صفحهی اول | تماس | RSS
دکتر چغوک باز
علیرضا عطاران «آرام»
به دکتر علی اکبر ب
نزديک دو هفته است که به زندان منتقل شده بودم، اما مرا داخل بند و ميان ديگر زندانيان نفرستادند. رسم بود تازه واردين را چند هفتهای در سلول بزرگی نگه دارند. جايی که مرا فرستادند، هفده هيجده نفر ديگر هم بودند. گرداگرد آنجا را تختهای سه طبقه گذاشته بودند، دو دستشويی و يک حمام داشت که در آهنی آن مانع نمیشد بوی دستشويی توی سلول نپيچد. تنها پنجره بزرگ سلول مشرف به حياط نه چندان بزرگی بود که روزی چند ساعت ما را برای هواخوری به آنجا میفرستادند و چند ساعت هم نوبت زندانيان بيمار بود که در سلول مجاور ما زندانی بودند و تعدادشان زياد نبود.
ميان همبندانم همه جور آدم وجود داشت، گروهی اتهامشان چندان سنگين نبود و اميد داشتند پيش از انتقال به بند اصلی آزاد شوند، بعضی هم اصلا سياسی نبودند و بخاطر مسائل حاشيهای دستگير شده بود. مانند اينکه به يکی از مقامات دولتی توهين يا انتقادی تندی کرده بودند، بعد خبرچينی گزارش کرده بود و دستگير شده بودند. يا به کسانی کمک کرده بودند که بعد مشخص شده بود متهم سياسی است.
باری اين گروه اميد داشتند بعد از يک حبس کوتاه تنبهای آزاد شوند، برای همين از زندانيان سياسی دور کرده و بيشتر با يکديگر حشر و نشر داشتند. چون زياد اهل مطالعه و کارهايی ذوقی نبودند، میگفتند و میخنديدند و بهترين تفريحشان تماشای زندانيان بيمار از پشت پنجره بود. حتا برای آنها اسم هم گذاشته بودند.
يکی را میگفتند مهندس قندی، چون علاقه زيادی به آب قند داشت. بعد هم هميشه دبه بزرگی پرآب میکرد و از قند سهميه زندانيان کِِش میرفت و در دبه آب میريخت و با قاشق چوبی درازی که خودش درست کرده بود، شربت آب و قند درست میکرد.
بيمار ديگری بود که سال پيش مورد عفو قرار گرفته بود، اما چون کسی نبود برای آزاديش وثيقه بگذارد، اختلال حواس پيدا کرده بود. میگفتند بستگان او در شهرستان زندگی میکنند و وثيقه نداشتند يا حاضر نمیشدند اينکار را انجام دهند. او پس از ماه ها بلاتکليفی، حالش وخيم شد و دست به کارهای عجيب غريب میزد. يکباره شروع به سينهزنی میکرد يا وسط سخنرانی بلند میشد و بشگن میزد و میرقصيد. ترجيعبندی هم داشت که: «ابرام عازم، سند لازم» حتا میگفتند آنرا روی مقوای بزرگی نوشته بود و روی دست میگرفت که ديگران ببينند.
بيماری هم بود که چوب يا تختهای به پشتش میبست و میگفت گاری است و خودش هم گاريچی. بعد با سروصداها زندانيان را کلافه کرده بود. يک بار هم با گاریاش توی مسجد ميان نمازگزاران رفته بود.
زندانی ديگری عاشق گنجشگها بود. او خمير و خرده نان زندانيان را جمع میکرد و میرفت توی حياط و آنرا برای گنجشگها میريخت و هميشه میگفت: «چغوکا گشنهان و گنا دارن.»
بيمارانی هم بودند کار خاصی نمیکردند. فقط مدام به يک نقطه زل میزدند و توی خودشان بودند. اما چون حمام نمیکردند و گاهی از ترس يا که زيادی هيجانزده می شدند، خودشان را خراب میکردند. برای همين اين زندانيان را از بند اصلی بيرون آورده بودند.
