|
پیش از آن که به جزییات اين رويداد بپردازم؛ لازم است
اشارهای
بکنم؛ به زمینه و موقعیت جغرافیایی ذوقار و مردمی که
در اين منطقه سکونت داشتند.
حیره:
منطقه «ذوقار» در سرزمینی واقع شده است که به آن
«حیره» گفته میشد.
ین
سرزمین در شمال شبهجزیره عربستان، در میان صحراى شام
و مرزهاى غربى
امپراتورى قرار داشت.
به عبارتی؛ از شمال و شرق،
همسایه امپراتوری بود و
از جنوب و غرب؛
با اعراب
شبه جزیره و
از شمال غربى؛
با امپراتورى روم
هم مرز
بود.
اعراب لخمی:
گفته میشود:
در اوایل
سده سوم میلادى،
گروهی از قبایل اعراب شبه جزیره
به سبب مشكلات اقتصادى و معیشتى، به
مناطق عراق و شام مهاجرت كردند.
و چون سرزمین
حیره شرایط جغرافیایى مناسب و امكانات
اقتصادى ویژهای داشت،
در آن ساکن شدند.
مردم قبیله «آلفهم»
نخستین
کسانی بودند که در این سرزمین سکونت کردند. سپس
جانشينان بعدی با ساختن شهرهای مانند: «حیره»،
«قادسیه» و ... آنجا
را به منطقه قدرتمندی
تبدیل کردند.
تا اين که قدرت به دست خاندان قبیله دیگری «عمرو بنعدی»
رسید. از آنجا که اين قبیله و جانشینانش به خاندان
«لخمی» مشهور بودند. از این تاریخ به بعد ساکنان این
سرزمین را «اعراب لخمی» نامیدند.
اين سرزمين
از نظر فرهنگی نقش ویژهای داشت.
به طور مشخص از نظر مکانی در جایی واقع شده بود که
محل پیدایش و پرورش نخستین تمدنهاى
بشرى و خاستگاه ادیان
گوناگون بود.
برای همین
مردم حیره با عقاید گوناگون دینى آشنا
بودند
و
از آنها تأثیر
میگرفتند.گرفته
بودند.
گرچه باید گفت؛ بیشتر مردم حیره مسیحی بودند؛ اما دین
زرتشت نیز پیروانی داشت.
روابط اعراب لخمی با امپراتوری ساسانی:
ساسانیان که به نیکی این موضوع را دریافته بودند،
اعراب لخمی را وادار کردند
تابع
و خراجگزار
امپراتوری شوند. آنان نیز پذیرفتند؛ چون که نیاز به
پشتیبان داشتند. اما به طور مشخص؛ اعراب لخمی برای
ساسانیان از دو نظر ـ مصالح سیاسی و اقتصادی ـ ارزشمند
بودند.
از نظر سیاسی: این که سدی برای یورش اعراب شبه جزیره
بودند و دیگر این که در جنگ با امپراتوری روم؛ به
پشتیبانی اعراب لخمی نیاز داشتند.
از نظر اقتصادی: از کاروان و کالاهایی ایران که به
سرزمین روم فرستاده میشد؛
محافظت میکردند
و مانع دستبرد اعراب بیابانگرد به کاروان میشدند.
رقابت های اعراب لخمی و پایان کار «نعمان بن منذر»:
در سال 604 میلادی ـ یا
چند سال
بعد از آن ـ میان اعراب لخمی و خسرو دوم اختلافی بوجود
آمد،
که به برکناری
رهبر و
رئیس
لخمیان ـ نعمان بن منذر ـ منجر شد.
علت این برکناری به طور قطع
مشخص نیست.
شاید خسرو پرویز از استقلال لخمیان ترسیده بود و یا
بخاطر
اين که در اوایل سلطنتش، ـ زمانی که
از ترس
«بهرام
چوبینه»
سر به بیابان
گذاشته بود، ـ
«نعمان»
به یاری اش نشتافت.
