صفحه‌ی اول  |   تماس  |  RSS

مو

موضوع : شناخت اديان و آيين ها

نویسنده: علیرضا عطاران «آرام»

 

Deutsch

روزنوشت

کتاب ها

داستان

نقد و بررسی ادبیات

پژوهش

تاریخ ادیان

تحولات اجتماعی

طراحی ها

پرسش و پاسخ

 

بازگشت به صفحه اصلی علی آرام

 

 دوست گرامی به خانه علیرضا عطاران « آرام» خوش آمدی Wellcome to  Ali,reza Ataran (Aram)000

               

 

 

 

   نگاه امام علی  به : حکومت دینی و دیکتاتوری دینی

 

کـــدام  روز از  مـــــرگ فــــرار  کــــنم         روزی که مقدّر است یا روزی که مقدّر نیست

روزی که مقدّر نیست از آن نمی ترسم        روزی هــم که مقدّر است فرار سودی ندارد.

 

حکومت هایی دینی و ایدئولوژیک بدون استثنا؛ به یک جا ختم شده است: به قدرت رسیدن گروهی خودخواه و عدم تحمل دیگران. که این امر فشار، سانسور، زندان و نابودی مخالفین ـ حتا خودی ها ـ را در پی داشته است.

کوشش و تلاش برای پیاده کردن آموزه های دین یا ایدئولوژی؛ تحت لوای حکومت دینی یا مکتبی همیشه با شکست و ناکامی مواجه بوده است. معدود کسانی که با تلاش وافر سعی کرده اند؛ فاصله این دو را از میان بردارند؛ سر از دوزخ استبداد و دیکتاتوری درآورده اند.

به عبارتی مکتبی که بیش از هر چیز خود داعيه رستگاری انسان را سرلوحه آرمانش قرار دارد، پس از اینکه داعیان مکتب به قدرت برسند؛ برای حفظ آن ناچار به اتخاذ روش ها و رویکردهای غیراخلاقی و ضد انسانی می شوند، تا جایی که آرمان ها فراموش می شود و از آن به بعد مکتب است که تقدیس می شود نه انسان.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی؛ آیت الله خمینی در سخنرانی خود صریح گفت: نگویید اسلام برای ما چه کرده است، بگویید ما برای اسلام چه کردیم. [نقل به مضمون]

اما علی تنها استثنا است. فاصله گرفتن و دوری از روش های مصلحت گرایانه در تمام مدت زندگی او به چشم می خورد. تا جایی که حتا در زمان خلافتش نیز ـ حتا برای حفظ قدرت و حکومت؛ ـ ذره ای به سوی سیاست های مصلحت انديشانه غیر اخلاقی کشیده نشد.

آن کس که بداند بازگشتش به کجاست و چگونه کیفر کردارش را می بیند، هرگز با کسی نیرنگ و مکر نمی کند، ولی ما در زمانی واقع شده ایم که بیشتر مردم نیرنگ، فریب و مکر را زیرکی فرض کرده و [بدتر از آن] یی خردان نیرنگبازان را، زیرک و سیاستمدار پنداشته اند.

«بخشی از خطبه 40 ـ نهج البلاغه»

از آنجا که موضوع حکومت دینی به طور مشخص پس از فوت پیامبر مطرح شد. رویکرد علی به این موضوع را طی بیست و پنج سال؛ می توان به سه دوره مشخص تقسیم کرد.

دوره نخست از موضوع سقیفه بنی ساعده آغاز و تا فوت فاطمه. دوم دوران خلافت [ابوبکر ـ عمر ـ عثمان] سوم دوران کوتاه چهار سال و چند ماه خلافت خودش.

1 ـ سقیفه محل سرپوشیده ای بود که گروهی از انصار سعی داشتند؛ برای جانشینی او یکی را از ميان خود انتخاب کنند. زمانی که این خبر به عمر رسید؛ به دست و پا افتاد و چون اهتمال می داد؛ مسلمانان کسی از انصار را انتخاب کنند؛ از طرفی خودش نیز شانس کمی برای خلیفه شدن داشت؛ ابوبکر را وادار کرد پیش بیفتد. آنگاه با همیاری تنی دیگر کار خلافت را به ابوبکر واگذار کردند.

