بازگشت به صفحه اول پایگاه علی آرام

                                                                                                                    صفحه‌ی اول  |   تماس  |  RSS

 

 

 

 

   

  «شبی که سپیده ندمید»

 

پژوهش و تحقیق: کودتای افسران سپاه «خسرو پرویز»  

 

               

 

 

 کتاب های نويسنده

 

 

متن کامل رمان بصورت فایل پی دی اف

 رمان تاریخی «سیاوش انوشک»

 

مجموعه داستان غروب خروشخوانان

مجموعه داستان «غروب خروشخوانان»

مجموعه برای خواندن مجموعه داستانها روی عکس یا نوشته کلیک کنید

 

 

 

 

 

مجموعه داستان «هاینریش بل و نویسنده ایرانی»

«هاینریش بُل و نویسنده ایرانی»

برای خواندن تعدادی از داستانها

روی عکس یا نوشته کلیک کنید.

 

 

 

مجموعه داستان «شکار پروانه ها«

مجموعه داستان «شکار پروانه ها»

برای خواندن تعدادی از داستانها

روی عکس یا نوشته کلیک کنید

 

 

نوشته های پراکنده با مضمون «نگاه انسانی در ادبیات و زندگی«

نوشته های پراکنده

«نقد و بررسی و مقاله های پژوهشی»

دفتر اول: نقد و بررسی ادبیات داستانی

برای خواندن روی عکس کلیک کنید.

 

 

 

  • قربانی «رمان»

  • بزودی منتشر می شود

  •  

 


 

اشاره: این رویداد در نیمه شب اواخر بهمن ماه ـ نهم یا دهم فوریه سال 628 میلادی ـ رخ داد. (نکته جالب اینجاست که انقلاب اسلامی نیز در چنین روزها و چنین ماهی اتفاق افتاد.)

هنوز سپیده نزده بود که گروه انبوهی گرد قصر جمع شده بودند و شعار میدادند: «انوشگ بویذ قباد... جاوید باد شاه»

 

 

 

 

در باره یادداشت حاضر که اشاره به طرح و مضمون کتاب: «رازهای پنهان فروپاشی امپراتوری ساسانی» دارد، لازم است یادآوری  کنم. این یادداشتها تنها نوعی آشنایی برای علاقمندان تاریخ ایران است. به ويژه جوانان و کسانی که مایلند به واقعیت و حقایق درست این مقطع از تاریخ ایران آشنا شوند. بنابراین این یادداشتها؛ از نظر ساختار و نحوه تنظیم با خود کتاب تفاوت دارند.

برای خواندن بخشهایی از کتاب «رازهای پنهان فروپاشی امپراتوری ساسانی» میتوانید [به اینجا  بروید.]   و نيز [به اینجا]   و یا [اینجا]  بروید. ضمن این که خود این بخشها نیز نیاز به بازنویسی مجدد و تنظیم دوباره و چندباره دارد.

از آنجا که در بخش پیشین این یادداشت ها،  [اینجا]  خوانندهای ایراد گرفته بود: این تحلیل ها عامیانه و احساسی است!

بار دیگر تأکید میکنم؛ میان یک نوشته وبلاگی با یک مطلب جدی تفاوت زیادی وجود دارد. ضمن این که من در این مباحث نخواستم به اصل موضوع بپردازم که خواستهام؛ اشارهای بکنم به نکات و جزییاتی که تاکنون از چشم و نظرها پنهان مانده است. ـ آن هم با همان ويژگی نوشتار وبلاگی ـ به عبارتی دیگر؛ در این چند یادداشت ـ که بمرور روی وب میگذارم. قصد ندارم به عمق مسایل بروم. تنها یک رویداد و حادثه را گرفتهام و پرسشهایی مطرح کردهام. بررسی و تحلیل این موضوع را تا جایی که توانستهام و از عهدهام برآمده؛ در کتاب انجام دادهام. برای این کار من روش خاصی دارم.

نخست: گردآوری تک تک فاکتها و منابعی که به حادثه یا رویداد مربوط است. (این بخش شباهت به عکسبرداری از حادثهای دارد که تنها لحظه و گوشهای از یک رویداد را ـ بطور ایستا ـ منعکس میکند.)

