نامه مهرهرمز ـ شماره 2 ـ ويژه غلامحسین ساعدی

 

پیوند به خانه علی آرام

 

 

 

 

 

 

   

 

 

 

طعمه در مسير قربانی    

علیرضا عطاران «آرام»

از مجموعه «شکار پروانه ها»

 

 

[1]

همین که رسيد، يکبار ديگر حرفهايی که قرار بود بگويد در ذهنش مرور کرد. «آقای اصلان، من سه ماهه که از زندون آزاد شدم اما هنوز بيکارم. يکماهه که اجاره خونهم را ندادهم الان هم پولی در بساط ندارم. از بس از آشنا و غريبه قرض کردم، خجالت میکشم باهاشون روبرو بشم. اگه تنها بودم يه خاکی توسرم می ريختم، اما زن پا به ماه دارم،  به توصيه آقا ميتی آمده ام کاری برام دست و پا کنين، هر کاری باشه از عهدهش بر ميام.»

پس از آن به دشواری آب دهانش را فرو داد و زنگ زد، آنوقت سرش را پايين انداخت و به زمين خيره شد. مدتی بود نمیتوانست سرش را بالا بگيرد، گويی سرش روی گردنش سنگينی میکرد. صدای خشنی از پشت را بخود آورد. تندی ناليد: «آقا اصلان هسن»

در باز می شود و مردی آبلهرو خودش را نشان میدهد. چندبار کمربندش را جابجا میکند و با تعجب به او نگاه میکند.

«سلام آقا اصلان»

«فرمايش»

«آقا ميتی گفت بيام خدمتتون.»

اصلان با حالت مشکوک دو سوی کوچه سرک میکشد، بعد که مطمئن میشود عقب میکشد و از مرد میخواهد داخل شود. دنبال اصلان از حياط که با خشت خام فرش شده، به سردابی گود و نموری پا میگذارد. لامپ زرد کدر سقف به سختی آنجا را روشن کرده است. مرد شروع میکند به گفتن چيزهايی که از بر کرده بود، اصلان کمی او را نگاه میکند و بعد به کارتنهای گوشهی انبار اشاره میکند: «به اندازه مصرف يه هفتهت بردار بيار بالا تا چرتکه بندازم.»

مرد نمیداند چکار کند. چندتا کارتن را ناشيانه جابجا میکند و در يکی را هم باز میکند. اصلان با تعجب میپرسد: «ببينم از اينکار سررشته داری؟»

مرد کمی هنهن میکند و میگويد: «تا حالا دستفروشی نکردم، اما از عهده اش برميام»

«خودت چی، اهل دودی؟»

«نه والا...»

«ولی گفتی زندان بودی؟»

«درسته.»

اصلان اول با تعجب نگاهی بهش میکند، اما تندی نيشخندی میزند و میگويد: «آها فهميدم...»

بعد کمربندش را جابجا میکند و ادامه میدهد: «خوب گوش کن، اين کارتن تيرهِ... ای يکی آزادی و تو اون وينستونه و اون کارتن گوشهی بهمنِه. بايس بدونی فرق اونا چيه! تير از همش بهتره، قيمتش ارزونه، استفادهش هم عاليه؛ صدی سی سود داره؛ برا همی تا دلت بخواد میتونی بندازی. بعد نون تو وينستونه. اما چون قيمتش گيرونه فقط پولدارا و مايهدارا میخرن. آزادی هم بد نيست، جوونا مشتريش هستن، اما سودش کمه. بهمن رو ول کن که ديگه خريدار نداره .»

آنوقت خودش خم شد و يک کارت خالی برداشت، هفت هشت باکس تير گذاشت، بعد سه باکس وينستون رويش گذاشت و دست آخر يک باکس آزادی. و کارتن را دست مرد داد و دونفری از سرداب بيرون آمدند.

اصلان همه را توی دفتری يادداشت کرد. مرد دستهی پول از جيبش بيرون آورد، اما اصلان قبول نکرد؛ گويی حرفهای او را به ياد آورده بود. برای همين گفت باشد برای بعد. پيش از رفتن مرد اصلان پرسيد: «راستی ميدونی کجا بفروشی؟»

«آره، آقا ميتی گفتن نزديک پل خين عرب، سمت جادهی که ماشينا وارد شهر ميشن.»

«آفرين، اونجا از همه جا بهتره، مأموری موی دماغت نميهاشه، تازه مسافرايی که تازه وارد ميشن اولين چيزی که ميخوان سيگاره.»

مرد خداحافظی میکند و راه میافتد، اما پيش از اين که به در برسد، اصلان داد میزند: «يادت باشه بيشتر مشتريها کله سحر ميان، بخصوص رانندهها

مرد چيزی نمیگويد و از آنجا بيرون میآيد.

