جلوتر که رفتم بساطی از قفل و کلید چیده شده بود. کلیدها و قفلهای زنگزده وسیاه. یکی از
قفلهای زنگزده را برداشتم. فروشنده قفل را از دستم گرفت.
گفتم: این قفل کجاست؟
گفت: چهکار داری؟
چندمتر آنطرفتر کلید بزرگی روی دیوار آویزان بود و کنار آن ویترین بزرگی که توی آن پر از چشمی بود و انواع و اقسام کلید. یک قفل برای در، یک قفل اطمینانی هم برای بالای آن و یک چشمی، بهاضافهی یک زنجیر. بیشتر زنجیرها زرد یا سفید بودند در اندازههای بیست یا سی سانت. چند تا زنجیر هم جلو
در آویزان بود، زنجیرهای پهن و کلفت. البته به نظر من هیچ کدام اینها امنیت خانه را تامین نمیکرد.
مرد قدبلند جلو رویم ایستاده بود. گفت: بفرمائید!
گفتم: میخواهم قفل آپارتمانم را عوض کنم.
مرد لاغری با گونههای فرو رفته مشغول تراشدادن کلیدها بود. صدای سوهان کلید تو دستگاه
میپیچید. مردلاغر چهقدر شبیه آقای بلوچیان بود. رفتم جلو و سلام کردم. طوری نگاهم کرد که یعنی تو را نمیشناسم. خیلی شبیه آقای بلوچیان بود، بهخصوص دستهایش. همین دیشب که کلید تو
قفل شکست، گفتم میروم کلیدساز میآورم، گفت: نه خانم چرا خودتان را خسته میکنید.
یک کیسه کلید داشت. یکی یکی کلیدها را از تو کیسه بیرون میآورد و امتحان میکرد. بالاخره یکی از کلیدها در را باز کرد... شاید هم اشتباه میکردم...
گفتم: ببخشید! شما شبیه یکی از همسایههای ما...
صدایم تو سرو صدای دستگاه تراش گم شده بود. باصدای بلند فریاد زدم: شما شبیه...
مرد قدبلند با پا به کنارهی کفشم زد: خودتان را خسته نکیند خانم! این مرد چیزی نمیشنود... تشریف بیاورید اینجا ! ما نمایشگاه قفل و کلید داریم.
هرچه جلوتر میرفتم بوی زنگزدهگی فلزات بیشتر میشد. به طرف در ورودی برگشتم. فقط تاریکی میدیدم.
گفتم: در ورودی!
مرد قد بلند گفت: نترسید خانم! اینجا کلیدسازی معتبری است.
گفتم: انتهاش کجاست؟
گفت: چیزی نمانده.
بهجایی رسیدیم که پر از کلید بود. بعضی از کلیدها سابقهی هزار ساله داشت. باد سردی کلیدها را
میلرزاند. صدای بههمخوردن کلیدها تو دالان پیچید. گفتم: یکی از کلیدها را...
گفت: کدام یکی ؟
گفتم: یک کلید سوئیچی... قفلش هم...
منتظر بود که من یکی از آنها را انتخاب کنم. دست بردم جلو و یکی از کلیدها را نشان دادم.
گفت: یکی را بردار، کلید قبرستان که نیست!
دست بردم جلو، کلید زرد رنگی را برداشتم.
گفت: خیلی خوب! بهتراست با هم برگردیم به آپارنمانت، قفلی را هم برا یت آماده میکنم. آدرست کجاست؟
گفتم: شمازحمت نکشید!
گفت: زحمت نیست.
گفتم: خودم درستش میکنم.
گفت: کلیدساز که نیستی، شاید هم باشی! هان!
وقتی جلو در رسیدیم، مرد قدبلند رو به مرد کلیدساز گفت: اینقدر ترسیده بود، انگار میخواهم کلید
قبرستان را بهاش بدهم
مرد کلیدساز سرش را بالا گرفت.
گفتم: این آقا!
مرد کلیدساز تو چشمهایم نگاه کرد و خندید.
_ بفرمائید خانم!
گفتم: شما زحمت نکشید!
گفت: پس واسهی چی اینجا پرسه میزنی؟ یکدقیقهای برات درستش میکنم.
از بساط قفل و کلیدها و کلونها و سردریها گذشتیم. دوباره نگاهم افتاد به قفل زنگزده.
مرد قفلساز پرسید: تو کار عتیقهای؟
گفتم: نه.
گفت: چشمات پی قفلهای قدیمییه.
چند لحظه کناربساط ایستادم.
گفت: عتیقه متیقه چی داری ؟
_ هیچ چی!
از دکه بیرون آمدیم. صدای پایش را میشنیدم که دنبالم میآمد. گفت: تو خانهات چی داری که میخواهی قفل آپارتمانت را عوض کنی؟
گفتم: کلیدش شکسته بود.
گفت: میتوانی کلیدش را عوض کنی. نگفتی چی داری؟
- هیچچی! همین چهار تکه وسایل اولیهی زندگی: دو تا قابلمه، یکی دو دست رختخواب، یک قالیچه و چند تا کتاب.
_همین ؟
_ همین.
_ حتماً قالیچه قیمتییه!
_ نه. قیمتی نیست. منتها چون خودم بافتم.
_ کتابها چی؟
_ دربارهی طرح و نقش فرشهاست.
_ اصلا ً نگران نباش! قفلی برات میسازم که.
