صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

 

   

 

 بخشی از رمان

 

سياوش انوشک

 

 

 

ذوقار، کمین گاه مرگ

 

اين رويداد زمانی آغاز شد که به فرمان شاه، پيشوای تازيان حيره دستگير و زندانی شد. گفته میشد کسانی گزارش‌هايی ناروايی از نعمان منذر نزد شاه آوردند. شاه نخست فرمان داد نعمان را دستگير و زندانی کنند. چون گفته شد؛ او باجهای دريافتی تازيان را به ايران‌شهرارسال نمیکرده است، شاه فرمان داد او را در زندان بکشند. اما به اين هم بسنده نکرد و فرمان داد دارايی و جنگافزا او را نيز به سود خزانه بستانند.

آنگاه يکی ديگر از تازيان را؛ به نام اياس که ترسايی بود، جانشين او کرد. اما تازيان که اين همه خواری را تاب نياوردند، پيش از آنکه اياس بتواند جنگافزارها را به پايتخت بفرستد، بر او شوريدند و برکنارش کردند.

نخويرزادگان شهربان ايرانی حيره، نيز نتوانست از پس شورشيان برآيد، چنان که خودش و سربازانش به دست تازيان کشته شدند. آنجا بود که شاه به مردان‌شير فرمان داد با سپاهيان سواره زرهی به سوی تازيان بتازد و آنان را به يکی از سه راه وادار کند. نخست جنگ افزار برزمين گذارده و در بند شوند. دوم در بيابان پراکنده شوند و سوم خود را برای نبرد آماده کنند.

تازيان سومين راه را برگزيدند، همان که مردان‌شير از آن ناخشنود بود. سياوش فرزندش نيز که تازه آموزشگاه افسری را به پايان رسانده بود و بايستی همراه سپاه بيايد، از اين امر رنجيد و با خشم خروشيد: «پدر...! چرا بايد با خراجگزاران خود نبرد کنيم؟»

اما او به  سخنان فرزندش گوش نداد. چرا که نه ميخواست و نه ميتوانست از فرمان شاه سرپيچی کند. پس با سپاهی سنگين و زرهی با اسب و پيل و به همراه راهنمايان تازی به سوی حيره تاخت.

تازيان راه بُلد چون دانستند بايد با برادران خود نبرد کنند، گريختند و او را در بيابان رها کردند. به ناچار، بدون راهنمايان تازی به بيابانی پا گذاشت که آن را نمیشناخت. جايی که تا چشم کار می کرد تيرگی بود و بارش شن. شنی داغ و سوزان که بيابان را موج میداد و دنيا را پيش ديدگانش تيره و تار کرده بود. هوا چنان داغ و سوزان شده بود که بدن اسبها و پيلها خيس افشره [عرق] شده بود. سربازان نيز از تشنگی زبانشان به کامشان چسبيده بود.

مردان‌شير با سپاه سرگردان به هر سو میتاخت، بدون اينکه ره به جايی ببرد. نه تازيان ديده میشدند و نه آباديی بود. هوا هر دم بيشتر داغ میشد. در واپيسن دم که میخواست برگردد، گروهی از تازيان ديده شدند؛  که در پناه تپهای کمين کرده بودند. سپاهيان که چنين چيزی را میخواستند به شتاب به سوی آنان تاختند.

به زودی دو سپاه در دشتی که به آن جبابات میگفتند، آرايش يافتند. تازيان در سه رسته جداگانه آماده نبرد شدند، ميان سپاه جنگجويان خاندان نعمان و دو سوی ديگر جنگاوران خاندان طی و عجمان با اسب و شتر آرايش يافته بودند. 

هنوز خورشيد در آسمان بود که نبرد آغاز شد. تازيان که تاب جنگيدن با سپاه سنگين را نداشتند، تا بخود آمدند دشت به خون سرخ آنان رنگين شد. به زودی شيرازهشان سپاه آن‌ها از هم پاشيد وگروه فزونی از مردان جنگی‌شان نابود شدند.

