www.aliaram.com

 

صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

 

 

انتخابات آزاد

 

به عمّه خانم

در يک غروب غم انگيز و تيره پائيزي، گروهي از اهل قلم؛ توي سالن کتابخانه شهر گرد آمده بودند، جلسه انتخابات هيئت رئيسه خود را برگزار کنند. شرکت کنندگان همگي در صندليهاي تاشوي ارج نشسته بودند، مگر عدهاي از گردانندگان که يکريز در حال رفت و آمد بودند. پنج عضو هئيت رئيسه قبلي، نيز پيشاپيش همه ايستاده بودند و با هم شور ميکردند. تابلوي مقوايي براي نوشتن اسامي نامزدها به ديوار نصب شده بود. ميز بزرگي نيز ديده ميشد که روي آن ميکروفون، پارچ آب و ليواني گذاشته بودند. دبير قبلي؛ مسئوليت برگزاري انجمن را برعهده داشت. هوا مانند همه روزهاي پائيزي زود تاريک شد. ابر ضخيمي از بعدازظهر  آسمان را فرا گرفته بود. ضمن اينکه از لحظاتي پيش باد توفندهاي هم به آن افزوده شد، حتا انتظار مي رفت نخستين باران پائيزي ببارد.

صداي همهمه از هرسو شنيده مي شد. دبير انجمن بدون اين که اهميتي بدهد، در حال گفتگو با دوتن از اعضاء بود. گروهي از شرکت کنندگان که از تأخير شروع جلسه خسته شده بودند، شروع به اعتراض کردند. يکي از نويسندگان که تازه به عضويت انجمن درآمده بود و ميخواست خودي نشان دهد، شروع به متلک پراني کرد. بعد هم خبرنگار جواني که سبيلهاي آويزاني داشت فرياد زد:«جناب آقاي دبير، منتظر چي هستيد؟ بفرماييد جلسه افتتاح بشه.»

دبير انجمن گوش نداد و به صحبتش ادامه داد. اما وقتي اعتراضات زياد شد، از ناچاري نگاه کلافهاش را به اطراف پهن کرد، با ديدن شاعر جواني که آن نزديکي بود؛ خوشحالي کمي در چهرهاش نمايان شد. بدون معطلي او را صدا زد و خواست به کمک «م» سر حضار را گرم کنند.

شاعر جوان که ضمن برخورداري از صداي رسا، جلسه گردان خوبي بشمار مي رفت و هميشه منتظر چنين فرصتي مي گشت، به سرعت پشت ميکروفون قرار گرفت. همزمان يکي آمد ميکروفون را امتحان کرد، يک نفر ديگر هم برايش آب گذاشت. آنگاه پس از اينکه صدايش را صاف کرد، شمرده و آرام گفت : «دوستان عزيز، همکاران محترم! به طوري که همه مطلع هستيد شروع جلسه کمي با تأخير مواجه گرديده است؛ چون هنوز بعضي از دوستان  و همکاران نيامده اند، ضمن اينکه ثبت نام نامزدها و برگههاي رأيگيري آماده نشده است، روي اين اصل بنده تصميم گرفتم چند بيت شعر به سمع شما برسانم، بعد هم از سرور گرامي، استاد «م» ميخواهم که افتخار دهند و با تعريف خاطرهاي از خود، با لهجه گرم و شيرين عمِّه خانم، مجلس را از سردي بيرون بياورند. هنوز جمله شاعر جوان به پايان نرسيده بود که حضار کف زدند و با فرياد: عمِّه خانم...! عمِّه خانم..! سالن را سر خود خراب کردند.

با اينکه نام اصلي «م» عمِّه خانم نبود، اما چون سالها با گويندگي و نوشتن قصههايي با اين شخصيت در راديو کار کرده بود، نويسنده و مردم او را با اين نام ميشناختند، بخصوص که به تازگي، مجموعه قصههايش را به همراه جنگي از ضرب المثلها و حکايات فولکوريک، با همين نام به چاپ رسانده بود، کتابِي که بسيار مورد استقبال قرار گرفت و بزودي کمياب شد.