آقای بلوچیان هم خیلی از در دوستی وارد میشد، البته هیچ موقع هم ندیدم چیزی از وسایلم کم شود، فقط همین نگاهش به قالیچه، قالیچه شاید هیچ ارزشی نداشت، اگر سمساری میآمد، دههزار تومان هم برش نمیداشت، یک بار که آمده بود کمد شکسته و تختم را ببرد، اتفاقا پرسید این قالیچه چند؟ همینجوری گفتم چند برمیداری گفت ده تومان. فکرش را هم نمیتوانستم بکنم. قالیچه به جانم بند بود. هربار که حالم بد بود، قالیچه را بیرنگ و رو خواب میدیدم، هر بار که حالم خوب بود، قالیچه را خوشرنگ و رو می دیدم. تشکم را همیشه روی قالیچه پهن میکنم، اصلاً تختم را فروختم که فقط روی این قالیچه بخوابم.
از پلهها بالا رفتیم، وقتی جلو در رسیدیم گفت: برو کنار ببینم.
با پیچگوشی چهار طرف قفل را باز کرد. قفل جدید را وصل کرد. چند بار کلید را تو در چرخاند. درباز شد.
من همینطور توپاگرد ایستاده بودم.
گفتم: خیلی ممنون.
داشت تو آینهی جلو در خودش را نگاه میکرد. بعد آمد تو. قالیچه را نگاه کرد و گفت: برای این قالیچه نگران بودی؟
یاد خواب شب قبل افتادم: در آپارتمانم باز بود، گمانم مهمانی بود. پیرمردی داشت قالیچه را جمع میکرد و من خوشحال بودم که دیگر نگران نیستم. با بردن قالیچه همه چیز به آرامی تمام میشد و این به نظرم خیلی خوب بود. بهخصوص که میدانستم آقای بلوچیان کلید آپارتمان مرا دارد و به این قالیچه چشم دوخته است.
گفت: چیه! ترسیدی؟ عزرائیل که ندیدی؟
گفتم: چه قدر شد ؟
گفت: پولی نیست.
گفتم: مگر میشود !
همینطور که با کفش روی قالیچه قدم میزد گفت: البته نقشهی جالبی داره، من تا به حال روی هیچ فرشی چهرهی زنی را ندیده بودم که...
مرد کلیدساز روی راحتی لمیده بود، انگار سالهاست مرا میشناسد. چرا اینهمه از من سئوال میکرد و اینکه میتوانست کلیدی از آپارتمان من برای خودش بسازد.
گفتم: چه قدرشد؟
_ قابلی نداره، فقط اگر یک چایی.
بعد قاه قاه خندید. شبیه همان مردی بود که هفتهی پیش پنهانی از پلههای آپارتمان ما بالا آمد.
شب چهارشنبهسوری بود. همسایهها چه آتیشی راه انداخته بودند، برق هم رفته بود. میدانستم
که خیلی از این دزدیها در همین شبهاست، کافی بود یک لحظه میرفتم پایین، کی به کی بود،
تو تاریکی... به هرحال نرفتم پایین.
دو تا قاشق را بههم میزد و میگفت: چی داری تو کولهی ما بریزی؟
نگاه او هم به قالیچه بود.
گفت: راستی فکر نکردی چهطور یک کلیدساز به این راحتی کار و کاسبیاش را ول میکند و میآید که مثلا کار یک...
گفتم: کارت همین است، بعدش هم خودت اصرار کردی.
_ کارم فروش قفل و کلید است، به این راحتی که راه نمیافتم تو کوچه و خیابان.
_ زحمت کشیدی. چه قدر شد؟
_ هنوز نیامدی تو باغ. خوب نگاهم کن، شاید یادت بیاید! البته تو هم اشتباه کردی، میدانی! آدم نباید در را به روی مرد غریبه باز کند، البته من غریبه نیستم ها! خوب که نگاهم کنی یادت میآید.
به صورتش خیره شدم.
گفت: یادت نیامد؟
گفتم: مردها همه شبیه هم هستند.
گفت: جدی؟
گفتم: چه قدر شد؟
_ قابل نداره... راستی! آن قفل و کلید زنگ زده را میخواستی چهکار؟
_ همینجوری چشمم بهش افتاد.
_ که همینجوری! میدانی چهقدر آن کلید میارزد؟ کلید گنجینهی یکی از بزرگترین فرشهای ایران است... من این قالیچه را خریدارم.
_ نمیفروشم.
_ چند؟
_ نمی فروشم.
_ نگفتی چهطوری نقشهی قالیچه را در آوردی؟ البته این تار و پودهای باز شده چیزی نداره که برایش بترسی، ولی من خریدارم.
_ فروشنده نیستم. چهقدر شد ؟
_ مهمان من!
کفشم را گذاشتم جلو در ورودی که بسته نشود. بعد رفتم به اتاقخواب. چند تا اسکناس از توی
کیفم برداشتم، گذاشتم روی میز. جلو در ایستادم و گفتم: هر چهقدر شد بردار.
همینطور روی صندلی راحتی نشسته بود. گفت: نگفتی قالیچه را چند میفروشی؟
گفتم: آقا من کار دارم، تشریف ببرید و گرنه...
_ چه کار میکنی؟
به در آپارتمان آقای بلوچیان خیره شدم. شاید الان توی آپارتمانش بود و داشت از چشمی همه چیز را نگاه میکرد، کافی بود داد بزنم. خیلی وقتها داد نزده به کمکم م آمد، همین دیشب که کلید تو قفل شکست، فوری پرید بیرون و کلید شکسته را بیرون آورد، بعد هم با آن کیسهی پر از کلید...
از روی صندلی بلند شد. جلو در، سینه به سینهام ایستاد و گفت: فکرت را خوب بکن، بعداً بهت سر میزنم.
گفتم: خوابهای خوب ببینی!
گفت: بالاخره یک روز گذرت به قبرستان میافتد که!
صدای پایش را میشنیدم که دور میشد. جاپای مرد کلیدساز روی فرش پیدا بود، روی تارهایی که نخنما شده بود.