افسردگی و بهم خوردن تعادل روحی، يکی از طبيعیترين عوارض حبس است. بخصوص برای زنداني سياسی که در هيچ شرايطی از موقعيت موجود راضی نيست. او هميشه ميان برزخ تسليم و ادامه مبارزه سرگردان است. چنانکه اگر با آزادی بدون قيد و شرطش موافقت شود، باز احساس ناخرسندی میکند. اول از قضاوت همفکران و زندانيان، دوم اين آزادی را نوعی مماشات و شانه خالی کردن از مبارزه بحساب میآورد. برای همين بيشتر زندانيان سياسی دچار نوعی افسردگی و حالت غيرطبيعی هستند که آنان را از ديگر زندانيان متمايز میکرد. گرچه پس از آزادی و يا اتمام دوران محکومت، اين حالت از بين میرفت، اما زمانی که عواملی مانند طولانی شدن دوران حبس، يا اگر پس از تسليم و اعتراف، مورد عفو و بخشايش قرار نمیگرفت، آنوقت به تدريج حالت زندانی وخيم شده و گاه نيز درمانش علاجناپذير میشد.
زندانيان سياسی هيچوقت نزديک پنجره نمیرفتند که دوستان بيمارشان را تماشا کنم، من هم پيروی میکردم و سعی نمیکردم نزديک پنجره بروم. اين چيزها را هم از دهان همان چند نفر غير سياسی که هميشه کنار پنجره کشيک میدادند، شنيده بودم.
در سلول ما يک نفر زندانی سياسی بود که بيش از هفت سال حبس کشيده بود، اما هنوز بلاتکليف بود و در همين سلول تازه واردها نگهاش داشته بودند. تنها چيزی که از او می دانستم، اسمش غلام بود و اهل اسفراين. چون قديمی بود ديگران شاغلام صدايش میزدند. او خيلی ساکت و تودار بود. تمام روز با هسته خرما و استخوانهای اضافی غذا، چيزهايی جالبی درست میکرد. تسبيح، دسته چاقو، کمربند، دستبند؛ گردنبند و از اين جور چيزها. اين سرگرمی خاص او نبود، بلکه مربوط به همه زندانيان قديمی بود، اما چون در سلول ما همه تازه وارد بودند، او تنها کسی بود که اين کار را انجام میداد.
با اينکه مسئولين زندان دوست نداشتند زندانی با اين کارها خودش را سرگرم کند و گاهی هم سخت میگرفتند، اما با اينحال اين تنها سرگرمی زنداني سياسی بود. دانه خرما يا يک چيز سفت و محکمی را چند روز توی آب بخيسانی؛ بعد آنرا ساعتها بتراشی و صيقل بدهی که اين چيزها را بسازی. آيا برای فرار از ديوانگی بود، يا میخواستند به اين وسيله اندکی از رنج حبس و زندان بکاهند.
آنروز يکشنبه بود. يک بعدازظهر کسالت بار. هواخوری تمام شده بود و همگی توی سلول بوديم. منتظر بوديم غروب شود و زمان تقسيم سهميه شام برسد. حتا زندانیهای غير سياسی هم بیحوصله شده بودند و دوست نداشتند بروند کنار پنجره زندانيان بيمار را تماشا کنند. مگر يکی که قيافه جاهل مسلکی داشت. او برای اينکه دوستانش را تشويق کند و آنها را نزديک پنجره بکشاند، با صدای بلند از کارهای آنها میگفت، بعد با خودش میخنديد. اما کسی توجه نمیکرد.
من لب تختم نشسته بودم و يک جوری کلافه و بهم ريخته بودم. نمیدانستم چرا اينطوری شده بودم. خيلی دلم میخواست بروم نزديک پنجره و ببينم اين زندانیها چه کسانی هستند و چکار میکنند. اما خجالت میکشيدم، بخصوص از شاغلام.
يک کم که گذشت، تصميم گرفتم بروم دستشويی، فهميدم شاغلام نيست. حدس رفته بود دوش بگيرد. آن جاهل مسلک هنوز کنار پنجره داشت توی حياط را تماشا میکرد. ناخودآگاه کج کردم و رفتم بسوی پنجره. تا بخود آمدم، ديدم کنار پنجره ايستادهام. ده دوازده زندانی را ديدم که توی حياط قدم میزدند. نخستين چيزی که نظرم را جلب کرد، برخلاف ديگر زندانيان، تک تک و جدا از هم برای خودشان توی حياط راه میرفتند. يکباره يکی از آنها را شناختم. از ديدن او ميان بيمارن دچار شوک شديدی شدم، مغزم فلج شده بود و قادر به فکر کردن نبودم. مدتی طول کشيد تا بخود آمدم. بعد با خودم زمزمه کردم امکان ندارد. او آنقدر قوی و با اراده است که حتا تصورش هم غير ممکن است. نه، اين واقعيت ندارد. بعد ياد دورانی گذشته افتادم و چيزهايی که از خودش خودش برايم گفته بود.
