صفحه‌ی اول

www.aliaram.com

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آشغالدونی

 

فهرست :

بخش يک

بخش دو

بخش سه

بخش چهار

بخش پنج

بخش شش

بخش هفت

بخش هشت

بخش نه

بخش ده

 

 1

به کوچة بعدی که پيچيديم، من حسابی دمغ و پکر بودم و کفرم از دست بابام در اومده بود. و ويرم گرفته بود که سر به سرش بذارم و حرصشو در بيارم و تن و بدنشو بلرزونم. بابام آدم کله شقی بود، انصاف نداشت، حساب هيچی رو نمیکرد، هميشه به فکر خودش بود. تا میتونست راه میرفت، کوچه پس کوچههای خلوتو دوست داشت، در خانههای خالی را میزد، از خيابانهای شلوغ می ترسيد، از جاهای ديدنی فراری بود خيال میکرد رحم و مروّت تنها درخرابهها پيدا ميشه. خسته که می شد مینشست، و وقتی مینشست، بدترين جاها مینشست، زير آفتاب، وسط کوچه، پای تير چراغ، کنار تل زبالهها، جايی که تنابندهای نبود، جنبده‌‌ای رد نمیشد و بو گند آدمو خفه میکرد. ديگه حاضر نبود جم بخوره، ساعتها تو خودش کنجله میشد و حرکت نمیکرد، پشت سرهم ناله میکرد که چرا هيشکی از اون جا رد نميشه، چرا کسی به داد ما نمیرسه، بعد، بعدش خواب میرفت، خواب که میرفت صداهای عجيب و غريب در میآورد،؛ به خودش میپيچيد. بيدار که میشد، منو به باد فحش میگرفت، که چرا بيدارش کردهام، چرا دوباره دردش گرفته، چرا سردش شده، گرمش شده، دلش مالش میره. و من هيچوقت هيچچی نمیگفتم. نمیگفتم که من کاری نکردهام، گناهی ندارم. يه هفته تمام همه جا رو گشته بوديم، هيچ جا آرام و قرار نداشتيم، اگه ته ماندة غذايی به دستمون رسيده بود، بيشترشو بابام بلعيده بود و بعدش بالا آورده بود. و هی به من و دنيا فحش داده بود که چرا بالا ميآره، چرا هيچ چی تو دلش بند نميشه، انگار که همهاش تقصير من يا تقصير دنيا بوده. اگه رهگذری، پيرزنی، يا حتی بچهای، چند سکهای به من يا به ما داده بود، همه را از چنگم درآورده بود و برای خودش سيگار و قرص نعنا، يا نبات خريده بود، همه رو خودش بلعيده بود و هيچ وقت بهم نداده بود. شبها مجبورم میکرد بالا سرش بشينم تا خواب بره، و صبحها با لگد بيدارم میکرد. اين بود که ديگه کفری شده بودم. جانم به لب رسيده بود، و ويرم گرفته بود که تلافی کنم، بلايی سرش بيارم، لجشو در بيارم و تن و بدنشو بلرزونم. اما من که نمیتونستم بابامو بزنم، يا فحشش بدم، بلدم نبودم که ناله کنم، خرناسه بکشم، تو خواب حرف بزنم، وسط کوچه چار زانو بشينم بالا بيارم. پولم نداشتم که آّبنبات و قرص نعنا بخرم و بخورم و به او ندم. و نمیدونستم که چه جوری کفريش بکنم. اول تو لولة کوتاهی که داشتم چند بار فوت کردم، بابام چيزی نگفت. بلندتر فوت کردم، بازم چيزی نگفت، جلوتر زدم و تندتر کردم، خبری نشد. اونوقت شروع کردم به خوندن، آواز خوندن، آواز که نه، همين جوری قدمهامو میشمردم، راه رفتنمو میشمردم: «هيجده نوزده، بيست ، ای خدا زهرا يار ما نيست، هيجده، نوزده، بيست، ای خدا زهرا يار مار نيست.»

که غرولند پدرم دراومد و داد زد: «چه مرگته تخم سگ؟»

و بلندتر داد زدم: «ای خدا زهرا يار ما نيست، ای خدا زهرا يار ما نيست.»

بابام با سگرمههای تو هم تندتر کرد که خودشو به من برسونه، اما بابام کمی میلنگيد و شانة راستش تاب میخورد، من که نمیلنگيدم و شانهام تاب نمیخورد، با قدمهای بلند، طوری میرفتم که میدونستم بابام نمیتونه منو بگيره و با بدجنسی میخوندم: «شونزده پونزده بيست، ای بابا زهرا يار ما نيست.»

بابام داد زد: «واسه چی دم گرفتی و خوشحالی میکنی کره خر؟»

جواب دادم: «همين جوری، ای ننه زهرا يار ما نيست.»

