|
زیرا آنچه بر آدمی روی دهد، بر جانوران نیز همان روی
دهد، هر دو یکساناند
همچون که این
میمیرد
آن نیز میميرد؛
آری، همه دارای یک نفساند،
چنان که انسانی را بر جانوری برابری نباشد، زیرا همه
ناپایدارند.
همه به یک جا میروند،
همه از خاکاند،
و همه به خاک باز میگردند.
که میداند
که روح آدمی به آسمان بالا میرود
و روح جانور پایین به زمین میرود؟
از این رو دانستم که برای آدمی چیزی به از آن نباشد که
از کارهای خویش شاد گردد، زیرا همين است بهره او: چون
کیست که او را باز گرداند تا آنچه را که پس از وی روی
داده ببیند؟
تورات آیات 19 نت 22 از باب سوم جامعه ترجمه نویسنده
از متن انگلیسی
و حالا دیگر آفتاب پائیزی کم کم داشت میچسبید.
تابستان هُرم و شیره آن را مکیده بود و رنگ و رخش را
لیسیده بود و ولش کرده بود. همان چنار و افراهایی که
از دیوارهای باغ، ردیف راه افتاه بودند و گرداگرد
استخر عظیم آن به هم رسیده بودند و در تاستان یک سکه
از نور خورشید را به زمین راه نمیدادند،
اکنون رنگ پریده و تُنگ برگ، خسته و ناکام، زیر یَرکِ
آفتابِ بامداد پائیزی، کرخت و بیحس،
به دیوار آسمان لم داده بودند و هُرم ولرمِ آن را مک
میزدند
و توانائی آن را نداشتند که زیر تابش نور بیرمق
آن چادر برگی پهن کنند.
حاج معتمد عصا زنان، دور استخر بزرگ باغ گردش صبحانه
خودش را دور میزد.
هر روز کارش همین بود که صبح و عصر آن قدر دور این
استخر بگردد تا خسته شود. استخر عجیب زیبا بود. عظیم
بود. چهار گوش بود و تمام سطحش از نیلوفرهای آبی
پوشیده بود. برگ رو برگ و گل بغل گل خوابیده بود. میان
آن، فواره گل و گشادی بود که سال دوازده ماه سه سنگ آب
زلال قنات ازش غلغل میجوشید
و باغ ده هزار متری را سیراب میکرد.
این باغ را حاجی معتمد، چهل و پنج سال پیش در سر آب
سردار خریده بود و توش بیرونی و اندرونی و دیوانخانه
و میهمانخانه
و اصطبل و حمامهای
سرخانه و خانههای
کلفت و نوکر درست کرده بود. آنو قت حاج معتمد چهل سال
بیشتر نداشت و از سبیلهاش
خون میچکید
و مثل حالا نبود که پشمهاش
ریخته بود و آفتاب لب بام بود.
کنار استخر، رو یک تخت چوبی پایه کوتاه که دورش نردهای
از ستونهای
کوچک خراطی شده چرخ زده بود، قالیچه کاشان زمینه لاکی
ترنجدار
ریز بافی پهن بود. رو فرش، یک غلیان فتحعلی شاهی بلور
زمردین نگیندار،
با نی پیچ ابریشمینِ مرواریددوزی شده، راست سرپا
ایستاده بود. یک استکان شستی بلورتراش و یک قندان
مینا، تو یک سینی نقره بغل هم نشسته بودند. یک حافظ
جلد سوخته نیز کنار آنها
افتاده بود.
وقتی هوا خوب بود حاجی همین گُله و رو همین تخت، شبها
تک و تنها، پس از نماز مغرب و عشا عرق میخورد.
سالها
بود که این می زدن شبانه در خلوت را کش داده بود و
عادتش شده بود یک سینی بزرگ دستهدار
نور بلین که به اقتضای فصل بورانی اسفناج، ماست و
موسیر، کنگر ماست، باقلا پخته با گلپر، سیب زمینی
پخته، گوشت کوبیده و با ماست و خیار و پنیر و سبزی و
نعناع و ترخون با نان سنگک برشته خشخاشی توش چیده شده
بود برایش میآوردند
که حتما یک تُنگ بلور تراش پر از عرق دو آتشه که یک
ترنج زرین توش شناور بود، رکن اصلی و غیر قابل اجتناب
سینی را تشکیل میداد.
این سینی دوای آقا بود و آقا ساعتها
با این عرق و مزه، تو نور شمعی که روی یک شمعدان
بلورین از تو یک مردنگی نورپاشی میکرد،
لک وِ لکِ میکرد
و عرقش را اشک اشک مینوشید
و گاهی شعری هم پیش خود زمزمه میکرد.
جوانیهایش
بد عرق نمیخورد.
ولی حالاها کمتر میشد
که بیش از دو سه استکان بخورد، و در این سن و سال تنها
دلخوشیاش
همین خلوت شبانه و می زدن تنها بود.