دوم :  پیدا کردن یک مضمون کلی و بررسی انگیزههای اصلی و کلی آن موضوع. با کنار هم گذاشتن و تجزیه و تحلیل این فاکتها. (مانند این که ما از واقعهای عکسبرداری کنیم، سپس عکسها را کنار هم بگذاریم و تبدیل به فیلمی شود که حادثه را در یک پروسه به هم پیوسته نشان میدهد.) و این موضوع هیچ تناقضی با ایراد آن دوستی ندارد که گفته بود: چگونه میتوان دو احتمال بسیار متفاوتی را در کنار هم گذاشت...

سوم: بررسی همهی منابع و مآخذ به دست آمده ـ البته بصورت همه جانبه. مانند فیلمی که از ابتدا تا انتهای یک رویداد را نشان دهد ـ با روش و متدی که شرح آن کمی طولانی است. کسانی که مایل باشند نگاهی بیندازنند به اینجا ...  

 

***

 

ایراد دیگری که خیلیها گرفته بودند؛ در باره منابع و مأخذ این مطالب است. بدیهی است که من برای این نوشتهها مدارک دارم. (منابع فزونی هم دارم که در زمان طولانی تهیه کردهام. یعنی هر بار که هر مطلبی را مینوشتم؛ منابع آن را با ذکر جزییات آن: از نام نویسنده، سال تحریر، مشخصات کتاب، نام مترجم، نام مصحح، شماره صفحه و .. ـ نیز همراه آن نت برداری میکردم. یادداشتهایی که گاه از اصل نوشته بیشتر و طولانی تر است. ـ این جدا از پانوشتهای کتاب است که شرح و تحلیل این منابع و مقایسه آن ها با یکدیگر است.  اما از آنجا که ذکر این منابع و مأخد در یک یادداشت وبلاگی را مناسب ندیدم، اینجا از آن صرفنظر کردم.

 

***

 

نام این یادداشت را گذاشتم: «شبی که سپیده ندمید» در واقع اشاره به شب کودتا است که هیچگاه آزادی و روشنایی و بهروزی برای مردم به ارمغان نیاورد. در ضمن کسانی که مایلند این مطالب را به صورت روایت داستانی بخوانند؛ میتوانند به اینجا بروند .

 

ويژگی های سپاه امپراتوری:

برای آشنایی با موقعیت و جایگاه افسران از نظر رسته و خود تشکیلات و سلسله مراتب سپاه، مروری خلاصه ضرروی است.

سپاه امپراتوری ـ به طور مشخص از زمان خسرو اول [انوشیروان]ـ از چهار سپاه مستقل (شمال، جنوب، خاور و باختر) تشکيل شده بود که هر سپاه يک فرمانده [«سپهبد» یا «سپاهبذ»]  داشته است و فرمانده کل را نيز «ايران سپاهبذ» می ناميدند. ـ این که خود «ایران سپاهبذ» خود شاه بوده یا فرد دیگری؛ بماند. ـ اما سپاه از نظر دسته ها و سلسله مراتبی چند بوده است:

ـ سپاه سواره: که شامل دو گروه «سنگين اسلحه» و «سبک اسلحه» بوده است.

سپاه سنگين اسلحه؛ مجهز به شمشير، نيزه و سپر بوده است. با اسبانی جنگی که از هر نظر پوشش جنگی داشتند.

سبک اسلحه؛ سوارکارانی تيرانداز بودند که سلاح کمتری داشتند ـ کمان و تبر و زوبین انداز ـ تا بتوانند به سرعت و چابکی به دشمن بتازند و نیز شبيخون بزنند.

ـ مرزبانان: که فرمانده آن را «پاذگوسبان» میناميدند و تحت فرمان سپهبدهای چهارگانه بودند.

ـ گارد شاهی: نگهبانان شاهی، «گارد جاويدان»

ـ  آزادان یا «آزدادگان»: [در این باره توضیح می دهم.]

ـ سپاهيان مستقل: که از مردم تحت حمایت امپراتوری تشکیل میشد و تحت فرمان شاهان محلی بودند.

ـ سپاه پياده: از روستاییان و اقشار شهری تشکيل میشد و از جنگافزار مناسبی برخوردار نبودند.

ـ سپاه تخصصی: سپاهیانی که بیشتر متخصصین جنگی بودند. (مانند سازندگان ابزار و ادوات جنگی، یا راهنماها و کسانی که در میان دشمن نفوذ می کردند و کار اطلاعاتی و ... می کردند.)