بابام تشر زد: «خفه خون بگير، عين عنتر ورجه ورجه میکنی که چطور بشه؟»

گفتم: «خفه خون بگيرم که چطور بشه؟ چيزی که گيرمون نيومده بخوريم، جايی هم نداريم که شب بتمرگيم، آوازم نخونم که چطور بشه؟»

بابام گفت: «اگه آواز شکمو سير میکنه بگو منم...»

يک مرتبه حرفش را بريد و برگشت طرف دو زن چادری که از کنار ما رد میشدند و با صدای ضعيفی ناليد: «به حق حسين شهيد به من مريض رحم کنين، به اين جوان رحم کنين.»

زنها نگاه کردند و رد شدند و بابام آه بلندی کشيد و گفت: «ای ارحم الراحمين.»

منم آه کشيدم و گفتم : «زهرا يار ما نيست.»

بابام که ديوانه شده بود داد زد: «پدرسوختة سگ مسب!»

کوچه تمام شده بود و ما رسيده بوديم به خيابانی که تاريکی دمدمههای غروب، درختها و گوشه و کنارهای خالی را پر میکرد. رفت و آمد مردم و ماشينها شلوغی زيادی راه انداخته بودم، بابام خودشو به من رسوند و بازومو گرفت و گفت: «برگرد بريم!»

و من گفتم: «من که ديگه بر نمیگردم.»

بابام با التماس گفت: «تو چهات شده؟ چرا حرف منو گوش نمیکنی؟»

و من چشمم افتاد به مرد قد بلندی که پشت به ما، کنار جدول خيابان تکيه داده بود به يه درخت و پاهاشو از هم جدا گذاشته بود و دستهايش را به پشت زده بود و تسمهای را به جای تسبيح لای انگشتهاش میچرخاند. به بابام گفتم: «اونهاش.»

بابام پرسيد: «کيه؟»

گفتم: برو بهش بگو، شايد يه چيزی بهت بده.»

بابام اول مرد قد بلند و بعد منو ورانداز کرد، نمیدانست بره يا نره که من دوباره زدم رو بازوش و گفتم: «برو، برو جلو!»

بابام رفت جلو و منم پشت سرش. بابام دستشو دراز کرد و پنجة بزرگشو گشود و ناليد: «ای آقا، من ذليلم، پيرمردم، مريضم، تو ولايت غربت گير کردهام، اگه میتونی، وسعت میرسه، کمکی بهم بکن که ابوالفضلالعباس در اون دنيا عوض ميده.»

مرد تا سرشو برگردوند طرف ما، من يه هو خشکم زد يارو صورت دراز و چانة نوک تيزی داشت و دو چشم از حدقه درآمده، و دو رديف دندان درشت و لخت که همه بيرون بود، انگاری که اصلا" لب نداشت، و چوب سيگار بلندی که سيگار نداشت گرفته بود لای دندانها، نگاهی به بابام کرد و بعد زل زد به من که عقبتر ايستاده بودم. بابام دستوشو عقب کشيد و منتظر شد، و ياروهم چنان زل زده بود به من که بابام برگشت و منو نگاه کرد. اونوقت با صدای نازکی که انگار مال خودش نبود کفت: «خجالت نمیکشين که گدايی میکنين؟»

بابام ناليد: «چه کار کنيم آقا؟ اگه داشتيم که دست پيش کسی دراز نمیکرديم.»

يارو چوب سيگارشو لای دندوناش چرخاند و دوباره زل زد به من و گفت: «اين پسره کيه؟»

بابام گفت: «نوکر شماس.»

و مرد گفت: «چرا نمیفرستيش دنبال کار؟ میخوای با نون گداي گردنشو کلفت کنه؟»

بابام گفت: «ای آقا جان، کار کجا بود؟ اگه قبول میکنين بياد دولت منزل شما و غلامی بچهها تونو بکنه.»

من عقب عقب رفتم، از نگاه يارو معلوم نبود که چه خيالاتی پخته، اگه يک مرتبه دستشو دراز می کرد و مچ منو میچسبيد و میگفت: «خيلی خب، باشه.»

و کشان کشان منو میبرد دولت منزل خودش، چه کار میتونستم بکنم؟ دولت منزل او چه جور جايی بود يک خانة درندشت با هشتیهای متعدد و زير زمينهای تاريک، بچههای قد و نيمقد، همه دراز و لاغر؛ همه شبيه خود او، با چشم های برآمده، چوب سيگاری لای دندانها، و همه با صدای زنانه از توی دخمهها و اتاقهای خلوت منو صدا بزنن و من بايد غلامی همه شونو بکنم؟ اما يارو همچو خيالی نداشت، انگار که فکرش جای ديگه بود که برگشت و به پياده رو روبرو خيره شد و من درست دراز کردم و زدم رو بازوی بابام که بريم و بابام سری تکان داد و چشمکی زد که مثلا" صبر کن ببينم چطور ميشه. مرد قد بلند يک مرتبه داد زد: «عباس! عباس!»

