صفحهی اول | تماس | RSS
تقی خّلُو
از زمانی يادم می آيد به خاطر شغل پدر ناچار بوديم هر چند سال را توی يک شهر زندگی کنيم. بيست سال پيش زمانی که شش سالم بود، پدر به نيشابور اعزام شد و نزديک يکسال در آن شهر ماندگار شديم. خانهای که اجاره کرده بوديم طبقه دوم بود، صاحب خانه زن تنهايی بود با تنها بچهاش که در طبقه پايين زندگی میکردند. کرايهای که میگرفت جوابگوی زندگیشان نبود، برای همين يکی از اتاقها را تبديل به سبزی فروشی کرده بود. چنان که توی راهرو و زير راه پله هميشه کودی از سبزیهای جوارجور تلنبار بود، توی حياط هم دبههای سرکه و ترشی و آبغوره چيده شده بود و موقعی که مشتری نداشت در حال ترشی درست کردن و سرکه انداختن بود. چادرش را به کمرش می بست و يک پاش تو سبزی فروشی بود و يک پاش تو حياط و از ترشی و سرکهها خبر میگرفت.بدتر از آن يکريز با لهجه خاصی به بچهاش فحشهای ناجور میداد.
مادرم از زندگی در آنجا ناراحت بود و هميشه با پدر جر و بحث میکرد؛ از آنجا اسباب کشی کنيم و برويم. بخصوص که دلش نمیخواست با بچه صاحبخانه که همسن و سالم بود بازی کنم. با اين که مرا تو اتاق زندانی میکرد و می گفت از پنجره کوچه را تماشا کنم، اما تا فرصت پيدا میکردم خودم را به بچه صاحبخانه میرساندم و با او که اسمش تقی بود بازی میکردم.
بارها شنيدم که به پدر میگفت: «اينا در شأن ما نيستن، ننه تقی پالونش کجه و مردم پشت سرش زياد حرف می زنن. موندن تو اين خونه صلاح نيس!»
با اين که میدانستم پالون چيه، اما هر چه نگاه کردم ديدم مادر تقی فقط چادر سرش است و روی پشتش هيچی نيست. تازه شانههای پهن و سينههای برجسته و بزرگی داشت که بچههای محل هميشه با دست به سينههاش اشاره میکردند و حرف های ناجوری میزدند.
تقی لاغر بود و با زير شلواری کوتاهی که تا زانويش میرسيد. هميشه پابرهنه میچرخيد.مايع لزج زرد رنگی از دماغش روی لبش کش آمده بود؛ بخصوص وقتی ننهاش او را کتک میزد، گريه میکرد و بيشتر میشد. برای همين بچهها به او تقی خلُّو می گفتند. با اين حال هيچ فحشی به او برنمیخورد، مگر موقعی که به او «حرومزاده» میگفتند. آنجا بود که جيغ و دادکنان به خانه میرفت. آنوقت ننه تقی گره چادرش را دور کمرش سفت میکرد و دنبال بچهها میدويد و فحشهای ناجوری میداد که بيشتر آنها را نشنيده بودم. اما چيزی که نمیدانستم، معنای «حرومزاده» بود. جرئت اين را هم نداشتم، از مادر بپرسم.
به هر حال با وجود مخالفت مادرم؛ من و تقی هميشه توی کوچه بوديم و با هم بازی میکرديم، گاهی هم میرفتيم دکان شيرينی فروشی سر کوچه؛ از پشت ويترين به نان خامهایها نگاه میکرديم و آب از لب و لوچهمان راه میافتاد، بخصوص تقی که حاضر بود هر کاری بکند تا يکی از آنها را صاحب شود.
ماندن ما در نيشابور زياد طولانی نشد، با انتقالی پدر موافقت شد و ما به مشهد اسباب کشی کرديم. سالها بعد که بزرگتر شدم دانستم کسی که پالانش کج است يعنی چه و معنی حرامزاده را هم فهميدم. با مرور زمان خاطراتم کم رنگتر شدند، اما هيچوقت تقی را فراموش نکردم. نمیدانم او هم چيزی از من به يادش مانده بود يا نه. چند بار خواستم بروم و او را ببينم اما موقعيت آن پيش نيامد، تا اين که روزی صاحبکارم خواست بروم نيشابور و چکی را نقد کنم. يکی از روزهای بين هفته بود. ماشينی دربست کرايه کردم و راه افتادم، زودتر از آن که فکر میکردم کارم تمام شد. آنجا بود که تصميم را عملی کردم.
ماشين سر کوچه خانه تقی نگه داشت؛ از راننده خواستم ماشين را گوشهی پارک کند و بماند تا برگردم. بعد به تنهايی راه افتادم و وارد کوچه شدم. بيشتر خانهها خراب شده و جای آن ساختمانهای تازه احداث شده بود، اما خانههايی هم دست نخورده بودند. حتا تير چراغ برق چوبی از آن سالها باقيمانده بود؛ با اين که کنار آن ستون سيمانی کار گذاشته بودند اما آن را از زمين بيرون نياورده بودند. همان طور که پيش می رفتم به دکان شيرينی فروشی رسيدم، تغيير نکرده بود فقط کمی ظاهرش را رنگ و لعاب داده بود. از پشت شيشه شيرينیها را نگاه کردم. يادم آمد اون روزها چقدر میترسيديم پشت شيشه بايستيم. شيرينی فروش اخمو و بداخلاق؛ هروقت ما را میديد نگاه غضبناکی میکرد.
