پیوند به خانه علی آرام

 

 

 

 

 

 

   

 

 

کالبد شکافی داستان [بخش سوم]

علیرضا عطاران «آرام»

 

در یک تعریف فشرده؛ هر داستانی ـ با هر نوع سبکی و حتا قصه ـ از سه ناحیه. [کانون آغازین ـ کانون بدنه ـ کانون پایانی] بوجود آمده است، که هر کدام از این کانونها کارکرد و ويژگیهای خاص خود را دارد.

تفاوت اساسی و بنیادی یک داستان نو با اثری که تنها فرم داستانی دارد، در این نیست که داستان در نوع روایت ـ چه از نظر فرم یا لحن آن ـ و یا در تفاوت نگاهش به واقعیت و یا در شخصیت پردازی ـ حتا ارائه پیچیدگی و تناقضهای دوگانه و گاه چندگانه شخصیتها ـ با یکدیگر متمایز می شود. [گرچه این ها نیز می تواند نقاط مثبتی بشمار روند. ـ بلکه تفاوت اصلی در ارتباط کانون های داستان، و بويژه در کانون پایانی است. برای تبین دقیق تر این موضوع؛ نخست این کانون ها را تعریف می کنم.

بنا به گفته ارسطو؛ ويژگیهای اصلی کانون آغازین؛ این است که قائم به ذات خود باشد. به عبارتی مستلزم اين نباشد که از پی چيز ديگری بيايد. اما در پی آن متنی است ـ ناحيه کانونی بدنه ـ که قاعدتا بايد وجود داشته باشد. ضمن اين که ناحيه کانونی پايانی برعکس آغاز؛ امری است که هميشه و يا لااقل بيشتر مواقع از پی امر ديگری ـ ناحيه کانونی بدنه ـ می‌آيد، اما در دنبال آن چيزی نخواهد بود.

از ديگر نظريه‌ها، آراء پروپ است؛ که معتقد است آغاز داستان با يک کانون ثابت و آرام مشخص می‌شود، کانونی که توسط نيرو يا نيروهايی آرامش آن برهم می‌خورد و در بدنه داستان تداخل پيدا می‌کند. در نهايت اين نا آرامی دوباره به ثبات اوليه می‌رسد، ـ يا نمی‌رسد ـ و داستان پايان می‌يابد.

به عبارتی همه حادثهها، درگیریها، ناآرامیها و کنشهایی که در کانون بدنه انجام گرفته است، زمانی که این ناحیه به کانون پایانی پیوند میخورد؛ بايستی تأثیر بنیادی بر جا بگذارد. وگرنه آن داستان نتوانسته دنیای خاص و تازه ای بوجود بیاورد.

انگار مجموعه حوادث، درگیری شخصیت ـ شخصیتها ـ [چه با خود یا دیگر و یا جامعه] و همه طرح و فراز و فرودها برای این بوده که مخاطب دمی از داستان لذت ببرد، لختی سرگرم شود، زمانی از دنیای واقعی کنده شود و به درون داستان برود. سپس زندگی به همان منوال و روال پیش؛ از سر گرفته شود.

در داستان های کلاسیک؛ زندگی برای شخصیتها ـ چه شکست خورده یا پیروز، چه موفق یا ناموفق و چه زنده یا مرده ـ با پایان قصه؛ همه چی به پایان میرسد و اشخاص آن چه برسرشان آمده؛ فراموش و دوباره زندگی عادی را آغاز میکنند. مانند بازی نمایش؛ که آدمها هر کدام توی جلد یک شخصیت رفتهاند، و با پایان قصه از جلد آن شخصیت بیرون آمده و به زندگی عادی برمیگردند.

در حالی که در داستان نو چنین نیست. بدینگونه که همه چیز در کانون آغازین با برهم خوردن نظم و تعادل آغاز می شود. عدم تعادلی که به کانون بدنه پیوند می خورد و در آن گسترش پیدا میکند. آنگاه این درگیری ها و کنش ها، شرایط نویی بوجود می آورند که دیگر به هیچ وجه ـ حتا اگر داستان به خوبی و خوشی به پایان برسد. ـ مانند کانون آغازین نخواهد شد. چرا که این کنش ها بیش از هر چیز در «من» شخصیت ـ شخصیت هاـ تأثیر گذاشته است. تا جایی که شخصیت دچار تحولی بنیادی شده است. دارای منش و شخصیت دیگری شده است. و از همین جا داستان نو راه خودش را جدا می کند.

