بازگشت به صفحه اصلی علی آرام

                                                                                                                    صفحه‌ی اول  |   تماس  |  RSS

 

 

 

 

 

                                                                پریسا

                                                                        

 

 

 

 



 

ـ «والله چه بگم، پنج روزه که خونه نيومده. نمي‌دونم چکار کنم؛ جيگرم ميخواد از حلقم بياد بيرون. نه خواب دارم نه خوراک. صُب تا شب پشت پنجره مي‌شينم و اشک چشمو مي‌خورم.»
مادر پريسا گفت: «غصه الکي نخور؛ حتم پيش رفيقاشه. مثه اون دفعه که يک هفته پيداش نبود؛ بعد معلوم شد بي‌خبر رفتن شمال.»
ـ «اين چه حرفی زن عمو. اين موقع سال توي اين سرما چه وقت مسافرته.»
ـ «چند بار گفتم بيا دستشو بذار تو دس يک دختر، اما گوش نکردي. تو که ناسلامتي پريسا را قابل ندانستي.»
ـ «اين حرفا چيه، سرنوشت هر کسي از پيش تعيين شده، شايد قسمت پريسا اين بوده با يکي ديگه خوشبخت بشه.»
بعد ساکت شد و با بغض دست‌ها را روي صورت چروکيده‌اش گذاشت. صدايي ازش شنيده نشد، اما شانه‌هاي‌ استخواني‌ش زير شال ضخيم تکان خورد.
مادر پريسا دخالت کرد وگفت: «جلو بچه گريه نکن، غصه مي‌خوره.»
دختر هشت نه ساله‌اي بود، با رفتاري مثل بزرگترها. براي همين کمي سرخ شد. دامنش را با دست صاف کرد و سرش را پايين انداخت.
مادر پريسا بار ديگر گفت: «پيدا ميشه؛ دلم روشنه. تازه مگه دختر عموش مرده. پريسا هر جا باشه ديگه بايس پيداش بشه... به گمونم مي‌تونه دوباره با جناب سرگرد صحبت کنه، و کاري واسش بکنه...»
پيرزن دست‌هاش را از روي صورتش برداشت، برقي در چشم‌هايش درخشيد: «بگو به جان پريسا!»
مادر پريسا براي اين که خودش را از تک و تا نيندازد گفت: «سياوش که پيداش بشه، خودم براش دس بالا مي‌زنم!»
بعد اضافه کرد: «حالا پاشم بروم چايي بيارم.» اما هنوز پايش به آشپزخانه نرسيده بود که زنگ زدند.
دختر با خوشحالي فرياد زد: «دختر عمو پريسا اومد.»
بعد هم خودسرانه دويد. از سرسراي بلند و درازي گذشت و در را باز کرد. پريسا دختر را بغل کرد و بوسيد. آنوقت هراسان خودش را انداخت تو. لاغر بود و بلند بالا. چشمان سياه درشتش نگران و هراس زده بود. با زن عمو روبوسي کرد و تندي پرسيد: «چي شده؟»
زن عمو از لحن سئوال پريسا بيشتر خود را باخت؛ بطوري که چانه‌اش به لرز افتاد. بعد هم با بغض گفت: «می‌ترسم اين بار بلايي سر سياوشم بيارن. تو بهتر از هر کي مي‌دوني جونم تو جون اونه. همه بچه‌هام يک طرف او يک طرف.»
پريسا به دشواري آب دهانش را فرو داد و تندي پرسيد «مگه کسي چيزي گفته.»
ـ «نه، اما چند روز پيش بچه‌ام هراسان آمد و وسايلش را جمع کرد. بيشتر حواسش به کتاباش بود. بيشترش را برد تو حياط و آتش زد، چندتايی را هم با خودش برد و گفت؛ می‌بره بفروشه.»
پيش از آن که پريسا چيزی بگويد؛ مادرش با سيني چاي آمد و همزمان گفت: «همش زير سر دوستاي خرابکارشه.»
تکه کلامی که ورد زبانش شده بود. چپ و راست مي‌گفت عده‌اي خرابکار و خائن به مملکت! همه را از شوهرپريسا ياد گرفته بود.
ـ «به کلانتري خبر دادين.»
ـ «هرجا که بگي رفتم.»
مادر پريسا دنبال حرف زن عمو را گرفت: «از رفيقاش پرس و جو کردي.»
ـ «کدوم رفيق! از همون موقع که سال خدابيامرز تموم شد، بچه‌ام از اين رو به اون رو شد. نه با کسي رفت و آمد مي‌کرد و نه از خونه پاشو بيرون گذاشت. خودشو تو اتاق حبس کرد و کاغذ سيا می‌کرد.»
پريسا از شنيدن اين حرف يک باره وا رفت. تازه ياد کتابچه سياوش افتاده بود که قرار بود؛ از زن عمو بگيرد.