حالا حاجی چایش
را خورده بود، غلیانش را کشیده بود و با حافظ ور رفته
بود و داشت عصا زنان و مورچه شمار راه میرفت
و تبسیح جوین دانه اناریش
را تو دستش میچرخاند
و زیر لب با صدائی که از تنگ نفس مو برداشته بود میخواند.
«بر لب بحر فنا منتظرم ای ساقی
«فرصتی دان که زلب تا به دهان این همه نیست.»
« بله دیگه باید پشت پا زد به این عیش و غزل و خوند.
این هفتاد نود سال چطور گذشت؟ نتیجهاش
چی بود؟ منکه چیزی ازش نفهمیدم. نتیجه اون همه تقلا و
جون کندنا چی بود؟ یه خواب بود. یه خواب سراپا ترس و
هراس. اینم آخرش. کی چی؟ زندگی کردیم.»
روبروی یک چنار عظیم ایستاد. «من باید کم کم با شماها
خداحافظی بکنم. میدونی
تو رو کی کاشتت؟ من که نمیدونم
وختی اینجارو خریدم تو همینجوری همینجا بودی. خیلی از
درختای دیگه هم پیش از من اینجا بودند که حالا حیلیهاشون
از بین رفتن. تو موندی و چند تای دیگه که شماهام رفتنی
هّسین. من چه میدونم
چن سالته. صد سال؟ پونصد سال؟ کسی نمیدونه.
اما اگه کسی یک کاری نداشته باشه، شایدم مثه چنار امامزاده
صالح هزار سال عمر کنی. اما آخرش که چی؟ باید رفت. تو،
هی تو خاک ریشه میدوونی
و کوردل و جیگر مارو میخوری
و هی گنده میشی تا یه روزی هم نوبت خودت برسه. گاسم یه
روزی اینجا خیابون بشه با اون دکونای تو سری خوردش که
از صُب تا شوم رادیو توشون غارغار میکنه.
به شرطی که تا من سرمو گذوشتم زمین، تخم حرومای
ولدالزّنا کلنگ بذارن تو این باغ و هر تکّش مثه جیگر
زلیخا دس یه نفر بیفته. دیگه به تو هم رحم نمیکنن.
اونوخت من کجام، تو کجائی ؟ شایدم بابای تو تابوت من
بشه و تو تابوت بچههای
من بشی. ما همون بدبختیم. هممون یه راه میریم.»
یک غنچه نیم باز گل چای، درشت و شاداب بر ساقه خدنگ
زمردینش
نگاه او را بسوی خود کشید. غنچه کشیده و میان باریک
بود و گلبرکهای
پهن و لب برگشتهاش
نازخندی بر لب داشت. «تو دیگه چی میگی؟ خیال میکنی که
قشنگی تو میتونی
به من دلداری بده.» تو میدونی خودت فردا این وختا چه
حالی رو داری؟ اگه تازه آدم بذارم بالا سرت که شب و
روز بیادت که کسی نچیندت، باز فردا پلاسیده میشی و
برکات میریزه
و شته تو دلت ارّه میکنه؟
اما خوش بحالت که از عاقبت خودت خبر نداری. مینازی
و مینازی
و جلوه به باغ میفروشی.
اما من میدونم
که مهمون یه شب بیشتر نیّسی. نه. تو هیچوخت نمیتونی
دیگه دل منو به این زندگی خوش کنی. ذره ذره تو این
هشتاد نود سال دیگه امید من تموم شده. چاه امید من
دیگه خشک شده و هر چی مقنی توش کند و کو کنه دیگه آب
نمیده. خشک شده. اما این وحشت برای من هسّ که بهار
دیگه تو رو نبینم. بازم گل میکنی،
بازم مردم دیگه بت نگاه میکنن.
اما اونخت دیگه من نیّسم که تو رو ببینمت،
تو دیگه تو رو من نمیخندی.
درّسه که تو دیگه دل منو به این دنیا بند نمیکنی،
اما من بت عادت کردم. کسی چه میدونه شاید تو رو رو قبر
خود من بذارن.
گل عزیز است غنیمت شمردیش صحبت»
که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد.
تو چه عزّتی داری؟ چرا عزیزی؟ که رو قبر من بذرانت؟
کاشکی روز اولش به باغ نیومده بودی که حالا بخوای
گورتو کم کنی. همتون فراق و مرگ تو دل من میکارین.
کاشکی هیچکدومتونو
نداشتم، نه خونه، نه ملک، نه باغ، نه درخت، نه گل، نه
زن و بچه و نوه و نتیجه. اونوخت دیگه چه غمی داشتم؟»
خان ناظر، پیشکار خانه زادحاجی، با اندام باریک و چهره
استخوانی تاسیده و آبریزکاه، آهسته آهسته و تعظیم
کنان، سرو کلهاش
از تو خرند باغ پیدا شد و آمد آمد تا نزدیکی حاجی رسید
و آنجا تعظیم بلندی کرد و دست به سینه بغل دست او
ایستاد.
