صفحهی اول | تماس | RSS
مادر
به مادر
احساس کرد بيش از هر موقعی به سيگار نياز دارد، اما آنجا اجازه نداشت سيگار بکشد. مضطرب و ترسيده؛ يکريز و پیدرپی آب دهانش را قورت میداد و نگاه هراسانش را به اطراف میپاشيد. با ناخنش گونهاش را خاراند و برای چندمين بار؛ از پنجره بزرگ شيشهای سالن، به بيرون نگاه کرد. تنها سپيدی چرکمرده برف روی زمين ديده میشد، که خودش را از ميان تيرگی و تاريکی شب به رخ میکشيد. روزی هم که وارد شد، باند فرودگاه از برف کفنپوش شده بود؛ حالا بعد از چند روز هنوز برفها روی زمين بودند. بيست سال پيش هم که اينجا را ترک کرد، زمستان بود و برف زيادی میباريد. هميشه فکر میکرد از وقتی کوچ کرد، روحش را جا گذاشته و فقط جسمش را با خودش برد، ناقص و ناکامل. برای همين پايش را که از فرودگاه بيرون گذاشت، دگرگون شد. احساس خاصی پيدا کرده بود، مثل اينکه جوان شده بود. انگار روحش به اندازه بيست سال منتظر بوده است، همان روح پرجوش و خروش، با هيجانات جوانی.
پيش از هر کاری بسوی خانه رفت. به محله قديمیاش، جايی که روزگاری جوانیاش را گذرانده بود. از پناه ديوار میرفت، تا کمتر به چشم بخورد. به اين طرف میرفت و آن طرف، در کوچه پس کوچههاي آشنا. ساختمانها، خيابانها و محلههايي که بيشترشان دست نخورده بودند. همان محلهها و کوچههايی که موقع انقلاب با دوستانش تظاهرات میکردند، با کفش کتانی و شلوار جين. شعار نويسی، فرياد مرده باد و زنده باد، گاز اشکآور، تير هوايی، فرار و فرار و فرار. اين يکی را هنوز گرفتارش بود. بدون اين که هيجانی داشته باشد، اما اون روزها چه کيفی داشت، وقتی سربازها با نارنجکهای اشکآور و اسلحه دنبالشان میکردند، و آنها توی کوچههای تنگ و باريک مثل جن گم میشدند. و مادر که هميشه نگران بود و چشم به در. بارها تا توی کوچه میآمد و بازمیگشت. بعد که او را میديد، هم آسوده میشد و هم با تشر غر میزد: اونقد برو تظاهرات، تا هم خودتو به کشتن بدی و هم مرا دقمرگ کنی، و صدای سرزنش آميز پدر: «آدم انقلابی نباس باعث آزار مادرش بشه.»
مسافران داشتند واپسين خداحافظیها را با بدرقه كنندههاي آنطرف شيشه انجام میدادند. با اشاره دست و حرکات لب و دهان. و او تنها و خاموش آنها را تماشا میکرد. خداحافظی بدون مشايعت کننده. بدون خبر و پنهانکی. با ترس و لرز. يعنی از جايی که متعلق به توست فرار کنی و بزنی به چاک، که زندگی بطالتآوری را در سرزمين بيگانه آغاز کنی. لعنت به اين زندگی. اما مهم نيست، همين يک هفته میارزيد به يک عمر زندگی بيهوده آنجا. به بيست سال زندگی غربت، به يک عمر دراز زندگی کسالتآور و سرد. اگر میتوانست برگردد به بيست سال پيش، هيچوقت وطن را ترک نمیکرد. اين تصوری غير ممکن بود. ولی میتوانست خاطره اين يک چند روز اقامت در وطن را نگه دارد، نبايد آنرا فراموش کند، شايد اندکی گرما و هيجان به زندگی سرد و بیروحش بدمد.