دو هفته پيش بود که همگی رفته بودند؛ سر خاک پدر سياوش. لحظه‌ای که سوگواران مي‌خواستند؛ گورستان را ترک کنند، توانست سياوش را به گوشه‌اي بکشاند. سرش را بالا آورد، به بهانه‌اي که چادر مشکي‌اش را درست مي کند، به آسمان نگاه کرد و گفت: «پس تصميم خودتو گرفتي؟»
ـ «از اين که همه‌اش با ترس و لرز زندگی کنم؛ خسته شدم.»
بعد هم به قبر پدرش اشاره کرد: «تا حالا صبر کردم؛ سالگرد بابا برگزار بشه.»
پريسا نم اشک‌هاش را پاک کرد و نگاهش به درخت‌هاي سپيداري افتاد که بي برگ بودند.
سياوش نگاه او را دنبال کرد و آرام زمزمه کرد: «اگه تو بخواي باهام بياي، ميريم جايي که هيشکي نتونه پيدامون کنه.»
پريسا تندی اخم‌هاشو تو هم رفت و وانمود کرد علاقه‌ای به اين پيشنهاد ندارد. هنوز به خود نيامده بود که پيرمردي گدا به آن ها نزديک شد و طلب پول کرد. پريسا از توي کيفش يک اسکناس درشت بيرون آورد و به او داد. سياوش هم جيب‌هاش را جستجو کرد. موجودي‌اش را که زياد نبود، با صورتي سرخ شده و شرمگين به گدا داد. پيرمرد سر از پا نمي‌شناخت. تند و تند آن‌ها را دعا کرد و از آنجا دور شد.
سياوش نگاهش را که موجي از عشق و نااميدی در آن بود به پريسا دوخت: «سر در نمي‌آورم، از چي اين موجود نره خر خوشت اومد که خودتو دو دستي انداختي بغلش. تو که پولکي نبودي!»
پريسا نفس عميقي کشيد، و با حالتي که براي سياوش ناشناخته بود گفت: «ديگه کار از اين حرفا گذشته.»
بيشتر مردم گورستان را ترک کرده بودند. اتوبوس‌ها و سواري‌ها نزديک در گورستان؛ در حال سوار کردن آن‌ها بودند: «ديگه بايد بريم، ممکنه کسي ما رو با هم ببينه.»
سياوش انگار چيزي يادش آمده باشد، پوشه‌اي قطوري از کيفش بيرون آورد: «راستي! هنوز سر حرفت هستی؟»
پريسا با دستپاچگی آن را گرفت. خودش پيشنهاد کرده بود؛ آن را برايش نگه دارد.
ـ «گرچه هنوز تکميل نشده. اما چون ترسيدم فرصت مناسب پيدا نشه ببينمت.»
پريسا همانطور که چشم‌هاي مرطوبش را پاک مي‌‌کرد؛ کتاب را به سياوش برگرداند و آهسته گفت: «هنوز که هستی! بهتره از هر نظر تمومش کنی. شايد تا اون موقع نظرت هم عوض بشه.»
ـ «پس اگه نديدمت؛ خودت از مادرم بگير. چيزهاي ديگه‌ای هم دارم که دوست دارم پيش تو باشه.»
زنجموره زن عمو؛ پريسا را به خود آورد. داشت زير لب چيزهايي نجوا مي‌کرد و همزمان هم اشک‌هايش سرازير می‌شد. پريسا بدون اين که خودش بفهمد؛ گونه‌هايش گلگون و برافروخته شد و چشم از زن عمو برنداشت. انگار نيرويی به او می‌فهماند؛ سياوش موفق نشده است. وگرنه چرا با او خداحافظی نکرده بود. بعد ياد کتاب افتاد. خواست از زن عمو بپرسد؛ اما شرايط را مناسب نديد.
مادر برخاست و به آشپزخانه رفت و با يک سيني چاي برگشت. استکاني چاي جلوي زن عمو گذاشت وتلاش کرد آرام بگيرد. بخار چاي تازه دم از فضاي غم بار کمي کاست. اما اين موضوع هيچ از احساس پريسا کم نکرد. در دل آرزو کرد؛ سياوش موفق شده باشد، حتا اگر ديگر هيچ وقت نتواند او را ببيند.
زن عمو چادرش را روي ران‌هاي استخواني‌اش کشيد، دست دراز کرد و حبه‌اي قند از قندان برداشت و چاي داغ را به دهانش نزديک کرد. مادر نگاهي به پنجره کرد و گفت: «انشاءالله پيدا ميشه.»
زن عمو نگاه مادر پريسا را دنبال کرد. اما جز تيرگي و سياهي چيزي در آسمان نديد. بعد زير لب گفت: «هوا چه سرد شده.»
پريسا زير نور سفيد مهتابي سرسرا که روي صورت زن عمو افتاده بود، چهره‌اش را پريده‌تر مي‌ديد.
ـ «ديگه آخراي پاييزه.» اين را مادر پريسا گفت:
