نامه مهرهرمز ـ شماره 2 ـ ويژه غلامحسین ساعدی

 

پیوند به خانه علی آرام

 

 

 

 

 

 

   

 

 

وسوسه شیطانی    

علیرضا عطاران «آرام»

از مجموعه داستان «هاینریش بُل و نویسنده ایرانی»

 

 

همین که به کيوسکی رسيدم که در قبال کوپن مواد غذايی، توتون سيگار می داد، با زنی در پشت باجه روبرو شدم که تاکنون او را نديده بودم. وانمود کردم روزنامهها را نگاه میکنم. مدتی گذشت پرسيد: «بله آقا، بفرماييد؟»

کمی منمن کردم، بعد سراغ صاحب کيوسک را گرفتم، گفت تا يکی دو هفته ديگر نمیآيد، آنجا بود که فهميدم بايد با بیسيگاری بسازم. خودم را سرزنش کردم چرا زودتر به فکر خريدن توتون نيفتاده بودم. چاره نبود بايد صبر میکردم. تصميم گرفتم باقيمانده توتونم را غنيمت بدانم. برای اينکه وسوسه نشوم سيگار بکشم، تصميم گرفتم کمی بگردم و هواخوری کنم.

همچنانکه بیهدف از پيادهرو میگذشتم وفروشگاهها را نگاه میکردم، چشمم افتاد به ويترين فروشگاه بزرگی که با چند پوستر تمام قد تبليغ قرصهای لاغری میکرد. خوشبختانه راسته کار من نبود، از بچگی با اضافه وزن مشکل نداشتم، ضمن اينکه همان چند سير گوشت تنم؛ اين مدت آوارگی ريخته بود. 

نمیدانم چگونه شد به سوی مرکز شهر کشيده شدم، اما سعی کردم نزديک رستوران بزرگ آلمانی نروم. به جايی رسيدم که گروهی کارگر با انرژی کار میکردند، در دلم حسرت خوردم چه خوب بود جای آن‌ها بودم. میدانستم آن‌ها صاحبان اصلي شهر هستند؛ کسانی که از دسترنج خود زندگی کرده و احساس سربار بودن نمیکردند. مهمتر اين که با پرداخت ماليات، خون به رگ‌های جامعه جاری میکردند.

به خيابان اصلی رسيدم، بوي همبرگر‌ها و پياز‌هاي رستوران‌ها گوناگون، شامه‌ام را قلقلک داد. می‌دانستم در هر کدام از آنها مملو از مردمی است که در حال خوردن خوراکی‌های لذيد هستند. اما چون راجع اين موضوع بسيار با خودم کلنجار رفته بودم، سعی کردم بيهوده ذائقهام را تحريک نکنم. بعد وقتی از روبروی يک رستوران کباب ترکی گذشتم، با اينکه کمی پاهام شل شدند، اما تندی فکر کردم، کباب وطنی خودمان به آن ترجيح دارد. با ديدن رستوران هندی زمزمه کردم غذاهای تند و تيز برای معدهام ناسازگار است. خُب خوردن غذا در رستوران چينی، با آن چوب‌های مخصوص، به راستی دشوار و عذاب‌آور بود. از غذاهای عربی هم که از اول دلخوشی نداشتم. وانمود کردم کششی به هيچ رستورانی ندارم، با گامهای تندتری به سوی ميدان بزرگ شهر راه افتادم.

پيش از آن که به ميدان برسم، همهمه مردم و فرياد بچه‌ها را شنيدم. بعد هم گوشه‌اي از خيابان چند تا پليس زن و مرد را ديدم که برای خودشان میپلکيدند، از ديدن آنها دچار ترس ناشناختهی شدم. گرچه میدانستم آنها با کسی کار ندارند، چرا که سايه قانون روی سر همه به يک نسبت سنگينی میکند. اما ترس از پليس هزاران سال است که تو ذهنم فرو رفته است و کاری با آن نمیتوانم بکنم.

پيش از آن که از آنجا دور شوم، بوی اشتها برانگيز آشنايی شامهم را نوازش داد؛ بويی که تو بينیم فرو رفت و سرم را به دوران انداخت. حدس زدم بوی گوشت بريان با سيبزميني‌ برشته است. آيا اين بو از رستوران بزرگ شهر است. با اينکه تا آنجا فاصله زيادی بود اما بو مرا بسوی خود کشاند. ضمن اين که رفتن به آنجا بيهوده بود، چرا که سهم من در اينجا، فقط مقداری کوپن است که اول هر ماه دريافت میکردم، آن هم برای خريد بعضی مواد خوراکی. اما با اين وجود ناخودآگاه به آنجا کشيده شدم. بعد هم هرچه نزديکتر میشدم، بو را بيشتر استشمام میکردم، حتا احساس کردم اين بار بو از هر دفعه اشتها برانگيزتر است، خواستم وانمود کنم الکی به خودم تلقين میکنم، اما همينکه روبروی رستوران رسيدم، با صحنهی مواجه شدم که تو عمرم نديده بودم. روی اجاق بزرگ که از پشت شيشه ديده میشد، گوشت بريانی به سيخ کشيده شده بود و داشت با آتش ملايمی سرخ میشد. حريصانه به آن خيره شدم. حتا توانستم طعم لذيد چربی گوشت را زير دندانم مزه مزه کنم. شک نداشتم اين مزه تا ابد در خاطرم خواهد ماند.

