|
آن
کس از همه والاتر است که راه کشتن را می بندد.
«گاتاها
ـ سرود17»
با اين که دين زرتشت بيشترين تأثير را در ديگر اديان ـ
پيش و پس از خود ـ برجای گذاشته است، اما کمتر کسی چيز
زيادی از آن میداند.
همه اطلاعات و دانستنیها
در باره اين دين؛ در پردهای
از ابهام و تناقضات پيچيده قرار گرفته است. شايد هيچ
دينی به اين اندازه دچار فراز و فرود و تحريف و اصلاحگری
نشده است. چه از سوی پيروان يا مخالفانش.
گاه کسانی خلوص و پاکی بينش توحيدی آن را چنان تحريف
کردند که آميخته با باوری ثنوی خشک و خرافاتی شد. و
زمانی آن را به مثابه دينی سلطنتی درآوردند که مهمترين
وظيفهاش
نگهداری حکومتهای
وقت است. يا کسانی پيامبر را در حد شعبده بازی قلمداد
کردند و آموزههايی
به او نسبت دادند که کمترين عقل سالمی آن را باور میکرد.
از همه بدتر پژوهشگرانی
چند موارد متناقضی به او نسبت دادند، که حاصل آن شگفتیها
و سردرگمیهای
بسيار به بار آورد.
امروزه حتا در باره تولد و ابلاغ پيام زرتشت، مطالب
متناقض و پراکندهای
در دست است. هنوز پس از سالها
پژوهش و جستجو در باره تولد و ابلاغ رسالت او ـ اين که
آيا در شرق بوده يا غرب؟ و در چه سالی میزيسته
و چگونه؟ ـ اختلاف نظرهای جدی وجود دارد، چه رسد به
جزييات آرا و باورهای دينی که انحراف و تحريف جز
لاينفک هر دينی در استمرار تاريخ میباشد.
در باره زمان پيدايش و گسترش اين دين، قابل باورترین
حدسی که میتوان
زد؛ دورانی بين قرن سوم تا هفت پيش از ميلاد است؛
زمانی که بخشهای
باقیمانده «اوستا»
را در میگيرد.
ضمن اين که ماهيت خود «اوستا» از همه بحث
برانگيزتر است. کتابی که بنا بر ادعايی بر روی
12000
پوست گاو نوشته شده بود، اکنون تنها بخش اندکی از آن
باقی مانده است. معضلات زمانی افزون میگردد
که دريابيم زبان رسمی اداری و تجاری در دوران
امپراتوری هخامنشی آرامی بوده است و کاتبان يا کسانی
که مسئول نگهداری
آموزههای
پيامبر و انتقال آن به نسلهای
بعدی بودند، نه تنها با زبانی سروکار داشتند که زبان
خود آنها نبوده، که بر قوانين دستوریاش
مسلط نبودهاند.
بدتر از آن خيلی بعيد است که اوستا به صورت نوشتاری
موجود بوده باشد ـ چرا که تاکنون هيچ مدرک نوشتاری کشف
نشده است. ـ معضلی که تاکنون در سنن هيج دينی رخ نداده
است. به عبارتی همه چیز به صورت سنت شفاهی از سوی مغان
و موبدان سينه به سينه منتقل گرديده است. پس چندان
شگفت نيست که در پی هر حادثه يا يورشی بخشی از اين سنت
شفاهی نابود و يا تغيير و تحريف شده باشد.
ظهور زرتشتیگری:
با اين وجود اگر بخواهيم تاريخچهای
از پيدايش دين زرتشت ذکر کنيم ـ که بخشی از آن میتواند
با افسانه آميخته باشد ـ چنين است. زرتشت از
مادری به نام «دوغدو» و پدری به نام «پورشسب» بزرگ
خاندان
سپتيمان بدنيا آمد. در پانزده سالگی پس از گذراندن
آموزشهای
دينی «کشتی»
برکمر بست، چندسالی نگذشت که ناچار شد برای دفاع از
ميهن جنگافزار
بدست بگيرد. در
اين نبرد ديد؛
چگونه برابر ديدگانش سربازان بيگناه
به کام مرگ میروند.