ـ سپاه دیوانی: موبدانی که کار رایزنی و نیز دبیران، منشی ها  و کسانی که کار دفتری و اداری انجام می دادند.

 

آزادگان:

چگونگی شکلگیری قشری به نام «آزادان»، از موارد بسیار مهم و تأثیرگذاری است که کمتر کسی به طور دقیق به آن پرداخته است.

با این که فرماندهان و سرداران امپراتوری در ابتدای به قدرت رسیدن؛ همگی از اشراف و خاندان شاهی بودند. اما به مرور این سنت برداشته شد. بدین گونه که با قدرت گرفتن زمینداران کوچک و خُرده پا، این قشر اجازه یافتند که از میان خانواده خود یکی از فرزندانشان  را به سپاه بفرستند. اين گروه که بعدها به «آزادان» شناخته شدند، ضمن این که میتوانستند به رستههای بالاتر ارتقا پیدا کنند و از خدمات و امتیازهایی برابر دیگر سرداران و فرماندهانی که از خاندان شاهی بودند؛ برخوردار شوند. در زمان صلح نیز میتوانستند زمينهای خود را کشت کنند.

به عبارتی؛ برای نخستین بار قشری در جامعه ساسانی بوجود آمد که از نظر طبقاتی وابسته به اقشار میانه بودند. ضمن این که این قشر موجد بیشتر جریانات و تحولاتی شدند که در نهایت به فروپاشی امپراتوری منتهی شد.

اما از آنجا که بنا به عواملی ـ مانند نوع حکومت، اراده شاهان، قدرت موبدان و ... ـ این قشر هیچگاه نتوانست از قدرت کافی و جایگاه مستقل برخوردار شود. [مانند نمونه جامعه اشکانی] برای همین؛ زمانی که حاکمیت امپراتوری دچار تزلزل شد، این سپاهیان چون فاقد آن قدرت واقعی و استقلالی که بتوانند هر کدام به سهم خود در گردآوری سپاه تلاش کنند؛ نبودند با فروپاشی قدرت مرکزی، سپاه نیز از هم پاشید.

من بیش از این به این موضوع نمیپردازم؛ ـ چرا که همه بار نظریه من در باره فروپاشی امپراتوری ساسانی روی همین تحلیل متمرکز شده است. ـ

 

کودتاگران چه کسانی بودند؟

در کودتایی که به برکناری خسروپرویز منجر شد، با این که بیشتر آنان را درباریان تشکیل میدادند، اما طراحی کودتا و انجام آن؛ توسط افسران انجام شد که از «آزادگان» بودند. پس سعی خواهم کرد؛ تا جایی که طولانی نشود؛ افرادی که در این رویداد نقش داشتند؛ به طور مختصر معرفی می کنم.

مردان شاه: این شخص دو سال پیش از وقوع کودتا به فرمان شاه کشته شد. پس نقشی هم در کودتا نداشته است، اما چون اتفاقی که برای او افتاد؛ نقش مهمی در این حادثه و رویدادهای بعدی داشته است؛ لازم است کمی در باره او توضیح دهم.

خسرو پرویز؛ با این که پادشاهی باهوش و با تجربه بود، اما به شدت خرافاتی بود. پس زمانی که به او تلقین کردند؛ مردانشاه خیالاتی دارد. ـ چون فرمانده دلاور و مقتدری بود؛ ـ نسبت به او بدگمان شد. آنگاه دستور دستگیری او را داد. اما چون وطن پرستی او را در نظر آورد، از کشتن او چشم پوشید و فرمان داد مجازاتش کنند. (به فرمان خسرو دست راست مردانشاه از مچ قطع شد)

این رویداد تأثر برانگیز که طبری در تاریخ خود به تفصیل ماجرای آن را شرح داده و به آن اشاره کرده است. [بدینگونه که مردانشاه پس از بریده شدن دستش، آن را کنارش گذاشته و همزمان با دست بریده گفتگو میکرده است. * از آنجا که جریان دقیق این رویداد را به صورت روایت داستانی پادافره ... اینجا  نوشتهام.

مهرهرمز: پسر مردانشاه بوده است. او با این که افسری جوان بوده، اما نقش کلیدی در کودتا به عهده داشته است و بی گمان انگیزه انتقام در آن عمده بوده است.