پريسا احساس کرد خودش حال درستي ندارد. بريده بريده نفس مي‌کشيد، انگار توي مرداب سربي افتاده است و در آن فرو مي‌رود. چشمانش را بست و سر را به پشتي مبل فشرد.
پيرزن چاي‌اش را نصفه گذاشت و برخاست. شايد فهميد ماندن ديگر فايده‌ای ندارد. شال پشمي را دور گردن و شانه پيچيد، چادرش را روي آن جابجا کرد و راه افتاد. هنوز توي راهرو بود که از سرما به لرز افتاد و دندان‌هايش به هم خورد.
پريسا زن عمو را تا دم در بدرقه کرد. زن عموي‌اش در آخرين لحظه برگشت و واگويه کرد: «تو رو به روح عموت قسم؛ اگه مي‌توني سياوشم را برگردون.»
پريسا سعي کرد او را دلداري بدهد، اما زبانش خشک شده بود و واژه‌اي از ميان لب‌هاي کبودش بيرون نيامد. بعد هم نگاهش روي چهره او که مثل مرده پريده رنگ بود، ثابت ماند.
به محض اينکه زن عمو از خانه رفت، به شوهرش تلفن زد و وقتي شنيد زودتر از شب‌هاي ديگر به خانه مي‌آيد؛ نفسی آسوده کشيد. می‌دانست روزهايي که زود مي‌آمد؛ حال و حوصله حرف زدن داشت. گره کار دست شوهرش بود. منتها اگر سر لج‌بازی نمی‌افتاد. برای اين که دلش را قرص کند، با تلقين به خودش قبولاند؛ خواهش او را انجام می‌دهد. با اين که می‌دانست تحمل ديدن سياوش را ندارد. اما با هم پيمان بسته بودند؛ نگذارد بلايی سر او بيايد. با اين که خيلی بخودش دلداری داد، اما نمي‌توانست با اضطراب و نگراني‌اش کنار بيايد. احساسي که هر چي مي‌گذشت؛ بدتر مي‌شد. بعد هم احساس کرد خانه مادرش سرد است و دارد می‌لرزد.
يک مرتبه تصميم گرفت به خانه خودش برود. آنجا مي‌توانست در کنار گرماي شومينه خودش را حسابي گرم کند، تا زمانی که شوهرش برگردد.
تندی برخاست و پالتو پوست قيمتی‌اش را پوشيد. هر چه مادر اصرار کرد بماند؛ گوش نکرد و خودش را به کوچه رساند.
بيرون باد تندي مي‌وزيد، شاخه‌هاي بي برگ درخت‌ها شلاق‌وار به هم مي‌خوردند و تک و توک برگ‌هايي را که هنوز به شاخه‌ها چسبيده بودند، پرواز مي‌داد. همچنان که دنبال تاکسي مي‌گشت؛ چشمش به سپيدار بي‌برگي افتاد که کلاغي روي يکي از شاخه‌هاي لخت آن نشسته بود. از اين موضوع اندوه‌اش جان بيشتري گرفت.
نفهميد چگونه به خانه رسيد. مدتی طول کشيد تا توانست کليد خانه را از توي خرت و پرت‌هاي کيفش پيدا کند. در را که باز کرد، پيش از آن که تو برود؛ کوران لباسش را به تنش چسباند، بعد هم پنجره سرسرا به شدت به هم خورد. آن را هميشه باز مي‌گذاشت که هواي خانه جريان داشته باشد.
کورمال کورمال کليد برق را يافت. با زدن کليد راهرو روشن شد. بعد از پله ها بالا رفت و پنجره را بست. هنوز کارش تمام نشده بود؛ رگبار باران؛ شيشه سرسرا را نشانه گرفت.
به هال رفت، چراغ آنجا را هم روشن کرد. باد زوزه مي‌کشيد و مي‌خواست با فشار از لاي درز پنجره‌ها توي خانه يورش بياورد. از اين که به موقع رسيده بود، احساس خرسندي کرد. اگر ديرتر راه افتاده بود، توي اين باد و باران مشکل مي‌توانست وسيله‌ نقليهاي پيدا کند.
خانه چقدر سرد بود. اول از همه پالتويش را در آورد و به آينه کمد آويزان کرد. آنوقت رفت سراغ شوفاژ و درجه آن را زياد کرد. و بعد خودش را روي مبل مشکي انداخت. تو اين فکر بود چگونه دلش شوهرش را به دست بياورد تا لجبازي نکند. مي‌دانست آدم سخت گيري است و از سياوش نيز بيزار، اما آنقدر او را دوست دارد که خواسته‌اش را زمين نزند. بخصوص با پا به سن گذاشتن و رسيدن به چهل سالگي، ناز او را بيشتر مي‌خرد.
