نامه مهرهرمز ـ شماره 2 ـ ويژه غلامحسین ساعدی

 

پیوند به خانه علی آرام

 

 

 

 

 

 

   

 

سیف الاسلام    

علیرضا عطاران «آرام»

بخشی از رمان تاریخی «سیاوش انوشک ـ جلد دوم»

 

 


 

در اوایل خلافت ابوبکر؛ گروهی از قبایل عرب از اطاعت او سرباز زدند و زکات خود را نپرداختند. مالک بن نویره رئیس قبیله بنی تمیم یکی از این افراد بود.

زمانی که ابوبکر برای سرکوب شورشیان؛ خالدبن ولید ملقب به سیف الاسلام [شمشیر اسلام] را بسوی آنان فرستاد، شورشیان تن به اطاعت دادند؛ مگر مالک بن نویره. اما چون دریافت حریف جنگیدن با خالدبن ولید را ندارد، خود را تسلیم کرد و حتا پذیرفت زکات خود و افراد قبیله اش را بپردازد.

خالد بن ولید نخست شرایط او را پذیرفت؛ اما چون چشمش به زن زیبای او افتاد. به طمع تصاحب همسرش و غارت اموال او و افراد قبیله اش، فرمان داد؛ همه افراد قبیله مالک را که دسته بسته و اسیر بودند؛ بکشند.

بعد با زن مالک همبستر شد. به این هم قناعت نکرد. کله های کشته ها را به عنوان پایه دیگ قرار داد و در آن غذا درست کرد. دست آخر هر چه اموال داشتند؛ به عنوان به عنوان غنیمت جنگی برداشته و زنان و بچه های آنان را به عنوان اسیر جنگی به مدینه آورد.

این جنایت از شرم آورترین اعمالی بود که در زمان خلافت ابوبکر انجام شد. حتا عمر نتوانست این عمل را هضم کند و چنان عصبانی شد که با تغیر از ابوبکر خواست خالد را بخاطر اعمالی که مرتکب شده است؛ مجازات و از کار برکنار کند. اما ابوبکر بخاطر مصلحت مکتب و حفظ قدرت و ... تنها به توبیخی مختصر بسنده کرد.

 

 

در ميدانگاه سپاه، جايی که صدها تن از سربازان گردن زده شده بودند. سرهای بی تنه کشتگان که هنوز خون چکان بودند، روی هم تلنبار شده بود.

شورش با گردن زدن سالار شورشيان به پايان مخزونش نزديک شده بود. اکنون زنان بيوه و اسيران به سوگ نشسته بودند و فاتحان خون چکان، غنايم را تصاحب کرده بودند. آنان که زودتر رسيده بودند، جنگ افزاران، ستوران و درهم و جواهرات را به فراخور خود تصاحب کرده بودند و فارغ از تاراجی که آنرا پاداش زحمات خود می دانستند؛ گرد آتش های برافروخته حلقه زده بودند.

ديگ هايی خوراک روی پايه های از سرهای بريده کشتگان، روی آتش ديده می شد. بوی کز موی سر و صورت سرهای بريده شده با بوی دود و طعم گوشت سوخته درهم آميخته و بزاق فاتحان را سرازير کرده بود. بزودی به هر کدام کاسه ای داده شد، که تکه های گوشت نيم پخته، در آب چرک آلود آن شناور بود.

کمی دورتر بنديان جان در برده، ريسمان پيچ روی زمين چنبره زده بودند. نگون بختانی که همچون شاخه های پاييزی، سردر گريبان يکديگر، سرها را سوگوارانه بزير خم کرده بودند. چهره ها خونی، تن ها زخمی، پاها برهنه و آغشته به لای و لجن مانداب های بطاح. با اندامی کبود از سرما و دست و پاها کرخت، می لرزيدند و در خود مچاله می شدند. بدتر از آن، سرما هر دم فزون تر می شد و سوزناک تر. تن پوش های کتانی و دشداشه های کرباسی، سرمای آزاردهنده شب را سد نمی کرد. حتی بخاری که از دهانشان بيرون می زد؛ نيامده می ماسيد و محو می شد.

درون خيمه بزرگ، سردار فاتح سرش را روی شکم و ميان پاهای زن فرو برد. احساس کرد چهره اش داغ و سوزان شد. نفهميد گرما از حرارات ران های شهوت آلود زن است يا شعله های سوزان آتش زير ديگ، شايد هم برق نگاه خشمناک و تنفرآميز سرهای بريده،  که از درز چادر عبور کرده و به جانش افتاده بودند. اهميت نداد و سرش را برنداشت. اما چشمانش را بست، ترسيد از درز چادر چشمش به کله بريده مرد بيفتد. بعد هم زير لب نجوا کرد: «بايستی بازهم کام بگيرم. آنقدر که سيراب شوم.»