از پيادهرو آن طرف، مرد خپلهای پريد وسط خيابان و داد زد: «قربون آقا گيلانی!»

در حالی که مواظب راست و چپش بود از لای ماشينها رد شد و آمد طرف ما، صورت گرد و سبيل پرپشتی داشت و يک قسمت پيشانيش سوخته بود و سوختگی، نصف ابرويش را خورده و از بين برده بود. تا جلو يارو رسيد خودشو لوس کرد و دندانهاشو نشان داد و يارو، دماغ برگشتة او را وسط دو انگشت گرفت و گفت: «کجايی سبيل؟»

عباس گفت: « شما تشريفتان کجاس؟»

آقا گيلانی گفت: «من نيم ساعت بيشتره که اين جا منتظر توی مادرمرده هستم.»

عباس گفت: «منم همهاش دنبال شما میگشتم.»

من بازوی بابامو چسبيدم. تا خواستيم راه بيافتيم که آقا گيلانی، بی اونکه به طرف ما برگرده گفت: «يه دقه وايستين!»

بابام ايستاد و من ديگه خاطر جمع شدم که يارو خيالاتی برامون پخته، اما بابام که اين چيزا سرش نمیشد، او حاضر بود مدتها دست به سينه بايسته، حتی اگه عوض چند سکه پول سياه، يه عالمه فحش تحويل بگيره

بگيره.

آقا گيلانی از عباس پرسيد: «چند نفر جمع کردی؟»

عباس گفت: «بيست و هفت هشت نفر.»

آقای گيلانی گفت: « ساعت شيش حاضرن؟»

عباس گفت: «سرچار راه ، درست سر ساعت.»

آنوقت يارو دست کرد تو جيب، يک مشت پول کشيد بيرون و يکی را سوا کرد و داد به عباس و عباس پول را گرفت و يا علی گفت و جيم شد. آقا گيلانی که میخواست دل ما را بسوزاند برگشت و گفت: «فردا بيست و هفت هشت نفر پولدار ميشن.»

بابام دوباره شروع کرد به عزوجز : دستم به دامنت آقا، يه کاری بکن مام پولدار بشيم، به خداوندی خدا از او بيست و هفت هشت نفر مستحقتريم.»

آقا گيلانی چوب سيگارش را از لای دندانها برداشت و تف کرد وسط خيابان و دوباره گذاشت لای دندانها و گفت: «فردا شش صبح سر اون چار راه وايستين.»

پايين خيابان را نشان داد و چند سکه ريخت کف دست بابام. برگشت و با صدای بلند داد زد: «جهانگير! جهانگير!»

ما دوتا دور شديم، من که حسابی ترسيده بودم و بابام دست و پاشو از ترس يا خوشحالی چنان گم کرده بود که يارو را دعا هم نکرد، چند قدم که رفتيم، من برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم. مرد چاق ديگهای که سبيل نداشت ايستاده بود روبروی يارو و داشتند با هم حرف میزدند. بابام گفت: «حالا بريم يه چيزی بخوريم.»

من که داشتم از گشنگی غش و ضعف میرفتم، جلوتر افتادم و پيچيديم نبش يک بازارچه، از جلو آشی که رد میشدم

پدرم ايستاد و گفت: «دو پياله آش.»

من دوباره دمغ شدم. خيال میکردم چيز بهتری میخواهيم بخوريم. آشی دو پياله پر کرد و با تکهای نان داد دست ما، من گفتم: «بازم آَش؟»

بابام گفت: «بخور گرمه.»

نشستيم کنار ديوار، روبروی هم. نان را قسمت کرديم، پدرم سهم خودشو گذاشت رو زانوش، يه لقمهام کرد تو دهنش، يک قاشق آش هرتی کشيد بالا. من پرسيدم : «فردا میريم؟»

بابام گفت: «پس چی که میريم.»

گفتم : «من نمیخوام برم.»

بابام بد جوری منو نگاه کرد  گفت: «واسه چی نمیخوای بری؟»

گفتم: «نديدی چه قيافهای داشت؟ چشماشو نديدی؟ دندوناشو نديدی؟»

بابام همانطور که هورت هورت آش میخورد گفت: «چشماش به توچه؟ دندوناش به توچه؟ وقتی قراره پولدارمون بکنن، بايد خيلی خر باشيم که نريم.»

من رفته بودم تو خيالات، و با آش بازی میکردم. بابام تشر زد: «بخور، سرد ميشه.»

من شروع کردم به خوردن، همچی که میخوردم، انگار حال خودمو نداشتم، يه جوری سرم گيج میرفت، رفته بودم تو فکر يارو، انگار که هنوز هم پشت به ما ايستاده بود و چوب سيگارشو لای دندونها میچرخوند و با جهانگير حرف میزد. و بعد ديدم دستشو کرد تو جيب و يک مشت پول کشيد بيرون و يکيشو سوا کرد و داد دست جهانگير. و به ما که میخواستيم راه بيافتيم. تشر زد: «يه دقه وايستين!» و ما ايستاديم. و جهانگير «ياعلی» گفت و جيم شد. و او برگشت طرف ما، چوب سيگارشو جويد و به بابام گفت: «پسرتو ميدی به من که غلامی بچه مو بکنه؟ عوضش من پولدارت میکنم.»