شيهه اسبان و غرش پيلها سپاه ايرانی سراسر دشت را به لرزه درآورده بود. در سپاه تازيان؛  اسبان و شتران بیسوار آن‌ها به هرسويی میگريختند. تازيان بازمانده؛ چون مرگ را در يک گامی ديدند، به سوی چادرها دويدند تا زنان و فرزندان خود را برداردند و بگريزند. اما فرمانده خاندان طی که حنظله نام داشت و کشنده اياس و جانشين او شده بود، میدانست پارسيان در پی دشمن گريزان نمیتازند، پس پيشدستی کرد و فرمان داد بند هودجها را ببرند که يارانش نتوانند بگريزنند، آنگاه خروشيد هرکس نماند، ديگر او را به آبادی راه نمیدهد و بايد آواره بيابان شود.

زنان تازی که بيشتر از مردان از ننگ گريز شرمگين شده بودند، به ياری او شتافتند و با سرايندگی  و رجزخوانی مردان را وادار به بازگشت کردند. آنها يکدل آواز سردادند، اگر شکست بخورند پارسيان زنان و فرزندان را به بردگی خواهند برد.

حنظله که زمينه را مناسب ديد، به سوی خيمهاش رفته؛ خفتان خود را به نيزه کرد و از همه خواست سوگند ياد کنند، تا زمانی خيمه فرو نريخته، کسی نگريزد.

يکی از رزمندگان تازی برای اينکه هرگونه دودلی را از آنان دور کند، با هيجان خروشيد: «حنظله بندبر...!»

ديگران نيز او را همراهی کردند. به زودی آوای خروشان تازيان در دشت پيچيد. حنظله نيز برای اين که بيشتر آنها را به هيجان بياورد، آستينهای خود را بريد تا بهتر بجنگد. سپس همآورد خواست و به پارسی بانگ زد: «مرد... مرد...!»

مردان‌شير تنی از رزمندگان خود را برای نبرد تن به تن فرستاد. تازيان مگر در يک مورد شکست خوردند، آن جا بود که رو به نبرد فرسايشی آوردند. سوار بر شترهای خود يورش میآوردند، اما نزديک نشده دوباره باز میگشتند.

مردان‌شير نمیخواست جنگجويانش را برای نبرد پراکنده و بيهوده درگير کند؛ از سويی نمیتوانست بيش از آن بماند. هوا چنان داغ و سوزان شده بود، انگار از آسمان آتش میباريد. بدتر از آن آب آشاميدنی رو به پايان بود. پس گروهی از چابکسواران تيرانداز را به رويارويی آنان فرستاد و خود با سپاه به جستجوی آب برآمد.

همچنان که به سوی ديگر دشت روان بود، زمزمهای شنيد که در پشت تپه روبرويی ميتوان آب يافت. سپاهيان تشنه گول خوردند و چشم بسته به سوی دشتی تاختند که به آن ذوقار میگفتند. اما پيش از آن که برسند، با تازيان کمين کرده روبرو شدند. آنگاه تا خواستند به خود بيايند، گروه فزونی از آنان گرفتار شده و از پا درآمدند. ناخودآگاه زير لب زمزمه کرد: «چه دوزخی بود! اسبم در گرد و خاک تيره، سرگردان گرد خود میچرخيد. در ميان پيکرهای مهآلود سربازان میپنداشتم در دوزخ هستم. گرفتار گروهی از مردان سيهچرده با موهای وزوزی و لبهای کلفت شده بودم؛ که بوی تنشان بيزارم کرده بود. بهترين تکاوران و جنگجويان از پای درآمدند. نزديک بود سياوش نيز به کام مرگ فرو رود که آزادبه به ياريش شتافت. آزادبه نيز که دلاورانه میجنگيد گرفتار چرخه تازيان شده بود. دريافتم اگر چرخه آنها را نشکافم، از اين گرداب مرگ رهايی نخواهيم يافت. تندرآسا تاختم تا راه گريزی بيابم. هّرم گرما در تيرگی ميانروز بيابان؛ همراه با هلهله تازيان آشفتهام کرده بود. سپاه از تشنگی يارای جنگيدن نداشتند. بيشتر آنان نه از زخم دشمن که از گرما و تشنگی  برزمين میافتادند. خودم نيز گرمم شده بود. به ناچار زره را از تن کندم، ساقبند را نيز باز کردم؛ آنگاه چشمبسته به پيش راندم، خروشيدم و جنگآوران را به پيشروی فرا خواندم. اسب نيز دريافت بايستی از اين گرداب مرگ رهايی يابد؛ چنان که از جا کنده شد.