[2]

 زن سوييچ را بسوی مرد دراز میکند و می گويد: «آقا خواسته پيش از تاريکی، ساکها را زير پل خين عرب بذاری.»

مرد دستهاش را از توی جيبهای اورکت چرمی بيرون میآورد و به آرامی سوييچ را میگيرد. زن بسوی در میرود و دستگيره را میچرخاند و مرد را به بيرون راهنمايی میکند. پيش از آن که مرد راه بيفتد، اضافه میکند: «بهتره اونا رو جايی مخفی کنی که نه ديده بشه و نه پيدا کردنش سخت باشه.»

مرد بار ديگر دستهاش را توی جيبش فرو میکند و تعلل می کند، انگاری دلش نمیخواهد برود. زن با تعجب میگويد: «موضوع چيه؟»

مرد سوييچ را توی مشتش فشارد میدهد و با لحن نه چندان جدی میگويد: «اگه ساکها را برداشتم و زدم به چاک چی؟»

زن شانههاش را بالا میاندازد و میگويد: «من از کجا بدونم!»

برقی وسوسهانگيز در چشمان مرد میدرخشد و چهرهش دگرگون میشود. به آرامی زبانش را با لبانش خيس میکند. زن همه چی را میفهمد، پيش از آن که مرد حرفی بزند، با پوزخند میگويد: «بيرون چند نفر با پيکان سفيدی همراهیت میکنند.»

مرد به خود میآيد و بدون حرفی بتندی بيرون میآيد.

[3]

 ظهر نشده مرد کنار جاده نزديک پل خينعرب زير درخت تنومندی کارتن سيگارهاش را میگذارد. همانطور که اصلان گفته بود از هر سيگار چند تا دم دست میچيند و بقيه را ميان بوتهها خار، کمی دورتر پنهان میکند. بعد جلد سيگاری را باز میکند و روی تکه مقوايی میچسباند و با خودکار سياه رنگ زير آن مینويسد: بهمن، آزادی، تير. بعد آن را به شاخه درخت آويزن میکند.

راننده کاميونی ماشينش را نگه میدارد و میرود زير پل که بشاشد. بعد موقع برگشتن همانطور که دارد تسمه شلوارش را میبندد، با ديدن سيگارها بسوی او میآيد و دو بسته وينستون میخرد. مشتری بعدی چند تا جوان با يک پرايد فيلی میآيند و چند بسته آزادی میخرند. به گروهی از کارگران هم که اون نزديکی کار میکردند، چند بسته تير میفروشد. بعد ماشين بنز سياهی میآيد و کمی دورتر پارک میکند. پشت سر آن يک پيکان سفيد هم ديده میشود. اما احساس میکند قصد خريد ندارند. کمی مشکوک میشود و حتا میترسد، تصميم میگيرد سيگارهاش را جمع کند و برود، اما همان موقع دو نفر از پيکان سفيد پياده میشوند. ترسش بيشتر میشود، اما سعی می کند دلش را قرص کند. مردی که چهارشانه و چاق است با قدی کوتاه جلو میآيد و میگويد: «يک بسته بهمن.»

«ندارم.»

«آزادی.»

«تموم شد.»

«پس چی داری؟»

«تير!»

«تير؟! نه ... تلخه؛ يه چيز ملايم بده!»

«فکر کنم يه بسته وينستون برام مونده.»

مرد نيشش باز میشود و با لحن زهرآلودی میگويد: «جنس امريکايی؟»

مرد نمیداند چه جواب بدهد. پيش از آن که صحبت ديگری پيش بيايد، ماشين بنز حرکت میکند و میاندازد توی جاده، با اينکار گرد و خاک زيادی سمت او میپاشد. مردها به تندی برمیگردند و سوار ماشين خودشان میشوند ودنبال ماشين بنز راه میافتند.

مرد از فرصت استفاده میکند و وسايلش را جمع میکند که برود. با اينکه هنوز آفتاب اريبوار روی زمين يله شده بود، میترسد بيش از آن بماند، از طرفی فکر میکند تا به خانه برسد هوا تاريک شده و زنش دلواپس میشود