تازه کتابفروشی باز کرده بودم؛ همراه دوستی آمد و مقداری کتاب از انتشارات پروگروس با خودش آورده بود. گفت تازه از شوروی برگشته و بيست و چند سال ايران را نديده است. بعد هم فهميدم مسئول انتشارات حزب در مشهد است. خانهاش را دفتر حزب و کتابفروشی کرده بود.
سال سی و دو مسئول بخش کارگری کارخانه نخريسی بود، حتا توی يک حادثه باعث شده بود دست چپش زير دستگاه برود و انگشتانش تا مچ فلج شود. پس از کودتا مدتی مخفی میشود و بعد هم به شوروی کوچ میکند. حالا که شرايط برای فعاليت حزب آزاد شده بود، همسر روسی و دختر بزرگش را گذاشته بود و تنهايی به مشهد آمده بود.
پس از آن مرتب به کتابفروشی میآمد. حتا بخشی از خوراک کتابفروشیام را او تأمين میکرد. در مواقع بيکاری در باره تاريخ که رشته تحصيلیاش بود و مورد علاقه هردو، با هم گپ میزديم. با اينکه تفاوت سنی ما زياد بود، اما خيلی زودی آشنايی ما به دوستی عميق منجر شد.
او نه تنها با ديگر همفکرانش که با همه فعالان سياسی فرق داشت. يک انسان به تمام معنا بود. روحی زلال و دلی صاف داشت. از اينکه مجبور شده بود، سالها پيش وطنش را ترک کند، خودش را نمیبخشيد. برای همين هميشه میگفت: «اگر بار ديگر چنين اتفاقی بيفتد، نه فرار میکنم؛ نه تسليم میشوم.»
همچنان که تو فکر بودم، احساس کردم کسی پهلويم ايستاده است. برگشتم و شاغلام را ديدم که حولهای دور گردنش بود و با موهای خيس نگاهم میکرد. انگار همه چی را حدس زده بود، چون آهسته زمزمه کرد: «میشناسيش؟»
«کی را؟»
«دکتر را ميگم. يا بقول اينا؛ چغوک باز»
چون هيچی نگفتم، دوباره گفت: «خوب شد، چون تا آزادی چند قدم بيشتر نداره.»
منظورش را نفهميدم، اما باز هم هيچی نگفتم. فقط برگشتم و نگاهی از تعجب بهش کردم. آنقدر دمغ شده بودم که رفتم توی تخت و دراز کشيدم. آن روز خيلی بهم سخت گذشت. از طرفی خماری انتظار رسيدن موعد ملاقات، کلافهام کرده بود. دلم میخواست اين يکی دو روز بگذرد و بتوانم خانوادهام را ببينم. روز ملاقات برای ديگران هم از اهميت خاصی برخوردار بود. چونکه زندانی سياسی خود را بيگناه میداند. شايد در بين زندانيان سياسی کسانی باشند که به راستی جرمی مرتکب شدهاند و حتا شاکی خصوصی هم داشته باشند، اما بيشترشان بخاطر عقايد و مشی سياسی زندانی هستند، برای همين خود را بيگناه میدانند و در مقابل خانواده خود احساس گناه و عذاب وجدان نکرده و از روبرو شدن با آنها احساس شرمندگی نمیکنند. بطوريکه روزهای ملاقات برای زندانی سياسی و خانوادهاش انگار روز عيد است. زندانی خودش را اصلاح میکند، لباسهای نو میپوشد و با وجدان آسوده با نزديکان خود ديدار میکند.
از آنجا که ملاقات ما و زندانيان بيمار روز چهارشنبه است، پنجشنبه هم روز ملاقات زندانيان بند اصلی است. اين دو روز حال و هوای خاصی دارد. بعد جمعه است و تعطيلی بيرون تا حدی بر جَوّ زندان حاکم است، اما از روز شنبه انتظار شروع میشود و تا رسيدن به چهارشنبه و زمان ملاقات، همه کلافه، عصبی و سردرگم هستند.
