نامه مهرهرمز ـ شماره 2 ـ ويژه غلامحسین ساعدی

 

پیوند به خانه علی آرام

 

 

 

 

 

 

   

 

 

همه چی این گونه آغاز شد    

علیرضا عطاران «آرام»

 

 

                                               [1]

نفس فاطمه به خشم و اندوه عجين شده بود و او را به تکاپو انداخت. با بی تابی به شويش گفت: «برخيز و کاری بکن. چگونه می گذاری حق مسلم تو را زير پا بگذارند.»
علی بدون اين که صحبتی بکند، نشست و سردرگريبان فرو برد. دستهاش را بر زنوانش قرار داد. گره ای در ابروان پرپشتش انداخت و با چهره کبود گوشتی و ريش سياه به زمين خيره شد. می دانست هنوز کالبد پيامبر بر زمين بود که بر سر تصاحب منصب او به ستيز برخاستند. بعد هم تا بخود آمد، شنيد پيرمرد را از کنج عبادتگاه به اوج دنيا کشاندند و او را خليفه کردند. شنيد که به زور بيعت می ستانند و اکنون نوبت او بود.
فاطمه نيز باور نمی کرد. گمان کرد خواب می بيند. شويش را کنار زده بودند و اکنون می خواستند به زور و جبر او را وادار به اطاعت کنند. بار ديگر گفت: «کسی جز تو شايستگی خلافت دين پدرم را ندارد.»
ـ «دنيا ارزش آن را ندارد، خلافت روی زمين، سروری دنيوی و دارايی همه عالم؛ از نگاه کودکان معصوم بی مادر يا ديده اشکبار يتيمان و چشمان گرسنه فقيران کمتر است.»
فاطمه گوش نکرد و زير لب نجوا کرد: «پس کجا هستند انصار؟ چرا همه ما را فراموش کرده اند؟»
خشمی فزاينده به جانش افتاده بود و نمی دانست چکار کند. کمی که گذشت يکباره برخاست و دست حسنين را گرفت و بانگ زد برخيز تا نزد انصار برويم.
علی نمی خواست در اين بازی شرکت کند. نيک می دانست قدرت و رياست چشمان بسياری را کور کرده است و بدتر از آن گروهی با نيت دينخويی و شعار اسلامخواهی از صدمه زدن به ديگران کوچکترين هراسی به خود راه نمی دهند. اما چون نمی خواست با همسرش مخالفت کند، به ناچار برخاست و آنها را سوار استری کرد و به سوی خانه انصار و بزرگان راه افتاد.
اين خبر چون بوی عطری که از پخش آن
نتوان جلوگيری کرد، ميان سران قبايل و مجاهدان بدر و سابقين اسلام گسترش يافت. کسانی بودند که تندی اجابت کردند و او را پيشوای خود خواندند، اما بيشتری بهانه ها آوردند: «ای دختر و داماد پيامبر، کار بيعت ما با خليفه تمام شده است، اگر زودتر از ما بيعت خواسته بوديد، کسی را بر علی برتری نمی داديم.»
علی که می دانست همان گروهی هم که خواسته او را اجابت کرده اند، در عمل او را تنها خواهند گذاشت، برای اين که آن ها را بيازمايد، خواست همگی سرهای خود را بتراشند و فردا شب به خانه اش بيايند.

                                          [2]