هم چنان که قطرههای روغن از  آن به کف سينی اجاق می چکيد، آب دهانم از لب و لوچهام راه افتاد. اما همين که چشمم به تابلوی سياه بزرگی افتاد که قيمت هر پرس را هفت مارک نوشته بود، بزاقم خشکيد. سعی کردم همه چی را فراموش کنم و از آنجا دور شوم. اما بوی لعنتی روی پرزهای زبانم نشسته و سقف دهانم و مغزم را فلج کرده بود، رويم را برگردانم تا کمتر عذاب بکشم. بعد هم با ته مانده توتونم سيگاری درست کردم و آن را روشن کردم. اولين پک را که زدم، نوعی سرگيجه و رخوت ملايم بهم دست داد. تازه فهميدم اين سيگار بعد از خوردن آن خوراک تا چه حد میتوانست لذتبخش باشد. آنجا بود که تصميم گرفتم هر طور شده پرسی از آن خوراک خريداری کنم.

کمی که از رستوران دور شدم، روی نيمکتی نشستم. از بس غذاهای بستهبندی يخچالی خورده بودم مزه خوراکها را فراموش کرده بودم. چنان وسوسه شده بودم که تصميم گرفتم برای يک بار هم شده بايد يک خوراک گرم و لذيد بخورم. فکر کردم اگر بتوانم با يکی از کوپن هايی که داشتم،  يک پوند راسته کبابی بخرم و بروم گوشه دنجی گير بياورم، آنها را کباب کنم، چه کيفی خواهد داشت. تازه ذغال هم به اندازه کافی داشتم و میتوانستم بستی بزنم و کيفور شوم. اما نه، از آنجايي که آدم بدشانسی هستم، چه بسا پليس مرا ببيند و مجبور به پرداخت جريمه شوم. (در اينجا بخودم اجازه میدهم به يکی از موارد آزادی که در وطن خودم به وفور يافت میشود و اينجا از آن خبری نيست اشاره کنم و آن وجود مقرارت سخت و جدی در باره آزادی پيک نيک است.)

يکباره نقشهای به فکرم رسيد. اگر دوتا از کوپنها را، حتا به قيمت کمتری آب کنم، میتوانستم بروم توی رستوران و مانند ديگران، به گارستون دستور غذا بدهم. اما چگونه آنها را به پول نقد تبديل کنم؟ 

لازم به ذکر نيست که بگويم چگونه خودم را رساندم به فروشگاهی که در مقابل کوپن مواد غذايی تحويل می داد. آنجا خانم مسنی ديدم که با سگش از فروشگاه بيرون آمد، به بهانه کمک کردن نزديک شدم و سرصحبت را باز کردم. بعد به گونهی که برای خودم باورکردنی نبود، گفتم: «ببخشيد خانم محترم، ميتوانيد اين کوپنها را از من بگيريد و برای خودتان خريد کنيد، در عوض پولش را به من بدهيد.»

خيلی زود منظورم را فهميد و با مهربانی گفت: «پسرم من برای يک ماه خريد کردهام و ديگر نيازی ندارم، اگر زودتر میگفتی قبول میکردم.»

گرچه در اولين اقدام ناموفق شده بودم، اما فهميدم موفقيت چندان دور از دسترس نيست، پس نبايد بترسم. ضمن اينکه فهميده بودم با خانمها و آنهايی که مسن هستند، بهتر می شود معامله کرد.

اين بار خانمی که تازه میخواست خريد کنند، زير نظر گرفتم. پيش از آنکه داخل فروشگاه برود، راهش را سد کردم و بار ديگر با شهامتی باور نکردنی پيشنهاد فروش کوپن را دادم. او نيز با مهربانی منظورم را فهميد. اما با افسوس گفت، فقط قصد خريد دو مارک دارد.

کمی دمغ شدم. اطراف میپلکيدم تا فرد مناسبی پيدا کنم. مدتی گذشت اما خانم مسنی پيدا نکردم.زمان بسرعت میگذشت؛ مردم زيادی به فروشگاه میرفتند و با گاریهای پر بيرون میآمدند، اما من هنوز نتوانسته بودم کسی را پيدا کنم تا ده مارک کوپن به او بفروشم. گرچه در زندگی هيچوقت معاملهگر خوبی نبودهم، اما فکر نمیکردم فروختن دو کوپن پنج مارکی اين اندازه دشوار باشد.

اين بار رفتم سراغ خانمی که با واگن بزرگی قصد خريد داشت. اين يکی ظاهرش نشان میداد میخواهد خريد حسابی کند. هنوز خيلی نزديک نشده بودم که گفتم: «ببخشيد خانم...»