نفهميد چقدر گذشت که احساس کرد کمی از عطش زيرشکم ش فرو نشست، آنوقت بوی گوشت بريان، گرسنگی شکم ش را بياد آورد. با بزاق ترشح شده، از خيمه بيرون آمد و دشته اش را درون تکه ای بزرگ گوشت بريان فرو کرد و آنرا به نيش کشيد.

درگرماگرم سور و ضيافت، يکی از انصار که به مدينه رفته بود، از نزد خليفه بازگشت. بزرگ انصار پيش آمد و با خشم ناليد: «خليفه فرمان داده به مدينه بازگردی.»

سردار تمسخرآميز گفت: «سالار سپاه منم و اگر فرمانی از خليفه بيايد، بخودم می نويسد.»

«به خليفه گزارش دادم اين کار تو دور از اسلام و مسلمانی است.»

خليفه به من فرمان داده مرتدان و شورشيان را سرکوب کنم.»

«اما اين قوم که نماز برپا کردند و حاضر شدند زکات بپردازنند.»

برخاست و با خشم غريد: «آن ها چون تاب رويارويی نداشتند، از روی فريبکاری  تسليم شدند. اگر رهايشان می کردم دوباره بر ما تاختند و اگر می خواستم به خليفه خبر دهم، در ميان بطاح تلف می شديم.»

«اين گفته ها را نزد خليفه هم می توانی اثبات کنی؟»

«آری، من بهترين راه را انديشيدم و بدان عمل کردم.»

تنی از فرماندهان، سرمست از پيروزی و بدست آوردن غنايم، گفته سردارشان را تصديق کردند. سردار که دريافت به مراد خود رسيده است، زمزمه کرد: «وقتی الله کاری را بخواهد به انجام می برد.»

پيش از آنکه سخن ديگری بميان آيد، به خيمه بازگشت و فرمان داد خوراکش را برايش ببرند. می خواست بار ديگر از آغوش گرم و عطش ناک زن بهره برد. با خود زمزمه کرد؛ پيرمرد مغبون از خودراضی، با آن همدستان گرسنه و عاصی. بعد به انديشه فرو رفت. می دانست کارش را نپسنديده بودند، اما اهميت نداد. همه چيز بجز تن گرم و نرم زن مالک که زير دستش بود، بی ارزش جلوه می کرد. اگر دلش می خواست بازهم صداهای مخالف را می بريد.

خودش را روی زن کشيد، اما انگار مانند پيش به او تمايل  نداشت. برگشت و از لای شکاف خيمه بيرون را نگاه کرد. پيرمرد انصاری هنوز ديده می شد، بدتر از آن برق شمشير خميده اش چشمش را نشانه گرفته بود. احساس کرد نگاه تيره و کين خواهانه اش، شور شهوتش را محو کرد. هميشه از انصار متنفر بود. بسوی مدينه تاخته که خليفه را بر او بشوراند. بيش از آنکه از خليفه بترسد، از اين خشکه مقدس مغضوب وحشت داشت. بزودی تلخی گنگی آزارش داد، احساسی که مثل يک غلظت بويناک در روح و روانش رسوب کرد و انديشه اش را پريشان کرد. براستی اگر به مدينه بازگردد، چه پاسخی به خليفه بدهد.

 

                                   *

شاهدان ماجرا، يش از آنکه نزد خليفه بروند، با يکديگر به گفتگو پرداختند: «چه کسی می تواند مانع اين کار شود، اگر باز هم چشمش زنی را بگيرد؟»

برق وحشت پيش از همه، دل بزرگان و سران قبايل را تهی کرده و خواب را از چشم آنان رمانده بود. کسانی که زير سقف چادرها و خيمه های خود، زنانی زيبارو داشتند. هرکدام با بدگمانی رمزآلود تارهای انديشه خود را می جويدند و می بلعيدند، شايد سخن يا رفتاری را بياد بياورند که جايی برزبان آورده يا انجام داده اند، که بوی ارتداد داشته باشد.

بدبينی ترس آوری در شهرها، واحه ها، بيابان و همه جا به مشام می رسيد. درون خانه ها، توی چادرها، ميان خيمه ها و داخل حرمسراها و همه جا، نگاه شکاکانه ای به زنان ماهرو ديده می شد. از همان زمان که سردار بزرگ چشمش به آن زن افتاد و برق نگاه شرربارش به قلب شوی مأيوس نشست. چنانکه نجوايش را شنيدند: «زيبايی تو مرا به کشتن داد، زن!»

