پیوند به خانه علی آرام

 

 

 

 

 

 

   

 

 

«حس آمیزی» در داستان

علیرضا عطاران «آرام»

 

نویسندگان تجربیات خود را بوسیله حواس به مخاطب منتقل میکنند. به عبارتی نویسنده بیش از هرکاری برای انتقال؛ از حواس پنجگانه سود میبرد. ـ صدا را میشنویم، بو را استشمام میکنیم، رنگ را میبینیم، مزه را میچشیم و اجسام را لمس میکنیم.

اما نویسندگان یا شاعران در خلق یک اثر هنری، ـ برای ایجاد خلاقیت و انتقال مفاهیم و تأثیر مضاعف؛ ـ دو حس یا چند حس را با هم ترکیب میکنند. یعنی بجای: «بویی به مشام رسید.» مثلا مینویسند: «بویی شیرین به مشام رسید.» که از دو حس ـ بویایی و چشایی ـ استفاده شده است. چنين حالتی را «حسآمیزی» میگویند.

اما زمانی نویسنده ـ شاعر ـ پا را از این فراتر میگذارد و به انتقال احساس مستقیم و بیواسطه مبادرت میکند. بدین معنا که با قرار دادن کلماتی با بار معنایی معین؛ واژههایی بکار میبرد که ذهن به گونه «خودکار» این حس را دریافت کند. [اصطلاح «خودکار» نیاز به توضیح بیشتری دارد؛ اما میتوان  آن را معادل «شرطی» بودن در نظر بگیریم.]

به عنوان نمونه؛ آنجا که منوچهری میگويد:

خيزيد و خز آريد كه هنگام خزان است

باد خنك از  جانب خوارزم  وزان  است

واژههای: خیزید، خزآرید، خزان، خنک، خوارزم. بدون هیچ شرح و بیان اضافی؛ پاييز را به ذهن مخاطب القا میکند. یعنی شاعر به عالیترین وجه شیی را به ادراک حسی در آورده است.

در اینجا باید یادآوری کنم؛ شیی در معنای کلی به هر چیزی گفته می شود که بیرون از ادراک ما وجود دارد. اما در داستانویسی چنین نیست. به عبارتی؛ در داستان هر چیزی که حواس ما را متأثر کند، شیی نامیده می شود.  یعنی توصیف ـ که به وضع و موقعیت اشیا می پردازد، ـ یا نشانه و نماد که با آن به اشیا اشاره می کند.*

باز اگر به نمونهای دیگر بخواهم اشاره کنم؛ آشناترین جمله «بوف کور» را می توانم مثال بزنم:

«در زندگی زخم‌هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.»

باز کلمات: «خوره»، «میخورد» و «میتراشد»؛ همگی دلالت بر ارتباط با «زخمهای زندگی» دارد. به عبارتی انتخاب كلمه؛ همیشه در موفقيت يا عدم موفقيت انتقال احساس؛ نقش اصلی را ایفا میکند.

بد نیست موضوعی را تعریف کنم. زمانی نویسندهای؛ داستانی برایم فرستاد که نظرم را بگویم. من وقتی پاراگراف نخست آن را خواندم، احساس کردم نمیتوانم با احساس نویسنده ـ راوی ارتباط برقرار کنم. چون نویسنده برای احساس شخصیت و انتقال آن، واژهای بکار برده بود که مناسب نبود و هیچ دلالتی بر موقعیت او نمیکرد. نویسنده ـ راوی از ذهن شخصیت داستان که يک نفر زندانی بود، نوشت: «نگاهش روی دیوار سلول لغزید.»

به عبارتی؛ لغزیدن نگاه، بیشتر بار احساسی و عاشقانه دارد، ـ مگر این که نویسنده تعمد داشته باشد؛ مانند این که دیوار را معشوق زندانی در نظر بگیرد. ـ اما در غیر این صورت چنین جملهای نه ادراک حسی دارد و نه در ذهن مخاطب مینشیند. حداکثر این که پس از چند پارگراف داستان را رها میکند. شاید بتوان بجای آن بنویسیم: دیوار را خراشید. یا با دیوار برخورد کرد.

اما به بحث اصلی برگردیم. توجه بیش از حد به نشانه گذاری و انتقال حس بوسیله واژه ها، کار را جایی رساند که پدیدههای بیجان و حتی امور مجرد و انتزاعی به ادراک حسی در آمدند. چیزی که شاید بتوان «انسانی کردن» اشیا نامید، یعنی دادن ماهیت انسانی به اشیا و البته آن را باید جدا از موضوع «انسان پنداری» دانست. این جمله  «بوف کور» گویای این موضوع است:

شب پاورچين پاورچين مي رفت. گويا به اندازه كافي خستگي دركرده بود.

بدیهی است که اگر شب؛ بجای رفتن، میآمد. این حس تفاوت میکرد. یعنی چون شب خستگی در کرده است؛ پاورچین پاورچین میرود. اما اگر شب میآمد؛ بار احساسی واژهها و جمله تغییر میکرد.

چنین حس آمیزیی را در داستان «بزرگ بانوی روح من» از گلی ترقی نیز شاهدیم.

نسیم خوبی میآید، خروس در دور دست میخواند...کویر آرام است و خاموش و خالی از وسوسههای رعبانگیز... هوا پر از خاک و دود است و بوی بنزین و نفت میدهد. گرمم است. عرق میریزم.

 

 

 

 

بازگشت به فهرست مطالب

 

 

 

 صفحه‌ی اول سایت |   تماس  |  RSS

 

 

 

 

 

نقد و بررسی  | ادبیات  

بازگشت به صفحه وب نوشت ها

آثار و کتاب ها

داستان

داستان تاریخی

خاطره ـ حکایت

نقد ادبیات

نقد داستان

مقاله ـ تحلیل

گزارش ـ گفتگو

نثر کلاسیک

پژوهش تاریخی

دین ـ آیین

فولکور ـ فرهنگ عامه

آلبوم عکس