«م» که در رديف جلو نشسته بود، با شنيدن نامش نگاهي به ديگران انداخت و برخاست چندبار از همکاراش تشکر کرد، بعد دوباره سرجايش نشست. اما حضار همچنان او را تشويق ميکردند و ميخواستند پس از سالها صدايش را بشنوند. شاعر جوان که ديگر از سرودن شعر منصرف شده بود با ديگران همصدا شد و از همانجا با صداي رسا گفت: «اُستاد کم لطفي نفرماييد، بفرمايين پشت ميکروفون!»

«م» بار ديگر خواست معافش کنند. اما اصرار حضار که يک صدا نامش را فرياد مي زدند و دلشان ميخواست برايشان برنامه اجرا کند، باعث شد تا شاعر جوان از بيايد و زير بازويش را بگيرد و او را به زور به پشت ميز ببرد.

پيش از آنکه آنها پشت ميز برسند، نوري در آسمان درخشيد و پرتو خيره کنندهاش را از پنجره به درون سرّاند،  متعاقب آن صداي غرش سهمگيني،  پنجرهها را لرزاند. حضار نگاهشان بسوي پنجره و بيرون کشيده شد، اما همان لحظه چند نفر شروع به کف زدن کردند، با اين کار همه بخود آمدند و همراهي کردند. شاعر جوان ميکروفون را بسوي او گرداند و از حضار خواست تا ساکت شوند. پس از کمي تعريف و تمجيد گفت: «استاد ممکنه، يک حکايت با مزه با لهجه عمِّه خانم تعريف کنين؟»

 سالن يکباره خاموش شد. همه ساکت و منتظر شدند. «م» هيچي نگفت؛ فقط همکارانش را تماشا کرد، بعد يکهو زد زير گريه و با صداي بلند گريست. شاعر جوان که دستپاچه شده بود، دست انداخت دور گردنش و با نگراني علتش را پرسيد. اما او همچنان گريه مي کرد. هيچکس نميدانست چه شده است؟ تا اينکه صداي ريزش باران که با شدت به پنجرهها ميخورد،  دوباره نظرها  را بسوي  خود جلب کرد،   همزمان با  آن  صداي گفتگو و زمزمه از هر سو شنيده شد. کسي گفت: «چرا گريه کرد؟»

يکي جواب داد: «مگه نمي دونين از وقتي خونه نشين شده يکي سراغشو نگرفته!»

کس ديگهاي اعتراض کرد: «نه بابا... همش برا جوونشِ  که تازگي اعدام شده.»

صداي چند نفر ديگر نيز به گوش رسيد: «چطور کسي خبردار نشده؟!»

صداي همهمه بيشتر شد و کساني ميخواستند بفهمند چه شده است، اما صداي دبير انجمن آنها را بخود آورد. او پس از اين که همه را به آرامش دعوت کرد، با رسميت بخشيدن به جلسه به همه چيز پايان داد و سخنش را چنين آغاز کرد:

همکاران عزيز و دوستان اهل قلم؛ اينک که باز توانستيم يکي ديگر از جلسههاي انجمن اهل قلم را برگزار کنيم، بينهايت خوشحال و احساس غرور ميکنم. در اين شرايط حساس که قاطبه ملت غيور و ميهن پرست؛ چشم اميدشان به ما دوخته شده است، مسئوليت و وظيفه ما دو چندان ميباشد. بر همه ما؛ اعم از نويسنده، شاعر، روزنامه ـ نويس، خبرنگار، مترجم، منتقد و پژوهشگر واجب است تا با اتحاد و يکرنگي؛ دست به دست هم داده و با اجراي خط مشي درست و حرکت آگاهانه، نسبت به انتخاب هئيت مديره انجمن عمل نماييم؛ شايد بتوانيم از فاجعهاي که دامنگيرمان شده است جلوگيري کنيم، همان طور که ميدانيد، چهار تن از اعضاي انجمن به دلايلي که بر کسي معلوم نيست ناپديد و گم شدهاند.