بر روی زين خم شدم تا بهتر بجنگم. سبکبال و چالاک در پی دشمن تاختم و شمشيرزنان به سوی آنها يورش بردم. گويی در هوا پرواز می‌کردم. در اندک زمانی توانستم گروهی از آنان را نابود کنم. اما ناگه پيکانی ران پايم را دريد. چنان که درد توانفرسايی به جانم نشست و دنيا پيش ديدگانم تيره و تار شد. ديگر هيچ درنيافتم. لختی که گذشت خود را در بيابانی خشک و بروهوت سرگردان ديدم. به هر سو نگاه میکردم شن بود و ماسه. نه سبزهای ديده میشد؛ نه آب و آبادانی بود. ناگهان سياهی از دور ديدم. به آن سو رفتم. کمی که نزديک شدم، بنديانی ديدم که با زنجير به يکديگر بسته شده بودند. دو سوی آنها نگهبانان نيمه برهنهای با شمشيرهای خميده خونين؛ آنان را به درون آسياب می بردند. آنجا به نوبت سرشان را با تبری میبريدند، خون آن را روی پرههای آسياب میريخت و آن را میچرخاند. از ترس چندگام پس گذاشتم، ناگهان آوايی شنيدم. آمرانه فرياد می‌زد: «بدان اين سزای نافرمانی است. چنين است که با خون آنان چرخ کشور به گردش در میآيد.»

تا خواستم به خود بيايم، سياوش را ديدم که زانو به زمين زده بود و از گردنش خون روان بود. تندی به سوی او رفتم. سياوش يک ريز می ناليد: «پدر ...! جنگ رهآورد شومی است که شاهان برای مردم به ارمغان می آورند.»

اين بار شاه را ديدم، که امر کرد تازيان را سرکوب و نابود کنم. نمیدانستم چکار کنم، نزد سياوش بروم و يا او را رها کنم و با تازيان بجنگم. بدنم داغ شده بود و زبانم به کامم چسبيده بود. همه بدنم از افشره چسبناک شده بود. ناگهان آبشار آبی روی چهرهام پاشيده شد. بخود که آمدم دريافتم آزادبه دارد آب به چهرهام می پاشد. با اين که درد زخم پيکانی که در پايم فرو رفته بود، آزار دهنده بود، اما از خنکی آب جان گرفتم. سهُش شيرينی پيدا کردم، گويی از دوزخ به بهشت افتادهام.

آزادبه چون دريافت به هوش آمدهام؛ گفت در جايم بمانم و نجنبم. آنگاه با نيروي فزون پيکان را بيرون کشيد. بار ديگر موجی از درد جانم را در نورديد. دردی که تا بن استخوان رسيد، اما دم نزدم. با پارچهی پاکيزهای زخم را بستم تا خون بند بيايد.

تازه دريافتم چرخه تازيان را درهم شکستهايم و تازيان نيز گريخته بودند. اما شکست بدی خورده بوديم. بيشتر سپاهيان کشته شده بودند. به هر جا مینگريستم کالبد سپاهيانم روی زمين پخش و پلا شده بود. درنگ نکردم، سپاه پراکنده را گرد آورده و باز گشتيم.

 

 

 

داستان بازگشت به فهرست مطالب