در این زمان علی سرگرم تدفین پیامبر بود و هیچ شوق و انگیزه ای برای خلافت نداشت. حتا پس از این که کار به پایان رسید و فاطمه معتقد بود؛ خلافت حق مسلم اوست و باید نزد بزرگان قریش برود و از آن ها کمک و یاری بگیرد؛ نه واکنشی جدی کرد و نه شوقی برای این کار از خودش نشان نداد.

علی برای حکومت داری، نه با خلیفه دشمنی کرد و نه برای برخورداری سهمی از قدرت با او سازش کرد. گرچه با او بیعت کرد، اما تنها برای دوری از خونریزی و حفظ آرامش .

«وقتی که به اطرافم نگریستم با تعجب جز خانواده ام یاوری نداشتم، اگر برای گرفتن حق خلافت اقدام می کردم آنان نیز کشته می شدند. بر مرگ ایشان بخل ورزیدم و به کشته شدنشان راضی نشدم.

«بخشی از خطبه 25 ـ نهج البلاغه»

در این زمان وقایعی اتفاق افتاد که شرح آن طولانی است [بخشی از آن را می توانید اینجا  بخوانید.]

فاطمه که پایداری اش را از دست داده بود، پس از چند ماه از این ماجرا از شدت اندوه از دنیا رفت. تا جایی که وصیت کرد شبانه دفن ش کنند و محل گور  او را به هیچ کس بروز ندهند، به ويژه به ـ ابوبکر و عمر ـ . تا جایی که علی احساسش را چنین بیان کرد:

«ای رسول گرامی در فراق دختر بزرگزیده ات، صبر و تحملم کم شده تاب و توان از کفم بیرون رفته است. اما پس از روبرو شدن با مرگ و رحلت تو هر مصیبتی برای من کوچک و حقیر است...

اما اندوه من جاویدان است، و شبهایم به بیداری خواهد گذشت، تا زمانی که خداوند، جایگاهی را که تو در آن اقامت داری برایم برگزیند...

سلام من به هر دوی شما باد، سلام وداع کننده؛ نه سلام خشمگین خسته ی ملول.

      « از گفتار 193 ـ نهج البلاغه»

2 ـ بخش دوم زندگی علی با فراز و نشیبی چند همراه بود. آن جا که مرگ سه خلیفه را دید و بارها به سوی خلافت  کشیده شد، اما باز هم برای تصاحب آن شیفتگی نشان داد، که بارها با صراحت گفت: ارزش خلافت از آب بینی شتر کم بهاتر است.

ابوبکر پس از مرگ؛ خلافت را به عمر واگذار کرد. عمر نیز پس از این که ترور شد؛ در حالی که از زخم خنجر در بستر افتاده بود، شورایی متشکل از شش نفر تعیین کرد که علی و عثمان از اعضای شورا بودند. اما شرایط را به گونه ای تنظیم کرد که علی بازنده این بازی شمرده شود. پس نوبت به عثمان رسید، اما باز هم علی خاموش ماند. حتا از عثمان در گرفتاری هایش حمایت کرد.

پس از این که مردم خود از عثمان آزرده شدند و گروه زیادی بر علیه او شوریدند. به زور علی را به مسند خلافت نشاندند.

به خدا سوگند فلانی [ابوبکر] پیراهن خلافت را بر تن کرد با این که می دانست مقام من نسبت به خلافت به منزله ی استوانه ی سنگ آسیاست، .... با این حال چون از خلافت منع شدم جامه ای غیر از آن پوشیدم و ...دیدم صبر کردن بر این ستم اولی تر است. پس صبر کردم در حالی که در چشمم خار و در گلویم استخوان بود.

عجیب است با وجود این که ابوبکر مرتبا در زمان حیاتش می خواست خلافت را به نفع من واگذارد به هنگام مرگ آن را به دیگری واگذار کرد، [چون] این دو تن هرکدام پستانی از خلافت را به شدت چسبیده بودند.

ابوبکر خلافت را در اختیار مرد خشنی گذاشت که خشونتش موجب آزار و جراحت مردم می شد و برخوردش خشن بود، لعزشش در امور دینی بسیار و عذر خطاهایش فراوان بود...

