| صفحهی اول |

پادافره *
به سيامک شاهونه
زمانی که مردانشير خود را در دادگاه ديد؛ و دژخيمان مرگ را نگريست که برای فرو کردن نيشهای زهرآگين خود پيرامونش میچرخيدند، انديشهاش نابسامان و دلش تهی از مهر و کين شد. برای چندمين بار چشمش به سکوی پادافره افتاد، جايی که انبوهی چشمان از کاسه درآمده، سرهای کنده شده، دست و پاهای تکه شده، گوشها و بينیهای بريده شده و زبانهای ازکام درآمده به خود ديده بود. در گذشته هرگاه از اينجا میگذشت، چهرهاش را برمیگرداند، که تماشگر آن نباشد. اما اکنون خودش در ميدان بود و ديگران تماشاگر او. با دشواری کمی سرش را بالا آورد و مردم را نگريست. انبوه کسانی که از روز پيش مانده بودند، يا تازه رسيدهها. همگی خاموش او را تماشا ميکردند، مگر اندک کسانی که با پرسوجو ميخواستند آگاه شوند.سخنپراکنان داستانها ساز کردند و پراکندند. افسران و سربازانی که او را میشناختند، از دستگيریش شگفتزده شده بودند؛ خودش نيز: «مگر هميشه وفاداری و نيکخواهیام را نستوده، بارها دستنوشتهی ستايشآميز نفرستاده، پاداش و نشان، مرزبانی نيمروز، زمينهای پهناور بابل، نشان ويژهی سپهبدی. پس چرا پادافره؟!»
ديدگان سرخوردهاش را ميان مردم به جستوجوی دوستانش چرخاند، جستوجويی که بيهوده بود.زير لب نجوا کرد:«چرا آشنايی نيست؟ آيا تاب ديدن پادافره ندارند، يا که ترسيدهاند؟!»
يکباره بادی چرخان و وهمناک از پناه ديوارها و کوچهها وزيدن گرفت؛ و گرد و غبار انبوهی با خود آورد. مردم بدون آن که ميدان را ترک کنند، در ميان پيادگان نيزه بهدست، در خود فرو رفتند. آنگاه همهمهی گنگی شنيد، اما چيزی در نيافت. هرچه ميگذشت آواها بيشتر با هُرهر باد درهم میآميخت؛ آوايی که از دور دستها می آمد. سرش را بالاتر آورد و با چشمان تنگ به کاوش پرداخت، اما جز آسمان سياه و تيره نديد. آسمانی که در دور دستها قصر کسرا را در برگرفته بود؛ با نمايی همرنگ مس. تنها تاقها و ايوانهای قصر، از ميان غبار و تيرگی ديده شد که با ديوارهای سنگی و نمايی هولناک، به تماشای ستم ديگری نشسته است.
ناگهان غريو سهمناکی از مردم به هوا برخاست، و در پی آن هيربذهيربذان در جامهی داوری سوار بر پيل سياه؛ چونان دهشت مرگ، پديدار شد، و آن همهمهی سهمناک را خواباند. مردم چون کالبدهای بیجان لب فرو بستند؛ در پی آن خاموشی مرگباری درست شد.
هيربذهيربذان، بسان بازيگری چيره دست، خروش ترسآور خويش را برسرش فرو ريخت: «به فرمان خدايگان! شاه شاهان، کسرا کسروان و سايهی مزدااهورا در ايران زمين. مردانشاهِ نابکار، به گناه انديشهی ناپاک و آلودن فّر شاهی، به بريدن دست راست پادافره میشود.»
دژخيمی بشکهای روغن جوش آورد، ديگری که غولپيکر و کوتله بود با کوهی از پيه و چربی و شمشيری تبر مانند؛ گامی پيش گذاشت. مردم از شگفتی دم برنمیآوردند. دردی جانکاه روان مردانشير را درنورديد. می دانست سربازی که کژی در اندامش باشد، ديگر ارزشی ندارد. لنگی پایش را به ياد آورد، اما آن از جنگ بود، تازه کژی پايش را ميتوانست پنهان کند، اما دست بريده را چه کند؟ سپاهيانی بودند که پس از برداشتن زخم، در انجمنها نيز ديده نمیشدند. چنان نوميدی شد که مرگ را آرزو کرد. اما باز هم نخواست از فرمان خدايگان سرپيچی کند.هنوز خود را سربازی گوش به فرمان و جانسپار شاهنشاه میدانست. برخاست و خود به سوی سکوی سنگی رفت، دست راستش را روی آن گذاشت و به زمين زُل زد. چنان زار و نحيف، که نای ايستادن نداشت.