حاجی غافلگیر شد. نگاهش را از گل چای برگرفت و به چهره
غمزده
ناظر دوخت و با همان نگاه پرسید: «چیه؟»
ـ «قربان مقبره تموم شده چه وخت تشریف فرما میشین؟»
ناظر چهره غم خورده خود را به زمین دوخت و هنوز صدای
خودش تو گوشش زنگ میخورد
که ناگهان حاجی به او پرید و پرخاش کنان گفت:
«مرتیکه پدر سوخته این چه جور حرف زدنه؟ یعنی میگی که
میمیرم
و منو اونجا بیارن؟ قرمساق این که دیگه تشریففرمائی
نداره.»
«قربان زبونم لال بشه که همچو حسارتی بکنم. منظورم
اینه که چه وقت برای دیدن ساختمانش تشریففرما
میشین؟»
«همین امروز، امروز بعدازظهر، برو.»
خان ناظر پس پس رفت و پشت سر هم تعظیم کرد و برگشت و
حاجی رویش را از او برگرداند و به گل چای انداخت و
گفت: نشنیدی چه گفت؟ گفت قبر حاضره، قبر من. حالا
فهمیدی فرق من و تو چیه؟ من میدونم
قبرم حاضره، اما تو از قبر خودت خبر نداری. یه عمره که
فکر این قبر منو مثه شمع آب کرده. اما تو آسوده و بیخیال
رو یه دونه پات واسّادی و از هیچ جا خبر نداری. برای
همینم هسّ که عزیزی مثه بچه شیرخورده بیگناهی،
برای بی خبری و بی گناهیته که عزیزی. حالا باید برم
ببینم اون هلفدونی چه جور جهنم دریّه.
خانواده حاج معتمد از خودش شروع شده بود و اصل و نسبش
بر مردم پوشیده بود. حتی خودش هم نمیدانست
پدر و مادرش کی بودهاند.
نه در عمرش آنها
را دیده بود ونه از کسی شنیده بود که کی و چکاره بودهاند.
بچگیش
تو بروجرد گذشته بود. هیچ نمیدانست
کی او را بزرگ کرده بود. فقط خاطره رنگ و رو رفتهای
از دوران کودکیش
که تو کوچهها
ول میزد و گدائی میکرد
در نظرش مانده بود. اما زمان شاگرد مهتری خود را پیش
فراشباشی
بروجرد خوبُ خوب بیاد داشت. آنوقتها
ده پانزده ساله بود و از آن زمان تا حالا خیلی سال بود
و حالا کسی به کسی نبود و آبها
از آسیابها
افتاده بود و حاجی جز اعیان و متشخصین شده بود، بعدها
تو دستگاه ظلالسلطان
افتاد و به فراشی و نظارت و پیشخدمتی رسید و حکومت
یافت و لقب گرفت و بارش را بست و سری میان سرها آورد و
آنقدر زمین و ده دور ور خودش جمع کرد که دیگر حسابش از
دست خودش هم در رفته بود و از اعیان پر و پا قرص شده
بود و دیگر کسی جرأت نداشت به اصل و نسبش بپردازد.
خیلی وقت بود که خانهنشین
بود و سالی ماهی میشد
تا چه اتفاق مهمی بیفتد که حاجی پایش را از در خانه
بیرون بگذارد. ختم دوست همپالکی
و همدندانی
باشد، روضه خوانی عاشورای دوست و همسایه دیوار به
دیوارش جلیلالسطان
یا این جور مواقع باشد که حاجی را ممکن بود از خانه
بیرون بکشد. اما حالا دیگر این جور جاها هم نمیرفت.
او دیگر مردم زمان خودش و حتی همسایههای
دیوار به دیوارش را هم نمیشناخت.
خانه دور و ورش هر یک چند دست کشته بودند و جاهائی که
اولش خانه بود، حالا دکان و مغازه و خیابان شده بود،
یا ساختمانهای
تازه و عجیب و غریب توشان بالا رفته بود که همه آنها
چراغ مهتابی داشتند و رادیو توشان غارغار میکرد.
و او از همهشان
دلخور بود و با کينهی
ریشه داری به آنها نگاه میکرد.
هفت پسر داشت که هر کدامشان یکی دو سه تا زن و بچههای
قد و نیم قد داشتند. پسرها سالی یک بار، آن هم نوروز و
بنا به سنّت دیرین و با اکراه به خانه پدر میرفتند
و آن روز خانه حاجی از پسر و نوه و نتیجه و عروس چنان
شلوق میشد
که حاجی سرسام میشد.
آن روز بود که همه دست حاجی را ماچ میکردند
و او با اجبار به بزرگها،
یک اشرفی و به کوچکها
شاهی سفید میداد،
که بچههای
حاجی میگفتند
این عیدی برای مایه کیسه خوب است که حاجی ناخن خشک بود
و غیر از این عیدی سالی یک روز و یک اشرفی، نم پس نمیداد.