صداي خفهاي از ميان جمعيت شنيده شد که گفت: «پنج نفر...!»

دبير نشنيد و در ادامه سخنش گفت: «اين جدا از کساني است که به عناوين گوناگون زنداني شده يا هر روزه با تهديد و اذيت و آزار روبرويند. پس لازم است به تاسي غيرت و همت شريف بزرگان پيشکسوت و به پاس حرمت قلم، هرگونه اختلافات داخلي و حسابهاي شخصي را کنار گذاشته و کساني را انتخاب نماييم، که بتوانند انجمن را به عنوان سنگري مطمئن براي اهل قلم دربياورد.

حضار به شدت کف زدند و او را تشويق کردند. دبير از فرصت استفاده کرد و چند جرعه آب نوشيد و چند لحظه مکث کرد، آنگاه سخنش را پي گرفت: «اکنون تقاضا مي کنم؛ پيش از هرکاري يک نفر منشي براي تنظيم صورتجلسه انتخاب گردد.»

براي انتخاب منشي همگي بگومگو کردند و هرکس چيزي گفت. تا اينکه يکي از خانمهايي که سردبير يکي از مجلات بانوان بود اعلام آمادگي کرد. از آنجائيکه اين خانم زياد در دسته بنديها شرکت نميکرد، و از طرفي در گذشته مدتي در دادگستري و دادگاهها به عنوان منشي کار کرده بود و مهارت بسزايي در تندنويسي داشت، بزودي با درخواستش موافقت گرديد.

پس از آن دبير انجمن با دست به تابلو پشت سرش اشاره کرد و از نامزدها خواست به نوبت بيايند و سخنراني کوتاهي بکنند. نخستين سخنران «آ» يکي از نويسندگان قديمي و شناخته شده بود که همه اعضا براي او احترام قائل بودند. او سخنش را چنين آغاز کرد: «حضار محترم و سروران گرامي، من بيش از هر چيز از همه همکاران تقاضا دارم براي انتخاب به سوابق شخصي اعضا کاري نداشته باشيد، چون اين کارنامه ادبي ...

سخنران ساکت شد و صورتش از درد درهم شد. بيشتر اعضا ميدانستند «آ» از زخم معده رنج مي برد و گاه تا مدتي از درد بخود ميپيچيد. بار ديگر شاعر جوان آمد و زير بغلش را گرفت و او را به گوشهاي برد.

دبير انجمن که ترسيد اين کار خللي در جلسه بوجود بياورد، از سخنران بعدي خواست پشت ميکروفون بيايد. پيش از آنکه سخنران تازه بيايد، شرکت کنندگان يکصدا نويسنده «آ» را تشويق کردند و برايش کف زدند. تشويق جمعيت آنقدر طولاني شد که دبير انجمن مجبور شد چند بار آنها را به آرامش دعوت کند.

سخنران بعدي خانم شاعري به نام «ب» بود، او که علاوه بر شاعري، مسئول ستون مشاوره بانوان در مجله معروف شهر بود، بخاطر نوشتههاي فمنيستي خود بسيار مورد علاقه همجنسان خود بود. براي همين اميد داشت به عضويت هئيت مديره در آيد.

پيش از آن که او صحبت کند، يکي از حضار برخاست و گفت: «سرکار خانم ميشه آثار چاپ شده خودتونو اسم ببرين؟»

سخنران براي لحظهاي ساکت شد، ولي تندي بخود آمد و گفت: «من سال ها شعر سرودهام، اما در خصوص نشر آن هنوز موفق نشدهام. البته چند بار تصميم داشتم اشعارم را جمعآوري نمايم و چاپ کنم تا خوانندگان بيشتري از خواندن آن بهره ببرند، اما بدلايلي چند موفق نشدهام. مثلن همين پارسال، پس از اين که زحمت زيادي کشيده و اشعارم را جمعآوري و آماده چاپ نمودم، ناگهان بر اثر حادثه آتش سوزي همه آنها طعمه حريق گرديد. پس از آن با مشقت فراوان دوباره نويسي کردم اما باز با يک بد شانسي ديگر توسط دزدي ناشي به سرقت رفت. خُب دوستان به من ميگويند آدم بدشانس!

