نامه مهرهرمز ـ شماره 2 ـ ويژه غلامحسین ساعدی

 

پیوند به خانه علی آرام

 

 

 

 

 

 

   

 

 

 

 

اگر عدالتی وجود داشت  

علیرضا عطاران «آرام»

از مجموعه «شکار پروانه ها»

 

 به گنجی

همين که از ماشين پياده شد؛ چشمش به  گروهی پلاکارد به دست افتاد که جلوی بيمارستان تجمع کرده بودند. در ميان آنها چند نفری به نظرش آشنا رسيد، جوانی نيز بود که پلاکارت بزرگی را گرفته بود. با اين که هوا تاريک بود، ولی در پرتو نوری که از ساختمان میتابيد، توانست کلمه اعتصاب را بخواند. کمی دورتر مردانی با چهرههای ريشو و غضبناک میپلکيدند. هنوز پاش را به اولين پله نگذاشته بود؛ مردی نزديک شد و در گوشش زمزمه کرد: «بهتره به قانون احترام بذاره تا زنده بمونه.»

نشنيده گرفت و از پلهها بالا رفت. بعد کسی ديگهای از پشت سرش گفت: «اينها هزار سال حکومت میکنند، پس به مردت بگو دست از لجاجت برداره.»

تندی خودش را به سالن بيمارستان رساند. آنجا همراه پرستاری بسوی اتاقی رفت که شوهرش بستری بود. دو مرد و يک زن چادری نزديک در نگهبانی میدادند، پس از اين که کيف و وسايلش را گشتند، اجازه دادند برود تو اتاق.

پس از اينکه وارد شد کمی ايستاد، بعد آرام به شوهرش که روی تخت دراز کشيده بود، نزديک شد. مرد نيمخيز شد و برقی در چشماش درخشيد. زن گفت: «بهتر هستی؟»

مرد چيزی نگفت.

«برات پولور قرمز گرمت را آوردم، همانی که دوست داشتی.»

مرد باز هم چيزی نگفت، فقط آهسته زمزمه کرد: «اگر عدالتی وجود داشت.»

در هوای دمکرده تابستان، زن انگشتان سرد و بیرمق مردش را در دستاش گرفت و گفت: «میدانم تو به فکر عدالتی هستی که در دنيای ما گم شده است؛ اما اگر خودت را از ميان برداری اين عدالت است؟ تو مگر من و دخترها را دوست نداری؟»

مرد بار ديگر همين جمله را تکرار کرد. «اگر عدالتی وجود داشت.»

زن خواست بگويد عدالت چيزی است بزرگتر از اين بازی که شروع کردهی، چيزی که گفتن و نشان دادنش سخت است، تازه نه گوشی میشنود و نه چشمی میبيند و نه انديشهی آن را میفهمد. اما يادش از حرفهای مرد افتاد که بارها گفته بود، برای رسيدن به عدالت بايستی هزينه آن را داد. برای همين چيزی نگفت و تنها نگاهش کرد. کمی که گذشت از توی فلاسک يک ليوان چای ريخت و جلوش گذاشت، آن وقت خبرهای تازه را يکیيکی تعريف کرد. بعد هم از دوستاش گفت و کمی هم از سياست صحبت کرد. چون مدت زيادی مرد ساکت به نقطهی خيره شده بود، زن گفت: «چایت از دهن افتاد، لااقل اونو بخور.»

مرد همچنان خاموش و متفکر استکان چای سرد را برداشت و به آرامی آن را به لبانش چسباند. بعد زن استکان خالی را گرفت و کناری گذاشت و صورتش را پيش آورد و آهسته گفت: «به دخترا بگم پيش ما  میمانی؟»

مرد گويی باخودش حرف بزد، زمزمه کرد؛ از وقتی خودمو شناختم، به دنبال عامل بدبختی گشتم، گناهکاران زيادی را ديدم که مجازات شدند، اما شايد تنها عده کمی از آنها مستحق مجازات بودند. اين موضوع بيشتر از هر چيزی آزارم داده است. هيچ چيز دردآورتر از اين نيست که ماسک عدالتخواهی به صورتت بزنی و آزادی ديگران را بگيری. میدانست کاری از او برنمیآيد، حتا آن زمان که خودش همراه کسانی بود که به صورتشان ماسک زده بودند، کاری نتوانسته بود انجام دهد. صدای زنش او را بخود آورد: «تنها من که تو را نمیخواهم، دخترها بيشتر بیتابی میکنند، تو که به ما حق میدهی؟»

بعد با نگاهش فهماند در اين مدت که او را نديدهند؛ به آنها خيلی سخت  گذشته است. به هيچ وجه نمیتوانستند باور کنند خودش را ذره ذره ذوب کند. چگونه قبول کنند جسمش را بکشد و روحش را برای آنها بگذارد. هردو را باهم میخواست، قهرمان مرده به چه درد میخورد. برای همين گفت: «کاری کن اين بازی تموم بشه. نمی گم روحتو بکش که جونتو بخری، ولی دوستات هستن. اونا میتونن بهت کمک کنن.»