برای
همين خود را از ميدان نبرد بيرون کشيد و به درمان و
مداوای زخمیها
پرداخت، زمانی
هم
که جنگ به پايان رسيد و مردم گرفتار خشکسالی
و بيماریهای
واگير شدند، به ياری آنها
شتافت.
در بيست سالگی پس از اينکه همسری برای خود برگزيد،
برای نيايش به کوه
سبلان!
پناه برد. همانجا بود که گاتها
از سوی اهورامزدا بر او فرستاده شد. آنگاه به
ميان مردم بازگشت و با همه نيرو به نبرد با نادانی و
بيدادگری
شتافت. اما مغان و
کاهنان که دريافتند به هيچ شمرده میشوند،
انجمنی برگزار کردند و رأی به بيرون
راندن او دادند.
ناچار به سوی شرق، در دربار
گشتاسب شاه
رفت و او
را
به دين خود فرا خواند. دورانی که برابر با گسترش دين
پاک بشمار رفت. پس از گذر
هفتاد و هفت سال از عمر پيامبر بزرگ، تورانيان به
ايرانشهر
يورش آوردند و در نبود
گشتاسب، به آتشکده «نوش آذر»
ريختند و يکی از تورانيان به نام «برات رش»
توانست
پيامبر بزرگ را بکشد.
بیترديد
يکی از دلايل مهم زمينه ظهور زرتشت و پيدايش دين او،
رواج باورهای خرافی آيين مهرپرستی و ميترايسم بود که
در طول قرنها
و شايد هزارهها،
ميان مردم گسترش پيدا کرده بود. اما اين که آيا زرتشت،
خود نخست از پيروان آيين مهر بوده و ناچار شده دست به
اصلاحگری دين و باورهای او بزند، تا آنجا که اين امر
منجر به پيدايش دين تازه گرديد، يا اينکه اصلا او
مبتکر دين تازهای
بود که ضمن تأثير گرفتن از مهر و ميترايسم، در طول
زمان گاه درهم التقاط يافتند و زمانی به دشمنی يکديگر
پرداختند، چنانکه در نهايت هر کدام راه جدايی را در
پيش گرفتند، موضوعی است که جای بحث و پژوهش مستقل
دارد.
نگاهی به آموزه های «زرتشت»:
از ميان بخشهایی
از آيات و شرح و تفسير آن میفهميم
که زرتشت با عقايد خرافی که در عصر خود رواج داشت،
منجمله باور به ديوان و موضوع قربانی، مخالفت سرسختی
داشت و با آن به ستيز برخاست. به عنوان نمونه در يسن
32
بند ـ
11
میخوانيم
که ديوان و ديوپرستان؛ دروغگويانی هستند که ادعای
موبدی و ميزبانی میکنند.
نيز از تفاسير مربوط به يسن
32
پيرامون ديو پرستان چنين میفهميم
که بنا به اين دروغگويان؛ اين
اهورامزدا «سرور
دانا» نيست که خدای واحد است، که انگره مينو است و او
پادشاهی و سلطنت را ارزانی میکند
و تنها اوست که از راز و رمز زندگی جاودانه آگاه و
باخبر است.
يا باز میخوانيم:
آنان حيوانات را بدون هيچ تبعيضی قربانی میکنند
و اين طور باور دارند که از اين قربانی، زندگی و نشاط
حاصل میشود
و مهمتر آنکه ادعای آن دارند که رهبران عمل کننده به
دين و بيان کنندگان حقيقی کلام اهورايیاند،
دينی که قبل از ظهور زرتشت رواج داشت.
بدينگونه
دين زرتشت يا همان اصلاحگریاش؛
موجد آموزههايی
گرديد؛ که با طرد انديشه ديوپرستان آغاز شد. باوری که
حاصل آن طرد دوگانه پرستی (دو خدای قاهر و توانا) بود.
انديشه جبرگرايانه و خرافی؛ که بجای رويارويی و مبارزه
با اهريمن ـ موضوعی که زرتشت تأکيد و دستور فراوان به
آن داده بود، ـ در صدد بود اهريمن را نيز برابر با
خدای نيک بگيرد و با اهدای قربانی و نذوراتِ خشنود
کننده، از شر اهريمن ايمن گردد.
