا از مخالفین هم کسی آمده بود؟

5 ـ چه کسانی هنگام به خاک سپردن صحبت کردند؟

6 ـ می دانید که یکی از شاگردان من رسالهء دکتری خود را امسال در بارهء ساعدی نوشت، من نسخه ای از این رساله را برایش فرستادم. ایا این رساله به او رسیده است؟

7 ـ آیا میتوانید یک فتوکپی از «اتللو...» را برایم بفرستید؟

8 ـ آیا میتوانید تصویری از آگهی رنگی «ویدئو» را برایم بفرستید؟

9 ـ چه کارهایی در دست داشت؟

می دانم که با شما و دوستانتان دربارهء یک نمایشنامهء تازه کار میکرد.

10 ـ آیا ممکن است از این نمایشنامه یک نسخه برایم بفرستید؟

11ـ شنیده ام که یک شمارهء دیگر «الفبا» زیر چاپ بوده . میتوانید این شماره را برایم بفرستید؟

12 ـ هیچ درنظر گرفته اید که « الفبا» را ادامه دهید و آیا چنین کاری میسّر است؟

                                                  قربان شما ـ آقابزرگ علوی

بد بختانه از اینجا چیزی که شایستهء شما و فریده خانم باشد نمیتوانم بفرستم

ببخشید ، برگ سبزی بود.

 

ـــــــــــــ

 

برلن  26 مارس 1986

دوست عزیزم آقای جلالی

خدا شما را از ما نگیرد. زنده باشید به امثال بنده درمانده همیشه فیض برسانید.

گزارش شما را با دقت دوسه بار خواندم و بسیار ممنونم که زحمت را تحمل کردید و بار دیگر روی کاغذ آوردید. دوستان دیگر از جاهای دیگر هم قول داده اند آنچه در مجالس ختم و یادبود گیرشان آمده است برایم بنویسند.

اینها در پروندهء «ساعدی » جمع میشود تا از روی آنها و رسالهء اجتهاد خانمی که درباره نثر ساعدی نوشته به قول خودم که به بدری خانم داده ام وفا کنم و شرحی درباره ساعدی بنویسم.

اگرچه  نه شما و نه ما ایرانیان عیدی نداریم و جنگ است و مرگ و میر با وجود این سنت را حفظ میکنیم. سال نو برای شما و خانواده تان و کشورمان سال صلح و آزادی باشد.

رویم نشد به بدری خانم به مناسبت عید تلفن کنم. چه عیدی برای این زن فداکار؟

یک تمنای دیگر، آن مرحوم برای «ایرانزمین» شرحی درباره من نوشته بود. آن مجله هرگز درنیامد و گویا درنخواهد آمد. ممکن است از آن چرکنویسی در لای کاغذ های آن آمرزیده باشد؟ . آیا ممکن است فتوکپی از آن برایم بفرستید؟

دست فریده خانم را می بوسم . همیشه به یاد ایشان هستیم. چشم به راه «میر مهنا» هستم.

دست بدری خانم را می بوسم. سلام مرا به او برسانید.

قربان شما ـ آقابزرگ علوی

 

ـــــــــــــ

 

 

برلن 19 فوریهء 1986

 آقای محمد جلالی عزیز و دوست داشتنی

نکته اول این که نامهء اول شما نرسیده است و این سومین بار است که کاغذی از پاریس درراه ف خدا می داند کجا گم می شود. در صورتیکه برای من از همهء دنیا از جمله ایران نامه می رسد. در هرصورت  با وجودیکه میدانم برای شما چقدر زحمت دارد ، مشتاقم که از بیماری و مرگ یار غائب باخبر شوم. اگر فرصت ندارید یادداشت کنید که وقتی همدیگر را دیدیم با هم صحبت کنیم. نمیدانم متن «اتللو» را پیدا کرده اید یانه. خیلی میل داشتم اطلاعیهء کانون را ببینم. از اینجا و آنجا چیزهایی شنیده ام که خیلی مورد پسند نبود. نارضایتی من از این است که هرگروهی او را به خودش می بندد. می توانید «میر مهنا » را برایم بفرستید؟

هردو شما را می بوسم .  سلام مرا به دوستان برسانید.

بدری خانم را تنها نگذارید.