از طرفی رقابت و دشمنی میان اعراب نیز از مواردی بود
که باعث برکناری «نعمان» شد. در این باره تا جایی که
خسته کننده و به موضوع مربوط باشد؛ از فارسنامه بلعمی
مطالبی را شرح میدهم.
توضیح:
در امپراتوری ساسانی؛ هر اقوام که زبانی غیر از پارسی
داشتند؛ مترجمانی از آنان در دربار بودند.
...
و در عرب مردي بود؛
ـ
عدي بن زيدالغناء
ـ
که هم زبان تازي وهم
زبان پارسي ميدانست
و پيوسته
در خدمت پرويز بود تا چون از ملک عرب نام آمدي و رسول
او سخن رسول بشنيدي و بپارسي پرويز را ترجمه کردي
و نامه را
بپارسي برخواندي...
از آنجا که مترجمان، در سال سه ماه را در دربار ساسانی
میگذراندند
و دیگر ایام در سرزمین خود بودند. «عدیبن
زید» که مترجم دربار بود، پس از اتمام کارش به حیره و
سرزمین خود بازگشت.
یکی از دشمنان «عدی» فردی بود به نام «اویس بن مقرن».
او که همیشه منتظر فرصتی بود برای «عدی» پاپوش و
توطئهای
درست کند. روزی این فرصت برایش فراهم میشود.
از آنجا که او از دوستان و نزدیکان پیشوای اعراب لخمی
«نعمان منذر» بوده است، همان زمان که «عدی» به حیره
باز میگردد؛
در میهمانی «نعمان»؛ به دروغ نسبتهایی
به «عدی» میدهد
و ادعا میکند
که از زبان «عدی» شنيده است؛ مقام و منصب «نعمان» را
شاه تنها بخاطر توصیه و با مشورت «عدی» به او داده
است، اکنون نیز اگر بخواهد میتواند
به شاه بگوید؛ او را از این مقام برکنار کند.
«نعمان» از این شنیدن این موضوع کینه «عدی» را به دل
میگیرد
و زمانی که او از دربار خسرو پرویز به حیره باز میگردد؛
دستور می دهد او را زندانی کنند.
«عدی» به وسیلهای
برادر خود را ـ که او نیز در دربار بوده است ـ با خبر
میکند.
و از او میخواهد
نزد شاه وساطتت او را بکند. شاه پیکی نزد «نعمان» میفرستد
و میخواهد
«عدی» را آزاد کند.
«نعمان» که نمیتوانسته
فرمان شاه را نشنیده بگیرد؛ کمی پیک شاه را سرگرم میکند؛
که قصد آزار «عدی» را نداشته است و میخواسته
با او شوخی کند و ... اما همزمان با اشاره به چند نفر
دستور میدهد؛
پیش از آن که پیک شاه برای تحویل «عدی» به زندان برسد؛
او را بکشند.
وقتی پیک برای تحویل «عدی» به زندان می رود؛ او را
کشته میبیند.
اما از شواهد و ظاهر مرگ متوجه میشود
که مرگ عمدی و در همان زمان انجام شده است. پس «نعمان»
را تهدید می کند که واقعیت را به شاه گزارش خواهد کرد.
«نعمان» میترسد
و پیشنهاد هزار درهم سکه رشوه میکند.
اما پیک نمیپذیرد
و ماجرا را به شاه گزارش میکند.
شاه نیز فرمان برکناری «نعمان» را میدهد.
البته روایت دیگری نیز وجود دارد که بیشتر به افسانه
شبیه است. گرچه لابه لای آن مطالبی واقعی و گاه بیان
ويژگیهایی
از نوع تفکر جامعه آن عصر در آن دیده میشود؛
که در نوع خود جالب است. [تخیل مورخان در نقل این
روایت بسیار قابل توجه است. به عبارتی؛ مضمون این
حکایت میتواند
به صورت رمانس و داستانی رمانتیک خلق شود.]