و يک هو دست منو گرفت و کشيد توی يک کوچة تاريک. و پدرم پشت سرِ ما ناليد: «کجا میبريش، کجا میبريش؟» و يارو، بازوی درازش را پيچيده بود دور گردن من، با قدمهای بلند، منو می برد طرف خونة خودش و مرتب میگفت: «میخوای پولدار بشی؟ میخوای پولدار بشی؟»

که بابام زد روبازوی من و گفت: «باز رفتی تو فکر؟»

گفتم: «نه، نرفتم.»

بابام گفت: «آشتو بخور.»

يک جرعه سر کشيدم، بوی بدی میداد. بابام گفت: «اگه دوست نداری حرومش نکن، بده به من.»

و کاسة آش منو گرفت و يه هو کشيد بالا. بلند شديم و کاسهها را پس داديم و راه افتاديم. من پرسيدم: «کجا داريم میريم؟»

بابام گفت: «سرچار راه.»

پرسيدم: « از همين حالا؟»

گفت: « چه فرق میکنه، وقتی قراره کنار خيابون بخوابيم، میريم سر چارراه میخوابيم.»

گفتم: «يه وقت نصف شبی نياد سراغ ما؟»

گفت: «به خداوندی خدا عقلتو از دست دادی و پاک خل شدی.»

سر چارراه که رسيديم، بابام ايستاد، يه دستشو زد به ديوار و دست ديگهشو گذاشت رو دلش. گفتم: «بازم شروع شد؟»

بابام زير لب گفت: «سگ مسب! سگ مسب!»

و يک مرتبه به خودش پيچيد و نشست پای ديوار و شروع کرد به ناله. چند نفری که رد میشدند، برگشتند و ما را نگاه کردند و يه زن چادری از من پرسيد: «حملهايه؟»

بابام دهنشو باز کرده بود و لهله میزد. کنارش نشستم و گفتم: «انگشت بزن.»

عصبانی شد و گفت: «چی چی انگشت بزنم؟ انگشت بزنم و يه تومنو بيارم بالا؟»

هميشه همينو میگفت. هميشه حيفش میاومد چيزی رو که خورده بالا بياره. و هميشه اين جوری لج منو در میآورد که گفتم: «خيلی خب، پس درد بکش.»

تو خودش گره خورد. سرشو گذاشت رو زانوهاش، ناکه کرد، خم شد، بلند شد، نشست و خواست باد گلو رها بکند که نتونست و زير لب تکرار کرد: «سگ مسب! سگ مسب! سگ مسب!»

و من شروع کردم به ماليدن شونههاش که يک دفعه انگشتش را کرد تو حلقش و آش، آشی که يک دقيقه پيش خورده بود، شکوفه زد بيرون. دور دهنشو با انگشت پاک کرد، نفس بلندی کشيد و آروم شد و گفت: «سردمه.»

و شروع کرد به لرزيدن. من گفتم: «چه کار کنم؟»

گفت: «يه جای گرم واسهام پيدا کن.»

من نمیدونستم از کجا جای گرم پيدا کنم که چشمم افتاد به پسری که از اتاقک تلفن بيرون میاومد، به بابام گفتم: «ميری اون تو بخوابی؟»

بلند شد و همين جوری که میلرزيد رفت تو اتاقک تلفن و به من گفت: «از اين بغل تکون نخوریها!»

و دَرو بست. من نشستم کنار اتاقک، پاهامو گذاشتم اونور جوب. خيابان شلوغ بود، ماشينها می اومدند و میرفتند. و دو رو برما بدجوری تاريک بود و من واسه اين که ترسم بريزه زير لب میخوندم: «ای خدا زهرا يار ما نيست، ای بابا زهرا يار مانيست.»

که بابام در اتاقک را باز کرد و همانطور که تو هم مچاله شده بود، سرشو آورد بيرون وگفت: «بسه ديگه پدرسگ، شاشت کف کرده؟»

گفتم: «من که کاری با تو ندارم.»

