من در رديف يك، قفسة دوم قرار گرفتهام، آقاي عزيزي در طبقة مجاور. ما بايد طوري بنشينيم که در قفسه جاي بگيريم، طرز خاصي از نشستن كه با تمرين زياد آن را ياد گرفتهايم. پاها را تو شكم جمع ميكنيم، بعد دو دست را حلقه ميكنيم دور پاها. كساني كه قبل از ما قفسهبندي شدهاند، حالا خاك گرفتهاند. رييس انبار نايلون زردي رويشان كشيده است. كافيست تلنگري بزنيم بهشان، تا يكباره پودر شوند و بريزند روي زمين .
مدير واحدها هر روز قد مزنان از ما بازديد ميكند، گاهي هم ايراد ميگيرد :
- آن خانم چرا كج شده است؟
يا اينكه:«موهاي آن خانم!»
گاهي هم به رفتارمان ايراد ميگيرند. مثلا ً يك بار از من ايراد گرفتند كه:«وقتي مديرها رد ميشوند، انگشت شصت پايت طور عجيبي تو ذوق ميزند.»
گفتم:«انگشت پايم خودش دراز است و من ديگر بهتر از اين نميتوانم جمعشا ن كنم.»
چند نفري انگشتم را از نزديك ديدند و خوشبختانه پذيرفتند كه قصد و مرضي ندارم. گاه بهگاه خبرهايي از قفسههاي مجاور ميشنويم كه مثلاً با بيست سا ل نشستن در قفسه، به سن بازنشستگي ميرسيم، البته با بيست روز حقوق كه اين زياد براي ما جالب نيست .اين جمله بين بچهها هر روز تكرار ميشود
-اين قدر اينجا مينشينيم، تا با سي روز حقوق بازنشسته شويم . خبرهاي مهم معمولاً ما را هيجانزده ميكند، تكاني ميخوريم و سعي ميكنيم قلاب دستمان را چند لحظه باز كنيم و نفس عميقي بكشيم .تازهگي شنيدهايم افراد قفسهبندي شده شامل قانون سختيِ كار ميشوند. در صورتي كه قانون سختي كار اجرا شود، ما احتمالاً از قفسهها بيرون ميآييم و شايد بتوانيم خودمان را بيرون بكشيم. هرچند نشستن در قفسه ما را سنگين و كرخت كرده است، پريروز زني ميخواست از قفسه پايين بيايد، به محض بلند شدن و راه افتادن، استخوان پايش شكست. هر قدمي كه برميداشت صداي استخوانها بيشتر شنيده ميشد. به در ورودي نرسيده بوده كه صداي آمبولانس بلند شد.
ما اين جا تقريباً عشق را فراموش كردهايم، فقط گاهبهگاه يادمان ميافتد كه قفسه بالايي و يا پهلويي آقاي عزيزي نشسته. بيشتر هم از بوي عرق تن هم ميفهميم. از بس يك جا نشستهايم حس بوياييمان حساس شده و تقريباً هر بويي را زود متوجه ميشويم . اگر بتوانيم از بين قفسهها انگشتي تكان بدهيم، احتمالاً اشارهاي به قفسههاي مجاور هم ميكنيم كه مثلاً آقاي عزيزي بداند من الان اينجا نشستهام و دارم به او فكر ميكنم. اين تنها دل خوشي ماست تا بتوانيم سقف كوتاه اين جا را تحمل كنيم.
اما امروز با بقية روزها فرق ميكند. ميخواهم خودم را از اين وضع نجات دهم. يعني پاهايم را از قفسه بيرون بگذارم. كمرم را اگر توانستم راست كنم و بعد... البته علتش هم اين است كه خواب ديدهام دو بال كوچك در آوردهام و از قفسه پروازكنان آمدهام بيرون، رفتهام بالاي شيرواني، تو قفسة دو جدارة انبار تخم گذاشتهام.
آن بالا دست كسي بهام نميرسيد و اين از آرزوهايم بود... بعد خوابهاي ديگرهم بود كه ناراحتم ميكرد، انگار سينههايم آب شده بود و من داشتم ياد ميگرفتم با هر آهنگي چهطور برقصم !
مي گفتم:« آقاجان! ما كه رقص بلد نبوديم، اينقدر برايمان آهنگهاي جورواجور زدند كه ما ياد گرفتيم به هرسازي برقصيم ...
الان ساعت دوازد ه ظهر است، ناهارم را خوردهام و حالا گمانم وقتش است، فقط تنها مشكلي كه دارم، بعد از ناهار معمولاً چرت كوتاهي ميزنم. چرت بعد از ناهار يكي از بهترين لحظههاي زندگي من است. قرصهاي آرامبخشم را هم خورده ام و اين باعث ميشود كمتر دچار كابوس شوم... خوابي نرم و كيفور چشمهايم را گرم ميكند، البته هنوز فكرم به پرواز است. ميخواهم استخاره كنم كه ميبينم خواب رفتهام و تو خواب دارم فال حافظ ميگيرم تا ببينم پرواز كردن ... كتاب را برعكس گرفته بودم. داشتم خودم را تو آينه نگاه ميكردم. مردمك چشمهايم كه زماني سياهترين مردمكهاي دنيا بود، سفيدِ سفيد شده بود؛ بعد ديگر چيزي يادم نيست، انگار كسي بيدارم كرد، رييس انبارمان بود که با صداي بلند گفت:
- خانم بايد شيريني بدهي، مشمول قانون سختي كار شدهاي. حالا با بيست سال كار، ميتواني سي روز حقوق بگيري .
به دنبال آقاي عزيزي ميگشتم. ديگر آخرين روزهايي
بود كه ميتوانستم ببينيمش. سرم را به جلو خم
كردم. انگار شست پايم را تكاني دادم. هيچ جوابي
نيامد.
صداي رييس انبار را شنيدم كه گفت:«خانم دنبالش
نگرد! ديروز روش نايلون كشيدهايم.»