«عدي»
را پسري بود
«زيد»...
[که]
از پدر اديب تر و فصيح تر. زبان پارسي و تازي آموخته و
دبير بود.
هم به تازي و هم به پارسي.
چون
«نعمان»
پدرش
را بکشت.
«زيد»
بترسيد و از حيره بگريخت و بدر
[به دربار]
کسري شد.
[پناه برد] و عمش
[عموی ش]
حال او با کسري بگفت و او
را
پيش کسري برد.
فارسنامه ابن بلخی
ادامه این داستان کمی طولانی است و پر پیچ و تاب. برای
همین بخاطر طولانی بودن و خسته کننده بودن آن، بخشهایی
که مهم باشد متن اصلی را میآورم
و دیگر ماجرا را به طور خلاصه مینویسم.
خسرو پرویز پس از شنیدن داستان کشته شدن «عدی» مترجم
دربارش؛ پسر او را که حالا به دربار روی آورده؛ نوازش
میکند
و چون مانند پدرش؛ تبحری در زبان عربی و پارسی و
خواندن و نوشتن داشته است؛ مقامی همانند پدرش در دربار
به او میدهد.
«زید» که هنوز کینه «نعمان» را در دل دارد، منتظر فرصت
میگشته
تا انتقامش را بگیرد. تا این که روزی خسرو پرویز
به مترجمان دربار فرمان میدهد؛
پیامی برای حاکمان و استانداران سرزمینهای
دیگر بنویسند و از آنان بخواهند زنان و زیبارویانی ـ
مطابق [دستورالعمل] (1) خریداری
کنند و به دربار بفرستند.
و
کسري هر سالي سه خصي
[دستورالعمل]
را بفرستادي يکي به روم
و يکي بخزران
[قوم خزر که در شمال دریای مازندران زندگی میکردند.] و يکي بترکستان،
تا از بهر وي کينزک مي آوردندي.
کسري صفت آن کنيزکان را بنوشتي از سر تا
پاي فرمودي که بدين صفت خواهم آن کنيزک که او را اين
صفت باشد ترا بديد
بايد کردن آن خصي
[دستورالعمل]
برفتي اگر کنيزک بدان صفت بديدي بخريدي اگر آزاد و اگر
بنده و اگر درويش و اگر توانگر يا دختر ملکي
هر که بودي بياوردندي تا کسري
او را بزني کردي و رسم ملوک عجم که پيش از
پرويز بودند
(2)
زمانی که «عدی» می خواست، پیامی برای «نعمان بن منذر»
آماده بکند، یکباره نقشهای
به ذهنش میرسد.
پس به شاه میگوید:
من در جهان کس ندانم و نديدم بدين صفت مگر دختر
«نعمان
بن منذر». نام او حديقه و بپارسي بستان
[بوستان]
باشد و روي
[صورت]
آن دختر چون بستاني
[بوستانی]
است.
البته «زید» میدانست
چنین چیزی دروغ است و دختر «نعمان» چنین خصایلی نداشت.
اما از آنجا که مطمئن بود؛ شاه نمیتواند
و به عبارتی هیچگاه فرصت نمیکند؛
دختر «نعمان» را از نزدیک ببيند، پس بدون ترس از افشای
دروغ خود نقشه خود را اجرا میکند.
سپس برای این که احساس شاه را تحریک کند، اضافه می
کند:
... [اما]
هرگز نعمان آن دختر را بزني بکسري
ندهد که عرب هيچ دختر هرگز بعجم ندهد.
خسرو با این نیرنگ گرفتار میشود
و مصمم میشود
دختر «نعمان» را تصاحب کند. پس تندی پیامی برای
«نعمان» میفرستد
و از او میخواهد
دخترش را به هر بهایی که دوست دارد؛ به دربار بفرستد.
«نعمان» از این خواسته شاه غافلگیر
میشود
و با اطرافیان خود مشورت میکند.