با دلخوری گفت: «نمی دونم گرسنگی بکشم؟ درد بکشم؟ يا اين صدای نکرة تو رو بشنوم؟»

گفتم: «تو فقط صدای منو میشنفی و سروصداهای ديگه رو نمیشنفی؟ صدای ماشينا و آدمارو نمیشنفی؟ پس چرا به اونا فحش نميدي؟ همهشو به من فحش ميدی؟»

غر زد و درو محکم داد جلو. من چند دقيقه ساکت نشستم. بعد، از پشت شيشه داخل اتاقک را نگاه کردم. بابام کنجله شده بود، زانوهاشو جمع کرده بود تو دلش و سرشو خم کرده بود، انگار که سينة خودشو تماشا میکرد و چشماشو طوری روهم فشرده بود که آدم خيال میکرد میخواد جلو گريههاشو بگيره. تا برگشتم، يارو را ديدم که اون ور خيابان ايستاده و داره ما را می پاد. فوری خوابيدم پای اتاقک. زانوهامو جمع کردم تو دلم و سرمو خم کردم طرف سينه، چشمامو بستم. يه مدت گذشت ديگه ترس ورم داشته بود و خيال میکردم که طرف اومده و ايستاده روبروی من و منتظره، من چشم واکنم تا حسابمو برسه. و همين جوری بود که خوابم برد، تا دمدمههای صبح، که بابام با يه لگد بيدارم کرد. چشم که واکردم، بابام گفت: «بلندشو کره خر.»

بلند که شدم، هوا گرگ و ميش بود و هنوز آفتاب نزده بود، و اون ور چارراه، چند نفر دور ماشينی حلقه زده بودند. بابام گفت: «خودشونن.»

من ديگه ترسم ريخته بود. فکر هيچچی رو نمیکردم. با بابام رفتيم طرف ماشين، عباس نشسته بود روی رکاب و داشت نون و تخم مرغ میخورد و هر وقت که لقمهشو گاز میزد، سوختگی صورتش کش میاومد و پلک پايينشو میکشيد پايين. مارو که ديد پرسيد: «آزمايشگاهی هستين؟»

بابا گفت: «خدا عزتتون بده آقا.»

عباس گفت: «سوار شين.»

رفتيم عقب ماشين که چادرش بالا بود و ده دوازده نفر دورتادور نشسته بودند. بابام تشر زد: «واسه چی ايستادی؟ برو بالا!»

من لبة ماشينو گرفتم و خودمو کشيدم بالا. اونهايی که توی ماشين بودن، ساکت منو نگاه کردن. و بابام از پايين داد زد: «دستمو بگير!»

و من دستشو گرفتم و گفتم: «بيا بالا.»

با اوقات تلخی جواب داد: «نمیتونم، نمیتونم، تو منو بکش بالا.»

يکی از اونايی که پايين بود، پاهای بابامو گرفت و بلندش کرد، و من کشيدمش توی ماشين. يک لحظه بهت زده ديگرانو نگاه کرد و بعد يادش اومد که سلام نکرده، با صدای بلند سلام گفت: يکی دو نفر زير لبی جوابش دادند. اونوقت هر دو نشستيم کنار هم. روبروی ما پيرمردی نشسته بود و سرشو انداخته بود پايين و سيگار میکشيد. و بغل دست پيرمرد، دو پسر جوان که يکيش رنگ پريده بود، در گوشی با رفيقش حرف می زد، و آن طرفتر زن جوانی که بچة کوچکی به بغل داشت و بچه گاه به گاه ونگ میزد، نه که گريه بکنه، همين جوری صدا در میآورد. همه چرت میزدند و تو فکر بودند. تنها مرد لاغری که عينک داشت، بیاعتنا کتاب میخوند. بابام سرشو آورد بغل گوش من و گفت: «بپرس ببين کجا میبرنمون.»

من شونه بالا انداختم و بابام زير لب غريد و سقلمهای بهم زد. من نمیدونستم از کی بپرسم، تازه اگه میپرسيدم شايد هيشکیام نمیدونست که کجا میبرنمون. پيرمردی  که روبروی ما نشسته بود، سرشو بالا آورد و «لااله الاالله» گفت و با چشمانی که انگار سياهی نداشت اول من، بعد پدرمو نگاه کرد. بابام زد به پام که يعنی حالا وقتشه. و من تا خواستم لب باز کنم، پيرمرد دوباره سرشو انداخت پايين و اون دو پسر جوان که درگوشی با هم حرف میزدند، ساکت شدند. و مردی که بغل دست بابام نشسته بود چرت میزد، بی آنکه چشم باز کند پرسيد: «ساعت چنده؟»

مردی که کتاب میخوند، ساعتشو نگاه کرد و گفت: «ديگه بايد راه بيافتن.»

و بابام بیخودی دعاشان کرد: «خدا عمرشون بده، عزتشونو زياد بکنه.»

چند نفر برگشتند و نگاهش کردند و بچة زنک ونگ زد و يک نفر با صدای بلند از بيرون گفت: «سوار شين اومد.»

هفت هشت نفر با عجله خودشونو کشيدند بالا. برای سه نفر جا پيدا شد و بقيه نشستند کف ماشين و من از شيشة پشتی اتاقک ماشين، راننده را که کلاه نظامی داشت ديدم که سوار شد و پشت فرمان نشست. و از در ديگرعباس اومد و پهلو دستش نشست و بعد از عباس مرد لاغرتری که کلاه نظامی به سر داشت. يکی از تازه واردها گفت: «پدر سگ هميشه يک ساعت علافمون میکنه.»

