نامه مهرهرمز ـ شماره 2 ـ ويژه غلامحسین ساعدی

 

پیوند به خانه علی آرام

 

 

 

 

 

 

   

 

 

خورده بورژا      

علیرضا عطاران «آرام»

از مجموعه داستان «هاینریش بُل و نویسنده ایرانی»

 

 

همانطور که توی صندلی نرم قطار لميده بودم، ياد فرشيد افتادم. هنوز صداش از گوشم بيرون نرفته که میگفت: «کجای ترکيه هستی؟ آدرست را بده تا ترتيب آمدنت را بدم.»

برای اين که به دردسر نيفتد، گفتم خودم از پس آن برميام. دوباره گفت پس لااقل بذار برات پول بفرستم. باز هم تشکر کردم و اضافه کردم؛ اگه همه چی به خوبی پيش برود، تا چند روز ديگه هم را از نزديک میبينيم

می‌دانستم اگه پايم به اينجا برسد، فرشيد تنها کسی است که میتوانم روی کمکش حساب کنم، پس همين که رسيديم، پيش از هرکاری به او تلفن زدم. از اين که دانست به سلامت رسيد بودم خوشحال شد. من هم نيرو گرفتم. چنان که احساس کردم داشتن دوست خوب چهقدر ارزشمند است، آن هم دوستی که کار زيادی از او بربيايد.

ديروز بود که تصميم گرفتم بروم و از نزديک ببينمش. يک بارديگر بهش زنگ زدم، اين بار لحن صداش آن خوشحالی اول را نداشت؛ با خودم گفتم شايد از خستگی کار است. آخر من که از زندگی و مشکلات او چندان اطلاعی ندارم؛ فقط شنيده بودم مهندسی ساختمان خوانده و شرکتی برای خودش روبراه کرده است. گرچه خودش مي‌گفت؛ مقاطعه‌کار است. اما حدس زدم مقاطعه‌کار فعالی است که موقعيت خوبی دارد و سرش حسابی شلوغ است. برای همين اهميت ندادم و آدرسش را گرفتم. هرچه باشد او بهترين دوستم است و پس از اين همه سال از ديدنم خوشحال خواهد شد. بخصوص بخاطر آن پيمانی که با هم بسته بوديم. همان پيمانی که عبدی هم بود و عهد کرديم هيچ وقت همديگر را تنها نگذاريم؛ مثه سه يار دبستانی. گرچه اين مال سال‌ها پيش بود، اما ميدانم او پيمانش را فراموش نکرده است.

همه چيز از اتاق کوچک و دنج من شروع شد. زمستان بود، يکی از زمستانهای سرد مشهد، همان سالی که حکومت قبلی داشت آخرين نفسهای خود را میکشيد. کشور يکپارچه حرکت و خروش شده بود و ما جوانانی بوديم که هرگاه تظاهراتی بود زودتر ازديگران حاضر بوديم، بعد هم  که خبری  نبود جمع  ميشديم و بحث ميکرديم. آن روزها صف بنديها زياد عيان نبود. يعنی مذهبیها با چپها آشکارا دشمنی نميکردند. اما بحث و گفتگو هميشه وجود داشت. ما سه نفر نيز از اين امر مستثنی نبوديم. فرشيد چپ بود، از نظر عقيدتی لائيک بود، اما عبدی مسلمان متعصب دو آتشه بود، در اين ميان من جدا از آنها، راه خودم را  ميرفتم.

آن روز هردو آمدند پيش من، هنوز هوا روشن بود. بيرون حسابی سرد بود. من سماور را روشن کردم تا چای درست کنم. فرشيد سيگاری روشن کرد و از تو کيفش چند تا کتاب تازه بيرون آورد و مثل هميشه بحث را شروع کرد. طرف او عبدی بود. هردو دم از آزادی و عدالت میزدند، اما آزادی و عدالتی که از دل ايدئولوژی بيرون بيايد. عبدی به تمسخر فرشيد را خلقی صدا ميزد. فرشيد هم در جوابش به او مستضعفی ميگفت. تا اين که بحث آنها جدی و داغ شد. هرکدام با حرارت سعی مي کرد ديگری را مجاب کند، اما چون نتيجه نگرفتند کارشان به مشاجره کشيد؛ حتا به ناسزاگويی افتادند. مانده بودند کتک کاری کنند، که دخالت کردم و گفتم: «چه خبره تو تاريکی با هم يکی بدو مي کنين؟»

بعد برخاستم و کليد لامپ را زدم. در يک چشم بهم زدن اتاق روشن شد. عبدی به وجد آمد و با صدای بلند گفت: «خداوند سرپرست مومنان است، آنان را از تاريکي ها بسوی نور بيرون مي برد.» 