تندی سيگارهای پشت بوتهها را برمیدارد و همه را توی کارتنی میچيند، بعد آن را زير بغل میزند و راه میافتد. هنوز به جاده نرسيده يک باره میايستد. فکر میکند اگر با اين قيافه و کارتن سيگار به خانه برود، در و همسايهها هيچی، جواب زنش را چی بدهد. چه خوب شد اصلان گفت اينجا سيگار فروشی کند. حالا هم بردن آنها به خانه درست نبود. مدتی با خودش کلنجار میرود، بعد تصميم میگيرد سيگارها را همان نزديکی جايی پنهان کند و فردا دوباره سراغ آنها برود. بیمعطلی برمیگردد و اطرافش را جستجو میکند. ناگهان چشمش به پل میافتاد. احساس میکند زير پل از همه جا امنتر است. چه کسی اينجا میآمد که بخواهد سيگارهای او را پيدا کند. بیمعطلی از راه باريکه نزديک پل خودش را به ستونهای سيمانی میرساند. کمی دورتر سنگهای درشتی روی هم کود شده است. تصميم میگيرد آنها را زير سنگها مخفی کند. با احتياط چند تا سنگ را برمیدارد و کناری میگذارد. همين که حفرهی ميان آنها پيدا میشود؛ کارتن را توی آن جا میدهد. دوباره سنگها را به آرامی روی آنها میچيند. بعد دستهای خاکیش را میتکاند و به آهستگی از راه خاکی بسوی جاده راه میافتد.

[4]

هنوز هوا تاريک است که ماشين پاترولی با پنج سرنشين پشت در قرارگاه میايستد. نگهبان دم در از توی کيوسک بيرون میآيد و در را باز میکند. پيش از آن که ماشين بيرون برود، نگهبان نگاهی به سرنشينان پاترول میاندازد، با اين که شيشهها تيره است و به سختی توی ماشين ديده میشود، اما فرمانده را میشناسد که جلو کنار راننده نشسته است، مردی هم با چشمان بسته ميان دو مامور در صندلی عقب ديده میشود. حدس میزند او را به دادگستری میبرند، اما از اين موضوع تعجب میکند. میداند اين وقت صبح فقط اعدامیها را از قرارگاه بيرون میببرند.

پاترول گازش را میگيرد و میاندازد توی جاده کمربندی تا زودتر برسد. جاده خلوت است و تنها گاهی کاميونی زوزهکشان از روبرو پيدا میشود وبعد باز سکوت و خاموشی. فرمانده دست میکند توی جيبش و کاغذی بيرون میآورد و آدرس آن را میخواند. بعد آمرانه از راننده میخواهد آهستهتر برود.

مردی که چشمهاش بسته است بهانه دستشويی میگيرد.فرمانده با تمسخر میگويد: «هوس کلهپاچه نداری؟»

مرد با همان جديت می گويد، «نه... اما اگه يک نخ سيگار بدين، ممنون میشم. »

فرمانده با اشاره از مأمور میخواهد، سيگاری روشن کند؛ بعد به راننده میگويد جای مناسبی که پيدا شد نگه دارد. آنوقت همگی ساکت میشوند و به روبرو خيره میشوند.

 [5]

مرد در تاريک روشنی هوا، دستش را دراز میکند و صدای زنگ ساعت شماطهدار را قطع میکند. چندبار پهلو به پهلو میشود و بعد به سختی از رختخواب بيرون میآيد. هوای اتاق دم کرده است، با اين که پنجره باز است، اما انگار همه چيز مرده است. حتا نسيمی نمیوزد. نگاهی به زنش میاندازد. به پهلو خوابيده و به نرمی نفس می کشد. شکم بزرگش يک طرف يله شده است، خم می شود و به نرمی گونههاش را میبوسد. زن دستش را میگيرد و وادارش می کند بماند، با اين که شب پيش گفته بود که کار تازهی پيدا کرده و بايستی صبح زود برود، اما زن دوست ندارد از کنارش دور شود.

مرد با تأخير دستش را از ميان انگشتان زن بيرون میآورد و بيرون میآيد. روشنايی چراغ ستون برق؛ حياط را روشن کرده است. خودش را به انبار میرساند و دوچرخه کهنهش را بيرون میآورد. میداند از پياده رفتن بهتر است. پايش را که از خانه بيرون می گذارد تندی سوار دوچرخه می شود، نزديک است زمين بخورد، هر طور است خودش را نگه میدارد و به نرمی میاندازد سمت خيابان اصلی. باز نزديک بود تصادف کند، اما به هر صورت خودش را میرساند به جاده، بعد هم رکاب میزند تا میرسد به پل خينعرب. هوا تا حدی روشن شده است، اما هنوز جلوش را بسختی میبيند. چرخش را کنار جاده می اندازد، اما میترسد برود زير پل. با خودش زمزمه میکند، بر پدرش لعنت که مرا به اين روز انداخت! چنان کلافه است که تصميم می گيرد برگردد و دست از اين کار بکشد، اما فکر بیپولی و درآمد کار تازه منصرفش میکند. با اين حال کمی ديگر صبر میکند تا هوا روشنتر شود. بعد با احتياط به سوی پل راه میافتد.