در حالی که در داستان های کلاسیک اصلا شخصیتها «من» ندارند، که آن عدم تعادل اولیه باعث تأثیراتی بنیادی در شخصیت شود. اما «داستان نو» حكايت دردمندي «من» آدمي است كه آن تعادل اولیهاش به هم خورده است و اکنون کیفیت تازهای برایش بوجود آمده است. کیفیتی که از او آدم نویی ساخته. آدمی که به شناخت و تجربهای دست یافته که تاکنون برایش ناشناخته بود.

همانطور که گفتم برای نشان دادن این موضوع، به داستان «داش آکل» نوشته صادق هدایت اشاره می کنم. در این داستان کانون آغازین داستان؛ جایی است که داش آکل و کاکا رستم وارد داستان و معرفی می شوند. با خصوصیات و ويژگی های شخصیتی شان. اینجا بخش آغازین داستان است، تا زمانی که یکی از معتمدین بازار می میرد و داش آکل را وصی خودش قرار می دهد.

از اینجا به بعد کانون بدنه داستان شروع می شود. همه حوادث و کنش ها در این بخش انجام می شود. داش آکل عاشق دختر حاجی می شود. از طرفی چون دارای مرام لوطی و داشی است؛ مجبور است حرف مرده را زمین نزند و به وصیت او عمل نکند؛ بدون آنکه به اموال یا ناموس او خیانت کند، یا چشم داشتی داشته باشد. پس در این کار نهایت صداقت و جوانمردی را انجام می دهد.

تا این که همانطور که حاجی وصیت کرده است، همین که دختر حاجی ازدواج می کند؛ در شب عروسی همه دفتر و دستک را می آورد تا به داماد تحویل بدهد. اما آنجا تازه می فهمد که داماد هم از او پیرتر است و هم زشت تر ـ با کله ای تاس و بی مو ـ و داش آکل که تاکنون نمی خواسته ذره ای از مرام جوانمردی و لوطی بودن تخطی کند، هیچگاه از عشق خود به دختر حاجی چیزی ابراز نکرده است. اما اکنون از درک موقعیت تازه؛ دچار دگرگون می شود و احساس پوچی می کند که ادامه زندگی برایش بی معنا می شود.

و این همه بار داستان است. ـ کانون پایانی داستان ـ یعنی همه آن عدم تعادلی که شرایط نو و تازه ای برای شخصیت بوجود آورده است. برای همین وقتی در پایان داستان، با کاکا رستم درگیر می شود؛ به عمد اجازه می دهد که او چاقویش بزند و بمیرد. و در آخرین لحظه تکه کلام همیشگی اش را تکرار کند. «مرجان ... عشق تو مرا کشت»

 

نتیجه گیری: عامل بنیادی كه در کانون پایانی داستان نو بوقوع می پیوندد، رسیدن به نوعی خودآگاهی شخصیت ـ شخصیت ها ـ است. کسانی که در شرایطی خاص ـ که نویسنده ایجاد کرده است ـ در عدم يگانگي با خويش، با ديدي فردگرایانه به موقعيت خود و شرایط بوجود آمده مي نگرند.

آنها به وضعيت خود حساس هستند، تأثیر این شرایط به «من» شخصیت ـ شخصیت ها ـ ويژگی بارز داستان است. این شرایط آنقدر مهم است که هرگونه رسیدن با آرزو ها و آمال خود ـ یا وداع با آن ـ، و نیز هر گونه درد، رنج، اندوه، لذت، خوشی، شادی و .. ـ که به نحو ماهرانه ای با عناصر دیگر داستان پیوند خورده و آن شرایط را بوجود آورده است. ـ همگی نتیجه انتخاب یا عدم انتخاب  آنان است. برای همین این دگرگونی ها و بازتاب ها؛ پیش از آنکه جسمی باشد، ذهنی و روانی است.

پایان

 

 

 

بازگشت به فهرست مطالب

 

 

 

 صفحه‌ی اول سایت |   تماس  |  RSS

 

 

 

 

 

نقد و بررسی  | ادبیات  

بازگشت به صفحه وب نوشت ها

آثار و کتاب ها

داستان

داستان تاریخی

خاطره ـ حکایت

نقد ادبیات

نقد داستان

مقاله ـ تحلیل

گزارش ـ گفتگو

نثر کلاسیک

پژوهش تاریخی

دین ـ آیین

فولکور ـ فرهنگ عامه

آلبوم عکس