فرشيد چهره اش را درهم کشيد و گفت: «خُب منظور!»

«خُب بايس واقعيتو بپذيری، ديگه دوره اين حرفا گذشته که دين افيون تودههاست، امروز مردم با نيروی مذهب برای رسيدن به جامعه بیطبقه انقلاب کردن.»

فرشيد برافروخته شد و با صدای بلند گفت: «انقلابی که بدون رهبری طبقه کارگر باشه، به ترکستان ميره! اينا که نميتونن انقلاب را هدايت کنن.!»

بحث اونها دوباره داغ شد. عبدی که موقعيتش بهتر بود، پيروزمندانه گفت: «اگه اين انقلاب حقيقی نيست چرا دنبال آن راه افتادين؟!.»

فرشيد که قافيه را باخته بود با عصبانيت بيشتر گفت: درسته که فعلا رهبری در دست بورژوا ـ دمکراتيکهاست، اما اونا توان رهبری انقلاب را تا آخر ندارن، روزی ميرسه که نيروهای دمکراتيک خلق، رهبری را بدست ميگيرن!»

«هان، پس شما منتظريد که، اين چیچی دمکراتيک کون زمين بذره، انوخت شما خلقی ها سوار بشيد!. شايد هم با اسلحه بيفتين به جونش!»

گفتگوی آنها به همان نقطه هميشگی ختم شد. اسلام يا مارکسيسم، کدام يک شايستگی رهبری انقلاب را دارد. اما چون نتيجه نگرفتند، خواستند مرا هم قاطی کنند، اما من حوصله نداشتم. وقتی ديدم دست بر نميدارند. گفتم: «در دنيايی که با مکتب و ايدئولوژی، دنبال آزادی و عدالت دويد، نميشه در آن احساس صميميت و آرامش کرد.»

با گفتن اين حرف، هر دوتاشان عليهم موضع گرفتند. فرشيد که بيشتر بهش برخورده بود گفت: «جناب آقای خُرده بورژوا، مکنه بفرمايين؛ کی و کجا ميتونين احساس آرامش کنين.»

نمي خواستم جوابش را بدهم، اما نميدانم چی شد گفتم: «مطمئنم تو کشورهايی که ايدئولوژی و مکتب حاکمه، چنين آرامشی وجود نداره!»

فرشيد احساس کرد به او کنايه می زنم، از کوره در رفت و در حالي که از عصبانيت مي لرزيد گفت: «اين يعنی هنموايی با امپرياليستها. البته از کسی که وجودش مملو از رسوبات خُرده بورژوايه، انتظار بيشتری نبايس داشت. درسته...، تو يک خرده بورژوا هسی، برای اين حرف مدرک دارم، بارها ديدم چطوری پولو با  ولع  ميشمردی!»

نخواستم جوابش را بدهم، میدانستم او زياد احساساتی ميشود، برای همين موقع عصبانيت اختيارش دست خودش نيست. برای اين که به طور جدی به اين بحث خاتمه دهم، برخاستم و به بهانه درست کردن چای خودم را مشغول کردم. همانطور که حدس ميزدم بزودی آرام شد. حتا از چيزهايی که گفته بود عذر خواست. آنگاه پيشنهاد کرد هر سه نفر با هم ميثاق ببنديم و هميشه کنار هم باشيم. بعد از تو کيفش سه تا برگه سفيد و يک خودکار بيرون آورد و شروع کرد به نوشتن: «اينجانبان (خلقی، مستضعفی و خُرده بورژوا) امضاء کنندگان اين برگه، سوگند ياد کرده و متعهد مي شويم که از اين لحظه به بعد در جهت هدف والا و بزرگی که همانا رسيدن به آزادی و عدالت اجتماعی است؛ هر يک به روش خود، يک دم دست از مبارزه نکشيم، ضمن اينکه نبايد هيچ عاملی دوستی ما را به  هم بزند و درآينده هرکدام به کمک نياز داشته باشيم بدون هيچ عذر و بهانه ای به ياری هم بشتابيم.»