و يکی ديگه گفت: «تا کلهپاچهشو نخوره که نميآد.»

و پيرمرد بغل دستی بابام گفت: «کوفت بخوره انشاءالله.»

ماشين که روشن شد، همه چيز شروع کرد به لرزيدن و ماهام شروع کرديم به لرزيدن. موتور عين ديگی که جوش اومده باشه، به غلغل افتاد. و عباسآقا سيگاری آتيش زد و شروع کرد به شانه زدن موهاش. بابام که خواب از سرش پريده بود سرش را بغل گوش من آورد و گفت: «مثل اينکه کارا روبراه شده.»

پرسيدم: «کدوم کارها؟»

با سقلمه زد به پهلوم و گفت: «يه دقه حوصله کن.»

ماشين چندبار تکان خورد و جلو و عقب زد، انگار به زمين چسبيده بود که يک دفعه کنده شد وخيز برداشت، و تا به خود اومديم از چند چارراه گذشته بوديم، و ميدان بزرگی را دور زديم و وارد خيابان درازی شديم. من تو تاريک روشن اول صبحی، درختها رو میديدم که خاموش و آرام خواب بودند، و چيز نرم و سفيدی رو نوک شاخههاشان نشسته بود. خيابان خلوت خلوت بود، وگاه به گاه دوچرخهسواری پيدا میشد که ما ازش جلو میزديم و اون همينطوری کوچک میشد و ديگه ديده نمیشد. خيابان بعدی باريک و تاريک بود، انگار که شب هنوز از اون جا دل نکنده بود، مردی که داشت کتاب میخوند کتابشو بست. يعنی ديگه نتونست بخونه. همه چيز بدجوری سنگين بود. مردی که جلو ما نشسته بود سرشو بالا آورد و گفت: «اين سگمسب آفتاب خيال نداره بيرون بياد؟»

بابام آهی کشيد و گفت: «يا ارحم الراحمين!»

يکی از آندو جوان چيزی تو گوش رفيقش گفت که هردو خنديدند. و ماشين پيچيد تو يک خيابان آبادتر که هنوز چراغاش روشن بود و صدای آواز مردی از دور دستها میاومد. و يک مغازة نانوايی را ديديم که چراغاش روشن بود. به خيابان بعدی که رسيديم ديگر روز شده بود، و همه نفس راحتی کشيدند. ماشين سرعتشو کم کرد. همه سرک کشيدند، بابامم سرک کشيد، يک ماشين اعيانی بوقزنان از کنار ما گذشت و ما پيچيديم توی يک کوچه و چند قدم جلوتر ايستاديم. همه بلند شديم و يک يک پريديم پايين. من و اون بابايی که کتاب میخوند کمک کرديم تا بابام اومد پايين. دو طرف کوچه ساختمانهای بلندی بود. همه از در باريکی میرفتند تو، من و بابامم رفتيم تو. راه پلهها بالا میرفت. اما همه از در کوتاهی که زيرپلهها بود، رد میشدند، من و بابامم رد شديم. دالان باريک و درازی بود که با چند چراغ روشن بود، هر دو طرف نيمکت چيده بودند و بالای دالان يک ميز چوبی گندهای بود، و پشت ميز، آقا گيلانی سرحال و خندان نشسته بود، با چشمهای درشت وقزده و چوب سيگاری بدون سيگار که لای آروارههاش میچرخيد. هيشکی سلام نکرد، فقط بابام سلام کرد. همه برگشتند و نگاش کردند و جوابشو ندادند. روی نيمکت اول زن جوان و پيرمرد نشستند، من و بابامم نشستيم بغل دست اونا. بقيه هم نشستند،؛ نيمکتها پر شد و چند نفر چمباتمه زدند کنار ديوار، و آن دو جوان در دو طرف در ورودی ايستادند. همه ساکت و خوابآلود بودند. چند نفری سيگار میکشيدند، و آقايی که کتاب زير بغل داشت، کتابش را باز کرد و شروع کرد بخواندن. آقاگيلانی با پوزخند بهش خيره شد و ديگران زير چشمی نگاهشون کردند. در بار شد و مرد لاغری که تسبيح میچرخاند، سرشو آورد تو و نگاهی به دوربر اتاق کرد، و خواست بيرون بره که آقا گيلانی از پشت ميز داد زد: «بيا تو!»

و مرد گفت: «خيلی شلوغه.»

آقا گيلانی گفت: «يه ساعت ديگه بيا.»

يارو گفت: «يه ساعت ديگهام گشنگی بکشم؟»

آقا گيلانی گفت: «تو که يه عمر گشنگی کشيدی يه ساعت ديگهام روش!»