آذر گشنسب: فرماندهی که ارشد دیگران بوده است. گرچه به طور یقین مشخص نیست؛ فرمانده چه دستهای بوده است.

بنا به گفته طبری او از اهالی «اردشیر خوره» ـ شهر فیروزآباد کنونی ـ بوده است و فرمانده بخشی از سپاهیان پایتخت بوده است.

اینجا باید به یک موضوع اشاره کنم. طبری در تاریخ خود نام او را «استفاذ گشنس» نوشته است. کریستینسن نیز در «تاریخ ایران در زمان ساسانیان»؛ همین قول را گرفته است. اما باید گفت واژه «استفاذ» یا صحیحتر «استپاذ» تنها یک پیشوند بوده است که خسرو پرویز بارها سردارن خود را با این صفت مورد خطاب قرار داده و صدا زده است. بیگمان این واژه؛ درجهای نظامی بوده معادل کلنل یا سرهنگ. در هر صورت نام واقعی این شخص «آذر گشنسب» بوده است و نه «استفاذ گشنس».

باز طبری او را فرمانده گروهی از سپاهیان پایتخت نامیده است و مورخانی نیز او را فرمانده سپاه ایران؛ یعنی «سپاهبذ» که این مورد نمیتواند درست باشد. چه اگر چنین بود، بایستی رسته او بالاتر از «شهربراز» باشد. که من هیچ مدرکی پیدا نکردم چنین باشد. تنها یک احتمال وجود داشته که بعد از جنگ نینوا و کشتن شدن فرمانده سپاه ایران «راهزار» جانشین او شده است. که اگر چنین باشد میتوان قول طبری را درست گرفت که او فرمانده بخشی از سپاهیان بوده که همان سپاه «نیم روز» بوده است.

در هر صورت او نفوذ فراوانی روی سپاهیان و شاه داشته است. تا جایی که دیگران حتا خود خسرو با احترام با او برخورد میکردهاند. در ضمن این فرد همان کسی بوده که پیام شاهزاده شیرویه «قباد» را برای خسرو پرویز برده است. [نکته اساسی این که این شخص پیام شاهزاده و پاسخ شاه را نه بصورت مکتوب که فقط در حافظه خود حفظ کرده و بدون اینکه واژهای از آن را جا بیندازد، به دو طرف ـ شاه و شاهزاده ـ انتقال داده است.]

از طرفی بنا به گفته کریستینسن که از تذکره نویسان مسیحی قرون پنج و شش نقل قول کرده، او برادر رضاعی شیرویه «قباد» بوده است. از آنجا که پس از کودتا، دیگر در هیچ منبعی نامی از او نیست؛ اگر چنین قولی درست باشد. ـ و از آنجا که شیرویه نمایندهای برای آشتی و صلح نزد رومیان میفرستد. شاید این نماینده همین «آذرگشنسب» باشد.

حلینوس: یا درست آن «ژلینوس»، فرمانده گارد نگهبانانن قصر دستگرد «پایتخت دوم خسرو پرویز»  و فردی مسیحی بوده است.

از اصل و نسب این شخص چیزی مشخص نیست. در بعضی منابع یونانی و مسیحی که سرگذشت شهدای مسیحی را نوشتهاند؛ نقل کرده اند مادر او رومی بوده است و توسط «مریم» همسر خسرو به دربار راه پیدا کرده است. [هیچ بعید نیست مادر او یکی از ندیمههای «مریم» بوده باشد. اگر چنین باشد؛ درستتر این است که او برادر رضاعی شاهزاده شیرویه باشد. ضمن این که شخصی بیگانه به آسانی نمیتوانسته به دربار راه پیدا کند و مهمتر فرمانده گارد شاهی شود. مگر آن شخص رابطه نزدیکی با خاندان شاهی داشته باشد.]

پوس فروخ: این شخص نیز علاوه بر این که مسیحی بوده، قرمانده گارد نگهبانان قصر بوده است. ـ لازم است اشاره کنم؛ اگر «جلینوس» فرمانده نگهبانان قصر دستگرد بوده است، «پوس فروخ» نیز فرمانده گارد قصر ایوان «مداین» بوده است. جایی که فقط  اندکی از درباریان، و بیشتر فرماندهان سپاه در آن زندگی میکردند. چون خسرو پرویز در پایتخت تابستانی خود «دستگرد» زندگی میکرده است، آن هم بخاطر پیشگویی اطرافیان او که توصیه کرده بودند از تیسفون دور شود.