بعد آن را در سه نسخه نوشت و همگی امضاء کرديم تا هر کدام يکی از آنها را همچون سند گرانبهايی حفظ کنيم. اما هنوز چند ماه از اين موضوع نگذشته بود که اتفاقاتی ما را از هم جدا کرد. من گرفتار کتابفروشی شدم، عبدی رفت سربازی و چندی بعد در يکی از عملياتهای جنگی مفقود شد. فرشيد هم ازدواج کرد و برای ماه عسل به مسافرت رفتند، اما در يک سانحه دست چپش را از دست داد و به قصد معالجه وطن را ترک کرد. بدينگونه ما هر يک به نوعی از هم جدا شديم.

حالا که پس از بيست و دو سال از آن اتفاق گذشته، میتوانستم او را ببينم. عجيبتر اين که در واپسين روزهايی که داشتم نوشتههام را جمع ميکردم، آن سندی که سه نفری نوشته و امضاء کرده بوديم پيدا کردم.

قطار از شهرها و روستاهای زيادی گذشت و پس از چند بار تعويض رسيدم. هنوز يکساعتی به ظهر مانده بود، از ايستگاه قطار به خانهش زنگ زدم. همسرش گوشی را برداشت. زود مرا شناخت، پيش از هرچيز گفت؛ فرشيد هنوز نيامده است، اما گفت هر جا باشد، سروکلهش پيدا میشود. نخواستم درغياب فرشيد بروم، برای همين گفتم يکی دوساعت ديگر خودم را میرسانم.

کمی تو شهر گشتم و بعد به آرامی بسوی خانهش راه افتادم. به هر بدبختی بود توانستم محل زندگیش را پيدا کنم. به! عجب ويلايی، ساختمانی دو طبقه با حياط بزرگ چمنکاری شده و درختان هرس شده و شمشادها و گلهايی که دور تا دور خانه را گرفته بودند.

زنگ که زدم همسرش در را باز کرد. اصلا فرقی نکرده بود. مثل روزهايی که تازه ميخواستند ايران را ترک کنند. فقط کمی چاق شده بود. با تعارف او رفتم تو، با اين که ساعت از دو هم گذشته بود، اما  هنوز فرشيد نيامده نبود. خانه ساکت بود و سر و صدايی شنيده نميشد. يعنی بچه نداشتند! تو همين فکر بودم که همسرش تعارف کرد روی مبل ليمويی چرمی بنشينم. بعد پرسيد چای مینوشم يا کافه. مثل هميشه چای را ترجيح دادم. يک فنجان چای برايم آورد. برای اينکه حرفی زده باشم، گفتم: «واقعا جای بسيار قشنگی داريد!»

 تشکر کرد و از خانواده ام پرسيد. همه چی را برايش تعريف کردم. چيزی نگفت، اما اندوه را در چشمانش خواندم. آن وقت گفت: خيلی خوشحالم که خانواده خوبی داريد، اميدوارم هر چه زودتر آنها هم نزد شما بيايند. ما اينجا خيلی تنها هستيم. گرچه به ديگران حسوديم نمیشود، اما احساس میکنم خوشبخت نيستم. با اينکه زندگی ما ازهر نظر عالی است اما افسوس که شاد نيستم.»

مدتی ميان ما سکوت برقرار شد. آن وقت مرا تنها گذاشت و رفت تو آشپزخانه که وصل پذيرايی بود و تنها ديوار کوتاهی آنرا از پذيرايی جدا کرده بود. همچنان که خانه را ورانداز میکردم، صدای سگی که تو  حياط پارس ميکرد به همراه آواز موزيک شلوغی تو سرم پيچيد. صدا از تلويزيون رنگی بسيار بزرگ صفحه مسطحی بود که روی ميز شيشهی قرار داشت. زير ميز چند دستگاه الکترونيکی گذاشته بودند و دو طرف آن چهار پنج تا بلندگو روی پايههای فلزی شق ورق مانند مامورانی خبردار مرا تماشا ميکردند. کف پذيرايی با بهترين سنگ مرمر فرش شده بود، قالی ابريشمی وطنی که مانند حرير نرم و نازک بود، در وسط پهن بود. با پلههايی که به اتاقهای خواب راه داشت. زير پلهها شومينه ذوذنقه شکل و به سبکی مدرن طراحی شده بود. گرداگرد پذيرايی قفسههای چوبی بود که توی آن تعداد زيادی کتاب يک اندازه با جلدهای شيک گذاشته بودند. آنگاه بوی نعنا داغ که با هوای مرطوب مخلوط شده بود شامهم را نوازش داد.

