|
نام: میعاد در خانه |
نویسنده: فرشته مولوی |
تنظیم: علی آرام |
میعاد در خانه
مرد گفت، «باز رفت،» و خاموش شد. دخترک که تازه به خواب رفته بود، فریاد زد، «پدر کجایی؟» و آهسته گفت، «باز آمد حتماً.» سایهی گربهی سیاه پشت پنجره پیدا شد. برق دو تیلهی سبز روی تاریکی اتاق خطی کشید و غیب شد. گلدان شمعدانی لبهی پنجره افتاد و شکست. مرد از جا پرید. خواست بگوید، «نترس!» نتوانست. زیر لب گفت،«آمدم.» پاها را به زحمت میکشید. کورمال چراغ قوه را پیدا کرد.
دختر گفت، «از تاریکی میترسم. شمع روشن کن پدر!»
«چراغ قوه را آوردهام.»
«خواهش میکنم شمع روشن کن پدر!»
با بیمیلی پی شمع و کبریت رفت. شمع را که روشن کرد، گفت، «حالا خیالت راحت شد؟ بالشت را این طرف بگذار!»
دختر به سبکی نیمخیز شد. بالش را برداشت و به خنده گفت، «رو به قبله؟»
مادر بزرگ همیشه اصرار داشت رو به قبله بخوابد. میگفت که عزراییل روز و شب و خواب و بیداری سرش نمیشود. دختر عادت داشت بالشش را زیر پنجره بگذارد. دوست داشت مادر بزرگ هم همین کار را بکند تا صدای نفسش را و قصهاش را خوب بشنود. مادر بزرگ اما زیر بار نمیرفت. دخترک اول اصرار میکرد، بعد التماس ؛ بعد بگومگویشان میشد. و بعد وقتی احساس میکرد که دیگر روی دندهی لجبازی افتاده و راه برگشت ندارد، قهر هم حتا میکرد. مادر بزرگ بریده بریده میخندید و میگفت، «عجب سرتق و یکدندهای!» با حرص و بغض میگفت، «مثل شما.» مادر بزرگ در روشنای دلگیر چراغ خواب قرمز سر تکان میداد و بلند آه میکشید، «یک وقتی بودم، اما حالا دیگر نه مادر جان. حالا یکدنده نیستم. چشمم به راه است. نمیخواهم غافلگیر بشوم. که میداند کی از راه میرسد و کی وقتش است.» می پرسید، «که را میگویی؟» میشنید، «اجل را میگویم مادر جان، اجل. میخواهی قصهاش را بگویم که چهطور سر از سامره در آورد؟»
بالش را مرتب کرد و با مشتهای کوچکش روی آن کوبید -- مثل مادر بزرگ. بعد دراز کشید، «تو پیشم میخوابی پدر امشب، مگر نه؟»
مرد سر تکان داد. ته رنگ زرد و نارنجی نور شمع روی پوست پژمردهاش میماسید. لبهایش روی هم چفت شده بود و از هم باز نمیشد. دیوار دلهره بالا میرفت. قاب پنجره خالی بود --از ماه ، یا ستاره ، یا ابر، یا ...
دختر طاقباز و آرام مثل مادر بزرگ، رو به قبله، خوابیده بود. پتو را تا روی سینه بالا کشیده بود و به مرد خیره مانده بود. پرسید، «چرا سیگار نمیکشی پدر؟»
جوابی نشنید. باز پرسید، «میترسی پدر، مگر نه؟»
مرد که میکوشید صدایش نرم باشد، گفت، «بخواب دخترم! میخواهی برایت قصه بگویم؟»
«چه قصهای؟»
«قصهی دختر شاه پریان.»
«تو که بلد نیستی.»
«چرا بلدم. اگر حرف نزنی و گوش بدهی، یادم میآید.»
دختر رو گرداند. شب بی مهتاب، دیوار بلند، شمع کوچک، سایهی دراز. تنش مور مور شد. غلتی زد و پرسید، «از بغداد میآید، مگر نه؟»
«شاید نیاید.»
«چرا میآید. از بغداد میآید.»
مرد در دل گفت، «از آسمان میآید، » و بلند گفت، «چشمهایت را ببند!»
«رادیو را نمیگیری، پدر؟»
«که چه بشود؟»
«اگر آژیر بکشند ...»
«حالا دیگر بی خبر میآیند.»
«سوارش که بودی، از پشت پنجره مرا میدیدی؟»
«نه.»
«خانهمان را میدیدی؟»
«نه.»
«چه میدیدی؟»
«نقطههای سیاه، یا رنگی، ریز یا درشت.»
«نقطهها آدم بودند؟»
«آدمها نقطه بودند. آن بالا تو غولی و آدمها نقطه. یا تو گالیوری و آدمها ...»
دخترک هیجانزده حرف مرد را برید، «اما پدر گالیور که لی لی پوتها را لگد نمیکرد؛ خانهشان را که خراب نمیکرد ...»
«گالیور توی قصه است؛ توی فیلم است.»