يارو درو بست و آقا گيلانی افتاد به خنده. هيچ کس ديگه نخنديد، او تنهايی خنديد و خندشو نيمه تمام رها کرد و چوب سيگارشو از رو ميز ورداشت و دوباره گذاشت لای دندوناش و پرسيد: «همه ناشتان؟»

چند نفری سر تکان دادند. و بچة زنک شروع کرد به ونگ زدن. آقا گيلانی داد زد: «خفهاش کن!» زن جوان جابهجا شد و چادرش را کشيد رو بچه و پستانشو گذاشت تو دهن بچه. بچه آروم گرفت. يک دفعه در آخری اتاق باز شد و مردی که کتشو به دست گرفته بود اومد تو و جلو ميز ايستاد. گيلانی دست توی جيب کرد و يک بيست تومنی روی ميز گذاشت. يارو کتش را پوشيد و بيست تومنیرو ورداشت و سلانه سلانه رفت بيرون.

آقا گيلانی رو به زن جوان کرد و گفت: «پاشو برو تو!»

زن جوان، بچه را از پستان کند. نالة بچه بلند شد. آقا گيلانی داد زد: «نذار عَر بزنه.»

زن چند بار بچهرو تکان داد و دور برشو نگاه کرد. همة سرها پايين بود و او نمیدانست که بچهرو دست کی بدهد. آقا گيلانی گفت: «بده بغل اون بابا.»

و زن بچه رو داد به پيرمردی که بغل دستش نشسته بود و در عقبی رو باز کرد و رفت تو. گرية  بچه بيشتر شده بود، بخودش میپيچيد و شلتاق میکرد، دستهاشو تو هوا تکان میداد، انگار میخواست چيزیرو چنگ بزنه و نمیتونست. گيلانی تشر زد: «اون توله سگو خاموش کن!»

پيرمرد بچهرو تکان داد. گيلانی با بد اخمی داد زد: «گفتم خفهاش کن!»

پيرمرد زير لب ناليد: «چه کارش بکنم؟»

آقايی که کتاب میخوند سرشو بلند کرد و گفت: «پيش پيش پيش!»

يکی از جوانها خنديد. دومی گفت: «گرسنه شه، شير می خواد.»

پيرمرد گفت : «حالا از کجا شير بيارم؟»

و گيلانی چوب سيگارش را کوبيد روی ميز و گفت: «يه چيزی بذار تو دهنش.»

پيرمرد دور برشو نگاه کرد و بعد چشم دوخت به تکتک آدمها، مرد لاغری جيبهاشو گشت و قاشق دسته شکستهای رو بيرون آورد و نگاه کرد و پشيمان شد و دوباره گذاشت تو جيبش. پيرمرد که کلافه شده بود، بچه رو بلند کرد و انگشت کوچکش را گذاشت تو دهن بچه. من که بغل دستش بودم، ديدم که بچه چشمهاشو باز کرد و بعد شروع کرد به مک زدن انگشت پيرمرد و صداش بريد. آقايی که کتاب میخووند، بی اون که چشم از کتاب ورداره افتاد به خنده، گيلانی پرسيد: «چه خبره معلم؟»

و معلم زير لب گفت: «تو شعورت به اين چيزا نمیرسه، کار خودتو بکن.»

و دوباره رفت تو نخ کتاب. گيلانی گفت: «بازم به سرت زده؟»

و بابام ناليد: «يا باب الحوائج.»

در باز شد و زن جوان، زار و نزار اومد بيرون و افتاد رو نيمکت. گيلانی گفت: «غش و ضعف نکنیها، حوصله نداريم.»

و يک بيست تومنی گذاشت رو ميز و به پيرمرد گفت: «نوبت تست.»

پيرمرد گفت: «حالا يکی ديگه بره.»

گيلانی با چوب سيگارش به من اشاره کرد، من بلند شدم، بابامم بلند شد. گيلانی گفت: «تک، تک.»

بابام گفت: «ما پدر و پسريم.»

درو هل داديم و رفتيم تو زيرزمين بزرگی که سه تا پله میخورد. و دور تا دور، يخچالهای گندهای بغل هم چيده بودند. و بعضی جاها خالی بود، يعنی تاريک تاريک، شايدم آخر تاريکیها، درهايی وجود داشت که من نمیديدمشون، و درها شايد به زيرزمينهای ديگهای میرسيد که معلوم نبود. يه گوشه، شيشههای زيادی روهم چيده بودند و دو تا تخت دو گوشه بود و بغل هر تخت يه سه پايه و يک سطل خونين کنار هر سه پايه، و يک ميز شيشهای که چرخ داشت و روی ميز پر بود از قيچی و چاقو و اسبابهای عجيب و غريب. چند نفری اون تو بودند، چار يا پنچ نفر، نمیشد فهميد که چند نفرند. هی میرفتند و میاومدند و تو تاريکیها گم میشدند و دوباره پيدا می شدند. قيافههاشان يک جور بود، شبيه هم، همه گرد و خپله، همه سفيدپوش. يکی از اونها جلو اومد و اشاره کرد، من و بابام لب يکی از تختها نشستيم. يارو رو انگشت هردوتامون پنبه ماليد. بعد با سنجاق انگشت منو پاره کرد و يک قطره خون در آورد و ماليد رو يک تکه شيشه. و نوبت بابام که شد، با جيغ و فرياد داد زد: «وای وای، چه کارم میکنی؟»

يارو گفت: میخوام ازت خون بگيرم.»