آن روز خيلی فکر کردم. برای دکتر افسوس میخوردم، و انسانهايی خوبی که چنين فنا میشوند. تمام روز را دراز کشيده بودم و با اينکه شب دير خوابم برد، اما خواب عجيبی ديدم. گرچه زندانی زياد خواب میبيند، بخصوص خواب آزدی را. من هم خواب آزادی ديدم، اما آزادی دکتر را. خواب ديدم دکتر توی زندان با ملافههای سفيد حصاری اطرافش کشيده است و خودش را زندانی کرده است. صدها گنجشگ و پرنده دور و بر حصار میپريدند و میچرخيدند. و او مرتب برايشان نرمه نان میريخت. مأموران؛ زندانيان را به صف کرده بودند، اما کاری به او نداشتند. بزودی افسرنگهبانی که شکم گندهاش چنان به پيرهنش فشار آورده بود که نزديک بود دگمههايش پاره شوند، بسوی زندانیها آمد. از توی پروندهای که دستش بود، اسامی چند تا زندانی را صدا زد و گفت آزاد هستند. بعد نزديک دکتر رفت و مدتی او را ورانداز کرد. آنوقت گفت: «حرف نداری ها!» دکتر بدون اينکه به افسر نگهبان نگاه کند، با همان لهجه مشهدی سی سال پيش جواب داد: «نه؛ حرف ندارُم! همه حرفامو به چغوکا مزنُم.» افسر نگهبان خنده شريرانهای کرد و گفت: «اونا رو ول کن، بدو برو وسايلتو بردار که آزادی.» اما او توجه نکرد. تندی خودم را به دکتر رساندم و گفتم مگر نشنيدی افسرنگهبان گفت آزادی؟ بازهم توجه نکرد، اما زير لب چندبار گفت: «کجا برُم، خانه مو اينجايه. خوُدم درستش کردم.»
روز بعد حادثهای برايم اتفاق افتاد که خوابم را تعبير کرد. صبح اول وقت که رفتم دستشويی؛ يکباره دچار تهوع شديدی شدم. بطوريکه چندبار بالا آوردم. بعد آنقدر عق زدم که پهلوهايم درد گرفت. نمیدانم علت آن چی بود، اما اين موضوع در زندان چندان غيرعادی نبود. آلودگی و پلشتی هميشه همراه با زندانيه. خواستم بروم کمی استراحت کنم، اما هنوز خودم را به تختم نرساندم بودم، وسط اتاق ولو شدم و ديگر هيچی نفهميدم.
چشم که باز کردم، خودم را در بهداری زندان ديدم. با سُرمی که به دستم وصل شده بود. نزديکیهای ظهر بود سُرم تمام شد. آمدم توی راهروی بهداری و منتظر مأموری شدم مرا برگرداند. رفتم روی نيمکت رنگ و رو رفتهای نشستم. کسی توی راهرو ديده نمیشد. نمیدانم چقدر گذشت که صدايی از اتاق روبرويی شنيدم، داشت به کسی میگفت توی راهرو منتظر بماند. بعد در اتاق باز شد و همانجا چشمم به دکتر افتاد. همينکه مرا ديد يکه خورد. بيشترها هم که با هم بوديم، هروقت چيزی توجهش را جلب میکرد، يا موضوع مهمی پيش میآمد، کمی سرش را بالا میگرفت و از زير عينک دودی سياهش خيره نگاه میکرد. در آن لحظه يکبار ديگر با ديدن من ناخودآگاه سرش را رو به بالا کج کرد و به صورتم زُل زد. آنوقت در نگاهش برق خاصی زده شد و حتا چهرهاش تغيير کرد. اما چيزی که بيشتر مرا بفکر انداخت، برق نگاهش بود. من اين حالت او را میشناختم. بعد انگار کسی توی گوشم گفت: «اين واکنش يک آدم بيمار نيست.»
با پيدا شدن مأمور ريشويی که ميخواست مرا با خودش ببرد، بخود آمدم. توی راهرو تا به سلول برسم دوباره به فکر فرو رفتم. از اين موضوع بسيار خوشحال بودم. اما اگر راستی او دچار اختلال حواس نشده است، چرا اينکارها را میکرد؟ تصميم داشت به اين وسيله از بازجويی و مصاحبه فرار کند؟ يا برای آزادی!
آن روز مدت زيادی به اين موضوع فکر کردم. روزهای بعد هميشه میرفتم نزديک پنجره و زمانی که او را با ديگر زندانيان بيمار برای هواخوری به حياط میآوردند، تماشا میکردم و حرکاتش را زير نظر میگرفتم. حالا ديگر مطمئن شده بودم؛ نقش بازی میکند.
