|
دوتن به از يک تن اند. زيرا پاداش نيکوئی برای رنجشان
خواهد يافت.
چون هر گاه يکی از پای افتد ديگری وی را برپای بدارد،
اما وای برآنکه تنها افتد، زيرا کسی را نخواهد داشت که
در برخاستن وی را ياری دهد.
تورات:
آيات نه و ده از باب چهار کتاب جامعه
ترجمه نويسنده از متن انگليسی
دو گرگ، گرسنه و سرما زده، در گرگ و ميش از کوه سرازير
شدند و به دشت رسيدند. برف سنگينِ ستمگر
دشت را پوشانده بود. غبار کولاک هوا را در هم میکوبيد.
پستی و بلندی زير برف در غلتيده و له شده بود. گرسنه و
فرسوده، آن دو گرگ در برف يله میشدند
و از زور گرسنگی پوزه در برف فرو میبردند
و زبان را در برف میراندند
و با آروارههای
لرزان برف را میخائيدند.
جا پای گود و تاريک گله آهوان از پيش رفته، همچون سياهدانه
بر برف پاشيده بود و استخوانهای
سر و پا و دنده کوچندگان فرومانده پيشين از زير برف
بيرون جسته. آن دو نمیدانستند
بکجا میروند؟
از توان شده بودند.
تازيانه کولاک و سرما و گرسنگی آنها
را پيش میراند.
بوران نمیبريد.
گرسنگی درونشان را خشکانده بود و سيلی کولاک
آروارههایشان
را به لرز انداخته بود. بهم تنه میزدند
و از هم باز می شدند و در چاله میافتادند
و در موج برف و کولاک سرگردان بودند و بيابان بپايان
نمیرسيد.
رفتند و رفتند تا رسيدند پای بيدِ ريشه از زمين جسته
گنده سوختهای
در فغان خويش پنجه استخوانی به آسمان برافراشته. پای
يکی در برف فرو شد و تن بر پاهای ناتوان لرزيد و تاب
خورد و سنگين و زنجير شده برجای واماند. همراه او،
شتابان و آزمند پيشش
ايستاد و جا پای استواری بر سنگی بزير برف برای خود
جست و يافت و چشم از همره فرو مانده بر نگرفت.
همراه وامانده ترسيد و لرزيد و چشمانش خفت و بيدار شد
و تمام نيرویش
درچشمان بی فروغش گرد آمد و ديده از همره پرشره
برنگرفت و يارای آنکه گامی به فراتر نهد نداشت. ناگهان
نگاهش لرزيد و از ديد گريخت و زير جوش نگاه همره خويش
درماند. پاهایش
برهم چين شد و افتاد.
و آنکه برپای بود، پرشره و آزمند، بر چهری که زمانی
نگاه در آن آشيان داشت خيره ماند. اکنون ديگر آن چشم و
چهر بر زمين برفپوش
خفته بود. و همره تشنه بخون، اميدوار، زوزه گرسنه
لرزانی از ميان دندان بيرون داد.
وانکه برپای نبود، کوشيد تا کمر راست کند. موی بر تنش
زير آرد برف موج خورد و لرزيد و در برف فروتر شد.
دهانش بازماند و نگاه در ديدگانش بمرد.
وانکه برپای بود. دهان خشک بگشود و لثه نيلی بنمود و
دندانهای
زنگِ شره خورده بگلوی همره در مانده فرو برد و خون
فسرده از درون رگهایش
مکيد و برف سفيدِ پوکِ خشک، برفِ خونينِ پرِ شاداب
گشت.
|