وارد دکان شدم. اينبار صاحب دکان با مهربانی خواست بداند چی سفارش میدهم. ديگه از ديدن او نمیترسيدم، با خيال راحت همه جا را نگاه کردم، بعد هم يک کيلو نان خامهی خريدم و بيرون آمدم. نرسيده به خانه تقی، پسر بچهای پنج شش سالهی کنار ديوار نشسته بود و داشت خاک بازی می کرد. از نزديکش که گذشتم سرش را بالا آورد و با حسرت به جعبه شيرينی نگاه کرد، آب بينیاش کش آمده و دهانش نيمه باز بود. به رفتنم ادامه دادم اما نگاهش را پشت سرم احساس کردم. به سبزی فروشی ننه تقی رسيدم. همه چيز مثه اول بود، حتا در و پنجره را هم رنگ نکرده بود. در خانه باز بود؛ بوی تند سرکه و ترشی سرازير شد تو بينیام و مرا برد به بيست سال پيش. يکباره صدای ننه تقی مرا بخود آورد، باز داشت بچهها را فحش میداد. کمی دورتر چندتا بچه داشتن بازی میکردند، و جلوی دکان گرد و خاک راه انداخته بودند.
ننه تقی بدون اين که به من نگاه کند، انگار با خودش باشد گفت: «اگه تقی بود تخم نمیکردن توپ بازی کنن.»
ناخودآگاه گفتم: «تقی کجاست؟»
برای اولين بار بهم نگاه کرد و چشمان تنگ شدهاش را به صورتم دوخت. چهرهاش پير و چروکيده شده بود، اما هنوز آب و رنگی داشت. گونههای برجسته و لبان کشيدهاش چيزی از زيبايی آن کم نکرده بود. فقط چشماش تو رفته بود و اندوه از آن خوانده میشد. لرزشی روی لباش ديده شد و با صدای لرزان گفت: «تقیام مرده!»
«چرا؟»
اما پيش از آن که جوابم را بدهد، زنی آمد و گفت: «ننه تقی؛ نيم کيلو سبزی خوردن بدين»
تازه متوجه شدم شانههاش فرو رفته و پشتش قوز پيدا کرده بود؛ سينههاش هم شل شده بودند. نگاهش را از من گرفت و رو به مشتری کرد و گفت: «ديدين چجوری پسرم تنهام گذاشت؟»
مشتری زن گفت: «قسمتش اينجوری بود ننه تقی... يک کيلو سرکه هم ميخوام.»
دوباره گفت: «اما نباس میرفت»و دورخودش چرخيد، نمیدانست چکار کند. چندتا دبه را جابجا کرد و زير لب زمزمه کرد: «جوونم مثه رخش بود.»
مشتری گوش نداد و گفت: «از سرکه های خودتون بدين.»
ننه تقی پشتش به ما بود و خم شد دبه سرکه را بردارد، اما میديدم دستهای پير و چروکيدهاش میلرزد. خودم را کمی عقب کشيدم. هنوز دلم نمیخواست از آنجا بروم، اما ترسيدم مرا بشناسد و غصهاش بيشتر شود. پيش از آنکه از دکان بيرون بيايم زن ديگهی آمد تو. صداش را شنيدم که سبزی خوردن میخواست و میگفت تَره نداشته باشه. ننه تقی باز هم برای او از مردن پسرش گفت؛ بعد صدای گريهاش را شنيدم. ديگه صبر نکردم و آمدم بيرون؛ بچهها هنوز داشتند بازی میکردند. گرد و خاک و سر و صداشان به هوا برخاسته بود. صداها را می شنيدم، اما هيچی نمیفهميدم، فکر کردم شش سالم شده و با تقی تو کوچه هستيم. احساس کردم بچهها جمع شدهاند و همگی ننه تقی را هو می کنند و او را ... میخوانند، اما ننه تقی ديگر به آنها فحش نمیدهد. از تقی میخواهم برويم شيرينی فروشی و از پشت شيشه نان خامهیها را تماشا کنيم؛ همانطور که تو فکر بودم از برخورد توپ به صورتم بخود آمدم.
بزودی به جايی رسيدم که پسر بچه؛ داشت خاک بازی میکرد. خم شدم و اسمش را پرسيدم. ترسيد و چيزی زير لب زمزمه کرد که نفهميدم. دوباره پرسيدم کجا زندگی می کند؛ با دستش سبزی فروشی را نشان داد.
در جعبه نان خامهای را باز کردم و خواستم يکی بردارد، با تعجب و ترس بهم نگاه کرد. يکی برداشتم و تو دستش گذاشتم، آن را گرفت اما باز هم چيزی نگفت. همچنان وحشت زده بهم زل زده بود. عين نگاه کردن تقی بود. از نگاهش دگرگون شدم، جعبه را همان جا گذاشتم و برخاستم و تند به سوی ماشين راه افتادم.