خودش را به سرداب خانه رساند. جايی که گنجينهاش را پنهان کرده بود. با شوقی وصف نشدنی آنها را بيرون آورد. زمان زيادی نگاهشان کرد، دستشان کشيد، بوی شان کشيد. بوی نای آغشته به خاک مرطوب بينیاش را نوازش داد. همه را وارسی کرد. اعلاميههايی که با دستگاه دستساز چاپ کرده بود. دست نوشتههايی که مثل گنجی گرانبها نگه داشته بود. صفحههای گرامافون، نوارهای ريل، کاستها، کتابها، عکسها و چند يادگاری از مادر. همه آن چيزی که او را به وطن کشانده بود، و اين سفر هراسناک و خطرناک را تحملپذير کرده بود.
سرش را که بالا آورد، متوجه زنی شد که روی صندلی گوشه سالن نشسته بود، نگاهش را به او دوخت. زن هم نگاهش به چشمِ او بود. روسری سفيدش از سرش ليز خورده بود و ترهای از موهای مش کردهاش بيرون زده بود، همينکه متوجه او شد، با قيدی خاصی روسریاش را جلو کشيد و با انگشتانش موهايش را درست کرد. بعد هم لبخند مليحی زد. از بیقراری احساسی نسبت به نگاه زن پيدا نکرد. چشمانش را بست و سرش را پايين انداخت.
بوی سرداب دگرگونش کرد، اما آنقدر بیقرار بود که تندی يادگاریها را برداشت و زد بيرون. همانطور که میرفت، کاسبکارهايی را ديد که مشغول کار بودند. برای اينکه شناخته نشود، سلامی داده و نداده دور شد. نرسيده به خيابان اصلی گروهی عابر اطراف کيوسک روزنامهفروشی جمع بودند و مطالب آن را میخواندند. کمی دورتر جوانانی گردهم حلقه زده بودند و بحث و گفتگو میکردند. هنوز کوچه را تمام نکرده بود، با بچههايی روبرو شد که سرگرم بازی فوتبال بودند. آنوقت زنی با بچه تو کالسکه روبرویش سبز شد. کنار کشيد تا رد شوند. هنوز بخود نيامده بود که بچهها بیمهابا توپ را بسوی او شوت کردند، دلش هُری ريخت پايين.
دوباره که سرش را بالا آورد، چندتا مسافر ميان او و زن حائل شده بود، برای همين نتوانست زن روی صندلی را ببيند. پسربچهِای هم ميان پاهای آنها ديده میشد. با کلوچهای تو دستش که هرچند گاه يک گاز می زد و بعد زبانش را به گوشهی لبش میکشيد، و با چشمانی خوابآلود و خمار، سرش را به يک ور کج کرده بود، بدون اين که از خوردنیاش غافل شود.
بی خوابیهاي مأموريتهای سازمانی جلو ديدگانش زنده شد. ترسهای دلهرهآور و رنجهای جنونآسا، چريک بازیهای تشکيلاتی، انتظار کشيدنهای هراسناک سر قرار، بدتر از آن فرار و گريزهای جسورانه و تصور لحظههای شوم دستگيری و آماده شدن برای زندان و شکنجه. با اين که دچار ترسی گنگ و مبهم شد، اما از تصور آن قند تو دلش آب رفت. احساس کرد تا اينجا؛ از اين سفر دلهرهآور راضی و خشنود بوده است.
موقع تحويل بار شد. مسافری چمدانش را روي نوار نقاله میگذارد که از زير دستگاه بازرسي عبور کند. میدانست نبايد عجله کند. هر چه زمان بگذرد مأموران بيشتر خسته میشوند و کم دقتتر.
همچنان که توی هوای سرد برفی سرش را پايين انداخته بود و آرام پيش میرفت. پيرمردی جلويش سبز شد و آتش خواست. نفسش بوی سيگار کهنه و توتون میداد. بويی که گرچه زنده بود و گرم، اما بوی کهنگی و پوسيدگی میداد. بالاخره وارد خيابان اصلی شد، ماشينی پيدا کرد و خودش را اندخت توی آن. با وجود سردی هوا و بارش برف، ترافيک خفه کنندهای درست شده بود. بچهای در آغوش مادرش از توی ماشين بغل دستی، به او خيره شده بود. برای پسربچه شکلک در آورد. آنقدر به اين کار ادامه داد، که ماشين جلو زد و از ديدرس او دور شد. حالا به جلو خيره شد. دوباره برف باريدن گرفت، دانه های درشت و خشک به سرعت به شيشه میخوردند و با سماجت به آن میچسبيدند.