در اينکه جهانبينی
زرتشت ـ به ويژه زرتشتيان متأخر ـ مبتنی بر بينشی
توحيدی بوده است، جای کمتر شک و شبهه ای نيست، اما
نبايد فراموش کرد که در دل توحيد پيامبر؛ نوعی دوگانگی
بنيادی ديده می شود که چندان مورد پسند زرتشتيان متأخر
قرار نگرفت. برای همين اين دوگانگی در آموزه های بعدی
با شدتی بيشتر رواج يافت و معضلات فراوانی را فراهم
نمود.
همه چيز از ستيز ميان «راستی» و «دروغ» و اصل «انتخاب»
آغاز گرديد که کل جهانبينی
زرتشت را تحتالشعاع
قرار داده و همه تنشها
و تفسيرها و اصلاحات را رقم زد. دوگانگی که زرتشت به
آن باور دارد، محدود به سپند مينو «خدای نيکی» و
انگره مينو «خدای بدی» نيست. بلکه انتخاب ميان راستی
و دروغ است؛ که خود هدف تمام انتخابها
هست.
زرتشت به طور غيرمستقيم بارها گفته که چگونه مينوی
پليد پا به هستی گُذارد و آنگاه چگونه به خطا رفت، اما
او نمیگويد
که دروغ چگونه ريشه گرفت. تنها تأکيد میکند؛
که او از آغاز بوده و او را به حال خود وامینهد.
شايد بتوان بر اين عقيده چنين تفسيری قائل شد که دروغ
فقدان راستی است، فقدانی که به دروغ منجر میشود.
برای همين در بيشتر آيات تأکيد به انتخاب ميان اين دو
امر و تشويق به انتخاب راستی میکند.
با اين وجود؛ کاری که زرتشت انجام داد، اهورامزدا را
در رأس همه خدايان قرار داد و مهمتر اينکه اهورامزدايی
که جانب راستی «اشه» را میگيرد.
يعنی انگره مينو «شّر» به خود اجازه نمیدهد
در برابر اهورامزدا ـ به عنوان اصلی مستقل و مخالف ـ
قد عَلم کند. آنجا که میگويديد:
از تو می پرسم ای
اهورا، به راستی مرا از آن آگاه فرما، در ميان آنانی
که من اينک صحبت می دارم، کدام يک پيرو راستی و کدام
يک پيرو دروغ است؟ دشمن از کدام طرف است؟ نه همان کسی
است که طرفدار دروغ است؟ چگونه بايد با او رفتار کرد،
آيا چنين کسی را نبايد از دشمنان تو دانست؟
اما اينکه پس از مرگ پيامبر، چگونه شد انديشه او بار
ديگر بسوی ثنويت ميترايی و پرستش ديوان و اهورهها
کشيده شد، چيز زيادی مشخص نيست. در اين دوران که مصادف
با اوايل امپراتوری هخامنشی است، باورهای خرافی در
شديدترين حد ممکن رواج پيدا کرد، بطوری که مقام اهريمن
چيزی کمتر از سپند مينو «خدای نيکی» نيست. و مردم به
ديوان «اهريمن» ارج میگذاشتند،
شايد با اين نيت که مانند اقوام نخستين بتوانند؛ خباثت
و شر آنها را از خود دور کنند. به عنوان نمونه میخوانيم:
... يکی از دو بن گيتی؛ هرمزد و ديگری اهريمن ناميده
شد که هرمزد، روشنی را مانَد؛ بيش از هر چيز که به
دريافت حواس درآيد و حال آنکه اهريمن به تاريکی و
نادانی ماننده است و ميانجی بين آن دو «مهِر» است و از
اين روست که ايرانيان او را «مهر ميانجی» خوانند.
زرتشت مردمان را بياموخت که از بهر يکی فديههای
نذر و سپاس آورند و از بهر ديگری فديهها
برای دفع آسيب و ناخوشی آنان به هنگام ساييدن گياهی به
نام «هئومه» در هاون، اهريمن و تاريکی را نيايش کنند و
آن گاه آن را به خون گرگ کشتهای
آميخته، به جای تاريک و بی خورشيد برند و دور بپاشند.
آغاز اصلاحگری نخست:
در اين دوران دين زرتشت به دست گروهی افتاده بود که
مُغ «مغان» ناميده میشدند.