پس به توصیه مشاورانش؛ پیامی دلجویانه برای شاه به
زبان عربی مینویسد.
این پیام و نامه؛ حاوی متنی استعاره
ای و زیبا بوده است:
دختران عرب سياه روي باشند و بيادب و خدمت ملوک را نشايند...
سپس این جمله را آورد که:
ملک را
بعراق اندر چندان فراخ چشمان و سياه چشمان
هستند که او را بسياهان عرب
حاجت نيست.
«زید» حیلهگرانه
و به عمد واژه
(فراخ چشمان و سیاه چشمان)
را
(ماده
گاوان درشت چشم) ترجمه کرد و
واژه (مهترزادگان)
که دو معنای متفاوت دارد. یکی به کسانی که در طویله و
اصطبل کار میکنند،
و منظور «نعمان» نیز همین بود ، و
دیگر به معنای
(بزرگ و سرور)
، که «زید» مفهوم دودم را در نظر گرفت تا با این
ترفند؛ «نعمان» را پیش چشم شاه بدنام کند.
جمله ای که «زید»
از پیام «نعمان» برای شاه ترجمه کرد؛ چنین بود:
ماده گاوان عجم
ملک را چندان هستند که مهترزادگان ـ بزرگان ـ
عرب او را بکار نیاید.
این جمله اگرچه از نظر برگردان «واژه» ها درست بود،
اما مفهومی القا کرد که خشم شاه را برانگیخت. پس دستور
داد «نعمان» را زندانی کنند.
در پی آن به فاصله اندکی؛ ـ به دلایلی که چندان روشن نیست؛ـ فرمان
قتل او را در زندان صادر میکند.
[به روایت بعضی
منابع؛ گزارش هایی به شاه میرسد
که:
«نعمان»
همه
باجهای
دريافتی
اعراب
را
برای شاه
ارسال نمیکرده
است]
بلعمی در تاریخ خود؛ داستان «نعمان» را باز هم ادامه
میدهد.
حديقه دختر نعمان چون
اين خبر بشنيد؛ دلتنگ و غمگين شد و نعمان و فرزندانش همه ترسا
[مسیحی] شده بودند و
دين عرب رها کرده بودند پس چون حديقه بشنيد که پدرش را
بکشتند برخاست و
بصومعه هند شد و هند دختر منذر بزرگ بود آنکه او را ابن ماء
السما
خواندندي و ترسا شده بود و صومعهاي
[درست]
کرده بود و هم آنجا عبادت همي
کرد تا
بترسایي بمرد و امروز آن صومعه را دير هند خوانند اين حديقه نيز آنجا شد و
تا آخر عمر ترسائي همي کرد.
خسرو پرویز بعد از کشتن «نعمان» یکی دیگر از اعراب به
نام «ایاس» که مسیحی بود و پیشوای قبیله طی؛ به جای او
منصوب کرد. [گفته شده این شخص کسی است که خسرو پرویز
را زمانی که به سوی قیصر میگریخت؛
در بیابان به یاریاش
شتافت و تا سرزمین روم نیز خسرو را همراهی کرد.]
خسرو به ایاس فرمان داد؛ هرآنچه سلاح و جنگافزار
متعلق به «نعمان» است؛ مصادره و به پایتخت امپراتوری
ارسال کند.
این که خسرو با چه انگیزهای
چنین تصمیمی گرفته بود؛ چندان مشخص نیست. چرا که آن
مقدار سلاح و جنگافزار
[بنا به روایتی چهارصد زره و خفتان و همین مقدار
شمشیر] که خیلی هم سلاح مدرن و پیشرفتهای
نبایستی بوده باشد، به چه درد شاه میخورده
است. اما از آنجا که خسرو مردی باهوش و سیاستمدار بوده
است، شاید این یک نوع عمل سیاسی بوده و جنبه احتیاط
آمیز داشته است. تا مبادا اعراب بخواهند دست به انتقام
و شورش بزنند و از آن سلاح و ادوات استفاده کنند.