مرد هيچی نگفت، اما ياد دوستاش افتاد و خاطراتش زنده شد. سی سال پيش، روزهايی که به حسينيه ارشاد میرفت و ميان جوانان و دانشجويان می پلکيد، همانجا بود که عبدل را شناخت. بعد با مراد آشنا شد. آنوقت يک بعدازظهر سرد زمستانی مراد او را به خانهش دعوت کرد، میگفت عبدل و چند نفر ديگر هم هستند. جلسه در زيرزمين خانه برگزار شد، جايی که تنها با نور کدر سبز رنگی روشن شده بود، گويی کسی لامپهای سقف را توی لجن سبزی فرو کرده است. جلسه دو سه ساعتی طول کشيد، وقتی که مراد در را باز کرد، نوری خيره کننده از بيرون و لای در روی آنها پاشيده شد. بابای مراد آنها را به طبقه بالا برد و با افتخار گفت: «با بودن شماها؛ استقرار حکومت عدل الهی دور از دسترس نيس.»

وقتی همگی تصميم گرفتند بروند، مراد از او خواست بماند. مادر مراد وسايل شام را آماده کرد. بابای مراد گفت: «شما میتوانيد قانون الهی را پياده کنيد.» و او که به قالی خيره شده بود، سرش را تکان داد.  

مادر مراد شام را آورد. بعد از شام چون ديروقت شده بود و هوا هم سرد، تعارف کرد بماند و فردا صبح هردو با هم بروند. تا خواست حرفی بزند، مادر مراد برخاست و گفت جايتان را تو اتاق عقبی میاندازم که گرم باشد.

آنشب دير خوابيدند، تا دير وقت با هم گپ زدند. از بابای مراد خيلی خوشش آمده بود، بعد هم چنان صميمی شدند که بعد از آن او را بابامراد صدا میزد. مرد صادق و با احساسی بود؛ از بی عدالتی زود کنترلش را از دست میداد.

موقع خواب بيشتر به حرفهای بابامراد فکر کرد: «حکومت عدل الهی... اجرای احکام دين.» و به دعاهای مادر مراد که زير لب ورد می خواند و میخواست دشمنان را نابود کند. نفهميد چقدر تو فکر بود که صدای زنش او را بخود آورد: «نبايس ميذاشتی کار به اينجا بکشه»

مرد بدون اين که جواب دهد، سرش را بسوی پنجره چرخاند. تاريکی هيبت سياه و ترسناک خودش را بر همه جا گسترانده بود. زن فهميد ديروقت است و بايد برود، دخترها تو خانه تنها بودند.

با رفتن زن تنها شد، حالا میتوانست حسابی فکر کند و گذشتهش را مرور کند. دوباره ياد بابا مراد افتاد، زير لب زمزمه کرد: «نه، به آن سادگی نبود که بابا مراد فکر ميکرد» بيست و پنج سال پيش؛ شايد هم کمی کمتر يا بيشتر، چه فرق میکرد! آن زمان به همهچی اميدوار بود. يک پا خروش بود و هيجان. مردم آن چيزهايی را که میخواستند به دست آورده بودند تا حکومت دلخواهشان را ايجاد کنند، او هم با مردم بود. بعد به ياد کارهايی افتاد که انجام داده بود. جانفشانیها و ازخودگذشتگی ها. با اين که قدرت را دربست در اختيار داشتند، اما ناگهان بگير ببندها شروع شد. نفهميد چگونه همهچی برگشت. تا به خود آمد، فهميد مراد قبلهش را عوض کرده است، تا خواست به ديدن او برود فهميد سر به نيست شده است. بدون دادگاه، برای همين تصميم گرفت به ديدن بابامراد برود و از او دلجويی کند. آنروز را هيچوقت فراموش نمیکند. يک روز گرم تابستان بود. گويی از آسمان آتش میباريد. به خانه آنها که رسيد زنگ زد. ديوارهای سيمانی چرکمرد با پنجرههايی که بوی کهنگی میداد. وقتی به اتاقش پا گذاشت، پيرمرد لاغری را ديد که ريشهای سفيد و برفیش به زير سينهش می رسيد. نه، او بابا مراد نبود. آيا تو اين مدت کم چنين درهم شکسته شده بود؟ گيج و مات شد، نمیدانست چکار کند. رفت جلو و دستهاش را گرفت تا ببوسد، دستهايی که نحيف شده بود و میلرزيدند. بعد صدای نامفهومی از ميان لبانش بيرون آمد: «اگه عدالتی وجود داشت.»

دلش نمیخواست به چشماش نگاه کند. شرمساری مانند گرمای خفه و دم کردهی روی قلبش سنگينی میکرد.