اينان دارای سلسله مراتب پيچيدهای
ـ همانند برهمنان هندی ـ بودند. طبقهای
موبدمآب و موروثی که در تحريف و بدعت «به دينی» سعی
وافری انجام دادند، تا جايی که در متون بعدی زرتشتی به
دفعات از آنان با نام هوادارن ديوان و ديوپرستان ياد
میشود.
تا اين که خشايارشاه پرستش ديوان را ممنوع اعلام میکند.
و اگر بخواهيم مشخصتر
به آن بپردازيم، داريوش بود که اهورامزدا را به عنوان
«خدای واحد» مورد ستايش قرار داد. آنجا که در کتبيهاش
نوشت:
خدای بزرگ اهورامزدا است که اين زمين را آفريد، که اين
آسمان را آفريد، که انسان را آفريد، که شادی را برای
انسان آفريد، که داريوش را شاه کرد، يک شاه از ميان
بسياری، يک فرمانروا از ميان بسياری.
اما نبايد از نظر دور داشت؛ احياگری اساسی در خلال
پادشاهی اردشير (حدود سال
441
قبل از ميلاد) انجام شد که حتی تقويم امپراتوری را
اصلاح کرد، بدينگونه که ماههای
سال با اسامی ايزدان زرتشتی نامگذاری شد و به عنوان
دين رسمی امپراتوری قرار گرفت. پس از اين دوران؛
زرتشتی گری به عنوان دينی ايدئولوژيک؛ از صلاحيت و
اعتبار خوبی برخوردار گرديد، حتی می توان گفت؛ از
دستان مغان خرافه پرست بيرون آورده شد و تولد دوبارهای
پيدا کرد.
گرچه بايد تأکيد کرد که اين دين هيچگاه نتوانست صددرصد
خود را از آموزه های غير مزدایی پاک کند. ـ به عنوان
نمونه؛ خدايان کهن که تا حد ديوان تقليل مرتبه يافتند،
گه گاه حضور آنها
به چشم میخورد
ـ اما اين بدان معنا نيست که ساختار زرتشتيگری به
سيستم يکپارچهای
تبديل نشد.
در حالي که بنظر میرسيد،
اوضاع به گونهای
پيش میرفت
که به سود «به دينی» ـ میرفت.
ـ گرچه به صورت دينی منسجم ايدئولوژيک ـ سيستمی که
پيشتر به سود امپراتوری هخامنشی بود و شاهان پيش از
همه از اين امر خرسند بودند، اما با لشگرکشی اسکندر،
يکباره فاجعهای
را برای دين زرتشتی بوجود آورد.
پيش از اتمام اين مبحث، لازم است اشاره کنم؛ اصلاحاتی
که از اوايل حکومت هخامنشی آغاز شده بود، دين کهن
ايرانی را چنان دگرگون کرد که می توان آن را زرتشتیگری
ناميد. اما با اين وجود؛ همزمان
بينشی توحيدی در آن رشد يافت و شکوفا شد؛ ـ گرچه
توحيدی متفاوت با آنچه که پيامبر در نظر داشت ـ که
بزرگترين پيروزی برای اين دين بود. تا اين که با يورش
اسکندر و فروپاشی امپراتوری هخامنشی، بار ديگر بخشی از
آن کافر کيشی کهن و دوگانه و حتی چندگانه پرستی به
داخل «به دينی» رخنه کرد و باعث تغييرات بنيادی شد.
بطوريکه همه چيز در پردهای
از ابهام فرو رفت.
از اين زمان تا دوران غروب نهايی دين زرتشت، دو دوره
مشخص و جدا از يکديگر وجد دارد.
1
ـ از گسترش دين پيامبر (قرن هفتم پيش از ميلاد) تا
سقوط امپراتوری هخامنشی.
2
ـ از استقرار امپراتوری ساسانی (قرن سوم پس از ميلاد)
تا يورش تازيان و گسترش اسلام.
ميان اين دو دوران؛ مدت پنج قرن ـ دوران جانشينان
اسکندر و حکومت اشکانيان ـ دوران پر رمز و رازی است که
کمتری چيزی دانسته میشود،
دورانی که همه چيز در ابهام فرو رفته است. در اين
دوران دين زرتشت ـ با هر گونه برداشت و از سوی مردم يا
موبدان ـ به حاشيه رانده شد. چنانکه پادشاهان اشکانی
که توانستند جانشيان اسکندر را از ايران بيرون کنند،
بجای ترويج دين زرتشت، آيين مهر را ارج گذاشتند، حتا
باعث شدند اين آيين در سال
67
قبل از ميلاد در اروپا نيز گسترش پيدا کند و تا سال
356
ميلادی دين رسمی امپراتوری رم شود.