خبرنگار جواني که بيست و چند سالي بيشتر نداشت و موهاي لخت و صافش را از وسط فرق باز کرده بود، برخاست و گفت: «باز خدا را شُکر خودتان نسوختيد و دزديده نشديد!.»

پشت سر آن عده ديگري شروع به متلک پراني کردند. خانم شاعره از شدت خجالت قرمز شد و سرش را پائين انداخت. دبير انجمن که اين وضع را ديد دخالت کرد و گفت: «دوستان و همکاران... لطفا شرايط موجود را در نظر بگيريد و جدي باشيد. اجازه بدهيد نامزدها سخنراني خودشان را بکنند، آنوقت شما و ديگر دوستان هرکس را پسنديد به او رأي بدهيد.»

بعد هم به تندي از خانم «ب» خواست؛ چنانچه صحبت ديگري ندارد، نوبت را به نفر بعدي بدهد. نفر بعد نويسندهاي جوان و مذهبي بود که داستانهاي تاريخي و ماجراهاي شگفتانگيز از مردم سرزمينهاي آفريقا و آسيا مينوشت، که با استعمار مبارزه مي کردند. او که پدرش از مسئولين با نفوذ شهر است، ميخواست از اعتبار پدرش سود ببرد.

سخنران با ريش توپي و موهاي مشکي که تاحدي نامرتب بود اينگونه خودش را معرفي کرد: «من که در اين شهر و در يک خانواده مذهبي متولد شدم، از همان کودکي آزادگي و آزاديخواهي را از پدرم آموختم. همينکه کمي بزرگ شدم و خوب و بد را تشخيص دادم، دست مرا گرفت و همراه خودش به مجلس سخنراني علما برد. چنين شد که شيفته علما شدم. تا اينکه سالها بعد يکي از اساتيد دبيرستاني که در آن درس ميخواندم مرا با آموزشهاي نوين ديني آشنا کرد. من هم قدر حکمتهاي استاد را دانستم و بزودي از شاگردان ممتاز او شدم، پس از آن فرزند برومند استاد را که در اروپا تحصيل کرده بود؛ شناختم و از مريدان او شدم. اين استاد کسي نيست مگر پرفسور روحاني، که کمتر کسي است او را نشناسد. بله من کار ادبي و مبارزهام را همزمان با آشنايي با  انديشه هاي پرفسور آغاز کردم.

صداي يکي از ته سالن شنيده شد که فرياد زد: «از اونجايي بگين که اديب شدين!.»

اما سخنران توجهي نکرد و از سابقه اجتماعي و فرهنگياش گفت،  چنان که حوصله همه را سر برد، کمکم اعتراضها زياد شد و يکي از ته سالن نعره زد: «جون بکن، تمومش کن...!»

با اين که سخنران اهميت نداد و ميخواست سخنراني کند، اما دبير انجمن خواست ادامه سخنانش را چنانچه وقت باقي ماند در پايان جلسه بگويد.

بعد از سخنران مذهبي، سه چهار نفري آمدند و تنها خودشان را معرفي کردند و کوتاه صحبت کردند. تا اينکه نوبت به نويسنده و پژوهشگري رسيد که با نوشتههاي رمزگونه تاريخي و  داستانهاي فانتزي مشهور  بود و آثارش را  با اسامي مستعار مينوشت يا در مجلههاي گمنام   و  در  صفحههايي   که  کمتر  به   چشم ميآمد، به چاپ ميرساند. او چنان آهسته و لرزان و با ايما اشاره، خودش را معرفي کرد که کسي نفهميد چي گفت و نامش چيست.