کسانی بر چهره و رخ زنان گِل ماليدند، با سيلی سياه و کبود کردند. تا اگر چشمی ناپاک بر زنانشان بيفتد، روی برگرداند. اما کسانی نيز بودند که به خليفه تازه اميد داشتند. می گفتند؛ او بر مسند پيامبر تکيه زده است، پس دادگری و عدالت رسول را بردوش خواهد کشيد. ابوعبدالله يکی از آنان بود، همچنان که بر ديوار دارالخلافه نشسته بود و سر درگريبان فرو برده بود، با خود انديشيد: «اگر چنين کاری کرده باشد، سزای اش کمتر از سنگسار نيست.»

خليفه شاهدان را به دارلخلافه فرا خواند. نخست از ابوقتاده خواست گزارش دهد. او بدون شتابی سخن گفت: «ما همچنان در پی خالد می تاختيم. يک سو سواران انصار و سوی دگر شترسواران اقرع. خود سردار هم با جنگجوترين سواران در قلب سپاه، بيابان بزاخه را می جستم و پيش می رفتيم. در گودال های فروبرنده باتلاقی و ميان چاله های سنگلاخی. بدون اين که جنش موهوم خزنده و چرنده ای از چشم ما پنهان بماند. گهگاه باديه نشينی ديده می شد؛ بی رمه و برگ و سلاح. جزغاله از گرمای سوزان روز و خشکيده از سرمای سوزناک شب. ديگر نه شورشی ديده می شد و نه طاغی. نه سواری و پياده ای. نه گردنکشی و نافرمانی. همه جا امن و امان شده بود، تک و توک طغيانگران به ميان بطاح، درون شوره زارها و توی بيغوله ها فرو رفته بودند و دنبال کردن آنان بيهوده. پس از خالد خواستيم همانجا بمانيم، تا از شما نامه ای برسد. اما سردار تاب نياورد و درشتی کرد که: «خليفه به من دستور داده تا همه شورشيان و طاغيان را نکشيم، برنگرديم.»

بدينگونه ما را رها کرد و با سربازان بسوی سرزمين قبيله مالک بن نويره رفت. چون لختی گذشت، دريافتيم ماندن ما سودی ندارد، پس به شتاب خود را به او رسانديم.

ابوعبدالله به سخن آمد و با لحن نيشداری گفت: «شتاب شما برای کسب غنايم بود يا اجرای احکام دين؟»

خليفه هشدار داد خاموش باشد، آنگاه به سرکرده انصار گفت: «از ارتداد مالک بگو»

او که پيرمردی با محاسن سپيد بود، آرام و شمرده ناليد: «شبانگاه بود که ما به آن ها رسيديم، شبی سرد بود که سرما پيوسته فزونی می گرفت. مالک و سربازانش چون ما را ديدند، از جنگيدن سرباز زدند و گفتند: «ما مسلمانيم. پس نشايد که مسلمانی مسلمان را بکشد.»

خالد پرسيد: «اگر چنين است، چرا سلاح برگرفته ايد؟»

پس سلاح برزمين گذاشتيم و خالد فرمان بانگ اذان داد و همگی به نماز مشغول شديم. من خواستم پيش از آن انديشه ای برای سردی هوا بکند که سربازان از سوز سرما فلج شده بودند و توان جنبيدن نداشتند. همانجا بود که به فرمان خالد، مردی از قبيله کنانه بانگ زد «ادفئوا» * و سربازان که به سودای کسب غنايم کور و کر شده بودند، در برابر ديدگان حيرت مالک و همسرش که در پناه او خف کرده بود، بر سر يارانش ريختند و بيشتر آنان را که سلاح بر زمين گذاشته بودند، از پای در آوردند. برای همين با خالد درشتی کردم و ناليدم: «اين کار تو عمدی بود، که گروهی مسلمان بی دفاع را کشتی.»

ابوقتاده دخالت کرد و با اعتراض غريد: «ما اجرای فرمان کرديم با شنيدن بانگ «ادفئوا» در چشم برهم زدنی، آنان را از ميان برداشتيم.»

سالار انصار با افسوس ناليد: «بانگزن منظورش کشتن سرما بود نه سربازان!»

باز ابوعبدالله خروشيد: «او را برکنار کن که زود دست به شمشير می برد.»

همزمان پچ پچ هايی شنيده شد: «ما ديدم کسانی را کشتند که سلاح  نداشتند؟»

«ما ديديم بر سر سربازان ريختند، فقط آنهايی که به دست و پا افتاده بودند و می گريستند، رها کردند.»