روز بعد شنيد پيرمرد خودش را از پشت بام به پايين پرت کرده و در جا مرد. اما هيچگاه جملهی را که در گوشش زمزمه کرده بود، نتوانست از ذهنش پاک کند، چنان که بعدها ترجيعبند خودش شد. دورانی که بدجوری بهش سخت گذشت. دوستانش خيلی سعی کردند بهش دلداری بدهند؛ اما هيچی نمیتوانست آرمش او را برگرداند. برای همين سعی کرد علت آن را بيابد. عبدل می گفت: «تو هميشه احساساتی بودهی، اما با قلب رئوف و عاطفه نمیتوان به عدالت رسيد.»

نمیخواست جواب او را بدهد، میدانست او تقصيری ندارد، چرا که او فيلسوف است و توجيه هر چيز را در ذهن آماده دارد. ولی مگر فلسفه عدالت میآورد. شايد کسانی را فريفته کند و فريب دهد، همچنان که سالهای زيادی او را فريب داد، اما اين امری موقتی بود.بعد يادش از روزهايی افتاد که پایدرس عبدل ساعتها بدون حرکت مینشست و گوش میداد.. خوب شد زود فهميد اينکار عمر هدر دادن است؛ بيهوده و عبث است. در آن زمان هنوز خوشبين بود؛ هنوز نيمچه باوری براش مانده بود، هنوز مراد زنده بود و بابامراد را نديده بود و ترجيعبندش تو گوشش زنگ نمیزد.تا اين که روزی قاضیالقضات به او گفت: «آيا سزای کسی که ولايت الهی را نپذيرد، مرگ نيست؟»

دانست ديگر نمیتواند ادامه دهد. دريافت اين چه عدالت الهی است که با کشتن ديگران به دست میآيد. پس همهچی را رها کرد و به گوشهی خزيد، هر روز بيشتر از قدرت دور شد. بزودی دريافت عدالتی که در پرتو حکومتالهی بايد جست، چنان خندهدار است که اسم بردن از آن مضحکه کردن خودش است. بارها آرزو کرد، بتواند اين بيست و پنج سال را از وجودش بکند و دور بريزد. برود به دوران جوانی و نوجوانی، روزهايی که با مراد و دوستاش عاشق بودند، عاشق عدالت و آزادی. با اين که از اين حس دچار رعشه شد؛ حتا پرتويی از آن بر روحش تابيد، ولی احساس کرد توانش را ندارد. هيچوقت فکر نمیکرد؛ روزی به اين نتيجه برسد که مانند بابامراد خودش را نابود کند. روزهای اولی که دست به اعتصاب زد، از اين که با خودکشی تدريجی، به گونه ديگری نقش او را بازی میکند، خوشحال بود. چنان مصمم بود که می پنداشت به اين وسيله خواهد توانست دينش را ادا کند؛ اما کم کم دريافت تندروی کرده است.

با آمدن مامورها و دکتر پرستارها از فکر کردن دست کشيد. باز هم میخواستند بهش سرم وصل کنند و وادارش کنند اعتصابش را بشکند. يک باره ترديدی درونش پيدا شد، ترديدی که نمیدانست چی بود، اما مثل اخگری به او گرما داد. با اين که در اين مدت به تصميمی که گرفته بود، خيلی فکر کرده بود، در آن لحظه دوباره به فکر فرو رفت. بعد از مدتی فکر کردن فهميد میتواند سه راه انتخاب کند. يا به راهی که در پيش گرفته ادامه دهد و مانند بابامراد به زندگیش خاتمه دهد، ديگر اينکه همه چی را کنار بگذارد و بره ای، مطيع و گوش بفرمان شود، و يا راه سوم را ادامه دهد و مانند بيست و پنج سال پيش از نو زندگی را تجربه کند، خواه بيرون زندان يا پشت ميلهها. با اين که چنين راهی بخاطر خستگی و کمبود نيروی جوانی، تحملش سخت و طاقت فرسا بود، ولی از يادآوری آن دوران و پشت پا زدن به همه چيز و زيستن در کنار کسانی که شور و شوق آزاديخواهی و عدالتخواهی دارند، غنچی در دلش زد و دچار شعف گنگی شد. نگاهش به پزشک افتاد، برق زندگی در چشماش درخشيد. دلش میخواست زودتر صبح شود و زنش به ملاقات بيايد و بگويد، من در جستجوی عدالت بودم، ولی عشق را گم کرده بودم. عشق به زندگی.

 

                                                 [آلمان ـ پاییز 1383]


 

 

بازگشت به فهرست مطالب

 

 

 صفحه‌ی اول سایت |   تماس  |  RSS

 

 

 

 

ادبيات ـ داستان

بازگشت به صفحه وب نوشت ها

آثار و کتاب ها

داستان

داستان تاریخی

خاطره ـ حکایت

نقد ادبیات

نقد داستان

مقاله ـ تحلیل

گزارش ـ گفتگو

نثر کلاسیک

پژوهش تاریخی

دین ـ آیین

فولکور ـ فرهنگ عامه

آلبوم عکس