بهنگام «ماه نو» آنروز که در مدينه خليفه بر مسند پيامبر تکيه زده بود، در آن واپسين غروب شهر را پردهء کدری از گرد و خاک می پوشاند. مردم همچون مورچگان بارکش، به خانه ها و سوراخ ها خزيده بودند، تا روز ديگر و فردای ديگر به کار همه روز بپردازنند. خليفه از فکر کردن دست برداشت و بسوی ديگران کرد و گفت: «باز هم با آن ها سخن بگوييد، شايد بيعت کنند!»
ولی ديگران از جای خود تکان نخوردند و سرگردان و مردد ماندند. خليفه گفت: «چنانچه نمی توانيد، عثمان را با خودتان ببريد که او نرمخو است و می تواند آنها را نرم کند.»
خالد شمشيرش از نيام بيرون کشيد و آن را پيش پای خليفه انداخت و گفت: «تنها تيغه برهنه جنگ افزار آنان را نرم خواهد کرد.»
خليفه برافروخته بانگ زد: «تو را چه شده، می خواهی بر خاندان پيامبر تيغ بکشی؟>
چهره خالد از ترس در پرتو نور کم فروغ غروب به زردی گراييد، گامی پس گذاشت و سر در گريبان فرو کرد. اگر مغيره به کمک او نيامده بود، چه بسا به گوشه ای می خيزيد و ديگر سخنی نمی گفت. مغيره کسی بود که می توانست تخم دودلی و ترديد را در انديشه هر ثابت قدمی بکارد. او با نگاه محيل گفت: «آنانی که بيعت نمی کنند، در پس علی پنهان شده اند. اگر به اين بازی خاتمه ندهيد، تندباد منافقان و کفار، کار همگی ما را که زندگی خود را وقف حکومت خدا کرده ايم، خواهد ساخت.»
عمر که تا اين لحظه خاموش و ساکت گوش می داد، به سخن آمد و گفت: «برای بيعت گرفتن چه پيشنهاد می کنی؟>
مغيره تندی پاسخ داد: «بدون خونريزی آن ها را وادار به بيعت کنيم، اگر يکدنگی کردند، کمی خشونت بکار می بريم و می ترسانيم و تهديد می کنيم. بيش از همه علی و خانواده اش را!»
خليفه بار ديگر وحشت زده نگاهی به او افکند و ناليد: «نمی خواهم خلافتم را با ستمکاری آغاز کنم.»
عمر: «ستمکاری به نافرمانان به از جفا به دين خداست!»
مغيره: «خلافت با نرمخويی نمی خواند. يا ديگری را برای جانشين برگزينی و خود به مسجد برويد و کلام خدا موعظه کنيد يا شمشير بدست بگيرد و دين را بگسترانيد.»
کسان ديگری بودند که تا کنون لب فرو بسته بودند، ولی چون دانستند علی بيايد هيچکدام از آنان را نزد خود نگه نخواهد داشت، به سخن آمدند. نخست ابوعبيده که هميشه گروهی مزدور گردش می پلکيدند به سخن آمد و ملتمسانه گفت: «از چيزی نترسيد که با يک اشاره انصار جان برکف آماده شهادتند.
آنگاه عبدالرحمن بزرگ مال اندوز عرب نجوا کرد: «اگر علی را نتوانم بخرم، شمش های طلا را پيش ديگران می گذارم تا برق آن چشمانشان را کور کند.»
اندوه از چهره خليفه خوانده می شد. عمر که از همه نزديکتر به او بود، اين امر را دريافت. پس گامی پيش گذاشت و به آهستگی گفت: «اگر می خواهی دين پيامبر محکم شود بدان که بايد همگی بيعت کنند.»
مغيره نيز افزود:
«ای خليفه! اندوه را کنار بگذاريد، اين اندوه نيز دارد ما را می سوزاند. ولی مطمئن باشيد که الله بر اعمال و اهداف ما ناظر است و می داند که همه اين ها را برای او انجام می دهيم.»
چهره خليفه پيش از پيش در هم رفت. می دانست در پس سخنان مغيره؛ کيد و نيرنگ نهفته است. ديگران نيز بيش از آن که غم دين داشته باشند، دغدغه دنيا آنها را به همدردی واداشته است، تنها دل خوشی اش به عمر بود. صداقت و دلسوزی او را باور داشت. اگر او در ميان نبود، برای سخنان ديگران ذره ای ارزش و اعتبار قائل نبود. همچنان که به عمر خيره شده بود، صدای مغيره رشته افکارش را پاره کرد: «وقت می گذرد، پيش از آن که فرصت طلبان به خود بيايند حکم الله را جاری کنيد.»
خليفه آه کشيد و با گره در پيشانی به عمر گفت: «هرکاری می کنيد به خاندان پيامبر آسيبی نرسانيد.»