آنقدر فکر کردم که تصميم گرفتم با شاغلام کمی در اين باره صحبت کنم. بدون اينکه اسمی از دکتر بياورم، از وضعيت زندانيان بيمار پرسيدم. او هم از خدا خواست و شروع کرد به صحبت کردن که زندانيان بيمار از نظر مسئولين کبريت بیخطر هستند، برای همين آنها را يکجا جمع کردند تا پس از اينکه مطمئن شوند، زندانی عمدی خودش را به ديوانگی نزده او را به آسايشگاه اعزام کنند، يا نزد خانوادهاش بفرستند.
با اينکه شاغلام آدم زياد پرحرفی نبود، اما آن روز خيلی صحبت کرد. من تنها شنوندهای ساکت بودم. از نظر او زندانی اگر دچار اختلال حواس شده و آزاد شود، بهتر از آزادی عفو و بخشودگی مسئولين زندان است. چون زندانی آزاديش را گدايی نکرده و خودشان مجبور شدند آزادش کنند. اما من اين را نمیپسنديدم. هيچوقت دوست نداشتم، آدم سالمی که برای آرمانهای انسانی مبارزه کرده، اختلال حواس پيدا کند، تنها برای اينکه از زندان آزاد شود. کجای اين آزادی قداست دارد. جای شکرش که دکتر داشت نقش بازی میکرد و کاريش نبود.
*
هفته دوم بود که مرا به بند اصلی منتقل کردند. گرچه ديگر دکتر را نديدم، اما خبرهای راجع به او و ديگر زندانيان بيمار، مو به مو میرسيد. می گفتند آنها را هميشه به بهداری اعزام میکنند، که توسط سوی پزشکان متخصصی که از بيرون میآيند، معاينه شوند. بعد هم شنيدم به رفتار بعضی از آنها مشکوک شدهاند، بخصوص به کارهای دکتر اما همه اينها در حد شايعه و صحبت بود. من خدا خدا میکردم از رفتار دکتر بويی نبرند. و به عبارتی دستش رو نشود. ضمن اينکه توی دلم تحسينش میکردم چگونه همه را بازی داده است.
روزها گذشت و پشت سر آن هفتهها و ماهها هم سپری شد. پاييز جايش را به زمستان داد، که خبر ناگواری شنيدم. روزی دکتر میخواسته برای گنجشکها نرمه نان بريزد، اما مأموری به بهانه اينکه نگذارد به ديوار نزديک شود و از پشت بام فرار کند، به او توهين میکند و حتا پس از آن اجازه نمیدهد نزديک ديوار برود. اما چيزی که همه را متأثر کرد، پس از آن دکتر هربار که آن مأمور را میديد، چنان میترسيد که خودش را خيس میکرد.
من با اينکه مطمئن بودم او عمدی اينکارها را انجام میدهد، اما دلم بحالش ريش شد. دچار يک حس آزردگی شده بودم. با خودم فکر کردم مگر چندسال میخواهند توی زندان نگهاش دارند. دست آخر که مجبور میشوند آزادش کنند، پس چرا بايد اين کارها را بکند.
*
دکتر چنان حالش بد شده بود که ناچار شدند، پيش از رسيدن دهه زجر و بخششهای ملوکانه آزادش کنند. گرچه من هم مشمول عفو نشدم، و پس از گذراندن دوران محکوميتم، پنج ششماه بعد آزاد شدم.
از دکتر خبر نداشتم. فقط شنيده بودم به او اجازه دادهاند به روسيه بازگردد و نزد خانوادهاش برود. تا اينکه روزی که میخواستم به کتابفروشی بروم، سوار تاکسی که شدم برادر دکتر را شناختم که توی همان تاکسی نشسته بود. او هم مرا شناخت. پيشترها هميشه به کتابفروشیام میآمد. خانهشان هم توی خيابان سناباد بود. در ضمن میدانست از دوستان دکتر هستم. بعد از سلام و احوالپرسی از دکتر پرسيدم. يک کم چهرهاش تو هم رفت، بعد گفت حالش زياد خوب نيست. وقتی تعجب مرا ديد، با ناراحتی گفت پس از آزادی رفت روسيه خانوادهاش را ببيند، اما آنقدر حالش بد بوده که او را به آسايشگاه بيماران روانی میفرستند.
تا خواستم بگويم دکتر کاريش نبود و فقط وانمود میکرد بيمار است و من اين را مطمئن بودم، که برادر دکتر از راننده خواست نگه دارد. بعد هم خداحافظی کوتاهی کرد و پياده شد. من که گيج شده بودم، جواب خداحافظیاش را ندادم و از ناراحتی سرم را توی دستهايم فرو کردم.
خرداد 1366 زندان وکيل آباد مشهد