مدتی طول میکشد تا به محلی که سيگارها را پنهان کرده بود برسد. احساس میکند سنگها کمی جابجا شده است. بعد هم جای دقيق سيگارها را به ياد نمیآورد. با دستپاچگی سنگها را به کناری میزند، اما بیفايده است. هراسان برمیخيزد و سنگهای ديگر را زير و رو میکند، يکباره چشمش به بند سياهی میافتد، با کنجکاوی سنگها را کناری میريزد. نگاهش روی دو تا ساک مشکی ميخکوب میشود. ظاهرش نشان میداد نو است. توی آن چی میتواند باشد و اينجا چکار میکند؟ترس ناشناختهی به جانش میافتد، هراسان نگاهی به اطراف میاندازد، کسی ديده نمیشود. روشنايی کمرنگ صبحگاهی اريبوار از لبه پل روی زمين پهن شده بود. همان موقع کلاغی از روی ديواره قار میزند. مادرش هميشه میگفت:  تک کلاغی که آواز بخواند بد يمن است. اما کنجکاوی چنان امانش را بريده بود که اهميتی نمیدهد و با دستان نرم و سفيدش سنگها را يکیيکی برمیدارد و ساکها را بيرون میکشد. با ترس و لرز زيب يکی از ساکها را باز میکند، نگاهش روی بستههای درشت اسکناسها ميخ میشود. چشمانش را چند بار باز و بسته میکند. نه اشتباه نمیکند. هر دو ساک مملو از بستههای پول است. می خواهد ساکها را بردارد و از آن جا دور شود، اما پشيمان میشود و فکر میکند نبايد بیگدار به آب بزند. فهميد ديروز که کنار جاده سيگار میکند میفروخت، خيلیها او را ديده بودند. نمیدانست چکار کند. تو چشمان خالی و بیفروغش وحشت موج میزد. تصميم گرفت همه چی را بگذارد و برگردد، اما وسوسه پول امانش را بريده بود. مدت زيادی مردد میماند. دست آخر چند بسته اسکناس درشت برمیدارد و ساکها را زيرسنگها میگذارد و همه چی را مثل اول درست می کند. بعد سيگارهاش را پيدا میکند. به تندی میاندازد توی راه باريک و بالا میآيد. باز آواز آواز کلاغها بگوش میرسد، اين بار گروهی آواز میخوانند. اهميت نمیدهد، چندبار پولها را لمس میکند. از داشتن پول چنان فريفته میشود که لحظهی تصميم میگيرد برگردد و باز هم بردارد، اما تندی پشيمان میشود. هنوز درست و حسابی از سربالايی بالا نيامده بود که صدای آمرانهی او را در جا ميخکوب می کند. سرش را بالا می آورد، دو مأمور مردی با چشمهاي بسته را میخواهند به زير پل ببرند. از ترس سيگارها را میاندازد.

مأموری میپرسد اينجا چکار میکند. نمیتواند جواب بدهد، بعد هم احساس میکند دهانش خشک شده است، بدتر زبانش به سقف دهانش میچسبد. میخواهند زير پل برود، توان راه رفتن ندارد. مأموری که ارشد به نظر میرسد، به ديگری دستور میدهد چشمهاش را ببندد و ببردش. آنجا وادارش میکنند لباسهاش را در بياورد. نمی داند چکار میخواهند بکنند، به گريه میافتد و میگويد زن و بچه دارد، هيچکدام اهميتی نمیدهند. با اين که هوا گرم است، به لرز میافتد. بعد از مرد ديگر میخواهند لباسهاش را در بياورد. دست آخر که وادارش می کنند؛ لباسهای آن بيگانه را بپوشد، او را همراه خود  میبرند.

باز هم اعتراض میکند، اما دو نفری زير بغلش را میگيرند و کشان کشان سوار پاترول میکنند. مرد با هقهق گريه فرو خفتهی به سياهی چشمبند خيره میشود. با اين که جايی را نمیبيند اما حدس میزند جاده با سرعت دور میشود.

                    

                                                 [مشهد ـ تابستان 1365]


 

 

بازگشت به فهرست مطالب

 

 

 

 صفحه‌ی اول سایت |   تماس  |  RSS

 

 

 

 

ادبيات ـ داستان

بازگشت به صفحه وب نوشت ها

آثار و کتاب ها

داستان

داستان تاریخی

خاطره ـ حکایت

نقد ادبیات

نقد داستان

مقاله ـ تحلیل

گزارش ـ گفتگو

نثر کلاسیک

پژوهش تاریخی

دین ـ آیین

فولکور ـ فرهنگ عامه

آلبوم عکس