                                               [3]

کسانی که تاکنون با خليفه بيعت نکرده بودند، همگی در خانه علی گرد آمدند. در ميان آن ها تنها گروه اندکی ثابت قدم بودند، ابن عباس، سلمان؛ ابوذر، مقداد و بيگانه ای پارسی. تنها همين گروه اندک بودند که خواسته علی را اجابت کرده و سرهای خود را تراشيده بودند. اما کسان ديگر بيشتر برای برخورداری سهمی از قدرت؛ به سوی علی کشيده شده بودند. طلحه و زبير و سعد ابی وقاص و تنی ديگر که سرشان بی کلاه رفته بود و در حکومت تازه جايی نداشتند، چاپلوسانه بانگ زدند: «می خواهيم شما فرمانرواي ما باشيد.»
علی که از نيت آن ها با خبر بود، بدون معطلی پاسخ داد: «فرمانروای همه ما اوست.» و با دستش آسمان را نشان داد.
خاموشی گنگی ميان ميان آن ها بوجود آمد. دريافتند آگاهی و دانايی علی را دست کم گرفته بودند، ديگران که پيشاپيش شيفته او بودند، يشتر به او ايمان آوردند. برای همين اين بار آن ها گفتند: «پس لااقل امام ما باشيد و نور خدا را بر دل ها بتابانيد، ما نيز شيعه شما خواهم بود. بعد از اين هم گروه بسياری با نام شما زنده اند، مظلومان، محرومان، بی چيزان، بي کسان، فقيران و همه انسان های آزاده. شما مولای ما باشيد، تا ما نيز مانند شما شويم.»
پس از آن سلمان گفت: «اين آرزويمان است که اسمی و رسمی از شما بماند، که بتوانيم از آن پيروی کنيم. تا ديگران بدانند ما پيروان (شيعيان) تو هستيم. پس از آن نيز در کنار فرزندانت (حسن و حسين) باشيم.»
ابوذر نيز سخن سلمان را پی گرفت: «می خواهيم سايه شما بالای سرما باشد و نامتان در قلب هايمان نقش ببندد.»
علی چشمانش را به چهره آن ها دوخت، نگاهش تا اعماق وجود آن ها نفوذ کرد. بيگانه پارسی بيش از ديگران دگرگون شد و با بيتابی نجوا کرد: «علی! خلافت با امامت جور در نمی آيد، ما را با نور خدا آشنا کن، بگذار از آتش تو روشن شده تا به خدا نزديک شويم.»
پيش از آنکه به او پاسخی دهد، صدای همهمه ای از بيرون شنيده شد. همگی سراسيمه خود را به نزديک در رساندند. گروه بيشماری نزديک خانه گرد آمده بودند، پيشاپيش آن ها عمر و مغيره و خالد و عبدلرحمان و تنی از سران قبايل ديده می شدند.
علی خروشيد: «چه می خواهيد؟»
عمر: «بيعت خليفه را؛ تنها کسانی که در اين خانه گرد آمده اند با خليفه بيعت نکرده اند.»
علی «اما شما اجازه نداشتيد بر مسند پيامبر تکيه بزنيد.»
مغيره «خليفه يار پيامبر و از عشيره اوست.»
علی : «اگر چنين است، خويشان او که از ميوهء اين درخت هستند، حق بيشتری دارند.»
عمر که نمی خواست کار به دشواری بيانجامد، با نرمخويی گفت: «ای علی، چرا بيعت نمی کنی که کار امت سامان بگيرد.»
علی : «کار امت سامان بگيرد؟! خيال می کنی نمی دانم که دست به يکی کرديد، امروز با زور کار را به سود او استوار می کنی که فرا آن را به تو باز گرداند.»
زبير که تا آن لحظه کنار علی گوش می داد برآشفت و شمشيرش از نيام کشيد و به سوی آن ها حمله کرد. مغيره از خالد خواست از پهلو او را بزمين بيندازد، خالد که منتظر بود، پشت پايی به او زد و نقش زمينش کرد. ديگران نيز جستند و شمشيرش را به زور گرفتند.