عین همین امسال بود و حاجی تو باغ؛ لب همین استخر و رو
همین تخت چوبی میان پوستین خز خود نشسته بود غلیان میکشید
و بچهها
تو باغ ولو بودند و شکوفهها
را تاراج میکردند
که یک پسر هشت نه ساله یک کشتی کاغذی درست کرده بود و
آن را رو استخر ول داده بود. حاجی هر چه نگاه کرد او
رانشناخت و آخرش ناچار از خان ناظر که دست به سینه
حضور داشت پرسیده بود. «این پسره کیه؟» و خان ناظر
گفته بود: «قربان پسر آقا تقی اقاس از دختر مش علی
اکبر رزّاز» و آقا تقی اقا پسر دومی حاجی بود که چندتا
زن داشت و حاجی بیش از بچههای
دیگرش باش کارد و خون بود. و اخم تو چهره حاجی دویده
بود و به پسرک ماهرخ رفته بود و به خان ناظر دستور
داده بود که از سر استخر دورش کند.
حاجی با تنها زنش حاجیه خانم و گروهی نوکر و کلفت تو
این باغ دراندشت، زیر بار خفه انبوه درختان کهن زندگی
میکردند.
اما زن و شوهر با هم کارد و پنیر بودند و سال تا سال
همدیگر را نمیدیدند.
حاجیه خانم اینطرف باغ زندگی میکرد
و حاجی آن طرف باغ. سالها
بود که حاجیه زمین گیر بود و از جاش نمیتوانست
تکان بخورد.
پس از پنجاه سال زناشوئی و راه انداختن آن همه تخم و
تَرِکه، زن و شوهر چشم دیدن همدیگر را نداشتند و سایه
هم را با تیر میزدند.
ورد زبان حاجیه نفرین و نِک و نال به جان حاجی بود. نه
گاهی با هم روبرو میشدند
و نه پیغام و پسغامی بهم میفرستادند.
بچهها
هم برای خودشان هر یک خانه و زندگی جدا داشتند و همه
از هم بدشان میآمد.
برای همین اخلاقهای
عجیب و غریبش
همسایهها
اسمش را «حاج دیوونه» گذاشته بودند و این حرف بگوش
خودش هم رسیده بود و آن را از چشم زنش حاجیه خانم میدید
و میدانست
که او این حرفها
را تو دهن مردم انداخته.
خان ناظر هم با هوش خداداد و سیاستی که به مرور زمان و
به تجربه آموخته بود، خانه را طوری اداره میکرد
که لازم نمیشد
این زن و شوهر بهم کاری داشته باشند و خانه را آنچنان
میچرخاند
که هر دو ازش راضی بودند و او خودش هم در این شکراب
کهنهای
که میان آنها
بود، حواسش جمع بود و از آب گلآلود
ماهیهای
درشت میگرفت
و با این که به ریخت ظاهرش نمیآمد،
حسابی بارش را بسته و پول و پله خوبی بهم زده بود.
مقبره نوساز حاج معتمد در گوشه دور افتاده صحن، تو
آفتاب زرد و نازک بعدازظهر پائیز آبتنی
میکرد
و گلآقا
حالا داشت جلو خان آن را جارو میکرد
و برگ های کُنجله شده چنار بیشماری
که رو زمین بخش و پرا بود پر در میآورد
و مقبره را برای بازدید حاجی که قرار بود بیابد و آن
را تماشا کند شسته و رفته میکرد.
خیلی وقت بود دولا دولا جارو میکرد.
دیگر خسته شده بود. نفس بلندی کشید و کمر راست کرد و
جارو را به دست دیگر داد و شروع بخاراندن تن خود کرد.
تنش زیر پیراهنی که از چرک و عرق تن آهار بسته بود و
مثل پوست خیک دور از تنش مانده بود، زخم و زیلی بود.
صورت و پشت گردنش هم زخم بود. این زخمها
را خیلی وقت بود داشت، اولها
گاهی دوا و درمانشان هم میکرد.
اما از زمانی که به او گفته بودند سوداست دیگر ولشان
کرده بود. اگر گاهی آب زرشکی چیزی برای
خنکی گیرش میآمد،
میخورد
که خوب بشود. و خوب نمیشد.
زخمها
خشک بودند اما همیشه میخاریدند
و پوست سفید نازکی ازشان ور میآمد.
«لامّسب وختی بخارش میفته دیگه آدمو از چون خودش سیر
میکنه.
مثه خورهایها
شدم، همه از من میگروزن.
میگن کوفت گرفتی، آتشک گرفتی، چه میدونم،
میگن ماشرا گرفتی.»
جارو را پرت کرد رو زمین و خم شد و برگها
را تو گونی ریخت. «چه فصل لچریه. همش باد و گرت و خاک
و این همه برگ بیخودی . هی جعمشون
میکنی
هی دوباره مثه بارو میریزن.
اگه فایده داشتن که خدا این همه دورشون نمیریخت.