بابام گفت: «خون منو بگيری؟ من نا ندارم راه برم، از بيچارگی دارم میميرم.»

يارو پرسيد: «چه مرگته؟»

بابام گفت: «شب و روز درد میکشم، هيچ چی تو دلم بند نمیشه، روزی چند بار خون بالا می آرم.»

يارو گفت: «که اينطور!»

بعد رو به من کرد و پرسيد: «توچی؟»

بابام گفت: «اين هيچ چيزش نيس، عين گاوميش میخوره و راه میره.»

يارو گفت: «خوبه، خوبه.»

و رفت تو تاريکی . بابام  سيگاری روشن کرد و گفت: «خدا عمرشون بده، چه آدمای مهربونين.»

مرد قد بلند و لاغری که عينک تيره به چشم داشت، با يه جعبه مقوايی از توی تاريکی بيرون اومد و شروع کرد به جمع کردن شيشههای پرخون توی جعبه. و مرد چاق ديگری که زير لب آواز میخوند از گوشهای پيدا شد و اومد و از روی ميز، قيچی کوچکی رو ورداشت و در گوشة ديگهای ناپديد شد. بابام زير لب گفت: «چقدر زحمت میکشن!»

که همان مرد اولی با يک شيشة خالی اومد طرف من و گفت: «پاشو دراز بکش.»

و يکی از تختهارو نشان داد. من بلند شدم و کتمو درآوردم و رو تخت دراز کشيدم. يارو سه پايه رو جلو کشيد و آستين منو بالا زد و رو بازوم پنبه ماليد، دماغشو بالا کشيد و گفت: «چشاتو ببند.»

من چشامو بستم. و يک مرتبه انگار که زنبوری دستمو نيش زد. يارو گفت: «يواش.»

دستش رو گذاشت رو دست من که تکان نخورم، می خواستم ببينم چه خبره که دوباره فرياد زد: «چشتو هم بذار.»

ديگه چشم وا نکردم، زير زمين گرم بود، جای منم راحت بود. همين جوری ول شده بودم، خوابم میاومد، دلم میخواست هيچوقت بلند نشم، هيچوقت چشم وا نکنم. صدای يارو رو شنيدم که به بابام گفت: «تو وضعت خرابه پيرمرد، بايد بری مريضخونه.»

بابام گفت: «بلد نيستم آخه.»

يارو گفت: «من واسهات درست میکنم.»

بابام دعاش کرد. و من همانطور مونده بودم. صدای شيشههايی را که بهم میخورد میشنيدم و صدای کلفتی که به نظرم از توی تاريکی گفت: «رحمان، اشتباه نچينیها!»

و صدای ديگهای جواب داد: «خاطر جمع.»

ديگه خبری نشد. يک نفر سوت زد، و صدای خندة زنی از جای دوری به گوش رسيد و نفس يکی به صورتم خورد که چشم واکردم و مرد دماغ گندهای رو ديدم که زل زده بود به من و میخنديد. با وحشت چشم بستم. و همان صدای کلفت، از فاصلة دورتری گفت: «واسه ظهر ودکا داريم؟»

چند صدا با هم جواب دادند: «داريم، داريم، همه چی داريم.»

و دستی بازوی منو گرفت و جای نيش دوباره درد اومد. اونوقت آهسته گفت: «پاشو.»

من بلند شدم، شيشهای که به سه پايه بود پرخون بود مردک لولهای را که به شيشه بود کند و انداخت توی سطل. تمام سطل پر بود، پر بود از لولههای خونآلود که عين کرم تو هم میلوليدند. گاه قطره خونی راه میافتاد و خودشو به قطره خون ديگری میرسوند و گاه چيزی میجوشيد و تکان میخورد. يارو گفت: «بزن به چاک!»

من و بابام از زيرزمين اومديم بيرون و همان يارو، پشت سرما درو باز کرد و به گيلانی گفت: «فقط يک نفر.»

گيلانی يک بيست تومنی گذاشت رو ميز، من پولو ورداشتم و از وسط ديگرون گذشتيم و اومديم بيرون.

بابام پرسيد: «دردت اومد؟»

من گفتم: «نه.»

يک مرتبه مچ منو گرفت و گفت: «پولو رد کن بياد.»

بيست تومنی رو ازم گرفت. سر کوچه که رسيديم گفت: «حالا بايد منو ببری مريضخونه.»

و کاغذی رو که دستش بود، نشونم داد. من گفتم: «گشنمه، دارم از حال میرم.»

بابام از ته دل ناليد: «خاک برسرت کنن، يعنی تو شکمتو بيشتر از بابات دوس داری؟»

 

بازگشت به فهرست داستان ها