علی ديگران را به آرامش فرا خواند، اما مغيره به چند نفر گفت هيمه هايی که از پيش آورده بودند، نزديک خانه کود کنند و آن ها را آتش بزنند. شعله های آتش همه را وادار کرد بيرون بيايند.
به زودی مردمی بسياری با ديدن شعله های آتش پيرامون خانه علی گرد آمدند. گروهی از خليفه حمايت می کردند و کسان کمتری نيز از علی. بيشتر مردم هم تماشاگر بودند.
فاطمه که تاکنون ساکت آن ها را تماشا می کرد، طاقت از دست داد و بسوی در آمد و پرخاش کرد: «آمده ايد خانه پيامبر را به آتش بکشيد؟»
عمر : «آری، مگر اينکه تن به حکومت خدا بدهيد!»
فاطمه: «اما در اين خانه پاره های تن پيامبر زندگی می کنند.»
عمر: «ما برای دين پدرت به شما سخت می گيريم، بدان اينکار دين او را استوار می گرداند.»
سلمان که می پنداشت بتواند با خردمندی اين قائله را پايان دهد به عمر گفت: «چگونه فراموش کرده اي که پيامبر خدا بارها فرمودند؛ تين دخترم است و پاره تنم، هر کس او را بيازارد، گويی مرا آزرده است.»
نه سخن سلمان و نه هيچی نمی توانست قلب عمر را نرم کند. او تنها يک چيز می دانست؛ اسلام و احکام خدا. احکامی که بايستی از سوی خليفه مسلمين اجرا گردد. برای همين چشمانش را روی هم گذاشت و با قاطعيت گفت: «اگر لازم باشد، انسان های بيشماری را گردن می زنم، خانه های فزونی را به آتش می کشم و شهرهای زيادی را ويران می کنم، تنها برای اين که کلام خدا را جاری کنم.»
آنوقت نگاهی به مغيره کرد و خواست به خانه بريزند و همگی را دستگير کنند و نزد خليفه ببرند. کسانی که منتظر چنين لحظه ای بودند، يکباره بسوی خانه يورش بردند. فاطمه به همراه طفلانش پشت در بود و پيش از آن که بخود بيايد، در با شدت شکسته شد و به پهلويش خورد و او را نقش زمين کرد. نخست دردی جانفرسا به بدنش دويد، بعد هم همه چيز را محو و تار ديد. با اينکه هنوز اطرافش را تشخيص می داد، اما نمی توانست حرکت کند. پسرانش را ديد که ميان مردم گم شدند. خواست آن ها را صدا بزند، اما آوايی از دهانش بيرون نيامد. لختی بعد از حال رفت. پدرش را ديد که می گفت؛ نگران نباش دخترم؛ بزودی نزدم من خواهی شتافت!
زمانی که به خود آمد، دانست بجز شويش ديگران را دست بسته برای بيعت، نزد خليفه برده بودند. هنوز پهلويش درد می کرد، اما ظلمی که به او روا داشته بودند، بيشتر آزارش می داد. حسنين بر بالينش آمد. بزودی فهميد محسن اش نيست. داغ مرگ فرزند بيشتر روی دلش سنگينی کرد. دلش خواست نزد شويش برود و به او دلداری دهد، اما علی زودتر بر بالين او آمد. می دانست ديگر عمری زيادی نخواهد کرد. برای همين نخواست چيزی بروز دهد.

                                   


 

                   

 

                     داستان بازگشت به فهرست مطالب

 

 

 

 

 

 صفحه‌ی اول سایت |   تماس  |  RSS

 

 

 

 

 

ادبيات | داستان تاريخی

بازگشت به صفحه وب نوشت ها

آثار و کتاب ها

داستان

داستان تاریخی

خاطره ـ حکایت

نقد ادبیات

نقد داستان

مقاله ـ تحلیل

گزارش ـ گفتگو

نثر کلاسیک

پژوهش تاریخی

دین ـ آیین

فولکور ـ فرهنگ عامه

آلبوم عکس