فکرش به گذشته کشيده شد. دوران خواستگاري يادش آمد. اون موقع هم مثل حالا اواخر پاييز بود. عجيب بود که زندگي‌اش با پاييز شروع شده بود، با شب‌هاي طولاني و سرد. چند هفته‌اي بود سياوش را دستگير کرده بودند و هيچکس نمي‌دانست کجاست؟ و چه برسرش آمده است. شوهرش يکی از خواستگارهای سمج او بود. اما او عاشق سياوش بود. بعد شوهرش موضوع را فهميد و پيشنهاد کرد؛ می‌تواند سياوش را آزاد کند. اما با او شرط کرد بايد سياوش را فراموش کند و به خواستگاری او جواب دهد. نفهميد چرا قبول کرد. شايد بخاطر اين که دستگيري سياوش را جدي گرفته بود و ترسيد بلايي سرش بياورند.
اگر عمويش زنده بود، هيچوقت تن به اين ازدواج اجباري نمي داد. شايد هم از شرايط زندگي دو خانواده خسته شده بود، براي همين تن به اين معامله داد.
نقشه‌اش را فقط با زن عمو در ميان گذاشت، بعد هم از او خواست به همه بگويد، که او با ازدواج آنها مخالف بوده است.
همه چيز به سرعت گذشت، سياوش خيلي زود آزاد شد. هفته بعد؛ يک شب جمعه، در اوج ناباوري بساط بله‌برون راه افتاد و بعدش هم همه چيز تمام شد. انگار همه‌اش يک بازي بود.
روز عروسي تصميم گرفت پيراهن سفيد نپوشد. نفهميد چرا اين کار را کرد. شايد در خيالش؛ هنوز خودش را زن پسر عمويش مي‌دانست. مادر شوهرش مي‌خواست جنجال راه بيندازد، خنده مسخره‌اي کرد؛ به طوري که دندان جلو آمده‌اش تو ذوق خورد: «به حرف او گوش نده، شگون عروسي به لباس سفيده.»
اما شوهرش براي اين که نشان بدهد، چقدر دوستش دارد. آزاد گذاشت هر لباسي که مي‌خواهد انتخاب کند. و اين رفتار شوهرش متوجه‌اش کرد؛ خيلي به خطا نرفته است. بعد هم فهميد زندگي آنقدرها هم کسل کننده نيست. شوهرش دوستش داشت و موافقت کرده بود درسش را ادامه بدهد؛ بعد هم اجازه مي‌داد گاهي با همکلاسي‌هاي دانشکده بپلکد.
دلش به همين‌ها خوش بود. برای همين زندگي را زياد سخت نمي‌گرفت. همين که از دانشکده مي‌آمد، تندي خودش را به خانه مي‌رساند. با دلگرمي به همه جا مي‌رسيد، جارو مي‌زد و گردگيري مي‌کرد، غذا درست مي‌کرد. بعد بخاري نفتي خانه را روشن مي‌کرد و منتظر شوهرش مي‌ماند.
تا اينکه اون اتفاق افتاد. اعتصابات دانشجويي و پشت سر آن آشوب‌هاي خياباني که باعث شد خيلي‌ها دستگير شوند. سياوش هم چندبار دستگير شد؛ اما هر بار تندی آزاد می‌شد. تا جايی که همه فهميده بودند؛ چه کسی به او کمک می‌کرده است.
شوهرش با از خانواده‌اي معمولي و تا حدي بي‌بضاعت بود، برای همين نتوانسته بود درست و حسابی درس بخواند. اما هوش و ذکاوتی وافر داشت. همراه با رفتاري خشن و تند. يکدنده، لجوج و مستبد. عواملي که راه پيشرفت و ترقي او را هموار کردند. او هم از موقعيت‌های به دست آمده حداکثر استفاده را کرد. خيلي زود ترفيع گرفت و تا درجه سرگردي ارتقا يافت. با اين که هيچوقت اونيفرم نپوشيد، اما در عوض چند پست مهم داشت و چنان کار روي سرش ريخت؛ که گاه هفته‌ها خانه نمي‌آمد. نمي‌گفت چکار مي‌کند و کارش چيست؛ او هم پي جو نمي‌شد. بهانه‌اش اين بود که حقوق خوبي مي‌دهند. بعد هم با پول‌هايي که مي‌گفت از حقوق و حق مأموريت‌ها است، اين خانه را خريد. خانه‌اي ويلايي با همه گونه امکانات. يک روز او را سوار ماشين کرد و آوردش اينجا. با غرور همه جاي خانه را به او نشان داد و گفت: «از اينجا خوشت مياد؟»
نور صاعقه‌اي که از پنجره خودش را توي خانه پرتاب کرد، او را به خود آورد. پشت سر آن غرش تندر چنان او را ترساند که به لرز افتاد. هراسان نگاهي به بيرون انداخت. هر بار که صاعقه آسمان را روشن مي‌کرد، رگبار باران را مي‌ديد که با شدت به شيشه‌هاي پنجره برخورد مي کرد. و اين ترس او را بيشتر کرد.