باری همانطور که خسرو پیشبینی
کرده بود؛ اعراب احساس کردند با کشتن «نعمان» و بدتر
از آن مصادره سلاح و اموالشان؛ توهینی بزرگ به آنان
شده است. پس این خواری غیرت آنان را به جوش آورد و پیش
از آن که ایاس بتواند سلاح و جنگافزارشان
را مصادره کند، دست به شورش زدند و او را برکنار
کردند.
رهبر شورشیان مردی بود از قبیله طی به نام «حنظله» او
نه تنها «ایاس» را کشت که سپاه ایرانی مستقر در حیره
را نیز از میان برداشت.
اینجا باید اشاره کنم؛ در مناطق خودمختار مانند حیره،
یمن و ...ـ با وجود حکام محلی؛ نمایندهای
از سوی امپراتوری وجود داشته که به او شهربان میگفتند.
ـ مقامی مانند فرماندار ـ این شهربانها
سپاهی نیز در اختیار داشتند که خیلی افزون نبوده است.
شهربان حیره؛ شخصی به نام «نخویرزادگان» بوده است. او
به کمک «ایاس» میرود؛
اما کاری نمیتواند
نجام دهد و خودش و سپاهیانش کشته میشوند.
چگونگی رويداد نبرد ذوقار:
خسرو پرویز از شنیدن شورش اعراب لخمی؛ برای سرکوب و
برای پایان دادن به این ماجرا؛ سپاهی زرهی و مجهز به
سوی حیره میفرستد.
طبق نوشته طبری و ابن بلخی؛ فرمانده سپاه امپراتوری؛
شخصی بوده به نام «هرمز». که مرد بسیار جنگی و
کارآزموده بوده است. ضمن این که گروهی از اعرابی که در
سپاه امپراتوری خدمت میکردند؛
مجبور شدند همراه سپاه بروند. این گروه بیشتر
کار راهنما و رابط ميان دو سپاه بودند. [فرمانده این
گروه «قیس بن مسعود» بوده است و بنا به روایت بلعمی؛
مهتر و بزرگ اعراب لخمی بوده است.]
باری خسرو پرویز به «هرمز» فرمان داد؛ اعراب را وادارد
که
يکی از سه گزینه زیر را انتخاب کنند:
ـ
نخست سلاح و جنگ افزار بر زمين بگذارند و خود را تسلیم
کنند.
ـ
دوم در بيابان پراکنده شوند.
ـ
سوم خود
را برای نبرد آماده کنند.
اعراب دریافتند اگر تسلیم شوند؛ نتیجه آن ننگ و بدنامی
است که شاید تا مدتها
از پیشانی آنها پاک نشود. آواره بیابان شدن نیز در فصل
تابستان و گرما؛ جز این که از تشنگی هلاک شوند؛ بهرهای
برایشان نخواهد داشت. پس به ناچار به گزینه سوم تن
دادند.
اعراب نخست در گوش
متحدان عرب سپاه ایرانی؛ خواندند: «شما می خواهید
با برادران خودنان بجنگید.» و آن قدر در گوش «قیس بن
مسعود» خواندند که آنان را وادار کردند؛ از سپاه
امپراتوری کناره گیری کنند و
در فرصتی مناسب بگریزنند.
بدین گونه سپاه
امپراتوری
تنها و بدون راهنما وارد بیابانی شدند که شناختی از آن
نداشتند.
اما شمار سپاه امپراتوری به روایت هشت هزار بود و
مورخانی ـ مانند طبری ـ دوازده هزار تن نوشتهاند.
شمار جنجگویان عرب نیز حداکثر چهارهزار نفر بوده؛ با
این تفاوت که بیشترشان از سلاح پیشرفتهای
برخوردار نبودند. در حالی که در سپاه امپراتوری همه
گونه سلاح پیشرفته؛ حتا فیلهایی
با هودج و کمان اندازن و البته ارابههای
جنگی همراه داشتهاند.