میخوام بدونم قرآن خدا غلط میشد، اگه همین جوری از
آسمون پول میریخت
و رو زمین؟ نمیدونم
این پیر و پاتالا چه جوریه که همشون تو این پائیز و
زمّسون نفله میشوند.
حاجیم خیلی سال داره ها. حالا که واسیه خودش قبر درس
کرده، گاسم وخت رفتنش باشه. خدا خودش میدونه.
اما خیلی میراثخور
داره ها.چن روزیم پلو حلوا براس. اما خدا نکنه. آدم
بدی نیس. معلوم نیس وختی مرد، تخم و ترَکش همين شندر
غاز بما برسونن.»
اینجا اولش مقبره نبود، زمین بکر بود و حاجی دلش به
این خوش بود که تو زمین بکر برای خودش مقبره ساخته
بود. اینجا اولش دوتا دکان حکاکی و قلمدانسازی
بود؛ و یک حیاط کوچک، که علافی بود و تیر و تخته توش
ریخته بودند، و حاجی آن را با قیمت گران از چند دست
ورثه خریده بود و بهم زده بود و برای خودش و کس و کارش
سرای آخرتی درست کرده بود. اما در تمام مدتی که مقبره
در دست ساختمان بود، حتی یکبار هم رغبت نکرده بود که
به آجا سر بزند ببیند عمله بنا چه کار میکنند.
از این کار دلچرکین
بود.
گل آقا رو سکوی سنگی دم در مقبره نشسته بود و از غار
غار کلاغها
کلافه بود. ابری از انبوه کلاغان رو ته رخ آسمان لک
انداخته بودند و او داشت آنها
را میپائید.
دلش میخواست
حاجی زود بیاید و برود و او پس ار رفتن حاجی پا شود
برود تو قهوهخانه
کنار صحن، برقی پشت منقل وافور بنشیند و چند بست
جانانه دود کند و دو سه تا چای پر مایه لبسوزِ
قند پهلو بخورد و به نقّال گوش کند.
«دیشب آخرش این درویش بد ریش سهرابو نکشت و گذاشتش
برای فردا شب. امشبم باز توش حرفه. حالا حالاها میخواد
مردمو تیغ بزنه. کجا میاد به این زودی سهرابو بکشه؟»
و تا از دور هیکل حاجی را دید، مثل فنر از رو سکو پرید
پائین و دست به سینه ایستاد و پشت سر هم تعظیم کرد.
اندام میانه و فربه حاجی، با عصای آبنوس سر نقره از
پیش، و هیکل تکیده و لاغر خانناظر
از پس به جلو خان مقبره رسیدند. حاجی آنجا ایستاد و
عصایش را برد پشت سرش و سر آن را محکم با دو دست گرفت
و به آن تکیه زد. نگاهش رو در و دیوار مقبره میچرخید.
نفس نفس میزد؛ و خس خس تنگ نفس با صدای تپش قلبش رو
پرده گوشش میکوبید.
تا آن روز مقبره خود را ندیده بود. فقط همان روزی که
میخواست
زمین آن جا را بخرد، جای آن را دید زده بود و پسندیده
بود و این پنج سال پیش بود که همین طور انداخته بودش و
حالا که آن را به صورت مقبره نو سازی دیده بود که میدانست
اولین مهمانش خود اوست از آن بدش آمده بود. کاشیکاریها
و کتیبه کل نفس ذائقهالموت
را که به خط ثلث خوبی بالای سر در نقش شده بود نگاه
کرد و دلش مالش رفت. چند بار آیه را تو دلش خواند.
کتیبه بد از آب در نیامده بود. اما پنجرهها
کوچک و توسری خورده بود و میلههای
آهنی به طرف بیرون داشت که دل آدم از آنها
میگرفت.
از دیدن آن خفگی نفسبری
تو گلوی خود حس کرد و بی آن که به صورت خان ناظر نگاه
کند گفت: «این پنجرهها
چرا اینقده خفه و تو سری خوردهس؟
این همه دیوار آجری که بود میخواسّین یه خرده جرزها رو
باریکتر بگیرین تا پنجرهها
بزرگتر در بیان. ساختمون رو به جنوب که باید آفتاب توش
بیفته مثه زندون درسّش کردین.» بعد آهسته سرش را رو
گردنش چرخانید و به در و دیوار مقبره نگاه کرد. بیخ
گلوش خشک شده بود و آب دهنش به آنجا نمیرسید.
اگر در مواقع دیگر بود؛ حاجی به این نرمی و دلزدگی و
بیفحش
و فضاحت حرف نمیزد
ـ مخصوصا در مورد کاری که برخلاف میلش بود. اما حالا
که مقبره را دیده بود مرگ را به خودش نزدیک میدید،
دیگر حوصله بد دهنی و فحش را نداشت. خانناظر
هم چون اخلاق حاجی به دستش بود؛ صلاح ندید جوابی بدهد.