من در این مدت نیز با غم و اندوه سختی صبر کردم تا زمان خلافت [عمر] نیز سپری شد و خلافت را در جمعی قرار داد که به گمان او من هم یکی از آنها بودم، پناه بر خدا از آن شورا! آنقدر درباره ی هم ردیفی من با اولی [ابوبکر] در دل مردم شک ایجاد کردند که در نتیجه من را با اعضای شورا قرین و برابر دانستند!!. ... ناگزیر در جلسات شورا برای حفظ وحدت مسلمین شرکت کردم. پس مردی [سعد وقاص] به دلیل حسد از جاده ی حق منحرف و از رآی دادن به من سرباز زد و فرد دیگری [عبدالرحمان عوف] به دلیل خویشاوندی با عثمان از رآی دادن به من خودداری کرد و دو نفر دیگر که از ذکر نامشان ناخشنودم [زبیر و طلحه] از من کناره گرفتند. نتیجه آن شد که خلیفه ی سوم [عثمان] برگزیده شد...

تا این که نتایج عملش [عثمان] گریبانش را گرفت و شکم بارگی او وی را با صورت به زمین زد... [پس] مردم بمانند موی گردن کفتار پشت سرهم و انبوه به من رو آوردند و هر طرف مرا در میان گرفتند چنان که فرزندانم حسن و حسین، زیر دست و پا رفتند و دو پهلویم از فشار جمعیت صدمه دید. مردم مانند گله ی گوسفند در اطرافم جمع شدند.

«بخشی از خطبه 3 ـ نهج البلاغه»

بخش سوم زندگی علی؛ از اندوه بارترین و تلخ ترین ایام زندگی اش است، تا جایی که بارها مرگ را آرزو کرد.

پس از این که به جبر وادارش کردند خلافت را قبول کند، او را ناخواسته به جنگ های داخلی کشاندند. سپس همان ها ـ مگر گروه اندکی ـ او را فریب خورده دانستند و دیگران نیز تنهایش گذاشتند. تا جایی که فهمید دست به قماری زده است که پیشاپیش بازنده آن معلوم است. این را از زبان خودش بخوانیم:

بخدا سوگند، فریب خورده کسی است که فریب شما را بخورد! آن که بخواهد به وسیله ی شما رستگار شود، امید بی جا داشته است، چنان است که در بازی قمار، با تیر بدون سهم و نصیب پیروز شود! کسی که در مقابل دشمن به شما دلگرم شود، چنان است که بخواهد با تیر شکسته و بر پیکان دشمن را مغلوب کند.

بخدا سوگند، پس از این هرگز گفته ی شما را باور نخواهم کرد! و به یاری شما طمع نخواهم داشت!...

«بخشی از خطبه 53 ـ نهج البلاغه»

کسانی ایراد می گیرند که علی نیز مانند هر حاکمی؛ در دوران خلافتش جنگ و خون ریزی راه انداخت. اما این موارد همگی به او تحمیل شد. ضمن این که او نمی خواست مانند دیگر قدرتمندان با ستم و دوز و کلک و سرکوب دشمنانش را از میان بردارد. کاری که دیگر خلفا و حاکمان ـ به نسبت کم و زیاد ـ انجام می دهند.

سوگند به خدا معاویه از من زیرکتر نیست، اما او  نیرنگ و خیانت می کند، و خود را به گناه می آلاید، و اگر نیرنگ و خیانت زشت نبود من از نیرنگبازان مردم بودم...

«بخشی از خطبه 191  نهج البلاغه»

علی انسانی آرمان خواه و آرمان طلب بود، اما آرمانگرا نبود. تا برای پر کردن فاصله آرمان هایش با وضع موجود از هر وسیله ای استفاده کند. او برای حفظ حکومت دینی و حکومت داری خود، هیچگاه به سوی روش های غیر اخلاقی نزدیک نشد. هیچگاه انسانی را شکنجه نکرد. هیچگاه به سوی ترور، کشتن مردم بیگناه، به زور وادار کردن دیگران به اطاعت و حتی درصدد آزار و تغییر عقیده پیروان دیگر ادیان برنیامد.