مدتی گذشت تا فرشيد آمد. با خوشحالی همديگر را در بغل گرفتيم. دانستم برای خودش دست مصنوعی گذاشته است. از شدت شوق گريست، بعد با لباس روی مبل نشست. حتی کاپشن بزرگش را درنياورد. شايد برای اين که دست معلولش ديده نشود. از اينکه ديرآمده بود، عذرخواهی کرد، بعد هم اضافه کرد؛ سرش آنقدر شلوغه که وقت سرخاراندن ندارد، شنبهها تا ديروقت سرکار است، حتا يکشنبهها هم گاهی کار میکند. چندين پروژه ساختمانی در بيرون شهر، همکاری با يک شرکت جاده سازی. حضور در سازمانهای اپوزيسيون، شرکت در جلسههای حمايت از معلولين. همچنان پشت سر هم میگفت. داشتم  پشتکارش را در دلم تحسين ميکردم، که پرسيد: «از ايران چه خبر؟»

«خبرهای زياد!»

با کنجکاوی به صورتم خيره شد. برای اينکه راحتش کنم، گفتم: «جنگ، زندانی سياسی، ترور، زلزله، سيل، ترافيک، آلودگی هوا، بیآبی، گرانی، بيکاری...»

«آه،!  ول کن ...!»

بار ديگر آهی کشيد و گفت: «چه روزايی بود! چه فکرها و نقشههايی که  نکشيديم! يادته تو تظاهرات کفش کتونی پا مِيکرديم، تا بهتر بدويم، چه گاز اشکآوری نوش جان کرديم. خيابان دانشگاه، ارگ، دروازه طلايی و آن يکی...! اسمش چی بود؟ اون که به اداره آموزش و پرورش راه داشت؟!... خوب ولش کن، چه فرق  ميکنه، حالا که هردو اينجاييم. اين مهمه!.»

بعد همسرش آمد، ميخواست بداند ناهار را کی ميخوريم. فرشيد با لحن تملقآميزی گفت ناهار کشک بادمجان است. به ياد آخرين روزايی که ايران را ترک کرديم. مواد آن هم از ايران رسيده. آن وقت همچنان که بلند شده بود، رو به همسرش کرد و گفت، فعلا بهتره لبی تر کنيم. بعد از تو يخچال چند تا ابجو تگرگی آورد و گفت: «میخوری؟»

«نه !»

يه وری نگاهم کرد و گفت: «آخر نفهميدم مذهبی هستی يا نيستی!»

«هم هستم و هم نيستم!.»

آنوقت خنديد، همانطور که در گذشته ميخنديد. بعد هم به شوخی گفت:  «خُرده بورژوا!»

پس اينطور؟! همه چيز يادشه، اما خودتی، با  اين دم و دستگاهات!

يکباره گفت: «راستی از عبدی چه خبر؟»

کمی سکوت کردم، بعد گفتم: «ميگن تو جبهه مفقود شده!»

«خُب مهم نيست! او خيال خودشو راحت کرد و مهره رژيم شد، اما توچی؟ نه ارتجاع را شناختی و نه تکليف خودتو با زحمتکشان روشن کردی!؟»

خواستم بگويم، حوصله بحث ندارم، خستهام، نگرانم. از اينکه بلاتکليفم، از اينکه از خانوادهام بی خبرم. نه میخواهم بمانم و نه میتوانم برگردم. اما هيچی نگفتم. چون سکوت کردم، يکی ديگه از قوطیهای آبجو را باز کرد و يک نفس سر کشيد. بعد با پشت دست لبهاش را پاک کرد و گفت: «شنيده بودم کتابفروشیات را آتش زدند و خودتو زندانی؟»

«درسته!»

«حالا ميخوای چکارکنی؟!»

«نميدونم، الان که سخت داغونم، هيچی نمیدونم، مغزم کار نمیکنه!.»