دو سپاه در دشتی
که به آن جبابات میگفتند،
با هم برخورد میکنند.
اعراب
در سه رسته جداگانه
آرایش یافتند. چون از سه قبیله جدا بودند.
ميانه سپاه
جنگجويان
قبیله طی
و دو سوی ديگر
مردان قبیله بکر
و عجمان،
گروهی سواره ـ با
اسب و شتر
ـ و بیشتر پیاده آرایش یافته بودند.
حنظله
که اکنون رهبر اعراب شده بود، چون دانست سپاه ایرانی
شمارشان خیلی بیشتر است، تقاضا نبرد تن به تن کرد. بعد
هم برای این که به همرزمانش روحیه بدهد؛
آستينهایش
را بريد تا
راحتتر
بجنگد.
بعد هم چند بار
به پارسی
فریاد زد:
«مرد... مرد...!»
هرمز تنی از بهترین جنگاوران سپاه را برای
نبرد تن به تن فرستاد.
در این نبرد رو در رو؛ سپاه امپراتوری تنها
يک
بار پیروزی بدست نیاوردند. آنهم نبردی بود که حنظله با
یکی از پهلوانان ایرانی انجام داد و توانست او را بکشد
و این موضوع کمک بزرگی به تقویت روحیه اعراب کرد.
سپاه ایرانی که نبرد تن به تن را وقت تلف کردن دانست ـ
با توجه به گرمای هوا و کم طاقتی ایرانیان به گرما؛
نسبت به اعراب و عدم شناخت محل نبرد ـ پس به جنگ
کلاسیک روی آوردند.
اعراب چون تجربه نبردهای سنگین را نداشتند، تاب
نیاورده و زودتر از آن که فکر میکردند؛
شیرازه سپاهشان از هم پاشید. گروه زیادی از جنگاوران و
تنی از سران قبایل کشته شدند. بقیه هم که زنده مانده
بودند؛ به
سوی چادرها دويدند تا زنان و فرزندان خود را برداردند
و بگريزند.
حنظله
که حاضر نبود شکست را بپذیرد. از طرفی
میدانست؛
ايرانیان
دشمن
فراری را تعقیب نمیکنند.
کمی عقب نشست. پس از آن
از چندتن اطرافیانش خواست؛
بند هودجها
را ببرند که
همرزمانش
نتوانند بگريزنند.
آنوقت روی بلندی ـ جهاز شتر ـ ایستاد و خطاب به مردان
قبیله فریاد زد:
هرکس
فرار کند؛ ديگر
او را به
قبیله
راه نمیدهد
و بايد آواره بيابان شود.
زنان
عرب
که
مانند حنظله از فرار مردان خود خجل شده بودند،
به ياری او
آمدند و
مردان را وادار به بازگشت کردند. حنظله
چون زمينه
را مناسب ديد، به سوی خيمهاش رفته؛ خفتان خود را به نيزه کرد و خواست سوگند ياد کنند،
تا زمانی خيمه فرو
نريخته، کسی نگريزد.
گروهی هم برای تشویق او شعار دادند:
«حنظله بندبر...!»
سپاه ایرانی که دیگر انگیزه چندانی برای جنگیدن
نداشتند. از طرف هوای داغ و سوزان بیابان آنها
را کلافه کرده بود. بعلاوه تشنگی سپاه و چهارپایان که
مشکل را مضاعف کرده بود. برای یافتن آب و استراحتگاه؛
به سوی دیگر راه افتادند.
حنظله که میدانست
در آن بیابان خشک و سوزان؛ تنها در یک نقطه میتوان
آب پیدا میشود،
آنهم منطقهای
که به آن «ذوقار» گفته میشد.
