صفحهی اول | تماس | RSS
صید صدف
با تاریکی هوا
قطار به آرامی درون شب فرو میرفت. کوپهها و سالن مملو از مسافر بود. دختری که
آرایش غلیظی کرده بود؛ در سالن درجه یک دنبال جای خالی میگشت. مردی پشت سرش راه
افتاده بود و هر جا میرفت سایه به سایه او را دنبال میکرد. دختر از پیدا کردن
جا ناامید شده بود خودش را نزدیک پنجره رساند و بيرون را تماشا کرد. بیرون همه جا
تاریک بود و به سختی چیزی دیده میشد. برای همین پنجره کشویی بالایی را باز کرد و
خودش را تا کمر بیرون برد. مرد چاقی که نزدیک دختر بود تندی گفت: «شما نباید
سرتان را از پنجره بیرون ببرید، خطر دارد.»
دختر برگشت و سبکسرانه خندید. مرد توانست چهره او را ببيند، آنجا بود که فهميد
هیچ شباهتی به گمشدهش ندارد. گرچه از پشت سر خیلی به هم شبیه بودند. باز هم
ناامید از جستجو؛ به خودش دلداری داد بتواند پیدایش کند. میدانست پاتوقش توی
همين ایستگاه است، حدس زد ممکن است با قطار بعدی بيايد. شاید هم زودتر آمده باشد.
احساس کرد هر طوری است بايد امشب او را پیدا کند. خسته شده بود از این که هر آخر
هفته اینجا بیاید و بعد دست خالی برگردد. بعد هم ناخودآگاه یاد شعری افتاد که : «پیدا
کردن زنی که تو را ترک کرده مانند دسته گل یخ است که قلبی را گرم نمی کند.»
از ناراحتی بدنش داغ شد. فهمید این آزردگی چرکین تا پایان عمر عذابش خواهد داد.
همچنان که تو فکر بود، صدای مأمور کنترل بلیط او را به خود آورد، بعد هم سر و
کله فروشندهای جوان پيدا شد؛ با واگن چرخدار مملو از خوراکی های رنگارنگ. با
دستپاچگی برگشت و بسوی قسمت دیگر قطار راه افتاد. از هول پای مسافری را لگد کرد.
زمزمه کسی شنیده شد که گفت؛ تعجب میکنم چرا خارجیهایی که فرق درجه یک و سه را
نمیدانند، بی خودی پولشان را هدر میدهند. اما اعتراض او در صدای مرد چاق و
دختری که آرایش تند کرده بود، گم شد. دختر سبکسرانه میخندید و از مرد چاق میخواست
برایش نوشیدنی با شکلات بخرد. صدای مرد چاق رساتر شنیده شد که یک اسکناس صد
یورویی به فروشنده داد و نمیخواست بقیه آن را پول خُرد بگیرد.
هنوز پوست تنش از ناراحتی میسوخت؛ با این حال در قسمت درجه سه کمی احساس راحتی
کرد. مسافران راحت و آرام در حال چرت زدن بودند، با این که خستگی روی چهره تک تک
مسافران دیده میشد؛ اما مهربانی و صمیمت در حالت آنها گم نشده بود. دوباره به
فکر فرو رفت. سعی کرد خودش را راضی کند به این بازی خاتمه دهد. فرق نمیکرد چگونه؟!
همین که قطار به ایستگاه مرکزی شهر رسید، زودتر از دیگران پیاده شد. میخواست تک
تک مسافرانی را که سوار و پیاده میشوند کنترل کند. همان دختری که آرایش غلیظی
کرده بود؛ همراه مرد چاق از پهلويش گذشتند. از بیزاری رویش را برگرداند. مرد
چاق به او تنه بدی زد، اما بجای معذرت خواهی نگاهی با تفرعن کرد و راه افتاد. نمیخواست
با او بگومگو کند، با این وجود صدای دختر را شنيد که عشوه گرانه گفت: «متأسفم.»
