مردی با
ماده سگی مجامعت کرد. سگ قفل کرد و شروع به دویدن
نمود و مرد هم چسبیده به آن دنبالش کشیده می شد.
شخصی او را دید و گفت: «پهلوی سگ را گاز بگیر و با
مشت بزن.»
مرد چنین کرد و خلاص شد، و به آن مرد گفت: «خدا خیرت
دهد، چقدر سگ گائیدی؟»
*
مخنثی [جاکش] میان مردی شریف و زنی قَواّدی [جاکشی]
کرده و ایشان را به خانهء خود برده بود. او را
بگرفتند و زن و مرد را متعّرض نشدند. حاکم از او
حقیقت قصّه پرسید. گفت: «اینها دو پرنده در قفسی
پیدا کردند، پرنده ها را رها کردند و قفس را
گرفتند.»
*
زنی که عاشق نکاح بود، روزی سه دختر خود را فرا
خواند. نخست با دختر بزرگ گفت: «چگونه دوست تر می
داری که شوهر تو پس از مسافرت دوری که بازگشت؛ تو را
در کنار گیرد؟»
دختر بزرگ گفت: «پس از آن که از مسافرت بیاید؛ به
حمام برود و دوستان او را ببینند، پس در ببندد و
پرده بیفکند و آنچه مقصود من است بیاورد.»
زن گفت: «خاموش که کاری نساختی.»
سپس از دختر میانی خواست بگوید. دختر دوم گفت: «از
سفر بیاید و رخت بگرداند و همسایگان او را ببینند،
چون شب در آید من خود را خوشبو گردانم و مهّیا سازم،
پس در کنار او شوم.» زن در جواب دختر دوم گفت: «تو
نیز کاری نساختی.»
دختر کوچک گفت: «شوهرم از سفر بیاید و به حمّام رود
و نوره [مواد نظافت] کشد، پس بیاید نُعوظ کرده، در
ببندد و پرده بیندازد، پس آن در اینِ من کند، و زبان
در دهان، و انگشت در فلان، و در سه موضع با من وطِی
کند.»
زن گفت: «ساکت باش که مادرت از شدّت خوشی دارد می
شاشد.»
*
احنف گفته است: «اگر خوهید در دلهای زنان جای کنید
[بگیرید] با ایشان به نکاح فاحش [زیاد] و خُلق حَسن
معامعله نمایید.
*
ابوعُبَيده در مسجد بر ستونی تکیه می داد. روزی دید
بر آنجا نوشته اند: سلام خداوند بر لوط و پیروان او.
به شاگردش گفت: «بر پشت من برشو و این [را] بتراش.»
چون کار بر او گران شد، گفت: «سبک باش و کوتاه کن.
شاگرد گفت: «همه را تراشیدم غیر لفظ لوط.»
گفت: «وای بر تو! مقصود همان بود.»
*
مرد فاسقی را به جهت رسوایی در شهر می گردانیدند و
مردم بر او ندا [آواز] می کردند و ملامت می کردند.
مرد گفت: «بخِ بخِ، چه کرده ام! زنا نکرده ام، دزدی
نکرده ام، فقط لواط کرده ام.»
*
مردی راه می رفت و با خود می خندید. پرسیدند چرا می
خندی؟ گفت: «در این فکر شدم که هیچ مردی نیست در روی
زمین، که آلت خود را از آنچه هست بزرگتر نخواهد، و
هیچ زنی نیست که فرج خود تنگ تر نخواهد. اگر چنان می
بود که ایشان می خواهند، حکمت حق تعالی در امر نِکاح
و نسل باطل می شد.»
*
به فاسقی گفتند: «حیا نمی کنی لواط می کنی؟»
پاسخ داد: «هم حیا می کنم و هم دلم می خواهد.»
*
گدا پیشه ای از کسی پرسید: «اگر من بمیرم تو در حقّ
من چه خواهی کرد؟»
پاسخ داد: «تو را کفن کنم و دفن کنم.»
گداپیشه گفت: «انگار من مرده ام، حالا مرا جامه
بپوشان و چون بمیرم عریان دفن کن.»
*
مردی زشت روی بر سفره کسی زیاد خوراک می خورد و با
حرصی تمام. صاحب خانه نظری در او کرد و گفت: «چند
فرزند داری؟»
پاسخ داد: «نهُ دختر دارم که من از همه ایشان با
جمال ترم، اما آنها از من پر خورتر. »
*
زنی پیش قاضی از شوهر شکایت می کرد. گفت: «این زندیق
بَندیق بر من جفا می کند.»
قاضی گفت: «دانم زندیق چیست، ولیکن بندیق ندانم چه
معنی دارد.»
زن گفت: «بندیق آن است که با زن معامله از راه دیگر
می کند.»
قاضی روی به یاران خود کرده و گفت: «ما مدتی بوده که
بندیقیم و نمی دانستیم.»
*
زنی نزد قاضی از کثرت جماع شوهرش شکایت آورد. قاضی
میانجی کرد و برای آنها نوبت قرار داد. مرد فکری کرد
و گفت: «ای قاضی! از زنم بخواه که گاه مرا سَلف [پیش
دریافت کردن] بدهد.»
زن قبول کرد. اما بعد از سه روز به شکایت نزد قاضی
آمد و گفت: «من طاقت ندارم، تا حال پنج شبه از من
سَلف کرده است.»
*
مردی از زن خود بسته [سیر] بود و مدتی بگذشت که باب
فتحی نمی گشود. زن را گفتند: «طلاق بستان.»
زن صاحب غیرت و عفّت بود. گفت: «اگر مرا شوهری نکند،
باری برادری بکند که مرا یاری است مهربان و برادری
است همزبان.»