پس پانصد تن از
بهترین تیراندازان قبایل را پشت تپه ای نزدیک محل آب
پنهان کرد. سپس به گروهی از مردانی که پارسی میدانستند؛
خواست شایع کنند برای به دست آوردن آب؛ به سوی «ذوقار»
بروند.
سپاه ایرانی که از تشنگی؛ اختیار خود را از دست داده
بودند، با شنیدن اولین شایعهای
که در پشت تپه روبرویی؛ میتوان
آب پیدا کنند.
چشم بسته به سوی
آن محل
تاختند.
اما
هنوز به بالای تپه نرسیده بودند، به رگبار تیراندازان
اعراب گرفتار شدند. تا جایی که بیشتر سپاه به همراه
فرمانده شان کشته شدند.
این خلاصه نبرد «ذوقار» بود که از منابع بسیاری جستجو
کردم و با کنار گذاشتن موارد مشابه سعی کردم درست
ترین؛ شرح ماجرا را بنویسم.
سرنوشت اعراب لخمی و پایان کار «حیره»:
آخرین
پیشوای اعراب
لخمى «نعمان بن منذر چهارم» بود.
گرچه پس از مرگ «نعمان» برای مدتی اندک؛ نخست «ایاس»
جانشین او شد. اما او خیلی زود به دست «حنظله» پیشوای
قبییله طی کشته شد. «حنظله»نیز با این که در جنگ ذوقار
توانست سپاه ایرانی را شکست دهد، اما خسرو پرویز با
گسیل سپاهی دیگر برای همیشه به
به تسلط
اعراب لخمی
پایان داد.
چند سال بعد نیز؛
با حمله مسلمانان به این شهر و فتح آن، از اهمیت و
شکوه آن به نحو فزاینده ای کاسته شد. سپس شهر «کوفه»
در نزدیکی آن ساخته شد و برای همیشه این شهر محو شد.
اهمیت نبرد ذوقار:
باری این واقعه از چند نظر مهم و دارای اهمیت نمادی و
روانشناختی است.
ـ به اعراب فهماند سپاه امپراتوری
را میتوان
شکست داد.
ـ
اعراب لخمی که تاکنون مانند سدی مانع
از يورش و شبیخون قبایل بدوی به
امپراتوری بودند،
به یکباره این سد شکسته شد و اعراب
شبه جزیره مانعی پیش خود نمی دیدند.
ـ فرهنگ ایرانی و مسیحی که تا کنون در میان لخمیان
گسترش
فراوانی پیدا کرده بود و
آن ها ترجیح می دادند، به سوی ایران گرایش داشته
باشند. از آن به بعد به سوی اعراب شبه جزیره متمایل
شدند.
ـ
اما مهمترین و بزرگترین امتیاز منفی برای
امپراتوری ساسانی؛
یکی از مهمترین متحدانش را از دست داد و
با این کار
سوراخ بزرگی در پهلوی امپراتوری بوجود آمد.
1ـ
این [دستورالعمل]
شامل مشخصات دقیق و کاملی از زنان و
زیبارویان بوده که به فرمان خسرو اول «انوشیروان»
نوشته شده و به زبان های دیگر نیز ترجمه شده بود و
در خزانه دربار نگهداری می شد، تا نمایندگان شاه
بدانند؛ چگونه زنانی را باید انتخاب کنند.
بلعمی در ترجمه تاریخ طبری می نویسد:
...
پس انوشروان اين صفت ها در خزانه نهاده بود تا
کنيزکي بدين صفت
بخرد و اين نسخه بتازي
نوشته بود.
2 ـ
لازم است بگویم؛ متن کامل
این [دستورالعمل]
را در بخش دیگر به
نام «موقعیت زنان در
جامعه ساسانی» به
تفصیل آوردم و توضیح داده ام. بخصوص برای شناخت
دیدگاه و سلیقه شاهان و بالطبع مردم آن عصر منبع
بسیار خوبی است.
پاییز 1385 ـ آلمان
نظر
خوانندگان
|