باز هم نگاه نکرد، اما نفس او را حس کرد که بوی شیرینی مانده میداد. بویی که با
عطر آرایش صورتش درهم شده بود و او را دچار چندش کرد. به طوری که با بیاعتنایی
دور شد.
زمان زیادی توی ایستگاه ماند، آنقدر که همه مسافران پياده شدند و تازهها سوار.
قطار که راه افتاد تصمیم گرفت به سالن ايستگاه برود. می دانست آنجا هم زنان زیادی
ول میگردند تا یکی را تور بزنند. سعی کرد با چرخاندن زبانش به روی لثهها و
اطراف دندانهایش ، خشکی دهانش را برطرف کند. نفس طولانی و عمیقی کشید. با خود
فکر کرد: «خوب اگر توی سالن هم نبود، برمیگردم و دیگه هیچوقت به این شهر نمیآيم.»
دستهایش را در جیب فرو کرد، آروارههایش را بر هم فشرد و راه افتاد. پیش از آن
که به پلهها برسد، همان زن را دید که کنار دستگاه اتومات بلیط ایستاده است. حالا
که به دقت او را دید زد، احساس کرد چه شباهتی عجیبی به هم دارند. لاغر و باريک
اندام، با موهای سیاه که جلوی آن را چتری کرده و روی پیشانیاش خوابانده بود. حتی
احساس کرد قیافهاش چقدر دخترانه و بچگانه است. ناخودآگاه فکری به ذهنش رسید.
شاید با این کار کمتر عذاب بکشد. هنوز در حال سبک سنگین نقشهاش بود که به او
رسید. اما دختر بدون این که او را ببيند، روبروی شیشه ایستاده بود و خودش را نگاه
میکرد. بعد هم وسايلی از توی کيفش بيرون آورد و با آنها صورتش را آرایش کرد.
دستمالی را پودری میکرد و به گونههایش میمالید. بعد هم چند بار رژ لب قرمزی
را مرتب روی لبهایش کشيد و همزمان لبهایش را روی هم گذاشت و فشار داد. همین
که احساس کرد ظاهر صورتش به حد دلخواهش رسیده است، برگشت و آنجا بود که مرد را
دید. لبخند عشوهگرانهای زد و گفت «شما هم مثه من منتظر کسی هستین؟»
ـ «نه، نه... من همیشه روزهای آخر هفته ميام اينجا که بتونم آدما را ببينم؛ آخه
من از تنهایی وحشت دارم.»
این بار دختر با عشوه بیشتری گفت: «با يک نوشيدنی موافقید؟ اونوقت دیگه تنها
نيستين.»
مرد نگاهش کرد. با نفرت. از زور ناراحتی خواست بگوید: «هرزه کثیف دنبال شکار میگردی.»
اما تندی خودش را کنترل کرد و بجای آن گفت: «اما من پیشنهاد بهتری دارم.»
ـ «منظورتان دعوت به شام است؟»
ـ «درسته، آنهم جایی دنج و عالی با خوراکی خوشمزه.»
ـ «عالیه، من عاشق غذاهای خوشمزه هستم.»
ـ «اما یک شرط داره، اونم اينه که بعد از شام بریم خونه من.»
زن گفت: «اما من هنوز چند دقیقه بیشتر نيس که با شما آشنا شدم.»
مرد در دلش گفت؛ بزودی مرا میشناسی، اما این شناختن کمکی بهت نمیکنه. بعد زیر
لب نجوا کرد: «یعنی همه اون مردهایی که انتخاب میکنی خوب میشناسی؟»
زن به طور کامل متوجه منظور مرد نشد، فقط کمی یکه خورد و خودش را جمع و جور کرد؛
اما به روی خودش نياورد و گفت: «اما من زن نجیبی هستم.»