خاموشی رو گفته حاجی سنگینی انداخت و پنداری از خواب
گرانی بیدار شده باشد به خودش گفت:
«اینجا هم ایراد بنیاسرائیلی
میگیری؟
اگه باید بری تو قبر بخوابی که پنجره بزرگ و کوچک
نداره.»
باز خودش به خودش پرید: «عجب حرفائی میزنی!
من چقدره پول تو این هُلُفدونی سُلفیدم. اینجا آّبروی
منه، فردا دوّس و دشمن میانشون اینجا رو میبینن.
نمیخوام یه چیز گندی از آب در بیاد.» سپس بلند گفت:
«بیرونش که چنگی به دل نمیزنه
بریم توش ببینم چه خبره.» سپس از راهرو تنگی گذشت و
وارد مقبره شد.
حاجی چشمانش را دراند و اول از همه دنبال قبری که
خودش دستور داده بکنند و حاضر و آماده کنند؛ گشت، و از
دیدن تنها قبری که بالای اتاق بزرگ مقبره دهن گشوده
بود تنش یخ زد و عرق سردی پشت گردن و رو پیشانیش
نشست و دانههایی
از آن تو تیره پشتش غل خورد و پائین افتاد. گوئی آنجا
داری هوا کرده بودند که او را بالا بکشند.
این قبری بود که برای خودش درست کرده بود. بالای قبر
یک لوحه سنگ مرمر سبز، پشت رو، به دیوار تکیه داده بود
که نوشتهاش
رو به دیوار و روی نوشتهاش
بیرون بود. حاجی دلزده و آرام به ناظر گرفت: «اون روش
کن ببینم چی از آب در آمده.» پیشکار سرافکنده و غمناک
پیش رفت و سنگ را رو زمین چرخاند و نوشتهاش
را نمایاند. سنگ سبک و نازک بود. »هوالحی الذی لایموت.
وفات مرحوم مغفور مبرور جنت مکان خلد آشیان الحاج علی
اکبر معمتد السلطنه فی شهر...»و جای تاریخ خالی بود و
به خط نستعلیق خوشی بود که، رو مرمر حک شده بود.
«همین سنگ که مثه یک بختک رو سینهم
میفته و نفسمو
میبره. هی میان روش میخندن و هی میگن چه خط خوبی. گیرم
خدا بیامرز یا نیامرزیم گفتم، چه فایده؟ اینم آخرش.
آدمو تو یه چاله میتپونن
که نه را پس داره نه راه پیش. جنت مکان، خلد آشیان. چه
خاله خوش وعده. مسخرهس.
اون که گوشش به این حرفها بدهکار نیس. کار خودش میکنه.
کاشکی داده بودم نوشته بودن سقر مکان. کی میدونه جای
اون تاریخ که خالیه چی مینویسن. چه روزیه؟ منکه دیگه
خودم بر نمیگردم
که روش بخونم. تا اینجاش که میدونّسم دادم نوشتن. دیگه
از بعدش خبر نداشتم.»
اتاق مقبره ولنگ و واز بود. از آنجا پنجرهها
تنگتر
مینمود.
پنجرهها
کیپ بسته بودند. فوری برگشت پشت سرش را نگاه کرد. از
وقتی که وارد مقبره شده بود همهاش
خیال میکرد
که تنهاست. اما خانناظر
سایهوار
دنبالش بود. از دیدن او دلش قوت گرفت و با شرمساری،
چند تا سرفه کوتاه خلط گرفته بیرون داد و گفت: «اینجا
خوب جا داره! خیال نمیکردم
به این بزرگی از آب در بیاد. بالاخونه دو تا اتاقه.
نه؟» میخواست
خودش را از تنگ و تا نیندازد، والا یقین داشت که بالا
خانه دو تا اتاق دارد و خودش دستور آن را داده بود و
نقشه آن را مکرر دیده بود و معمار برایش شرح داده بود
که کجا کجاست.
ناظر با ادب جواب داد: «بله قربان، یکی زنونه، یکی
مردونه. یه آبدار خونه هم هّس برای چای غلیون.»
و خواست بگوید: «برای مشایعین» و حرفش را خورد و نفسش
در نیامد، که از حاجی مثل سگ میترسید.
حاجی دلش فشرده شد، و درد ثقیلی دل و رودههایش
را درهم پیچاند و همچنانکه
چشماش رو قبر خیره مانده بود پیش خودش گفت: «بعد از من
میان اینجا چای و غلیون گوفت کنن و حلوا بخورن و تو
دلشون فحشم بدن. من نباشم و دنیا سرجاش باشه؟ بله:
زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل،
زین پس چو نباشیم همان خواهد بود.
تف! تف! این قبر منه. زندگی من دیگه اینجا تمونمه. چه
زندگی ای؟ باید اینجا بخوابم و خوراک مار و مور بشم.»
چشمانش را از رو قبر برداشت و هراسان به در و دیوار
مقبره چرخاند. پیش چشمش آن جا اتاق و سقف و در و دیوار
نبود؛ تمام اتاق مقبره برایش کوری بود که هوایش داشت
خفهاش
میکرد.