دژخيم کوتله غول پيکر با نيروی گزاف تبر را فرود آورد. پنجه از مچ بريده شد و روی زمين افتاد. دردی نداشت، تنها سوزشی گنگ و ديگر هيچ. کمی که گذشت همه جا مهآلود و تيره شد. ديدگانش را بست، گذشتهاش از پيش چشمانش گذشت. جنگها و نبردهايی که کرده بود، روزهايی که در بابل گذرانده بود، شهرهای هفتگانه پايتخت، قصر کسرا با تاقهای کمانی، تالار بارعام با راهروهای تودرتو، ايوانها قصر با گنگرهها سنگی. دريافت سبک شده و به پرواز درآمده است. اينک پايتخت را از بالا میديد، قصر سپيد، باغ هندوان، کوی اسبانبر، خيابانها و کوچههای تودرتوی گِلی تيسفون و ويهانتيوک و زنان و مردانی که با چهرههای ناپيدا درهم میلوليدند. همه جا تيره و مهآلود بود، با بوهای گيج کننده.ناگه بيگانگانی را ديد با جامهی سپيد و بلند، که از هر سو به درون پايتخت سرازير میشدند. از روی دجله، از روی کنگره و باروی شهر، از کنار ديوار خانهها و از ميان کوچه پس کوچههای پايتخت گذشتند و هر چه را يافتند چپاول کردند و به آتش کشيدند.پايتخت را ديد با ستونهای فروريخته؛ درهای کنده، ديوارهای سوخته،پنجرههای شکسته،تختهای واژگون، رمههای چاپيده، سراهای ويران، دارايیهای تاراج رفته. پردههای پاره، قالیهای تکه شده و زيورهای چپاول شده.هرجا مینگريست؛يورش بود و آتش و خون. سيهچردهگانی را ديد که بشکههای طلا و نقره، قالیهای زربفت بهارستان و گلستان، لوحها و جامهای رومی،گنج بادآورده و گنجگاو، کيسههای گندم و جو، گونیهای آرد و شکر، جوالهای ادويه و کافور، بستههای سدر و حنا، دبههای روغن و پيه و ديگر دارايی ايرانشهر را بردوش داشتند و ازهر سو ميگريختند. آنگاه سربازانش را ديد که نمیتوانستند بجنگند، پاهايشان زنجير و ناتوان از نبرد، گروه گروه به دجله پرت میشدند. سراسر زمين از کالبد سربازانش پوشيده شده بود. هرجا مینگريست ويرانی بود و مرگ. آنگاه آوای ددان و زوزهی گرگان و شغالان را شنيد. کمی دورتر کاروانی از بنديان به سوی بازار بردهفروشان میرفتند، آشنايان خود را ميان آنها شناخت. انديشيد کجا هستند سرداران و سپاهيان؟! خواست خود به ياری آنها بشتابد، اما نيرويی نداشت، گويی پاهایش به زمين چسبيده بودند. به دشواری ناليد: «مزدا اهورا... به دادم برس و ياریام کن.»
يکباره به خود آمد، دريافت کابوس ديده است. اندوهی گنگ بر جانش چنگ انداخت و رخسارش به زردی گراييد، نمیخواست مردم زبونی و رخ زردش را ببينند. دست بريده را بر چهره ماليد، چهرهاش ارغوانی شد.همه چيز را سرخفام ديد. دست بريدهی خونچکان را برداشت و رو به آسمان کرد، و ناليد: «ای مزدا اهورا ... اين پاداش سربازی است که در راه شاهنشاه و سرزمينش هيچ کوتاهی نکرده است.»
مردم با آوای او به جنب و جوش افتادند. گامی ديگر پيش گذاشت، هنوز دست بريده را رو به آسمان گرفته بود: «شاهنشاها...! با اين دست چه پيکانها افکندم، لگامها گرفتم، نبردها کردم، بازیها کردم، نامهها نوشتم.تنها برای اين که شما را شاد کنم. اما افسوس، اين شد پاداشم.!»
دست بريده را پيش پای هيربذان پرتاب کرد و ناليد: «اين را به شاهنشاه بدهيد، واپسين چيزی که میتوانم نثار خدايگان کنم.»
سخنانش مانند موجی هوا را در نورديد و جانی تازه به مردم بخشيد. نخست زمزمهی گنگی به گوش رسيد، آنگاه زمزمهها افزون شد و هياهويی کرکننده برخاست. مردم همآوا شدند و فرياد زدند: «زنده باد مردانشاه... جاويد باد مردانشاه!»
پيادگان و دژخيمان هراسان به تکاپو افتادند که مردم را بپراکنند. هيربذهيربذان ناپديد شد. سالار زمزمهگران نزديک شد و در گوشش نجوا کرد: «به فرمان شاهنشاه اگر خواستهای داری بگو تا به خدايگان برسانم.»
سخنش در هياهوی مردم گم شد، اما مردانشير شنيد، بیآنکه نگاهش کند،ناليد:«آری،اما بايستی شاهنشاه سوگند ياد کند خواستهام را برآورد.ميخواهم فرمان دهد گردنم را بزنند تا ننگ کژاندامی برايم نماند.»
در پیآن آرام بسوی سکو رفت و گردنش را بر آن گذاشت.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـ پادافره : مجازات و کیفر