مرد ناخودآگاه به ياد آورد که این جمله را قبلا شنيده است. صورتش درهم شد و قلبش
تیر کشید. اما تندی فهميد باید این موضوع را فراموش کند، پس رو کرد به دختر و گفت:
«مطمئنم تو دختر نجیبی هست وگرنه از تو دعوت نمیکردم.»
ـ «حالا خونه شما کجا هس؟»
ـ «زياد دور نيس، توی شهر بعدی؛ با قطار یک ساعت بیشتر راه نیس.»
دختر کمی شل شد و با تمجج گفت: «اما من میترسم.»
مرد به او خیره شد و پرسید: «از چه چیزی؟»
دختر شانههایش را بالا انداخت و گفت: «نمیدانم؛ امشب که سوار قطار شده بودم،
وقتی خواستم از پنجره بيرون را نگاه کنم، احساس کردم کسی میخواهد مرا به بیرون
پرت کند.»
ـ «اگه فقط به همين دليل میترسی، خُب نباید از پنجره بیرون را تماشا کنی.»
دختر با صدای لرزان گفت: «میدانی تنها پنجره نیست، پلهایی که هر لحظه ممکنه
خراب بشه و قطار را تو خودش فرو ببره، یا تونلهای تاریک که وقتی قطار توی آن میره،
با خودم فکر میکنم شاید دیگر هیچوقت بیرون نياد.»
مرد گفت: «نبايس به این موضوع فکر کنی، بهتره بدونی زندگی یه بازیه؛ و همه چی
بستگی به شانس داره. گاه میبری و زمانی میبازی.» بعد دست در شانه زن انداخت و
دو نفری به رستورانی رفتند که هميشه با دوستش آنجا غذا میخوردند.
زن گفت: «با این که میدانم من زیاد آدم خوش شانسی نيستم، اما باید اعتراف کنم
امشب شانس به من رو آورده است.»
مرد گفت: «امکان انتخاب زیاد است؛ خوراک صدف یا خرچنگ دریایی؛ هشت پا و انواع
ماهی ها. شاید هم بیفتک خوک با پومس. در باره شراب هم می دانم دخترخانمها، شرابهای
شیرین را ترجیح میدهند.»
دختر با دلسوزی ساختگی گفت: «اگر ورشکست می شوید، شراب را حذف کنید.»
اما مرد از این حرف بیشتر منقلب شد. احساس ناخوشایندی پیدا کرد. داشت تلقین میکرد
از او خوشش بیايد، اما حالا انگاری او انگشتش را توی زخم کهنهای فرو کرد که یکی
دیگه تو قلبش گذاشته بود. تو دلش غرید، بدبخت دلت به من رحم نياد. یکی بايس برا
خودت دل بسوزنه. چند بار آب دهانش را فرو داد و آرام و شمرده گفت: «با اینکه من
ذائقه تلخی دارم، اما اعتراف میکنم این بار هوس شراب شیرین کردم، از اونایی که
طعم شیرین بیان دارن؛ با ماهی قزل آلا»
دختر خندید و گفت : «حالا که شما شراب با ماهی قزل آلا ترجیح میدين، منم از
خرچنگ که غذای مورد علاقهام است صرف نظر میکنم و خوراک صدف سفارش میدم.»
مرد یادش آمد هر وقت دوتایی به اینجا میآمدند، دختر خوراک صدف دریایی سفارش میداد
و او هم ماهی قزل آلا میخورد، از آنهایی که بدون پولک هستند، با خالهای درشت
سیاه که گوشتی صورتی و نرم دارد، آنقدر که با کارد به آسانی قطعه قطعه میشود.
نفهمید چه مدت توی رستوران ماندند که زن گفت: «ممکنه برای یک لحظه مرا ببخشی.»