پس از آن  سخنران  جواني که خود را پُست مدرنيست ميدانست پشت ميکروفون قرار گرفت و بدون اينکه از خودش بگويد، از بيگانگي که بر وجود  نويسندگان و  اهل قلم چيره گشته، سخن گفت: «دوستان؛ اگه نويسندگان ما عادي نيستن، اگه ازجمع  گريزانن، اگه از مردم  دوري مي جوين، اگه تنهايي را دوست دارن و مهمتر از همه اگه ميرن با سايه خودشان حرف ميزنن، چندان غير عادي نيس. اينا تنهاين، روح اينا بزرگه. اينا با درک استثنايي که دارن، چيزهايي را ميبينن که مردم ديگر نمي بينن. چيزايي که مثه موريانه روحشان را ميخوره. براي همينه که حتا نميتونن به کار اصليشان يعني نويسندگي وشاعري بپردازن و ميرن کاراي ديگهاي ميکنن. آري اين پاره شدن پيكر نازنين اهل قلم، اين دريده شدن و ازميان گسيختن تنِ شريف ادباي ما، ضايعه‌اي است كه ابعاد آن هنوز به درستي شناخته نشده است.

چند نفر همزمان گفتند: «درسته ...درسته ...!»

صداي کلفتي هم در تأييد آن گفت: «اصلا براي همينه که مشاغل کاذب زياد شده.  همين مسافر کشي، چرا اينقده زياد شده؟»

يکي ديگهاي جواب داد: «اي آقا اين چه دخلي به مسافرکشي داره؟!»

کسان ديگهاي هم خواستند صحبت کنند که دبير انجمن به همه چيز پايان داد.

نامزد بعدي يکي از روزنامه نگاران و پاورقي نويسان بود که همه او را مداح ميشمردند. او در رژيم گذشته از مداحان حکومت بود، اکنون نيز پست مهمي در اداره نشر و مطبوعات بر عهده داشت. براي همين پيش از آنکه پشت ميکروفون قرار بگيرد او را هو کردند و با سر و صدا نگذاشتند سخنراني کند. او هم تندي قهر کرد و جلسه را ترک کرد.

واپسين نفر يکي ازمترجمان مسن بود که علاوه برکار ترجمه چند داستان هم نوشته بود، همچنين در روزنامههاي دست چپي مقالههاي تند و تيز مينوشت. دبير انجمن که دوست داشت آخرين سخنران صحبتش را بکند تا رأي گيري انجام پذيرد، چند بار نام او را که «ي» يا بهتر است بگوييم يوسفي بود  صدا  زد و خواست پشت ميکروفون قرار بگيرد. دوستان سخنران با شنيدن نامش به هيجان آمدند. يکي از آنها که سبيلهاي آويزان داشت و در اول جلسه به دبير انجمن براي شروع جلسه اعتراض کرده بود، برخاست و با صداي بلند فرياد زد: «رفيق يوسف... رفيق يوسف...!»