نوبت او میشود. چمدان را روی نوار نقاله میگذارد، سنگين است. وسايل مادر به همراه يادگارهای خودش، تنها مايملکی که برايش مانده. و اکنون آنها را توی چمدان داشت. ناچار برای بازرسی همه را بيرون بياورد.
ماشين از چند خيابان شلوغ گذشت و او را جلو بيمارستان پياده کرد. انديشيد چگونه با مادر روبرو شود. تصور کرد با تنی نحيف و زار روی تخت دراز کشيده است. مادری پير و فرتوت، محنت کشيده و زجر ديده، که واپسين دمهای آخر را میگذراند. عکسی از بچگیهای خودش، آسوده و آرام در بغل، بالای سرش روی تخت گذاشته بود. آخرين بازماندهی خاندان صبور و استوار که خانهاش غصب شده و خودش تحقير. اما با اين وجود با استقامت باورنکردنی تلاش میکرد از ميان تيغها و زخمها و از لابهلای غارتگران و چپاولگران خود را حفظ کند.
مأمور بازرسی نگاه مشکوکی به وسايل میاندازد و نگاهی به او میکند. اين روش مأموران است تا طرف را بترسانند و بفهمند آيا چيزی مخفی کرده است.
آرام دست راستش را گذاشت روی چشمان بستهاش و زمزمه کرد: «نترس مادر، منم.»
دستش از نم اشک خيس شد. صدای خفهاش را شنيد: «میدانستم میآيی. اما فکر نمیکردم اينقدر دير.»
«راست ميگی، بيست سال گذشت، اما بالاخره اومدم.»
اشاره کرد جلوتر برود، بعد گفت: «بيست سال ديگر هم طول میکشيد، منتظر میماندم.»
پا پيش گذاشت و خم شد صورتش را بوسيد. بعد آرام لبه تخت نشست. دست چپش را پيش برد و فرو کرد زير لچک سفيدش و همزمان با انگشت شست؛ گونهاش را ناز کرد.
«چرا تنهام گذاشتی؟»
«هميشه آرزوم بود بيام خونه؛ بيام پيش تو. دلم برای خانه تنگ شده. برای بوی تو. برای آشپزیهايت و غذاهای خوشمزهات. برای دوستام. برای يادگارهام و برای عاشق شدن و دوست داشتن. درسته که میگفتی آدم بريده از وطن ريشه نداره، آدم بی ريشه هم هيچی نداره، گذشته نداره، عشق نداره، يادگار نداره، خانه و کاشانه نداره، چون به جايی بند نيس که براش مهم باشه. اصلا حسی نسبت به اين چيزها نداره، اما افسوس که نمیخواهم کسی مواظبم باشه، زندانیام کنه، کتکم بزنه و شايد هم جونمو بگيره.»
مامور گمرگ با همکارش پچپچ میکند.دل و رودهي چمدان را بيرون میريزند. کليد میکنند روی نوشتهها و يادگاریها، انگار مدرک جرم خطرناکی پيدا کردهاند. مأمور ديگری که ارشد است به آنها اضافه میشود. سين جينها شروع میشود. پرسشهايی که انديشهاش را خراب میکند، مثل گله خفاشی خونخوار به جانش میافتند. شايد شک بردهاند! اگه فهميده باشند چی؟ نکند تا حال دست نگه داشتهاند که بدانند چگونه آمده، برای چی آمده، با کی ديدار کرده، و ... شايد تا حالا هم زير ذرهبين بوده و خودش خبر نداشته؟ شايد... شايد... و توی اين شايدها چی خوابيده؟ بدگمانی؛ بدگمانی تلخ ترسآلود که چند هزار سال است به وجودش آويخته و کنده نمیشود که نمیشود.