این «پوس فروخ»، یا بهتر است گفته شود؛ «پیوس» از نجبای شهر استخر «فارس» بوده است. مسیحی بوده است و همراه دو برادرش؛ نقش بسزایی در کودتا و نیز در وقایع بعد از آن ایفا کرده است.

«نامدار» این شخص فرمانده سپاهیان سبک اسلحه بوده است. که به چابکسواران مشهور بودند. این فرمانده؛ مورد اعتماد خسرو پرویز بوده است. برای همین او را فرمانده نگهبانان دژی در بابل کرده بود  که در آن پسرانش که هیجده تن بوده اند، زندانی کرده بود. و همین شخص ترتیب فرار شیرویه را از دژ بابل میدهد. و بخاطر همین خدمت در زمان سلطنت «شیرویه» به فرماندهی سپاه نیمروز برگزیده میشود.

«نیوخسرو» این شخص گرچه درجه مهمی نداشته است، اما چون فرمانده نگهبانان دروازه «ویهاردشیر» بوده است، شبانه دروازه را بروی «شیرویه» باز میکند تا بتواند به درون پايتخت بياید. او نیز بخاطر این خدمت، در زمان سلطنت «شیرویه» بجای «پوس فروخ» فرمانده گارد نگهبانان قصر میشود و «پوس فروخ» میشود وزیر دربار.

«راهزار» این شخص هم هیچ نقشی در کودتا نداشته است. چون در زمان کودتا زنده نبوده است. اما معرفی او ضروری است.

«راهزار» یا «راتساد» یا «راتسزاد» سپهبد مقتدری بوده است که فرمانده سپاه «نیمروز» بوده است. (چون خسروپرویز در مکاتباتی که با او انجام داده، به طور مشخص او را با عنوان سپاهبذ خطاب می کند. پس این امر ثابت میکند او فرمانده سپاه «نیمروز» بوده است.)

باری او به فرمان خسرو به مقابله رومیان میرود، همان نبردی که به نینوا معروف شد و سوره روم در قرآن به آن اشاره شده است. چون این رویداد از مهمترین انگیزههای کودتا است، پایین بیشتر به آن اشاره خواهم کرد.

مهرسپند: که طبری در تاریخ خود؛ نام او را «مارسپند» نوشته است، اما درست آن همان «مهرسپند» یا دقیقتر «مهراسپند» است.

این شخص سپاهی نبوده است، اما درباری مهمی بوده است. دلایلی چند نشان میدهد که او مقام مهمی داشته است. ـ مانند این که کلید خزانه شاهی در اختیار او بوده است و در گنجخانه زندگی میکرده است. ـ بایستی خزانهدار دربار بوده باشد. ضمن این که، خسروپرویز را در خانه او زندانی کردند.

زاذان فرخ: این شخص رئیس زندان و دژ مخوف «انوشبرد» بوده است. [در باره این دژ تحلیل مفصل و کاملی تهیه کردهام که جداگانه میآورم.]

نام این شخص «زاذان فرخ» بوده است، اما در چند منبع ـ مانند طبری و نیز مسعودی در مُروجالذهب» نام او را «فرخزاد» نوشتهاند. اما این که او آیا سپاهی بوده، هیچ مشخص نیست. اما بعید نیست که زندانبانها نیز از میان سپاهیان برگزیده شده باشند.

شمطا: این شخص مسیحی و فرزند «یزدین» بوده است. «یزدین» وزیر مالیات و دارایی خسرو پرویز بوده است و مورد اعتمادش. اما در اواخر سلطنتش نسبت به او بدگمان شد و فرمان نابودی او و همسرش را داد. آنهم با شکنجههای سخت و غیرانسانی. برای همین او نیز با انگیزه انتقام از رهبران کودتا شد.

اما این که «شمطا» چه پست و مقامی داشته، مشخص نیست. از آنجا که رستههای شغلی ارثی و تغییر نمیکرده است، هیچ بعید نیست او جانشین پدر و مامور وصول مالیات و آمار برداری از دارایی مالیات دهندگان بوده باشد.