«ديديم فرمان داد، مالک را بياورند. همسرش نيز نالان و پاکشان از پی او آمد. ماهرويی زيبا که وجاهتی به تمام داشت.»

«ما ديديم برق نگاه شهوتناک سردار را و دگرگونی حالش را دريافتيم. چنانکه به تناوب آب دهانش را فرو می داد و نگاهش ميان مالک و همسرش می چرخيد و می چرخيد، تا اينکه در اوج غليان شور شهوت غريد: «کسی که از فرمان خليفه سرباز زند، از دادن زکات خودداری ورزد؛ از دين الله بيرون شده و مرتد است.»

«من مسلمانم و پايبند به دين الله.>

جزای کسی که مرتد شود مرگ است.»

مالک با حسرت ناليد: «می دانم که زيبايی زنم مرا بکشتن داد.»

خالد غريد: «بلکه الله تو را کشت، که از دين او برگشتی.»

«و ما ديديم در برابر چشمان حيرت زده و هراسان همسرش، وادارش کرد کنار پالان شتری زانو بزند. آنوقت در خاموشی مرگ آور که تنها پژواک التماس بنديان بگوش می رسيد، جامه گرانبهای سياه رنگ او را به نيروی دو نفره از تن اش کندند.»

«ما ديديم زن ترسان و شگفت زده به جلادان خيره شده بود. اسيران نيز با نگاه های بی فروغ استغاثه و زاری می کردند: عفو کن! و ببخشا سردار.»

«و ما ديديم ضرار بی التفات ديگران گرم کار بود و شمشير تيغه پهن خود را بر سنگ سوهان می کشيد.»

«ما ديديم که يکباره  زن خنجر شوهرش را با يک ضربت بيرون کشيد که خود را بکشد، اما يکی پيشدستی کرد و پريد خنجر را از دستش بيرون کشيد. همزمان آوازی بگوش رسيد: «بخدا قسم، ديگر به قبيله ی خود بازنگردی.»

«و ديديم مالک تاب نياورد و سعی کرد برخيزد و بگريزد، تقلايی بی حاصل که سردار را خوش نيامد.»

«ديديم درچشم برهم زدنی، يکی روی کمرش نشست، دو نفر ديگر نيز دست هايش را از دوسو زير بغل گرفتند و روی زمين گذاشتند. چهارمين نفر دست در ميان موهاي انبوه سر و صورتش برد و چنان سرش را روی پالان فشرد که گردنش کش آمد. چنانکه در پرتو شعله آتش، چهره اش کبود و مردمک چشم هايش ناپديد شدند.»

«ديديم ضرار خونسرد و با حوصله، شمشير تيغه پهن ش را امتحان کرد و آنوقت گامی پيش گذاشت. زن ها چادر و روبند بر چهره انداختند و اسيران سر در گريبان فرو بردند که نبينند، اما سربازان گردن کشيدند، بهتر ببينند.»

«همه ديديم کاری که می بايد انجام دهد، به پايان برد. پيش از آنکه شفقتی در دلش بيفتد، شمشير تيغه پهن را بالا برد و فرود آورد. برق تيغه آن در پرتو آتش درخشيد و در چشم بهم زدنی خون جهنده به اطراف پاشيد. تيغه بران پالان را نيز شکافت. بی هيچ زحمتی، سر از تن اش سوا شد. بدون اينکه فريادی شنيده شود يا تکانی بخورد. اما زنش زانو بر زمين زد و پنجه در خاک کشيد و صيحه ای دردآلود کشيد.»

«ديديم زن ناخن بر چهره کشيد و خاک بر سرش ريخت، آنقدر که از رمق افتاد و از حال رفت.

خالد نفسی به آسودگی کشيد و نجوا کرد: «بدان که وقتی خدا کاری را بخواهد به انجام می برد.»

«ديديم زنی، که شايد دايه اش بود، جلو آمد. با کاسه ای آب در دست، پشنگی بر صورتش پاشيد.»

«از سرما و گرسنگی نای سرپا ماندن نداشتيم. اما زنجموره ای جگرخراش همراه با آخ و اوف شهوتناکی از درون خيمه می شنيديم. پيش از آنکه تماشگر آنان باشيم، بانگزن همه را به خوردن دعوت کرد. با اين که کسی دلش به خوردن نمی رفت، همگی بسوی آتش رفتيم، جايی که ديگ های بزرگ خوراک را روی کله های بريده گذاشته بودند.»