يکباره صداي شعار و هورا و داد فرياد سالن را فرا گرفت. سخنران با کمي تأخير، به آرامي از ميان جمعيت برخاست و با اندام درشتش تلوتلوخوران بسوي ميز رفت و پس از اينکه پشت ميکروفن قرار گرفت، از هوادارنش تشکر کرد و آنوقت گفت: «اين حقير حضور همه سروران سلام عرض ميکنم و به طور خلاصه شمهاي از زندگينامهام را براي دوستان نقل ميکنم تا اونايي که مخلص را نميشناسن، باهام آشنا بشن. پدر من دهاتي شرافتمندي بود که باغدار بود. يعني خُرده باغي  داشت  که  سيب و گيلاس و زردآلو  به  عمل ميآورد، اما همه حقش را خوردند، ملاک ده، خرده مالکين، سلفخرها، دلالها، دکاندارها و حتا اطرافيانش، بيشتر از همه دلالها باعث بدبختياش شدند. براي همين يکبار با يکي از دلالهاي ميوه، کارش به مشاجره کشيد و تو دعوا با چوب به سرش زد و او را کشت، بعد هم آنقدر تو زندان ماند که از غصه دق کرد و مرد. پس از اينکه ما يتيم شديم، برادرهاي بزرگم که سه تا بودند همگي آمدند شهر، اما هرکدامشان به نوعي نفله شدند، يکي سر از زندان درآورد، ديگري معتاد شد و آن يکي، هنوز که هنوز است، نميدونم کجاست؟ خلاصه من موندم و دو خواهر کوچکم و مادرم، براي همين مادرم نذاشت تا مثه اونا بشم، کلفتي کرد و با هر سختي بود گذاشت درس بخونم. من هم با اينکه درس ميخوندم هيچگاه بيکار نماندم، هر کاري پيش ميآمد انجام ميدادم، تو باغها و روي زمين مردم، براي دلالهايي که ميوه ميخريدند و به شهر ميبردند. از همان موقع بود که با زندگي کارگري در روستا و بعد که به شهر آمدم با کارگران شهري، آشنا شدم. بله من درس مبارزه را از زحمتکشان آموختم و از همان موقع بود که براي آزادي محرومان قلمم را در خدمت آنها قرار دادم. در اين  راه دو عامل عمده مرا رهنما بود، اول دفاع از کارگران و زحمتکشان که همانا محبت و فداکاري و ايثار و مهمتر از همه روح آزادگي آنهاست، دوم دشمني و مبارزه با سرمايهداران و زمينداراني که خون محرومان را ميمکن. براي همين برخود لازم ديدم که با صداي بلند اعلام نمايم که نوشته حقيقي فقط و فقط در راستاي دفاع از حقوق زحمتکشان معنا پيدا ميکنه. يعني آنهايي که با سايه خود حرف ميزنن، يا جلوي آينه ميشينن و وراجي ميکنن را نويسنده واقعي نميدانم. بيش از اين وقت سروران را نميگيرم و از همه مخلصونه ميخوام چنانچه خواستن اين حقير را برگزينن بدونن که ميتونن در اين راه سخت؛ با مخلص شريک بشن و از هيچي و هيچ کس  بيم نداشته باشن.

دبير انجمن تشکر کرد و گفت: «بهرحال، همه با قلم شما آشنا هستيم و ميدانيم سال ها براي آزادي و دفاع از حقوق زحمتکشان...»

اما صداي يکي از اعضا صحبت دبير انجمن را قطع کرد و از وسط حضار داد زد: «آقاي دبير همکار ما؛ انجمن را با دفتر حزب اشتباه گرفته! وظايف ما چيز ديگهِ!»

اما نويسنده ديگري تندي دخالت کرد: «نخيرآقا  مسئوليت اهل قلم فراتر از مسائل پيش و پا افتاده است. ماداميکه آزادي واقعي و  عدالت   اجتماعي   در جامعه   بوجود   نياد،   صحبت از حقوق صنفي و مسائل حاشيه اي خيانت به آرمان آزادي است.»

يکي از نويسندگان ريزه اندام که چندان شناخته شده نبود برخاست و ديگران را پس زد و پيش آمد و با صداي جيغ مانندي گفت: «بس کنيد، تا کي مي خواهيد براي همه حکم صادر کنيد. چرا نميخواهيد بفهميد سر از کجا در آوردهايم؟ نخير آقا... هيچکس نميتواند بگويد؛ آرمان من، بهشت موعود و  مدينه فاضله ما چيست؟  اصلن چگونه براي کساني که خود اهل انديشه و شعور هستند نسخه ميپيچيد