موبدماهیار: این شخص با این که موبد بوده است، اما از کسانی بود که نقش بسزایی در کودتا و حوادث بعدی برعهده داشت.  ضمن این که خود رسته او که «اندرزبذ سپاه» بوده است؛ جای بحث و تحقیق مستقلی دارد. به این معنا که اندرزبدان سپاه چه جایگاهی داشتند. آیا آن طور که گفته میشود؛ رایزیی و مشاوره میدادند یا قدرتشان بیش از آن بوده است و ارتباط آن با دستگاه موبدان و ... همه از موارد مبهم است.

 

نارضایتی سپاهیان و زمینه های شکل گیری کودتا:

اینجا به چند رویداد مهم  و اساسی که باعث نارضایتی سپاهیان شد؛ اشاره میکنم.

جنگ نینوا: در اواخر سلطنت خسرو؛ سپاهیان به دلایل زیاد از جنگ خسته و رویگردان شده بودند. از طرفی قیصر روم ـ هراکلیوس ـ نیز مایل بود این جنگهای دراز مدتی که میان دو امپراتوری وجود داشت ـ مدت بیست و چهار سال دو امپراتوری با یکدیگر در حال جنگ بودند.ـ خاتمه پیدا کند. پس چون نارضایتی سپاه ایران را دید، با توافق بزرگترین فرمانده سپاه  ایران ـ شهربرازـ با لشگری فزون ـ هفتاد و پنج هزار سپاهی ـ به سوی ایران حرکت کرد.

خسرو پرویز؛ به «راهزار» فرمانده سپاه نيمروز،  فرمان داد به مقابله رومیان برود.

راهزار نیز با دوازده هزار سپاهی به سوی غرب رفت و از تنها محلی که میشد به آسانی و راحتی از دجله گذر کرد؛ ـ محلی که به آن موصل گفته میشد. به تعبیری موصل به معنای وصل کننده رود ـ چون اینجا دو رود نزدیک هم می شدند و بهترین نقطه و شاید تنها راه گذر از دجله است؛ چون پس جز آنجا؛ سرزمین های مملو از باتلاق و مرداب هایی غیرقابل عبور ا ست. ـ باری «راهزار» با سپاه دوازده هزارنفری خود از اینجا عبور کرد و چند فرسنگ دورتر، نزدیک ویرانههای شهر و تمدن باستانی نینوا اردو زد.

هیچ مشخص نیست تحلیل خسرو چه بوده است. شاید انتظار داشته سپاه «راهزار» با رومیان رودرو شود و بعد «شهربراز» به کمک او بیاید و از پشت سر به رومیان یورش بیاورد و به نوعی رومیان را وادار به بازگشت به سرزمین خودشان کنند.

در هر صورت پس از درخواستهای مکرر از سوی «راهزار» که با این نیروی ده دوازده هزار نفری که بخشی از آنان جنگی نبودند، نمیتوان با سپاه هفتاد و پنجهزار نفری مجهز رومیان جنگید. اما خسرو به صراحت در پاسخ او می نویسد: «با همین نیرو بمان و بجنگ و اگر نمی توانی پیروز شوی؛ می توانی ـ با کشته شدن ـ در راه شاه و میهن جانفشانی کنی.» ـ (این نامه در بیشتر منابع به همین مضمون نوشته شده است.)

اما روند حوادث به گونه ای پیش نرفت که خسرو انتظار نداشت.

نخست این که «شهربراز» به یاری سپاه ایرانی نیامد.

دوم رومیان که میان دو راهی بازگشت ـ که بمثابه شکست بود ـ  و جنگ با «راهزار» قرار گرفته بودند. با همه قوا به سپاه ایرانی حمله کردند. و با این که «راهزار» همانطور که خسرو خواسته بود، جنگید و بیش از نیمی از سپاه دوازده هزار نفری به همراه خودش و بهترین سردارانش کشته شدند. تا جایی که آنهایی که زنده ماندند، احساس کردند؛ خسرو آنان را به عمد به جنگ نابرابری فرستاده  تا قصابی شوند.

سوم: قیصر که از این پیروزی سرمست شده بود، از دجله عبور کرد و شتابان به سوی دستگرد راه افتاد.