با اين که شب‌هاي زيادي را تنهايي سر کرده بود؛ توي اين مدت از هيچي نترسيده بود. مي‌دانست در و پنجره‌هاي خانه طوري بود که هيچکس نمي‌توانست وارد آن شود. اما از لحظه‌ای پا به خانه گذاشت، نتوانسته بود دمی آرام بگيرد. از طرفي سرما نيز باعث آزردگی بيشترش شده بود. فهميد گرمای شوفاژ؛ خانه را گرم نکرده است. برای اين که کاری کرده باشد؛ برخاست و چند تکه هيزم که هميشه کنار اجاق بود، توي شومينه گذاشت و با فندک آن را روشن کرد. بعد هم به فکرش رسيد لباس گرمي بپوشد. اما حوصله نداشت؛ به اتاق خواب برود. خودش را به آينه کمد رساند؛ که پالتوي پوست خزش را تنش کند. اما يکباره چشمش به اورکت نظامي شوهرش افتاد. ترجيح داد اورکت شوهرش را بپوشد؛ با اين کار پالتوي خودش که گرانبها بود، چروک نمی‌شد.
بعد تصميم گرفت به آشپزخانه برود. اما پيش از رفتن خودش را يک نظر در آينه کمد نگاه کرد. صورتش رنگ پريده بود، اما آنقدر پريشان بود که متوجه قيافه نگران و چشمان ترس زده‌اش نشد.
می‌خواست چاي درست کند. با اين کار هم مشغول مي‌شد و هم ترسش مي ريخت. هنوز سردش بود. حتا دندان‌هايش نرم به هم مي خورد.
همين که به آشپزخانه رسيد، متوجه شد. گلداني که تمامي طول اين مدت از آن مراقبت کرده بود و دوستش داشت، روي موزاييک‌ها افتاده است. باد پنجره آشپزخانه را باز کرده بود و باعث شده بود گلدان بيفتد. تازه فهميد خانه چرا آنقدر سرد شده بود. پنجره را بست و يک سطل پلاستيکي آورد و خاک‌های گلدان شکسته را توي آن ريخت. بعد به آرامي گل شکسته را که هنوز از هم جدا نشده بود، صاف کرد و توي سطل گذاشت. خداخدا کرد خشک نشود. بعد کتري را آب کرد و روي گاز گذاشت و ماند تا آب جوش بيايد.
آشپزخانه نامرتب بود و ظرف‌ها کثيف؛ اما حوصله کار نداشت. به ساعت نگاه کرد. هنوز هشت نشده بود. با اينکه شوهرش تلفني گفته بود، زود مي‌آيد، اما حدس زد نبايد زودتر از ساعت نه؛ نه و نيم انتظارش را بکشد.
چاي را که دم کشيد، کمی همانجا ماند. بعد فنجاني ريخت و دوباره به پذيرايي برگشت. فنجان چاي را روي ميز گرد کوچکي که نزديک شومينه بود گذاشت و خودش را روي مبل ولو کرد.
ديگر سردش نبود. گرماي مطبوع شومينه خانه را گرم کرده بود. گرمايی که آرام آرام به درونش دويده بود. اما عجيب بود. با گرم شدن خانه، باز هم آن آرامشي که انتظارش را داشت، به دست نياورد. بدتر آن که حوصله‌اش سر رفته بود. نمي‌دانست چکار کند.کتاب يا مجله‌اي هم براي سرگرمي دم دستش نبود تا خودش را سرگرم کند. البته شوهرش هم با کتاب و روزنامه مخالف بود. اين چيزها را عامل انحراف مي‌دانست. خودش هم تمايلي به خواندن نداشت. هر بار که به شوخي مي پرسيد: در دانشکده افسري؛ چه کتاب‌هايي مي‌خوانده است؟ بدون اين که جوابش را بدهد، بهش براق می‌شد.
اما تنها اين نبود. شوهرش ديگر مانند اوايل باهاش نرم و مهربان نبود. اغلب کم حوصله و عصبي بود. حتی ديگر از اين که با او تند خويي کند، واهمه‌اي نداشت. اوايل با خودش فکر می‌کرد؛ شايد اين رفتارش موقتی باشد. برای همين وقتي به خانه مي‌رسيد، جلو مي‌رفت، سلام مي‌کرد. بعد اورکتش را مي‌گرفت، بهش لبخند مي‌زد و باهاش گرم می‌گرفت. اما جوابي نمي‌گرفت و کماکان با اخم لباس عوض مي‌کرد و در سکوت خودش را روي مبل مشکي مي‌انداخت. تا جايي که ناخودآگاه فهميده بود؛ دلخوشي‌هاي اندکي که اوايل ازدواج داشت، بخار ‌شدند و جاي آن را سخت‌گيري‌ها و بهانه جويي‌ها پر کرده است.