کمی نگاهم کرد، بعد آرنجش را گذاشت روی زانويش و خودش را خم کرد و سرش را آورد جلو و آهسته گفت: «يه چيزی بهت بگم! اينجا آمدهای، بايد دستتو به زانوی خودت بگيری، اگه بيفتی، هيشکی نگات نمي کنه!»

بعد هم يک آبجو ديگه باز کرد. هيچی نگفتم، فقط بهش خيره شدم. دوباره از خودش حرف زد. کمی که گذشت ناخودآگاه دستم رفت روی سندی که تو جيبم بود، اما فکر کردم حالا آن را هم نشانش دادم، مگه برای او اهميت داره؟! تو اين مدت فقط از خودش حرف زد و آبجو سرکشيد. حتی نپرسيد کجا هستم و چکار دارم. دستمو پس کشيدم و از فکر سند گذشتم. بعد هم فکر کردم چرا پيش او آمدم؟ چون بهم بگه دستمو به زانوهای خودم بگيرم. احساس کردم ديگه تحملش را ندارم. حتا از خودم هم بدم آمده بود که آمده بودم دری وری و آروغهای او را تحمل کنم. اما هر طور بود خودم را کنترل کردم. فکر کردم بذار اين دقايق بگذره، آنوقت او را مثل خيلیهای ديگه فراموش میکنم. بگذار او درخانهی که خودش ساخته و پول زيادی در آن هزينه کرده، در حياطی که همهش گل و گياه و چمن کاشته و ساختمانی که از هر طرف منظره متفاوتی دارد و پذيرايی که دورتا دور آن را با قفسهها و بوفه هايی با گرانترين چوب تزئين کرده و توی آنرا کتابهای نويی گذاشته، که از ظاهرش پيداست سالها لای آنها باز نشده، زندگی کنه و روی آن فرش ابريشمی راه برود و حرفهای صد تا يک غاز بزنه، بهتره او هم مانند بسياری ديگر، برای برقراری دمکراسی مبارزه کنه، من هم برم خودم را به دست سرنوشت بسپارم.»

 صدای همسر فرشيد شنيده شد که ما را دعوت به ناهار ميکرد، به بهانه رفتن به دستشويی برخاستم. فرصت را مناسب يافتم. ساک و کاپشم را از دم در برداشتم و بدون خداحافظی فرار کردم. کشک بادمجان پيشکش خودشان. بيرون هوا سرد شده بود. باران ريز سمجی هم ميباريد. اما توجهی نکردم. بدنم داغ  شده بود. دستم را تو جيبم کردم؛ سند را  بيرون آوردم و مچاله کردم و تو سطل آشغال انداختم. سعی کردم همه چيز را فراموش کنم و به هيچی فکر نکنم. تا لحظهی که سوار قطار شدم، آرام بودم. اما همينکه نشستم و از پنجره به بيرون خيره شدم، بار ديگر حرفهاش در گوشم پيچيد، وآرامشم را بهم زد. «عبدی خيال خودشو را راحت کرد...اما تو چی؟ نه ارتجاع را شناختی و نه تکليف خودتو با زحمتکشان روشن کردی.»

واکمنم را از تو ساک درآوردم و گوشی آنرا به گوشم چسباندم شايد بتوانم فراموش کنم. در گرمای مطبوع قطار گوش به صدای نوارکاست سپردم.

آهای مردم دنيا، گله دارم.

من از آدم و آدم گله دارم.

من از دست خدا هم گله دارم...

تکانهای قطار مرا بخود آورد. چشمانم را ماليدم و برخاستم. ساکم را برداشتم و برای تعويض قطار پياده شدم.

 

                                                 [آلمان ـ بهار 1381]


 

 

بازگشت به فهرست مطالب

 

 

 

 

 

 صفحه‌ی اول سایت |   تماس  |  RSS

 

 

 

 

ادبيات ـ داستان

بازگشت به صفحه وب نوشت ها

آثار و کتاب ها

داستان

داستان تاریخی

خاطره ـ حکایت

نقد ادبیات

نقد داستان

مقاله ـ تحلیل

گزارش ـ گفتگو

نثر کلاسیک

پژوهش تاریخی

دین ـ آیین

فولکور ـ فرهنگ عامه

آلبوم عکس