خسرو تازه دریافت چه فاجعه ای در انتظارش است. چون می دانست دژ و باروی دستگرد استوار و محکم نیست، پس هر چه داشت ـ یا هر جه توانست ـ برداشت و به تیسفون فرار کرد. (این که خسرو چرا درتیسفون زندگی نمیکرد، همان باورهای خرافی بود که شرح آن طولانی است)

باری قیصر چون به دستگرد رسید و آنجا را خالی دید، عصبانیت خود را با تاراج قصر و باغ زیبای آن که فردوس نام داشت، تسکین داد.

سپس به سوی تیسفون راه افتاد. اما چون نتوانست پایتخت را ـ بخاطر استحکام دژ و باروی آن ـ تسخیر کند، پس از مدتی که بیرون تیسفون اردو زد، از ترس بارش بارانهای زمستانی و این که در بازگشت گرفتار باتلاق و تالابها شود، به سرزمین خود بازگشت.

بیماری شاه: در چنین اوضاع بلبشویی؛  خسرو بیمار شد. ـ مسموم شد یا مسمومش کردند. ـ شیرین همسر خسرو؛ دو پسرش ـ مردانشاه و شهریار ـ که در دژ بابل زندانی بودند، با یاری چند تا از درباریان از بابل به تیسفون آورد که اگر خسرو زنده نماند، پسرش را جانشین او کند.

اما خسرو بهبود یافت. ابتدا از این که این که فهمید، شیرین پسرها را به قصر آورده، ناراحت شد. اما مانند همیشه شیرین توانست او را نرم کند. پس به طور ضمنی قبول کرد که پسر بزرگش ـ مردانشاه ـ پس از او جانشین تاج و تخت شاهی شود.

(نباید پسر خسرو را با «مردانشاه» مرزبانی که دو سال پیش به فرمان او مجازات شد؛ بخاطر تشابه اسمی یکی در نظر گرفت.)

سیلاب و خرابی سد دجله: رویداد تلخ بعدی؛ خرابی سد دجله بود. بارش بارانهای مداوم باعث شکاف بزرگی در بند دجله شد و خرابی بزرگی به زمین های کشاورزی وارد کرد. این یعنی نبودن مالیات از دهقانانی که دچار خسران و زیان شده بودند.

فرمان دستگیری پیامبر اسلام:خسرو کلافه و سردرگم از بدبیاری هایی که گرفتارش شده بود، مانند هر بار با ادعای پیشگویان و القای آنان؛ مقصر این وقایع را پیامبر اسلام دانست، پس گروهی را برای دستگیری او به مکه فرستاد.

فرمان بسیج همگانی سپاه:

در اواسط زمستان؛ خسرو یک باره تصمیم گرفت، سپاه بزرگی آماده کند و دوباره به جنگ رومیان برود.

در اینجا باید به موضوعی اشاره کنم. بیشتر کسانی که این روایت را نوشتهاند؛ انگیزه خسروپرویز را انتقام شکست نبرد نینوا در نظر گرفتند. اما یک چیز را باید در نظر گرفت که خسروپرویز؛ تنها بخاطر انتقام شخصی و مسایلی از این دست؛ با مردم سرزمینهای دیگر ـ بويژه رومیان ـ نمیجنگیده است. بلکه اشتهای کسب غنایم و ثروتی که از این جنگها نصیب او میشده؛ علت و انگیزه مهمتری برای او بوده است. (چنان که در موضوع تصاحب صلیب معروف مسیحیان از رومیان، در پاسخ شیرویه به طور مشخص به این موضوع اشاره میکند که این تکه چوب که به ظاهر بیارزش است؛ بهترین وسیله ـ یا به تعبیر خود خسرو؛ بهترین گروگانی است ـ که میتواند از رومیان باج بگیرد.)

باری خسرو تصمیم داشته این بار یک جنگ تمام عیار آغاز کند. جنگی که شهربراز نیز در آن شرکت داشته باشد، اما افسران و فرماندهان سپاه که از ادامه نبرد و تداوم این جنگهای ویرانگر خسته شده بودند؛ با یکدیگر متحد میشوند و تصمیم میگیرند برای برکناری او دست به کودتا بزنند.

 

کودتای بهمن:

در حالی که خسرو برای ترساندن سپاهیان و برق چشم گرفتن؛ فرمان داده بود، کسانی که در جنگ نینوا زنده مانده بودند و به اندازه لازم! جانفشانی نکردهاند، در دژ انوشبرد زندانی شوند. تنی از فرماندهان سپاه برای آخرین بار با او دیدار کردند و خواستند از فرمان خود منصرف شود.