دلش خواست از آنجا فرار کند.
راه افتاد رفت رو ایوان باریکی که دو پله میخورد
میرفت
تو حیاط عقب مقبره. آنجا ایستاد و دور ور خودش را
ورانداز کرد. ایوان باریک و دراز بود و دو تا ستون گچبری،
با سر ستونهای
جمشیدی. سقف آن را رو کول گرفته بودند. حیاط کوچک بود.
نصف اتاق مقبره بود. یک حوض کوچک چهار گوش زیر کاج
تناور دیلاقی رو زمین پهن شده بود و یک آفتاب به حلبی
نو، که همانروز
گلآقا
آن را از جلبیساز
گوشه صحن خریده بود و هنوز مزه آب نجشیده بود. رو لبه
آن ایستاده بود. سوک حیاط، مستراح توسری خوردهای
که شیروانی بدساختی، کجکی روسرش خوابیده بود. قوز کرده
بود و لک نمی که از پای دیوارک آن بالا زده بود دل
حاجی را شکافت. شاخههای
چرک تو دل حاجی پنجه بند کرده بودند.
ناگهان یک گله کلاغ که دنبال هم کرده بودند به کاج تو
حیاط هجوم آوردند. کله کاج تکان خورد و سوراخ سنبههاش
پر از غار غار کلاغ شد و سوزنها
ی خشکیدهاش
تو حیاط و حوض پخش شد و سپس زود کلاغها
از آنجا پریدند و رفتند و لکهای
سیاه از غار غارشان تو آسمان بجا ماند.
حس کرد یک چیز رو دلش افتاده بود. و پوست تنش باد کرده
بود و یک چیزی میخواست
از زیر پوستش بیرون بپرد و راه در رو نداشت. تو کمر و
زانوهاش سست شده بود. میخواست
بماند. به کمک عصا خود را به یکی از ستونها
کشانید و آن را تو بغل گرفت. کف حیاط بیش چشمانش تاب
میخورد
و یله میشد.
کنده کاج یله شده بود و داشت رو زمین میخوابید.
حوض و آفتابه و حیاط و مستراح و کاج و ازگیلها
همهشان
یله شده بودند و چرخ میزدند.
تنهائی دردناکی او را از زندگی جدا ساخته بود؛ و یک
فراموشی خوابزده
تو سرش سایه انداخته بود.
زمانی چشمانش را بست و فکر کرد: «تو چته این جوری
خودتو باختی؟ کسی چه میدونه؟
گاسم صدو بیس سال عمر کردی. نشو که نیس. آها! معلوم
میشه باون گل چای دروغ گفتم. هنوز امید سر جاشه، خشک
نشده. بله، صد و بیس سال عمر طبیعیه. خیلیها
صد و بیس سال عمر کردن. حالم داره بهتر میشه. بنظرم
سفرا داشته باشم. آبغوره،
آّبغوره.»
باز برگشت به اتاق مقبره. قبرش بیش پاش دهن دره میکرد.
ایستاد و به دیوار تکیه زد. هم میخواست
خان ناظر آنجا باشد و هم میخواست
نباشد. ترس از تنهائی آزارش میداد.
همچنانکه
چشمانش تو سیاهی چیره گور گیر کرده بود؛ شمرده به خانناظر
گفت: «دیگه میخوام یه خرده اینجا تنها بمونم. تو برو
بیرون و در رو هم ببند و نذار کسی بیاد تو. خودم که
کارم تموم شد میام بیرون. من باید خودمو به اینجا عادت
بدم.» پیشکار تعظیمی کرد و از مقبره بیرون رفت.
صدای خشکیده و خفه چفت در نفس او را درسینهاش
براند. حالا داشت رو زمین نگاه میکرد.
و به خاموشی و تنهائی آن محیط مرگزا
میاندیشید.
اما تا صدای چفت در را شنید. به زور چشمش را دراند و
راه ته ای که پیشکار پیموده و رفته بود ورانداز کرد.
گردنش را بالا گرفته بود و به در بسته مقبره خیره
مانده بود. دورادور کمرکش دیوار مقبره، نزدیک سقف یک
کتیبه کاشی با زمینه نیلی و خط ثلث سفید دویده بود و
آیاتی از سورهالرحمن
رویش نقش بسته بود. جائی از کتبیه قبای آلاء و بکما
تکذبن. کل من علیها فان. به چشمش خورد. اما آیات دیگر
را نتوانست بخواند. دو تکه سیم کلفت برق، بی لامپ و
سرپیچ، از میان سقف پائین افتاده بود. به خودش دلداری
میداد:
«نه، راسّی که خیلی جا داره. برای من و حسن و حسین و
احمد و آتقی و محمود و سعید و حاجیه و همه برو بچههاشون
جا هسّ. دیگه بعدشم به من مربوط نیس. همینم نگهدارن
خودش خیلیه. اونایم که بعد میان باید فکر خودشونو
بکنن. اگه تو دنیا پخش و پرا بودیم، دسّ کم عوضش اینجا
هممون تو بغل هم و دسّ بگردن میخوابیم. پناه بر خدا
اگه قبرامونم از زیر تو هم را واکنن. اگه قرار باشه
این حاجیه بد ذات اینجا هم منو ول نکنه وای بروزم.