بعد بدون این که منتظر جواب بماند، به سوی دستشویی زنانه رفت. خودش را در آیینه
روی دستشویی نگاه کرد. رژ لبش پاک شده بود و آرایشش هم خراب شده بود. تندی
وسایل آرایشش را از توی کیف بیرون آورد و دوباره به آینه نگاه کرد، اما یکباره
چشمش به پیرزی افتاد که روسری تیره سرش بود و با چشمان خیره به او زل زده بود.
مانند زنان شرقی بود. از ترس برگشت و لبخندی به او زد. اما پیرزن عکسالعملی نشان
نداد. برای این که وانمود کند نترسیده است، پرسید: « به نظر شما آرایش صورتم خوبه؟»
پیرزن زهرخندی زد که او را بیشتر ترساند، بعد هم گفت: «بهتره لباتو بیشتر سرخ کنی،
اشتهای مردها بیشتر ميشه.»
ـ «سعی میکنم اما بهتر از اين نمیشه، فکر کنم همهاش بخاطر جنس رژ لبِ، چون
هنوز یک ساعت نيس رو لبم کشیدم اما هیچی ازش باقی نمونده.»
بعد هم شروع کرد به آرایش کردن. آنقدر که نفهميد مدت زیادی آنجا مانده است. مرد
حوصلهاش از تنهایی سر رفت و مشغول تماشای آدمهای توی رستوران شد. هفت هشت مشتری
بیشتر دیده نمیشدند که به جز پيرزنی تنها با قیافه شرقیها و نگاه شرربارش، بقيه
زوجهای جوان بودند که سرهایشان را نزدیک هم برده بودند و در حال خنده و گفتگو
بودند. اما نه، دختر جوانی که آرایش تندی کرده بود کنار مردی نشسته بود. مرد
غمگین بود و داشت سیگار میکشید. دختر ساکت بود. حدس زد دارد نقشه میکشد؛ چگونه
مرد را تیغ بزند بعد بزند به چاک. اما میدانست قضاوت کردن از ظاهر آدمها کار
مشکلی است، چون چه بسا آن دختر خودش طعمه شکارچی باشد. با این وجود از مردی که
غمگین بود و در حال سیگار کشیدن؛ هیچ خوشش نیامد. به طور کلی نمیتوانست نسبت به
مردهای فریب خورده که تلاشی به خرج نمیدادند، احساس همدلی کند.
انگار مرد احساس او را درک کرد، چون که هنوز به سیگارش چند پک نزده بود؛ با
دلخوری آن را توی زیر سیگاری خاموش کرد. بعد هم چنان آن را توی زیرسیگاری شیشهای
چرخاند که ذرات توتون از لای لفاف سفید سیگار بیرون زد. مرد از این کار او خوشش
آمد، برای همین زیر لب گفت: «درسته باید همين جوری لهشان کرد.»
دو نفری روی صندلیهای سالن انتظار قطار نشسته بودند. هیچ کس در سالن دیده نمی شد.
مرد و دستهایش را توی جیب فرو کرد و دختر که سايهي چشم پررنگ و رژ لب غلیظی
کشیده بود، کیف چرمی بزرگی را روی دامن کوتاهش گذاشته بود. با این که هوا سردتر
شده بود، اما هیچکدام لباس مناسب به تن نداشتند، بخصوص دختر که از سرما میلرزید.
مرد برای چندمین بار به تابلوی بزرگ بالای سرش نگاه کرد. فهمید هنوز به ساعت
دوازده خیلی مانده است. دلش نمیخواست به دختر نگاه کند. فکر کرد وقتی به مقصودش
رسید چگونه با او رفتار کند. موقعی که به دست و پایش بیفتد و التماس کند. بخصوص
لحظهای که هق هق گریه کند و بخواهد زنده بماند تا بتواند بیشتر کار کثیفش را
ادامه دهد. از این موضوع چنان احساس رضایت کرد که با خودش گفت: «تا الان برایش
نگران بودم، اما امشب میتوانم راحت بخوابم.» بعد نفس عمیقی کشید؛ چشمانش را بست
و منتظر رسیدن قطار شد.