با این که جنگ را دوست نداشت، اما وقتی ناچار شد بجنگند. از روش های ناجوانمردانه استفاده نکرد. سپاه ويژه نداشت. نیروی اطلاعاتی مخفی نداشت. گروه لباس شخصی نداشت. خبرچین و جاسوس نداشت. نیازی به اینها هم نداشت. چون کسی را دستگیر نمی کرد که ناچار باشد با شکنجه و زور او را تخلیه اطلاعاتی کند. اگر در جنگ دشمنی را اسیر می کرد؛ او را آزار نمی داد و اگر می توانست آزادش می کرد. برای همه اقوام حقوق یکسان قائل بود. تا جایی که در جنگ صفین که با معاویه داشت، گروه بسیاری از جوانان و نوجوانانی ایرانی بودند و معاویه به سخره و توهین گفت؛ کنیززادگان عجم را برای جنگ من آورده ای. و علی پاسخ داد از دید من همه آدم ها برابرند و از حقوق یکسانی برخوردارند.

علی  برای نظر و خواسته پیروانش ـ حتا اگر از او روی برگردانده بودند ـ احترام زیادی قائل بود؛ تا آنجا که وقتی فهمید او را نمی خواهند؛ بدون این که بخواهد کسی را به زور وادار کند به مردم گفت:

ای مردم... دیروز فرمانروای شما بودم ولی امروز تحت فرمانم، و دیروز نهی کننده بودم و امروز نهی شده، شما زنده ماندن را دوست می دارید و من نمی توانم، شما را به آنچه میل ندارید، مجبور کنم.»

«بخشی از خطبه  199 نهج البلاغه»

علی چنان احساس رئوفی داشت که راضی نمی شد برای خاطر او به دیگر صدمه و آزاری رسانده شود. از آنجا که سرنوشت قدرت و حکومت های استبدادی بعدی را پیش بینی می کرد؛ با صراحت از دیگران خواست چنانچه لازم دیدند؛ از او بدگویی کنند. اما وجدان انسانی خودشان را فراموش نکنند.

ای مردم! آگاه باشید که بزودی پس از من، مردی گشاده گلو و برآمده شکم، بر شما مسلط می شود که هر چه بیاید، بخورد و هر چه نیاید بجوید...

[پس] بدانید و آگاه باشید، بزودی آن مرد به دشنام گفتن و بیزاری  جستن از من، شما را امر کند، اگر ناچار شدید که جان خود را نجات دهید، مرا دشنام گویید. چه این که دشنام گویی شما از روی ضرورت سبب بلندی مقام مَن ، و موجب رهایی تان از ظلم و ستم می شود. اما هرگز [قلبی] از من بیزاری نجویید.

«بخشی از خطبه  56 نهج البلاغه»

هیچ انسانی عادی آرزوی مردن نمی کند؛ چه رسد به موحدی که خود الگوی مومنان باشد. مگر زندگی چنان دشوار شود و ابتذال و سقوط ارزش ها آن قدر فراگیر شود که آدمی مرگ را بر زندگی ترجیح دهد. علی در پایان عمر تنها یک آرزو داشت. آرزویی که نمی توانست خود انجامش دهد.

کـــدام  روز از  مـــــرگ فــــرار  کــــنم         روزی که مقدّر است یا روزی که مقدّر نیست

روزی که مقدّر نیست از آن نمی ترسم        روزی هــم که مقدّر است فرار سودی ندارد.

علی که تاکنون تنها دوست داشت از مرگ فرار نکند، اکنون هر لحظه آرزو می کرد خداوند آن لحظه را برایش مقدر کند. برای همین پس از این که شمیشر ترور کننده اش بر سرش فرود آورد؛ اولین جمله که گفت همین بود. «به خدای کعبه آسوده شدم.»

                                       آلمان ـ تیرماه  1378 ـ بمناسبت میلاد  امام علی

 

بازگشت به فهرست مطالب بخش ادیان

 

 

نظر خوانندگان: 0 نظر

 

                                                                 

                                                 کلیه حقوق این سایت متعلق به  علیرضا عطاران «آرام» است و  استفاده از آن  یا ذکر منبع مجاز می باشد.