اين سخت‌گيری‌ها زمانی به اوج رسيد که نگذاشت دانشکده برود. بعد قدغن کرد با خانواده عمو مراوده داشته باشد. دست آخر هم وادارش کرد با همه دوستانش قطع رابطه کند. حتی اجازه نداشت به جز مادرش؛ کس ديگري را به خانه بياورد. بهانه‌اش اين بود که از نظر امنيتي بهتر است کسي نداند کجا زندگي مي‌کنند. گرچه او چندان گوش نمی‌کرد. دوستانش را ملاقات می‌کرد. پنهانی به خانه عمو می‌رفت و گاهی با سياوش ديدار می‌کرد و در باره موضوع‌های گوناگون با هم گپ می‌زدند.
با اين که بارها با حسرت به روزهاي مجردي‌اش فکر می‌کرد، حتی چندبار با شوهرش مشاجره کرد که: «من اين زندگي را دوست ندارم.»
اما شوهرش بلد بود؛ چگونه او را مجاب کند. «بچه بازي در نيار، انگار جور ديگه‌اي چرخ زندگي‌مان داره جلو ميره...»
بعد با لحن نوازشگری می‌گفت: «مگه خونه نمی‌خواستی. فکر کردی الکی خريدم. الان موقعيت بهم رو کرده، اين مأموريت‌ها شده نردبون پيشرفتم. اگه ازش استفاده نکنم صدها آدم ديگه هستن که رو هوا ميزنن، اونوقت ما بايس تا آخر عمر مثه بيچاره ها زندگي کنيم.»
وقتی با دلخوري اعتراض می‌گفتم: «اين که راهش نيس... زندگي يک عده آدم بيگناه بشه وسيله پيشرفت ما.»
به اين جا که مي‌رسيد؛ کنترلش را از دست می‌داد. با کف دست محکم روي ميل چرمي مشکي مي‌کوبيد و مي‌گفت: «فکر کردي ما شکنجه‌گريم يا بيمار رواني؟ نه جانم اين وظيفه است... تازه مي‌دوني ما با کيا طرفيم؟»
ـ «منظورت چيه؟»
ـ «همين خرابکارا را مي‌گم و جوونايي که آلت دس اونا شدن.»
می‌دانست شوهرش کوتاه نمی‌آمد. براي اينکه به اين دعواي بي‌هوده خاتمه دهد، دستش را روي گوش‌هايش مي‌گذاشت و مي ناليد: «من از اين چيزها سر در نميارم. هر چی تو مي‌گويي. راحتم بذار.»
به شعله‌هاي هيزم شومينه خيره شد. بعدها ‌فهميد؛ چرا هر وقت اسم دوستاي دانشجويي‌اش را پيش او مي‌آورد، شوهرش با عصبانيت مي‌گفت: «اونا لياقت دوستي ندارن.»
يک بار ديگر صداي مهيب تندر او را از جا پراند. همزمان چند بار صاعقه تو آسمان زده شد و درخشش نور سفيدي بيرون را روشن کرد. به دنبال آن صداي شکستن درختي به گوش رسيد. بعد هم شاخه‌هاي آن را ديد که روي پنجره افتاد. با چشم‌هاي سياه ترسان به قاب پنجره خيره شد. هنوز چيزي نگذشته بود که نور چراغ‌های خانه ضعيف شد. به دنبال آن، خانه در خاموشي مرگ‌آوري فرو رفت. حدس زد شکسته شدن درخت؛ باعث قطع سيم‌هاي برق شده است.
حالا تنها شعله‌های بی‌جان شومينه بود که لرزان کم و زياد می‌شد و به سختی تنها اطراف خودش را روشن می‌کرد. صداي هورهور شوفاژخانه هم از کار افتاده بود و خانه در سکوتي وهم‌آور فرو رفت، و اين موضوع ترسش را تشديد کرد. حتی احساس کرد زوزه باد واضح‌تر به گوش مي‌رسيد. بدتر از آن صداي رگبار باران بود که مثل سوزن توي مغزش فرو مي‌رفت و جانش را به لب رسانده بود. نفهميد چه مدت از ترس بي‌حرکت نشسته است.
با تلقين تصميم گرفت؛ بر ترسش غلبه کند. می‌دانست نشستن روي مبل فايده‌اي ندارد. چه بسا برق حالا حالاها وصل نشود. شعله شومينه لحظه به لحظه بي‌فروغ‌تر مي‌شد و تاريکی بيشتر خودش را به درون خانه مي‌کشيد. تازه با خاموش شدن آتش شومينه؛ علاوه بر تاريکی؛ خانه هم سردتر مي‌شد. با دشواري برخاست تا از توي زيرزمين چند تکه هيزم بياورد و توي شومينه بريزد.
فندک کنار شومينه را برداشت و به آهستگی به سوي زيرزمين راه افتاد. شعله فندک به سختي جلو پايش را روشن کرده بود، در عوض سايه لرزانش را که چند برابر خودش بود، روي ديوار بتوني بزرگ و کوچک مي‌شد. بار ديگر چانه‌اش به هم خورد. به خودش تلقين کرد لرزش چانه‌اش از سرماست نه از ترس. قدم‌هايش را آهسته روي پله مي‌گذاشت، مبادا بخاطر تاريکي بيفتد.
به زير زمين که رسيد؛ متوجه شد کف آنجا خيس است و آب باران به آنجا هم سرازير شده است. ترسيد هيزم‌ها خيس شده باشند. آن‌ها روي زمين؛ نزديک سرداب چيده شده بودند.
