بازگشت به فهرست مطالب

 

 

 

 

 

  نوادر  

 تأليف : راغب اصفهانی

(متوفای 396ـ401 هـ)

ترجمه و تألیف : محمّد صالح قزوينی

(متوفای بعد از 1117 هـ )

به اثتمام مجاهد

 

 

 

معرفی نويسنده:  

امام فاضل علامه، ادیب و مفسّر و لُغَوی، حکیم متکلّم و فقیه، محقق باهر، ابوالقاسم حسین بن محمّد بن مغضّل راغب اصفهانی، از مشاهیر حکمای اسلام که فخرالدین رازی او را همدوش غزّالی شمرده است.
قدیمی ترین مأخذ که از او نام می برد تاریخ حکماء الاسلام تألیف ظهیرالدین بیهقی متوفای 565 هـ ؛ است.
کتاب نوادر مشتمل بر حِکم و حکایات لطیف و خوش است که در کتاب های دیگر پیدا نمی شود. چنان که جرجی زیدان در این باره می نویسد: «محاضرات الادباء گنجینه ای است در ادبیات و شعر و حِکم و اَمثال.»
در مجلهء علمی عربی دمشق نیز چنین آمده است. «این کتاب گنجینه ادب و شعر و مزاح و حکمت و امثال است.»

مترجم و مولف:  
مولا محمد صالح بن محمد باقر قزوینی معروف به روغنی، عالم فاضل کامل از علمای عهد شاه عباس ثانی و شاه سلیمان صفوی 1106-1052)هـ ق) بوده و با شیخ حّر عاملی و مجلسی معاصر، و از ترجمهء دیگر او مقدمات صحیفهء سجادیه به شمار می رود.
از نکات حائز اهمیت این کتاب، اضافاتی است که مترجم جدا از متن کتاب آورده و آن مشاهدات او از اوضاع و احوال دو شهر اصفهان و قزوین است که از نظر تاریخی و پژوهش، بسیار حائز اهمیت است، چون آن اطلاعات در کمتر کتابی آمده است.

نظر مترجم کتاب:
کتاب محاضرات کتاب قرن است، یعنی کتابی نیست که در هر هفته و ماه و سال تألیف شود. بلکه کتابی است که در هر قرن یکی دو تا مثل آن تألیف می شود. این کتاب دایرةالمعارفی است در 25 حد و هر حد شامل چند فصل شامل چند باب و نزدیک به نه هزار بیت شعر در آن آمده است و از چهار مجلد کتاب نیمی به نظم است و نیمی به نثر، و قریب 2000نفر نامشان در این کتاب وارد شده است، و حدود سی هزار مطلب مستند و واقعی و حقیقی در آن آمده است، و تألیف چنین کتابی امکان ندارد جز اینکه مؤلف آن می بایستی به یک منبع بزرگ و کتابخانهء عظیم از مأخذ و مدارک دست داشته باشد، و چون راغب با صاحب بن عبّاد معاصر و در یک شهر زندگی می کردند، این احتمال دارد که راغب برای تألیف کتابش از کتابخانهء صاحب استفاده می کرده، و القابی را هم که در ابتدای کتاب در بارهء کسی که از او خواسته است این کتاب را تألیف کند آورده است بر صاحب تطبیق دارد.

 

 

 

 