پس از آن چند نفر همزمان برخاستند و عليه هم به بحث و مشاجره پرداختند. بزودي از هرگوشه صدائي برخاست. آنگاه اعتراضها به فحش و ناسزا گويي کشيد. صداها چنان درهم برهم شد  که کسي حرف بغل دستياش را نمي فهميد. دبير انجمن بارها دهانش را دم ميکروفون برد و حاضران را به آرامش فرا خواند. اما کسي گوشش بدهکار نبود. چند تا از حاضران از فرصت استفاده کرده و زدند به چاک و جلسه را ترک کردند. ديگران هم سردرگم شده بودند و نميدانستند چکار کنند. در همين موقع صداي شعارهاي اعتراض آميزي از بيرون شنيده شد، پشت سر آن صداي شکستن شيشه برخاست و شئي سنگيني روي ميز افتاد.  بيش از آنکه  کسي بفهمد چه اتفاقي افتاده است، خانم منشي از  شدت ترس جيغ گوشخراشي کشيد و پشت  ميزش ولو شد. ديگران هم وضع بهتري نداشتند. ناگهان چراغها خاموش شد و سالن در خاموشي فرو رفت. با اين کار صداي شعارها بيشتر شد، حتا حدس زده شد که گروهي خودشان را به سالن رساندهاند.

 

*       

هنوز  يک ساعت نگذاشته بود که نيروي انتظامي به همه چيز پايان داد و نويسندگان را از سالن بيرون کرد و در کتابخانه را بستند. بيرون غوغايي برپا بود، نويسندگان با گروهي از تظاهر کنندگان بحث و جدل ميکردند. کمکم مردم  بيکار و عابران نيز به آنها اضافه شدند. نويسنده و پژوهشگر گمنامي که مرموزانه و آهسته سخنراني کرد و کسي او را نشناخت؛ در آن لحظه در گوشهاي ايستاده بود و مردم را تماشا ميکرد. هر کس به نسبت خود اظهار نظري ميکرد. صداي يکي شنيده شد که مي گفت: «باسوادا و روشنفکراي ما که از اين کارا ميکنن، از ديگرون چه انتظاريه.»

دو تا پيرزن همراه چند تا بچه که گويا از هيچي خبر نداشتند، از زن بغل دستي پرسيدند چه خبر شده است. زن که چادرش را روي چشمهايش کشيده بود و فقط بيني و دهانش پيدا بود، در جواب گفت: «جوونا رو گمراه مي کردن مادر...! »

يکي از پيرزنها از ناراحتي به پشت دستش زد و گفت: «الهي خير نببينن...! الهي به تير غيب گرفتار بشن که دارن جوونانو رو فاسد ميکنن

کامل مرد ريشويي که عرقچين سفيدي داشت، با  لهجهاي از ته گلو گفت: «چرا اينارو دستگير نميکنن که عبرت بشه براي  ديگرون!.»

بزودي هوا سرد شد و گروهي از مردم که به تماشا ايستاده بودند رفتند. نويسنده گمنام نيز سردش شد و تصميم گرفت برود. ولي همينکه راه افتاد، پايش رفت تو گودالي آبي که از باران سرشب باريده بود. پايش را به آرامي بيرون کشيد؛ اما کفشش پر از آب سرد گل آلود شد، آنوقت سردي  شوم آب از پايش به همه  بدنش دويد. بعد هم انگشتان  پايش کرخت شد. چند بار انگشتانش پايش را جمع کرد تا شايد کمي گرم شود. همچنان که مواظب بود، دوباره پايش را تو گودال ديگري نگذارد، نگاهي به آسمان انداخت. ابرهاي تيره و سياهي همه جا را فرا گرفته بود. دانست شب طولاني در پيش دارد و به اين زودي صبح نخواهد شد. دلش ميخواست نزد دوستش برود، که ناشر موفقي است. آرزو کرد بتواند او را پيدا کند و با هم چند استکان بزنند. شايد سرما را از خودش دور کند و همه چيز را فراموش کند.

                               پاييز  1359  مشهد   


 


 


 

 

بازگشت به صفحه اصلی