دختر خودش این را میدانست. ناگهان سردش شد. صدایش شکسته شد، «برای همین دیگر قصهها را دوست ندارم. توی قصه ...»
صدایش بریده شد. بامب! بادکنک سیاه انگار توی تنش، توی سرش، یا توی دلش ترکید. ترکید و تکاند. وحشتزده تنش را زیر پتو جمع کرد.
مرد به تغیرگفت، «چشمهایت را ببند!»
«نمیخواهم با چشم بسته بمیرم، پدر.»
مرد روی از او گرداند. با صدایی لرزان گفت، «ما زنده ایم.»
دختر باز سردش شد. لرزش گرفت. لب گزید و ترسخورده گفت، «پدر، چشمهایم را میبندم و میخوابم. من دیگر بزرگ شدهام. نمیترسم.»
مرد گوش به زنگ صدای دوم حرف او را نشنید. بادکنک سیاه دیگری ترکید و تکاند. بادکنک سوم، بادکنک چهارم، و بعد سکوتی سنگین. به کندی دستش را پیش برد و با ناباوری موی نرم و آشفتهی دختر را نوازش کرد، «حالا دیگر بخواب! بازی تمام شد.»
دختر با پلکهای بسته از جا نجنبید. مرد به خود تکانی داد. از رختخواب دختر فاصله گرفت. کبریتی زد و سیگاری روشن کرد، «بازی تمام شد.» دروغ نبود. همهی این حرف دروغ نبود. سرش را به دیوار تکیه داد. پلکهایش را بست. بیاختیار از لای دندانهای کلید شده نالید، «عزراییل!»
دختر باز سردش شد. در دل گفت، «این عزراییل نیست.» مادر بزرگ همیشه می گفت، «نکند یک وقت خیال کنی میترسم مادر جان. نه، ملک مقرب درگاه که ترس ندارد!»
مرد زیر دمهای سیاه و سنگین له شده بود. لبهای ترک خوردهاش جنبید، «از آسمان میآید.»
دختر بیجنبش با خود گفت، «از زمین میآید.»
مرد صدای بال لاشخورها رامیشنید. نفرتزده تکه پارههای تن مردهها را توی سینهی از هم شکافتهاش تف میکردند. دو باره نالید، «عزراییل!»
دختر دیگر تاب نیاورد. پلکهایش را باز کرد و آرام گفت، «عزراییل نیست، پدر.»
مرد حرفش را نشنید. دختر درمانده با خود گفت، «شاید شیطان باشد.» مادر بزرگ میگفت، «اول آدم فرشته بود، شیطان هم فرشته بود. حالا آدم شیطان است و شیطان آدم ...»
تکانی خورد و بلند گفت، «چرا نمیخوابی پدر؟ باز منتظری؟ دیگر امشب نمیآید، مگر نه؟»
مرد پلکهایش را باز کرد. سر تکان داد. بهزحمت دست سردش را بلند کرد و روی گونهی دخترک گذاشت. آهسته گفت، «تو چرا نمیخوابی؟»
دختر انگشتهای یخ کردهی پدرش را فشرد و نرم گفت، «تا تو نخوابی، نمیخوابم.»
«نمیترسی که؟»
«نه، نمیترسم.»
«از هیچ چیز نمیترسی؟»
دختر مکثی کرد؛ به خود جرئتی داد و گفت، «تو که میترسی، من هم میترسم.»
«از کجا میگویی که من میترسم؟»
«اگر نمیترسیدی که میخوابیدی، مگر نه؟"
مرد انگار که عذر گناه بخواهد، آهسته گفت، «آخر خوابم نمیبرد.» نگاه دختر پر خواب بود. مرد گفت، «باشد. دراز میکشم و چشمهایم را میبندم. ببین! خیالت راحت شد؟ حالا دیگر هر دو زود میخوابیم. باشد؟»
«دخترک دست به گردن پدر انداخت و خوابالود گفت، «اوهوم!»
مرد پلهایش را نبست. کوشید آهسته نفس بکشد. آنقدر بیحرکت ماند تا خواب دختر سنگین شود. بعد آرام دست دختر را از روی شانهاش بلند کرد و تنش را کنار کشید.
دختر تکانی خورد و بی آن که پلک باز کند، پرسید، «پدر خوابیدهای؟»
«خوابیدهام.»
«صدایش به گوشش غریب آمد. در دل گفت، «نکندامشب شب مردههاست که بیرون بیایند.»
قاب پنجره سیاه بود. شمع خاموش شده بود. برق نیامده بود.
مرد خواست بلند شود و سرجای خودش برود. نتوانست. تخته بند ترس شده بود. طاقباز رو به قبله دراز کشیده بود. چشمهایش را بست. کف دو دست را روی سینه گذاشت و فشرد.
دختر در خواب غلتی زد و گفت، «اینجایی؟»
صدایی خاموشی را نشکست. یکی که در درگاه اتاق ایستاده بود، بیصدا خندید و سر تکان داد که اینجایم.
تهران، 1368