با احتياط و همانطور که مواظب بود، آب توي کفش‌هايش نفوذ نکند، خودش را به آنجا رساند. نور فندک را جلو برد تا بهتر ببيند. يکباره چشمش به در سرداب افتاد که باز بود. از اين موضوع تعجب کرد، فکر کرد شايدا شوهرش يادش رفته است، آن را ببندد. اما چگونه ممکن است. او به سرداب حساسيت عجيبي داشت. به طوري که هيچ‌وقت اجازه نمي‌داد به آنجا نزديک شود، چه رسد به اين که بگذارد کسي برود و توي آن را ببيند. اوايل چند بار که کنجکاوي کرد و پرسيد آنجا چي دارد. بهانه آورد که اسلحه و مواد و مدارک نظامي گذاشته است و رفتن به آنجا خطر دارد. او هم زياد پاپيچ نشد.
با اين که تصميم گرفته بود؛ چند تکه هيزم بردارد و برگردد، اما نتوانست با کنجکاوي‌اش کنار بيايد. هوا را تو سينه فرو داد و آرام اما با کمي با دلهره قدري بيشتر در سرداب را باز کرد. بعد هم شعله فندک را توي تاريکي قيرگون سرداب فرو برد. اول فقط سايه‌هاي چند ميز و صندلي را تشخيص داد. اما همين که سرش را بيشتر تو برد و شعله آتش را جلوتر آورد؛ توانست چيزهاي ديگري ببيند که روي ميز بود. کنجکاوي ترس را پس زد و وادارش کرد يک گام ديگر داخل برود. خوب که دقت کرد، تعداد زيادي کتاب ديد که به طرز نامنظمي روي ميز ريخته شده بود. نور فندک را روي کتاب ها چرخاند. يک باره چشمش به کتابچه‌اي افتاد؛ شبيه آن که سياوش روز مزار بهش نشان داده بود. گوشه‌اي از جلدش پاره شده بود. لکه‌اي هم روي آن ديده مي‌شد، لکه‌اي شبيه خون. به خودش تلقين کرد که فقط شباهت ظاهري است. اما درد مبهمي قلبش را در چنگ گرفت. با چشماني از حدقه بيرون آمده به کتابچه خيره شد. خواست آن را بردارد و بخواند که صدايي شنيد. گوش‌هايش را تيز کرد، اما فقط صدای ريزش باران و زوزه باد مي‌آمد. بار ديگر متوجه کتابچه شد. اما باز همان صدا را شنيد، اين بار واضح تر و نزديک. انگار صداي قدم‌هاي کسي بود که از پله‌ها پايين مي‌آمد. از سرداب بيرون آمد. تازه فهميد درست شنيده. صداي قدم‌هايي بود که برايش آشنا بود. از اين که شوهرش بفهمد توی سرداب رفته است، سراسيمه به سوی پله‌ها راه افتاد و هراسان چندبار نام او را صدا زد. کسي جواب نداد. بجاي آن غرشي تندرآسا پنجره کوچک زيرزمين را لرزاند. نرسيده به پله ها، از هول پايش ليز خورد و روي زمين ولو شد. بعد هم فندک از دستش افتاد. صداي دردآلودي از دهانش بيرون آمد، که در فضای تاريک و سرد زيرزمين پيچيد. باز چند بار به دشواری کمک خواست. اما اين بار خودش هم به زور صدايش را شنِيد. بدتر آن که نمي‌توانست از جايش بلند شود، انگار به زمين چسبيده باشد. از ناتواني شروع به گريه کرد. احساس کرد بدنش از آب کف زيرزمين خيس شد. در پی آن سردي شوم آن به تمامي بدنش نفوذ کرد.
مانند پرنده‌اي گرفتار در دام شکارچي، قادر به هيچکاري نبود. مغزش از کار افتاده بود. فقط هق‌هق گريه مي‌کرد. يکباره نور تندي روي صورتش افتاد، بعد هم دستي قوي بازويش را چسبيد. از ترس نزديک بود قلبش از سينه بزند بيرون. اما همين که صداي شوهرش توي گوشش پيچيد، نيروی عجيبی پيدا کرد و نيم‌خيز شد. ابتدا فکر کرد خواب مي بيند، اما همين که وادارش کرد برخيزد، بخود آمد و مانند پرنده‌ای گرفتار خودش را در آغوش شوهرش انداخت.
در حالی که سعی می‌کرد اشک‌هايش را پاک کند. شوهرش بدون اين که از او دلنوازی کند؛ و وادارش کرد، بالا بروند. چراغ قوه‌ را روشن کرد و نورش را انداخت توي صورتش و با اخم پرسيد: «زيرزمين رفته بودي چکار؟»
بغض آلود جواب داد: «سردم بود؛ رفتم هيزم بيارم.»