خسرو نه تنها به سخنان آنان گوش نداد که برخورد تندی کرد. فرماندهان سپاه که لجبازی خسرو را دیدند و از طرفی می دانستند؛ تنها یکی از خاندان شاهی توانایی سلطنت کردن دارد، از رقابت شاهزادگان بهره بردند و پنهانی با «شیرویه» یا «قباد»، که پسر ارشد خسرو  ـ مادر او «مریم» دختر امپراتوری بود. ـ وارد گفتگو شدند.

سپس به کمک «نامدار» و موبد «ماهیار» او را از بابل فراری دادند. بعد «نیوخسرو» فرمانده نگهبانان دروازه «ویهاردشیر»، در نیمه شب دروازه را به روی آنان گشود. «شیرویه» را به شهر «ویه اردشیر» آوردند و به قصر سپید بردند.

«زاذان فرخ» نیز زندانیان دژ انوشبرد ـ که بیشترشان زندانیان سیاسی و از مخالفین خسرو بودند ـ آزاد کرد. این زندانیان خودشان را به تیسفون رساندند و به کمک افسران آمدند. آنگاه همگی؛ یعنی افسران و سپاهیان؛ به همراه زندانیان آزاد شده و مردمی که از سیاستهای شاه خسته شده بودند، به سوی قصر حمله بردند و با کشتن گروهی از نگهبانان و خلع سلاح آنان وارد قصر شدند.

این رویداد در نیمه شب اواخر بهمن ماه ـ نهم یا دهم فوریه سال 628 میلادی ـ رخ داد. [نکته جالب انقلاب اسلامی نیز در چنین روزها و چنین ماهی اتفاق افتاد.) هنوز سپیده نزده بود که گروه انبوهی گرد قصر جمع شده بودند و شعار میدادند: «انوشگ بویذ قباد... جاوید باد قباد.»

باری افسران وارد قصر شدند. گرچه با مقاومتی روبرو نشدند، ـ مگر رئیس درباریان که یک نفر مسیحی به نام گئورگ بذ بود که توسط شمطا کشته شد. ـ

افسران وارد قصر شدند، اما نتوانستند او را پیدا کنند. بنا به روایت کریستین سن؛ خسرو پرویز در قصر حداقل چهل اتاق خواب داشت و در هر اتاق یکی از زنهایش بودند و او در آخرین لحظه تصمیم میگرفت؛ نزد کدام زن و کدام اتاق برود. با این کار احتمال ترور و سوء قصد به او کم میشد.

خسرو که با خبر شده بود، و از قبل چنین لحظاتی را پیشبینی کرده بود؛ توانست از راه های مخفی  سرداب قصر خودش را به باغ هندو برساند. ـ باغی بزرگ و معروف که چسبیده به قصر بوده و تا کناره های دجله امتداد داشته است. همان باغ معروفی که در اوایل سلطنت او؛ باربد به همراه نوازندگان دیگر برنامه اجرا میکردهاند.ـ

خسرو تصمیم میگیرد از طریق باغ فرار کند؛ تا به کمک نیروهای وفادارش؛ این کودتا را خنثی کند. اما بخاطر زیاده روی شرابی که شب پیش نوشیده بوده است، پیش از آن که هوشیار شود، افسران به کمک «شمطا» که راه های مخفی قصر را می شناخته و البته به کمک «مهراسپند» که خانهاش در بخشی از قصر؛ و به عبارتی در محل خزانه بوده است. خودشان را به باغ میرسانند و خسرو را پیدا و دستگیر میکنند.

پس از دستگیری خسرو را در سرداب قصر زندانی میکنند و زمانی که هوا روشن میشود، به عبارتی روز میشود، «شیرویه» را به قصر میآورند.

 

ادامه روایت در باره: محاکمه و اعدام خسرو پرویز ..

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

توضیح: بخش اصلی این تحلیل از تاریخ طبری ـ ترجمه ابوالقاسم پاینده، جلد دوم نقل شده است.

 

 

     نظر خوانندگان

 

 

بازگشت به فهرست مطالب

 

 

                               

استفاده از مطالب این سایت با ذکر منبع آزاد  است