مردی با ماده سگی مجامعت کرد. سگ قفل کرد و شروع به دویدن نمود و مرد هم چسبیده به آن دنبالش کشیده می شد. شخصی او را دید و گفت: «پهلوی سگ را گاز بگیر و با مشت بزن.»
مرد چنین کرد و خلاص شد، و به آن مرد گفت: «خدا خیرت دهد، چقدر سگ گائیدی؟»
*
مخنثی [جاکش] میان مردی شریف و زنی قَواّدی [جاکشی] کرده و ایشان را به خانهء خود برده بود. او را بگرفتند و زن و مرد را متعّرض نشدند. حاکم از او حقیقت قصّه پرسید. گفت: «اینها دو پرنده در قفسی پیدا کردند، پرنده ها را رها کردند و قفس را گرفتند.»
*
زنی که عاشق نکاح بود، روزی سه دختر خود را فرا خواند. نخست با دختر بزرگ گفت: «چگونه دوست تر می داری که شوهر تو پس از مسافرت دوری که بازگشت؛ تو را در کنار گیرد؟»
دختر بزرگ گفت: «پس از آن که از مسافرت بیاید؛ به حمام برود و دوستان او را ببینند، پس در ببندد و پرده بیفکند و آنچه مقصود من است بیاورد.»
زن گفت: «خاموش که کاری نساختی.»
سپس از دختر میانی خواست بگوید. دختر دوم گفت: «از سفر بیاید و رخت بگرداند و همسایگان او را ببینند، چون شب در آید من خود را خوشبو گردانم و مهّیا سازم، پس در کنار او شوم.» زن در جواب دختر دوم گفت: «تو نیز کاری نساختی.»
دختر کوچک گفت: «شوهرم از سفر بیاید و به حمّام رود و نوره [مواد نظافت] کشد، پس بیاید نُعوظ کرده، در ببندد و پرده بیندازد، پس آن در اینِ من کند، و زبان در دهان، و انگشت در فلان، و در سه موضع با من وطِی کند.»
زن گفت: «ساکت باش که مادرت از شدّت خوشی دارد می شاشد.»
*
احنف گفته است: «اگر خوهید در دلهای زنان جای کنید [بگیرید] با ایشان به نکاح فاحش [زیاد] و خُلق حَسن معامعله نمایید.
*
ابوعُبَيده در مسجد بر ستونی تکیه می داد. روزی دید بر آنجا نوشته اند: سلام خداوند بر لوط و پیروان او. به شاگردش گفت: «بر پشت من برشو و این [را] بتراش.»
چون کار بر او گران شد، گفت: «سبک باش و کوتاه کن. شاگرد گفت: «همه را تراشیدم غیر لفظ لوط.»
گفت: «وای بر تو! مقصود همان بود.»
*
مرد فاسقی را به جهت رسوایی در شهر می گردانیدند و مردم بر او ندا [آواز] می کردند و ملامت می کردند. مرد گفت: «بخِ بخِ، چه کرده ام! زنا نکرده ام، دزدی نکرده ام، فقط لواط کرده ام.»
*
مردی راه می رفت و با خود می خندید. پرسیدند چرا می خندی؟ گفت: «در این فکر شدم که هیچ مردی نیست در روی زمین، که آلت خود را از آنچه هست بزرگتر نخواهد، و هیچ زنی نیست که فرج خود تنگ تر نخواهد. اگر چنان می بود که ایشان می خواهند، حکمت حق تعالی در امر نِکاح و نسل باطل می شد.»
*
به فاسقی گفتند: «حیا نمی کنی لواط می کنی؟»
پاسخ داد: «هم حیا می کنم و هم دلم می خواهد.»
*
گدا پیشه ای از کسی پرسید: «اگر من بمیرم تو در حقّ من چه خواهی کرد؟»
پاسخ داد: «تو را کفن کنم و دفن کنم.»
گداپیشه گفت: «انگار من مرده ام، حالا مرا جامه بپوشان و چون بمیرم عریان دفن کن.»
*
مردی زشت روی بر سفره کسی زیاد خوراک می خورد و با حرصی تمام. صاحب خانه نظری در او کرد و گفت: «چند فرزند داری؟»
پاسخ داد: «نهُ دختر دارم که من از همه ایشان با جمال ترم، اما آنها از من پر خورتر. »
*
زنی پیش قاضی از شوهر شکایت می کرد. گفت: «این زندیق بَندیق بر من جفا می کند.»
قاضی گفت: «دانم زندیق چیست، ولیکن بندیق ندانم چه معنی دارد.»
زن گفت: «بندیق آن است که با زن معامله از راه دیگر می کند.»
قاضی روی به یاران خود کرده و گفت: «ما مدتی بوده که بندیقیم و نمی دانستیم.»
*
زنی نزد قاضی از کثرت جماع شوهرش شکایت آورد. قاضی میانجی کرد و برای آنها نوبت قرار داد. مرد فکری کرد و گفت: «ای قاضی! از زنم بخواه که گاه مرا سَلف [پیش دریافت کردن] بدهد.»
زن قبول کرد. اما بعد از سه روز به شکایت نزد قاضی آمد و گفت: «من طاقت ندارم، تا حال پنج شبه از من سَلف کرده است.»
*
مردی از زن خود بسته [سیر] بود و مدتی بگذشت که باب فتحی نمی گشود. زن را گفتند: «طلاق بستان.»
زن صاحب غیرت و عفّت بود. گفت: «اگر مرا شوهری نکند، باری برادری بکند که مرا یاری است مهربان و برادری است همزبان.»

 

 

 

                               

 

                                              کلیه حقوق این سایت متعلق به  علیرضا عطاران «آرام» است و  استفاده از آن  یا ذکر منبع مجاز می باشد.