برگشت و با چنان قاطعيتی گفت: «بله؟!...» که دست و پايم را گم کردم. ديگر از آن اعتماد بنفس چند لحظه پيش خبری نبود. با هر سختی بود سعی کردم بخود مسلط شوم، آن وقت کوپنها را نشانش داد و گفتم: «به خاطر مسافرت ... مجبورم اينها را بفروشم... شايد شما بخواهيد با آن خريد کنيد و پولش... »

اخمهاش توهم رفت و با شک و ترديد گفت: «خير آقا، من دلال نيستم.»

بعد هم راهش را گرفت و رفت. جواب آن خانم را چنان نااميد کنانه يافتم که تصميم گرفتم از خير معامله کردن بگذرم. اما در همان لحظه پيرزنی بهم نزديک شد و پرسيد چه مشکلی دارم. پيش از آنکه توضيح بدهم، گفت که همه چيز را شنيده و حاضر است باهام معامله کند. خلاصه بعد از چانه زدنهای زياد قبول کرد کوپنها را در مقابل هفت و نيم مارک بخرد. درست که در اين معامله به اندازه دو و نيم مارک متضرر شده بودم، اما خوب معامله است، سود و زيان دارد. حالا اگر هميشه من در معامله زيان میکنم، مقصر خودم هستم. اما چيزی که مهم بود، میتوانستم به آرزويم برسم.

به سرعت خودم را به رستوران رساندم. دخترخانم جوانی مرا به سوی ميز خالی راهنمايی کرد. بدون اينكه نگاهمان با هم تلاقي كند از من پرسيد كه چه ميل دارم. خواستم کمی بهم فرصت دهد تا فکر کنم. با خوشرويی پذيرفت و از پيشم رفت.

با وجودی که از پيش تصميم گرفته بودم خوراک گوشت سرخ کرده با سيبزمينی بخورم، اما ترجيح دادم کمی بخود بيايم. دستم روی جيبم گذاشتم و وجود پول را حس کردم. هفت مارک و نيم. به علاوه يک کوپن پنج مارکی؛ همه دارايیم بود. البته کوپن را بايستی يک پاکت توتون میخريدم. همچنان که به اين موضوع فکر میکردم. صدای جلز ولز گوشت بريان به همراه بوی آن که از اجاق برخاسته بود توی بينیم فرو رفت و تو سرم پيچيد؛ بويی که خاطراتم را زنده کرد. نمیدانم چرا اين بو مرا به گذشته پيوند داد. بعد همه گرسنگیها و دربدریهايی که شايد به دو هزار و پانصد سال میرسيد، جلو چشمام نقش بست. ـ درست که من هنوز چهل سال نداشتم. ـ  اما چيزهايی ديدم که باورم نشد. چشمانی که تو کاسه سر فرو رفته  و شکمهايی که از گرسنگی باد کرده بودند. دو تا  سوراخ بزرگ بينی هم میديدم که همهش بو میکشيدند. بزودی دچار ترديد مبهمی شدم. از بوی اشتها برانگيز، و زنده شدن خاطراتم، دچار تلخی دوگانهای شده بودم. احساس مبهم و گنگی، انگار انگشتانی لاغر و استخوانی گلويم را گرفته بود و میفشرد.

بار ديگر همان دختر خانم آمد نزديکم، چشمان آبی و زيبايش را به ديدگانم دوخت و خواست بداند برای سفارش خوراک تصميم گرفتهام. قادر به هيچکاری نبودم، نه تنها لال شده بودم که انگار خون در رگهام منجمد شده بود. اما شامهام کار میکرد. بو مثل سيل سرازير شده بود و راه نفس کشيدنم را گرفته بود. به چهرهش دقيق شدم. صورتی سالم و سرحال، سرخ و سفيد، چنان که مويرگهای آبی پوستش بخوبی ديده میشد. احساس کردم هواي رستوران ناخوشايند شده است، بعد هم فهميدم ديگر بو برام اشتهابرانگيز نيست. زن همچنان چشمان بشاش خود را به من دوخته بود. به هر سختی بود گفتم: «ببخشيد، منصرف شدم.»

هراسان و بيتاب از رستوران بيرون آمدم. سيگاری ديگری درست کردم و کشيدم و ته مانده آنرا توی سطل زباله انداختم و به سوی خانه راه افتادم. حالا ديگر ميلی به هيچ خوراک اشتهابرانگيزی نداشتم، حتا داشتن پول هم مغرورم نمیکرد. دريافتم اگر پس از اين، صدبار ديگر از روبروی رستوران رد شوم، وسوسه نخواهم شد.

 

                                                 [آلمان ـ  تابستان 1383]


 

 

بازگشت به فهرست مطالب

 

 

 

 

 

 صفحه‌ی اول سایت |   تماس  |  RSS

 

 

 

 

ادبيات ـ داستان

بازگشت به صفحه وب نوشت ها

آثار و کتاب ها

داستان

داستان تاریخی

خاطره ـ حکایت

نقد ادبیات

نقد داستان

مقاله ـ تحلیل

گزارش ـ گفتگو

نثر کلاسیک

پژوهش تاریخی

دین ـ آیین

فولکور ـ فرهنگ عامه

آلبوم عکس