بار ديگر آوای اعتراض آلود شنيده شد:  

«ما ديديم که کله های کشتگان را پايه اجاق کردند.»

«ما او را ديديم که همسر مالک را به خيمه خود برد.»

«و ما او را ديديم که تا سپيده از خيمه بيرون نيامد و از او کام می گرفت.»

«ما سايه او را ديديم که بارها و بارها ... بالا و پايين می رفت، مانند سرمه که به سرمه دان فرو کند.»

ابو عبدالله که ديگر تاب شنيدن نداشت، خروشيد: «کمترين مجازات او رجم است.»

اما پاسخ شنيد: «تا از نزديک سخنان خالد را نشنوم، حکمی نخواهم داد.»

«فزونی شاهدان برای گواهی بس نيست؟»

خليفه با بی تابی دستانش را تکان داد و سرزنش آميز گفت: «ای پسر ام شهله آرام باش، بگذار سخنان خودش را نيز بشنوم و ببينم چه پاسخی دارد.»

ابوعبدالله چنان آزرده شد که از دارالخلافه بيرون آمد و کنار ستونی نشست و بر آن تکيه داد. خليفه ديگران را نيز بيرون کرد، اما سالار انصار، پيش از بيرون آمدن گفت: «ديدم که کله مالک ستون اجاق بود و آتش تنها موهای سروصورتش را سوزانده بود، اما چهره زيبا و بشاش اش سالم مانده بود، مگر لبانش که برگشته بود و گويی می خواست بگويد، ببينيد چگونه کله ام را ستونی برای  استواری دين خدا قرار دادند.»

خليفه رو ترش کرد و گره در پيشانی انداخت. پس از آن در تنهايی به انديشه فرو رفت. لازم بود مصمم، استوار و مصلحت انديش باشد، وگرنه حکومت الله برباد می رود. کمی عطوفت و مهربانی، دشمنان را گستاخ و دوستان را افزون خواه می کند. اما بايستی سخنان شاکيان را می شنيد، تا به قضاوتش ايمان بياورند، داوری اش را باور کنند و بدانند گوش بر هيچ و پوچ نبسته و با عدالت رأی می دهد.

 

                                   *

 

خالد همينکه رسيد، گزارشگران همه چيز را به گوش او رساندند. سکوت کرد و به انديشه فرو رفت. چيزی که او را ترسانده بود، همدستی شاهدان بود که در دارالخلافه گرد آمده بودند. اگر مغضوب خليفه شود، تيغه های فزونی انتظار ريختن خونش را می کشيد. با اين وجود فهميد، نبايستی بوی ترس به مشام کسی برسد. نبايستی اضطرابش را چشمی ببيند، نبايستی ترديدش را دشمنی بشناسد. بايد از دوستی اش، از رفاقت ديرينه اش با او و از نيازی که به شمشيرش داشت، آگاه ش کند. 

پيش از آنکه به درون دالخلافه پای بگذارد، چشمش به ابوعبدالله افتاد، او هم او را ديد. برخاست و بسويش آمد. نگاهی به سراپاي ش انداخت. زره زنگار بسته ای تنش بود و چند پيکان شکسته به ميان کلاهش فرو کرده بود. با خشم چندتا از پيکان ها را از کلاهش بيرون کشيد و به گوشه ای پرت کرد و فرياد زد: «شيطان ناپاک، مرد مسلمانی را کشتی و مانند حيوان بر زنش جستی؟ کاری می کنم سنگسارت کنن.»

خالد سخنی نگفت و آرام او را دور زد و به درون دارلخلافه رفت. ديدار او با خليفه چندان به درازا نکشيد. همينکه بيرون آمد، کلاهش را زير بغل زده بود. با ديدن ابوعبدلله آنرا سرش گذاشت و بانگ زد: «ای پسر ام شهله ! خليفه شمشيری که بروی کافران کشيده، در  نيام نمی کند.»

ابوعبدالله با خشم آب دهانش را برزمين انداخت و بسوی مسجد روان شد.

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 ـ به زبان بومی محل يعنی بکشيد .

 

 

 


 

 

داستان بازگشت به فهرست مطالب

 

 

 

 صفحه‌ی اول سایت |   تماس  |  RSS

 

 

 

 

 

 

ادبيات | داستان تاريخی

بازگشت به صفحه وب نوشت ها

آثار و کتاب ها

داستان

داستان تاریخی

خاطره ـ حکایت

نقد ادبیات

نقد داستان

مقاله ـ تحلیل

گزارش ـ گفتگو

نثر کلاسیک

پژوهش تاریخی

دین ـ آیین

فولکور ـ فرهنگ عامه

آلبوم عکس