قربان شما ـ آقابزرگ علوی

 

ـــــــــــــ

 

برلن 24 آوریل 1986

آقای جلالی عزیزم

 قربان محبت شما ، نامهء شما و میر مهنا و اتللو رسید. خدا شما را از ما نگیرد که گاهی به این حقیر فیض می رسانید.

تا به حال  هرکه هرچیزی دربارهء ساعدی نوشته گیرآورده و سعی می کنم که گیربیاورم. هیچ خبری از ناهید خواهرش دارید؟ آقای لشکری را میشناسید؟این پرسش ها لازم نیست جواب داشته باشند جنبه [یاد یت؟] دارد.

حال بدری خانم چطور است؟ سلام مرا به ایشان برسانید.

همیشه در فکر ایشان هستم . همه می خواهند او [ آن] آزاده را به خودشان بچسبانند. می بینید که [می بینندکه] چنته پر است. خیلی چیزها هست که میخواهم بدانم و کتره ای بی ضبط و ربط دنبال هم میکنم.

گرترود و بنده حقیر به خانم خوبتان سلام برسانید.

راستی هیچ در فکر انتشار «الفبا» هستید؟

با سلام فراوان

قربان شما ـ آقابزرگ علوی

 

ـــــــــــــ

 

برلن   30 ژوئیه 1986

 دوست عزیزم آقای جلالی (سحر)

 امیدوارم که حال خانم و شما خوب باشد، تا آنجائیکه در این دوران خوشی فراهم می شود. آخرین نامهء شما همراه «مهنا» مدتهاست که نزد من است.«مهنا» را نخوانده در پروندهء «ساعدی» که از همه جا جمع آوری کرده بودم گذاشتم تا به موقع از آنها استفاده کنم. از جمله آنچه خواهرش ناهید و آقای دکتر جوادی در مجلس ختم آن دوست درگذشته در آمریکا قلمی کرده اند و مقالات دیگری در مجله های « ایران نامه » و «شورا» و «روزگار نو» و غیره و غیره.

خوشبختانه فرصت یافتم که در دانشگاه دانمارک بر حسب دعوت سخن رانی کنم.  موضوع را « زندگی و آثار غلامحسین ساعدی » برگزیدم. وقتی «مهنا» را تمام کردم چشمم به نوشتهء آن دوست دربارهء خودم افتاد. براستی که بی دریغ سنگ تمام گذاشته است. این حقیر که اصلاً و ابداً شایستهء چنین قدردانی و مدح نیستم، اما یادگار شیرینی از دوست است. اگر در آن مجلهء کذایی که قرار بود چاپ شود ، چاپ و منتشر نشده ، چه بهتر در نزد خود من بماند  و اصلاً منتشر نشود ، چون خوانندگانی که میدانند او مرا دوست داشته خواهند گفت بیخودی تحسین کرده و حق دوستی را به جا آورده و از واقعیت بدور است. صفاتی از من برشمرده که کاش من دارا بودم.

قصدم از این نامه به شما که امیدوارم آنرا به بدری خانم نشان بدهید ، این است که من حق ناشناس در نظر شما نمانم و برای قدردانی از لطف ئ محبت او از هرچه از دستم برآید کوتاهی نخواهم کرد.

دست بدری خانم را میبوسم. تندرستی خانم و شما را خواهانم.

راستی اگرچه من نوشتهئ خود را دربارهء آن درگذشته تمام کرده ام و قرار است در ماه سپتامبر به کپنهاک بروم ، اما هنوز گفتار جان گرنی به من نرسیده است.

مقاله دربارهء من زیر برگ های مهنا بود و من تا آنرا تمام نخواندم متوجه نوشتهء او نشده بودم.

اگر باز .....  ها که چه چیزی دربارهء او نوشته اند ممنون می شوم که به من برسانید.

کار تازه چه دارید؟ شعر و نثر و نمایشنامه؟

هروقت فرصت کردید چند سطر درباره بدری خانم برایم بنویسید.

قربان شما ـ آقابزرگ علوی

آیا پس از مرگ مجله «الفبا» چاپ و منتشر شده است؟

****

 

 

 

بازگشت به صفحه اول ماهنامه 

 

 

 

 

 

 

توضیح:

این مکاتبات را آقای محمد جلالی برای انتشار در ماهنامه مهرهرمز ارسال کردند، که از ایشان تشکر و سپاسپگزاری می شود.