مادر دست چپ او را پس زد و گفت: «نه، اون يکی دستت را بده.»
چشمان نمناکش را بست و در حالتی ميان خواب و بيداری دست راست او را آرام بالا برد و گذاشت روی قلبش. همزمان اشکهايش سرازير شدند: «ميدونی باهاش چکار کردی؟»
التماسآميز گفت: «قسم میخورم اونا پاکِ پاکند.»
همان مأموری که ارشد است، برای چندمين بار تکرار کرد: «اينها چيه؟»
«جزوههای دانشجويی! گفتم که برای ادامه تحصيل مسافر میکنم، اينا هم مدارکمه.» بعد کارت دانشجويی را بيرون میآورد. اما همچنان پرسنده و مشکوک آنها را زير و رو میکند. کاش کمی از آنها کم میکرد و بجای آن خرت و پرت قاطیاش میکرد، اما نه! از کدام يادگارهايش میزد، از کدام دلبستگیهايش دل میکند. مگه نه وجودش به اونا بند بود، تنها چيزی که او را به وطن وصل میکرد.
«وجدانم را آسوده کردی، ازت راضیام، اما نبايد قاطی اونا میشدي. که در و همسايه بهم سرکوفت بزننِ. بچهات کمونيست شده، منافق شده، وطن فروش شده.»
مسافران بیتابی میکردند؛ اما مأموران حاضر نمیشوند دست بردارند. تا اين که همان مأمور ارشد دخالت میزکند و با تحکم میگويد وسايلش را جمع کند. هولکی همه را توی چمدان فرو میکند، درِ آن را میبندد و روی نوار نقاله میگذارد. تمام شد، به همين سادگی.
«کمال را که يادت هس. همون که بهترين دوست و مونسم بود، اونقد حرفهای شيرين تو گوشم زمزمه کرد، که فريب خوردم. هنوزم يک جورايی گرفتارشم. اما اين بازی همون سالهای اول تموم شد، برا همين هميشه بهم ميگه ترسو و بچه ننه. خُب، نصف حرفش درست بود، بچه ننهام، اما ترسو نيسم، والا ريسک نمیکردم که خودمو به آب و آتش بزنم و با يه مدرک جعلی بيام پيشت.»
کار تحويل بار تمام میشود. برچسبی روی بليط میچسبانند و از صف خارج میشود. انگار بار سنگينی از روی دوشش برداشته شده است. حالا نوبت کنترل پاسپورت است. همراه مسافران بسوی در شيشهای میرود که به سالن ديگر باز میشود. آنجا ديگر بدرقه کنندگان ديده نمیشوند و مسافران هم آرام تر شدهاند.
از لای مژههای روي هم افتادهاش به او نگاه کرد. شايد میخواست بگويد مواظب خودش باشد. او هم انگار فهميد در روح خسته مادر چی میگذرد. برای اين که حرفی زده باشد، آهسته زمزمه میکند: «برف و سرمای بدی روی شهر افتاده. از برف بدتر سرماشِِه که مغز استخونو می ترکونه.»
اما مادر ديگر گوش نمیکرد. با چشمان کم سو به سقف زل زده بود. چندبار صدایش زد، اما جوابی نداد. سراسيمه دگمه زنگ را فشار داد، اما از پرستار خبری نبود، ناچار شد خودش برود سراغ دکتر و پرستار.
میرود توی صف خروجی. اين مهم ترين مرحله است. ذهنش کار نمیکند. ترس و اضطرابی که امانش را بريده است. بدنش سست و بی حس میشود و ضربان قلبش تندتند میزند، چنان که تپش آن را میشنود. انگار يکی بيخ گوشش پتک میکوبد. سعی میکند دقيقهها را، نه ثانيهها را بشمارد. اما زمان کند میگذرد، نه نمیگذرد. ايستاده است. گرمش است. صورتش غرق عرق است. دهنش مزه تلخی گرفته است. يک چيز سفت و دردناك هم از توي دلش میآيد و راه گلويش را بند میآورد. رودههايش ميچرخد، انگار میخواهد از توی حلقش بزند بيرون. نگاهش به پاسپورت است و حرکات مأمور کنترل.