ـ «توي سرداب که نرفتي؟»
هيچي نگفت. اما چيزهايی که ديده بود؛ به ياد آورد. ناخودآگاه درمغزش آشوب شد. با ترس و نا اميدي خودش را از ميان بازوان شوهرش بيرون کشيد و تو خودش فرو رفت. شوهرش با خشم توام با دلهره، دوباره غريد: «پرسيدم تو سرداب که نرفتي؟>
می‌خواست بپرسد؛ کتاب سياوش توی سرداب چکار می‌کند. اما توان سخن گفتن نداشت. بعد هم احساس کرد بدنش داغ شده است. بدتر از آن شقيقه‌هاش می‌کوبيدند. در اندک زمانی هزاران حدس و گمان توی ذهنش پيدا شد. چرا سياوش می‌ترسيد. چرا می‌خواست فرار کند. چرا شوهرش هميشه او را زير نظر داشت. چرا دنبال دوستان او بود و همه چراها. همانطور که ده ها پرسش ذهنش را مشغول کرده بود، انگار یکی توی گوشش می خواند که همه چی زیر سر شوهرش است. بدون اين که دست خودش باشد، دست‌هايش را روي صورتش گذاشت و با صداي فروخفته‌اي ناليد: «بگو که باهاش کاری نکردي و هنوز زنده‌اس؟»
شوهرش چيزي نگفت. اما کمي کوتاه آمد. از او فاصله گرفت و رفت کنار در ايستاد. تکيه داد به ديوار و او را نگاه کرد. نگاهي که بيشتر او را ترساند. دست‌ها را در جيب فرو برده بود، اما انگشت شست بيرون بود.
حالا دیگه باور کرده بود. برای همین اين فرياد زد: «نشنيدی چی گفتم؟»
خودش هم باور نکرد چگونه توانسته اين گونه با خشم فرياد بزند.
شوهرش آمد بغلش کرد و آهسته در گوشش نجوا کرد: «باور کن هيچکس نمي‌خواست اين اتفاق بيفته. مقصر خودش بود، خيلي لجبازي و يکدندگي کرد.»
اول منظورش را نفهميد. اما يکباره بخود آمد. خودش را از شوهرش جدا کرد و سرش را ميان دستانش گرفت. احساس کرد اين صداي شوهرش نبود. هماني که روزي با عشق او معامله کرده بود. صدايش چه سرد و برنده بود، آنقدر که تا اعماق روحش فرو رفت. نمي‌دانست چکار کند. چگونه به زن عمو بگويد.
چندبار با پشت دست اشک‌هايش را پاک کرد. نيروی مرموزی پيدا کرده بود. با چشمانی که بيزاري در آن موج می‌زد؛ سرش را بالا آورد تا براي آخرين بار صورت شوهرش را ببيند، اما نور زننده چراغ قوه مانع شده بود. بار ديگر باا شهامتي که براي خودش عجيب بود، فرياد زد: «اون نور لعنتي را برگردون.»
شوهرش چيزي نگفت، اما چراغ‌قوه را خاموش کرد. حالا نور شعله آتش شومينه روي صورت او را روشن کرده بود. به طوري که خطوط چهره‌اش مشخص‌تر به نظر مي‌رسيد. تا حالا او را چنين نديده بود. قيافه ترسناکي پيدا کرده بود. بدون ترس از شوهرش فاصله گرفت. بعد هم خودش را به آينه کمد رساند، پالتو پوستش را برداشت و با سرعت از خانه بيرون رفت. صداي شوهرش را پشت سر شنيد: « توي اين هوا سرد کجا ميري؟»
جوابش را نداد و خودش را به خيابان رساند. همه جا تاريک و سوت و کور بود. با اين که باران همراه باد و طوفان به سر و رويش مي‌خورد، اما اهميت نداد. مي‌دويد و بي‌هدف پيش مي‌رفت. آرزو داشت؛ ديگر هيچوقت چشمش به شوهرش نيفتد.
نرسيده به چهارراه، تصميم گرفت خودش را به آن طرف خيابان برساند و سراغ يکی از دوستان صميمی‌اش برود. نگاهي به اطراف کرد، ماشيني ديده نمي‌شد. تند راه افتاد، اما هنوز وسط خيابان نرسيده بود که چراغ‌هاي پرنور ماشيني او را نشانه گرفت. خواست برگردد، اما دير شده بود. پيش از آن که در هوا پرواز کند، صداي ترمز ماشين توي گوشش پيچيد. بعد هم دردي مرگ‌آور که تنها چند لحظه دوام آورد.

                                                   [پايان ـ آلمان ـ زمستان 1386]
 

 


 

بازگشت به فهرست مطالب

 

 

 

                               

استفاده از مطالب این سایت با ذکر منبع آزاد  است