باید وصیت کنم اون دور دورا بخوابوننش.»
قبر دراز و باریک و گود تو زمین فرو کش کرده بود. شکل
یک مستراح گل و گشاد روستائی بود. زُمخت و سیاه بود.
توش را با آجرهای پر ملاط بندکشی نشده چیده بودند، همه
چیزش موقتی بود. معلوم بود بعدا بهم میخورد.
عصا زنان رفت بالای گور ایستاد و به دیوار مقبره تکیه
داد. خط های بندکشی نشده آجرهای تو قبر پیش چشمانش
بالا و پائین میشد.
«اون روز دیگه آجراشم جمع میکنن و رو خاک خالی میخوابوننم.
ای بابا. اینکه تازگی نداره که تو اینجوری پیش پام دهن
واز کردی. یه عمر جلو من دهن واز کرده بودی. حالا باید
بیام توت بخوابم تا دیگه بهم عادت کنیم. با هم دوسّ
بشیم. تو خونه آخرت منی باید تا روز پنجاه هزار سال
توت بخوا..
با تردید و احتیاط عصایش را به دیوار تکیه داد و دو
متر راه میان دیوار و قبر را با ترس و تردید پیمود و
به گور که رسید با تأنی نشست لب گور و پاهایش را آن تو
آویزان کرد. هنوز خیلی میخواست
تا پاهایش به کف گور برسد. چشمانش را تو سیاهی نمناک
قبر دواند بلکه بتواند فاصله میان پاها را تا کف گور
بسنجد. «از نیم گز بیشتره ـ سه چارکه. اما آجرای
کفَشَم که وردارند هنوز گودتر میشه.
چه فرق میکنه؟
آب که از سرگذشت چه یه گز، چه صد گز.»
ناگهان سر را بالا کرد و دوباره به در بسته مقبره نگاه
کرد. در خاموش و عبوس به دیوار آویزان بود. کار تنک
پوست پیازی رنگ نور خورشید، از میان دریچهها
تو مقبره خزیده بود و رنگ کبود مردهای
به کاشیهای
کتیبه داده بود. دیگر دلش نمیخواست
تو گودی تاریک نم زده گور نگاه کند. سرش را انداخت زیر
و چشمانش را بست.
«یا رب نظر تو برنگردد،
برگشتن روز گار سهل است.
لااله الاالله این هشتاد نود سال مثه دیروز بود. تازه
من آدم خوشبختیم که گوری دارم که دور ورش دیوار و در و
پیکر داره و توش چراغ میسوزه.
خیلیها
گورم ندارن. اما چه فرقی میکنه؟ وختی منو تپوندن این
تو، در و پیکر و چراغ به درد چی میخوره؟
اما وحشتناکه اگه اونجا هم شکنجه و غذابی باشه. مگه تو
این دنیا کم کشیدیم؟ مگه غذابی سختتر
از غذاب زندگیم وجود داره؟ تا خودمون شناختم غیر از
زجر شکنجه چیزی ندیدم؛ تازه حالا هم اولشه. ای خدا چه
راه درازی باید برم.»
نوک دماغش سوخت و چشمانش داغ و خیس شد. دماغش را گرفت
و تو قبر فین کرد و آب لزجی که لای انگشتانش برده بسته
بود تو قبر تکانید و چشمانش را با آستین پوستین خزش
پاک کرد. صدای دلش تو شقیقهایش
پتک میکوبید.
«منکه چیزی از زندگی نفهمیدم. دیگه بسَه هر چی بود
گذشت. یه چشم بهم زدن گذشت. از همون زمانی که تو کوچه
بس کوچههای
بروجرد ولگردی و گدائی میکردم
تا حالا که کرور کرور پول بهم زدم همش زجر بوده. نتیجهاش
چه بود؟ هف هش تا بچه پس انداختم یکی از یکی پستتر
و نمک به حرومتر.
هر چی از دستّم اومد ظلم کردم. آدم کشتم. مال این و
اونو بردم. نماز خوندم روزه گرفتم. سینه زدم. اشکدون
پر از اشک کردم. چه حاصل؟ حالا میفهمم
که زندگیم یک پول ارزش نداشته.»
سبیل سفید کلفتی تا گوشههای
لبش پائین آمده بود و مانند شاخ گاومیش چانهاش
را در بر گرفته بود. ته ریش سفید خاک ارّهای
رو چهرهاش
را پوشانده بود. پوست چهرهاش
به رنگ پوست ازگیل بود. با چین و چروک زیاد. چشمانش
درشت |