از پشت شيشه اتاق مراقبتهای ويژه؛ زل زد به مادر. آرام و ساکت روی تخت دراز کشيده بود، اما نگاهش بسوی او بود. اتاقی نيمه تاريک با نورهايی که از چراغهای ايستاده روی مادر می تابيد و او را در مهای از نور گم کرده بود. با دکترهای جدی و اخمو، پرستاران پير و عبوس و پرستارهای جوان و شتابان. در کنار وسايلی ترسناک و هراسآور. سوزن، چاقو، اره، تسمه و بوهای مشمئز کننده. اتاقی با دو در، يکی بسوی مرگ و آن يکی بسوی زندگی.
پاسپورت را تحويل کسی میدهد که پشت باجه کنترل نشسته و منتظر میماند. سختتر از پل صراط. اگر از اينجا به سلامت عبور کند، يعنی که کسی بويی نبرده. يعنی اينکه قسر در رفته. يعنی اينکه بهشان رودست زده است. به اونايی که يک عمر بيچارهاش کرده بودند، امانش را بريده بودند. آرامشش را گرفته بودند.
آقای دکتر با مهربانی لبخند زند و عکسهاي پزشکی مادر را نشانش داد: «تمام شد، جراحی به پايان رسيد. اما هنوز بايد صبر کند.»
با خودش زمزمه کرد: «معنیاش اينه که بازم بايد بمونم. اما فردا شنبه است و روز پرواز. آيا برود يا بماند. گرفتار ميان دوراهی. ماندن مساوی است با ترس و هراس، ترسی که مثل بختک می افتد رويش. و رفتن هم پوچی میآورد. اما کاچی به از هيچی. در رفتن چيزی به نام فردا است، آينده. حتا اگر پوچی همراه داشته باشد، کورسو اميدی در آن است.
در واپسين لحظه برقی در چشمان پيرزن درخشيد. انگار می خواست آن را به تاريکی روح او بتاباند. شايد هم تو اين مدت آن را نگه داشته بود برای او. نور اميد.
مهر جواز خروج روی پاسپورت میخورد و مأمور آن را بسويش دراز میکند. دری کشويی کنار باجه باز میشود. هنوز باور نمیکند. پاهايش با سستی گنگ روی موزاييکهای سُر کشيده میشود. برنمیگردد پشت سرش را نگاه کند، به آينده میچسبد. به زندگي بطالتآور آنسوي دنيای آزاد.
همراه مسافران بيرون میرود تا سوار اتوبوس شود. سينهاش را از هوا خنک و تازه پر میکند. احساس میکند هوا تازه او را به دنيای آزاد پيوند میدهد. حالا ترسهای غريب دست از سرش برداشته بودند و نوعی شيرينی رخوتانگيز جای آن نشسته بود. مانند کودکی که جنگلی هراسناک و تاريک را پشت سر گذاشته و اکنون خود را ميان همسن و سالانش میبيند و دلش میخواهد با سرخوشی کودکانه بازيگوشی کند.
با خود زمزمه کرد: «شايد دوباره نقشه کشيدم و برگشتم. شايد باز هم تونستم کارهايی که کردم را به خاطر بياورم، دوباره سراغ مادر برم، حتی اگر اين بار نتونه باهام حرف بزنه، يا حتی اگه نتونه بشنونه. مهم نيس. کافيه که بازم بتونم روياهايی شيرين ببينم. يادگاریهام را جلوم بذارم و گذشتهام را زنده کنم. شايد اونا مثه گذشته فنا شده باشند، که شده اند. اما خاطرهاش برام زنده است. آنقدر که کمی گرما و نور به زندگی سرد و تاريکم بتاباند.»
زمستان 1385 ـ آلمان