آغاز اصلاحگری دوم:
با وجود فترت زرتشگيری در اين دوران، گروهی از
روحانيون زرتشتی (مغان و موبدان) توانستند بخشیهای
زيادی از آموزههای
پيامبر را از نابودی نجات دهند و آن را بصورتی در
آورند که چندان تفاوت بنيادی با پيام اصلی زرتشت
نداشته باشد. بدين گونه که موبد ساسان فّر اهورايی که
گم بود بر سر نوه اش «اردشير» گذاشت، که پادشاهان
ساسانی نگهدارنده آن باشند.
در حقيقت بايد گفت؛ زرتشتیگری
دوران ساسانی بسی بيشتر به روح زرتشت نزديک است تا به
آيين چند خدايی و تحريف شدهای
که در يشتها
است. بطوري که دوگانگی ميترايسم و آناهيتا؛ که پيش از
آن به قدرت بزرگی مبدل شده بود، در اين دوران ـ
امپراتوری ساسانی ـ، بالهايش
به طور جدی کوتاه شد، به طوری که اين نيروها هرگز
اجازه نيافتند جايگاهی برابر با سرور دانا «اهورامزدا»
پيدا کنند. اين خدايان در بهترين حالت، به صورت
امشاسپندان «فرشتگان» خاص در آمدند که به هيچ روی قابل
با مقايسه با خالق نبودند.
علاوه بر اين امر، آيينی که ساسانيان احيا کردند،
توانست ايران را يکپارچه کند و جامعه را گرد يک انديشه
منسجم و متحد نمايد، اما چون فاقد سُنتی زنده و مستمر
بود، ـ چيزی که لازمه هر دينی است و ديگر اديان از آن
برخوردار بودند ـ اين احياگری تنها توانست به کالبد
آن زندگی ببخشد، اما روح آن را نابود کرد.
در اين دوران آنچه که توسط موبدان و الهيون زرتشتی عصر
ساسانی جمعآوری،
نسخهبرداری
و طبقهبندی
شد، از پوچی و بیمعنايی
صرف حکايت میکرد
که نه الهام میبخشيد
و نه کسی را شاد و مسرور میکرد
و نه حتی شگفتزده.
شايد به اين دليل که خود اين مصلحان نيز چيزی از روح
زرتشت درک نمیکردند.
غروب زرتشتیگری
در خلال چهار قرنی که موبدان و پادشاهان ساسانی، سعی
در زنده نگاه داشتن زرتشيگری
کردند، اين امر باعث تحولات و تغييرات اساسی دينی شد؛
که نه تنها سودی برای مردم داشت که نشان داد؛ اگر
پيام اصلی يک دين از هدف اصلی خود دور شود، نه تنها
عرصه نامناسبی برای زندگی پيروان آن دين خواهد شد، که
زنجيری مضاعف بر دست و پايشان خواهد خورد.
عامل ديگری که باعث غروب زرتشتيگری
شد، کشيده شدن به
سوی دربار و شاهان
بود، با اين هدف که
موجوديت خود را در سايه شاهان جستجو
کند،
همان
عاملی
که از چشم بسياری از دلسوختگان
دين پيامبر
پنهان ماند.
چنين سياستی باعث شد «به دينی» چه به عنوان زرتشی گری
يا آيين و دين زرتشت، بارها و بارها از سوی ديگر اديان
مورد تهديد قرار گيرد و دچار آسيبهای
جدی شود. گرچه در طول اين سالها،
توانست خود را حفظ کند، اما نشان داد تا چه حد شکننده
و ميان تهی است. برای همين زمانی که اسلام در ايران
گسترش پيدا کرد، به سرعت توانست نه تنها اين دين را از
نظر فيزيکی از ميان ببرد که ساختار فرهنگی آن را
متلاشی کند. به طوري که ديگر نتوانند خود را از زير
استيلای آن رها کنند.
بهار 1386 ـ آلمان
نظر
خوانندگان
|