نامه مهرهرمز ـ شماره 2 ـ ويژه غلامحسین ساعدی

 

پیوند به خانه علی آرام

 

 

 

 

 

 

   

 

 

 

 

بازی خطرناک  

علیرضا عطاران «آرام»

از مجموعه «شکار پروانه ها»

 

قم ـ واپسين هفته سال

مرد در اتاق خواب زن پنهان شد. بعد آنقدر صبر کرد تا مستخدمه خاوری به زيرزمين برود. همينکه صدای پايش را شنيد که از پلهها پايين میرفت، خودش را به زن رساند و با نگرانی گفت: «تا کی بايس به اين قايم موشک بازی ادامه بديم؟»

زن از زير ملحفه بيرون امد و بدون اين که خودش را بپوشاند لبه تخت نشست و سرش را ميان دستانش گرفت. بعد با قيافه ساختگی ناليد: «میدونم تو ديگه دوست نداری پيشم بيای»

مرد آب دهانش را فرو داد و با دستان ورزيدهاش شانههای زن را نوازش کرد و گفت: «باور کن احساسم بهت هيچی کم نشده، اما میترسم اينجا بيام.»

زن دستهای مرد را پس زد و برخاست و گفت: «بيخودی بهونه نيار، میدونم از زنت میترسی. اما تو بهم قول داده بودی، اگه ازدواج هم کردی، منو ترک نکنی

ـ «هنوز هم سر قولم هسّم. قول شرف میدم اگه قبول کنی تهرون همو ببينيم، هر وقت بگی بيام پيشت.»

ـ «قول شرف نه، بهتره قسم بخوری.»

بعد برخاست و کتابچه کوچکی را از روی تاقچه آورد و ادامه داد: «قسم بخور که زير قولت نزنی.»

مرد کمی مردد به کتاب زل زد، بعد با اکراه قسم خورد. زن کتاب را جای اولش گذاشت و در حالی که چادر نمازش را دور بدنش میپيچيد زمزمه کرد: «هنوز که مستخدمم بالا نيامده، میتونی بری.»

*

سالکی از خيابان اصلی نزديک حرم بسوی محل ملاقات رفت. با اينکه هفته پايانی سال بود اما هوا سوز سردی داشت، چنانکه سرما نوک بينی و گونه اش را آزار داد، اين بهانه خوبی بود تا يقه کتش را بالا بدهد و صورتش را بپوشاند. سالک بزرگ و صورتی هميشه مايه عذابش بود. چندبار تصميم گرفته بود با عمل جراحی آن را ترميم کند، اما احساس می کرد اين نقص عضو ناخودآگاه ترس در دل قربانیِ ايجاد میکند و اين خود موجب میشد بهتر کارش را انجام دهد.

کشتن ديگران نه تنها شغلش بود آن را يک باور ايمانی میدانست. پای تنفر و حساب شخصی در کار نبود، اين کار را انجام میداد که اجر اخروی و دنيوی داشته باشد؛ و در اين راه پاداش مادی به اندازه اجر معنوی ارضايش نمیکرد. اين بار هم با رغبت اين مأموريت را پذيرفته بود، اما موضوعی آزارش میداد، چرا يکی از خودیها را از ميان بردارد، آن هم همسر معاون وزير. اما تندی بخودش نهيب زد و فکر کرد نبايد اهميت دهد. به نظرش رسيد وظيفه از هر موضوعی بيشتر اهميت دارد.

همينکه به محل قرار رسيد، گوشهای ايستاد و با وسايلش ور رفت، با داشتن کيف مشکی که بيشتر طلاب با خود داشتند و کت و شلوار تيره و ته ريشی ژوليده؛ کسی به او مشکوک نمیشد. اميدوار بود مأموريت خود را که در شهر قم بود و با همکارانی که نمیشناخت، به خوبی به پايان برساند و هر چه زودتر به تهران برگردد. احساس خوبی نسبت به اين شهر نداشت.

همچنان که از سرما تنش مورمور شده بود، پيکان وانت  قرمز رنگ مدل قديمی جلوی پاش ترمز زد. بار وانت يخچال بزرگی با طناب بسته شده بود. سرنشينان وانت دو نفر بودند. تاکنون آنها را نديده بود. با چهره تلخی بغل دست مردی که کنار راننده نشسته بود سوار شد. خانه سوژه در محله قديمی و سنتی شهر نزديک بازار بود. مافوقش گفته بود شوهر سوژه؛ در ماموريت خارج از کشور بسر میبرد. بعد هم اضافه کرده بود کار را به سرعت و با نهايت بیرحمی تمام کند.

همينکه به محل رسيدند، وانت را کمی جلوتر نگه داشتند. راننده توی ماشين ماند، سالکی از بغل دستیش خواست پياده شود، اما همان لحظه مردی از خانه بيرون آمد. سالکی وادارش کرد سر جای خود بماند. از آينه ماشين مرد بيگانه را پاييد؛ احساس کرد چهرهش کمی آشنا است، اما هرچه فکر کرد او را نشناخت. نمیدانست چکار کند، لحظهی تصميم گرفت عمليات را متوقف کند و به مافوقش تلفن بزند. اما فهميد بیفايده است. دلش را قرص کرد و از بغل دستیش خواست در بزند. خودش در پناه ديوار خف کرد. مرد معطل نکرد و زنگ را فشار داد. لحظهی نگذشت که در باز شد، گويی يکی پشت در منتظر بود. همکارش گفت: «يخچال آوريم.»

زنی کوتوله، با مقنعه سياهی که با کش دور سرش پيچيده بود و تنها چشمان تنگ خاوری و بينی پخشش ديده میشد، جواب داد: «واسين به حاج خانم بگم.»

دوتايی از نزديک در دور شدند و بسوی يخچال رفتند. بعد هم دو سر آن را گرفتند و از وانت پايين آوردند. سالکی جلو بود و پشتش را به خانه کرد. همينکه در باز شد، بدون اينکه برگردد با يخچال آهسته عقبعقب رفت توی خانه؛  صدای زنی شنيده شد که دستور میداد آن را توی آشپزخانه ببرند. حدس زد بايد سوژه باشد. از زير چشم نگاهی به اطراف انداخت. اما فقط زن خاوری ديده میشد، فهميد سوژه عقبتر است، چون هنوز صداش شنيده میشد. صورتش را دزديد، نمیخواست زن خاوری او را ببيند، از اينکه کار او را هم بسازد ترسی نداشت، اما مافوقش تأکيد کرده بود، عمليات گسترده نشود. کمی که گذشت دوباره برگشت و زير چشمی به پاهای زن خاوری خيره شد و در همانحال زمزمه کرد: «تا ده می شمارم اگه بازم دور و برم بچرخي کارتو میسازم.»

يک، دو، سه، چهار، پنج، شش... همزمان دستش رفت سمت جيبی که کارد دسته سياهش در آن بود، اما پيش از آنکه شمارش خود را تمام کند، صدای سوژه شنيده شد که  به زن خاوری گفت از توی انباری جارو و زمين شوی را بياورد. نفسی کشيد و سرش را نزديک برد و از همکارش خواست زن خاوری را توی انباری زندانی کند. بعد کمر راست کرد و نگاهش را بسوی سوژه چرخاند. او را ديد که خودش را در چادر مشکی ضخيمی پوشانده بود، تنها دو چشم سياه با کمی از بينیش ديده میشد. تندی رسيدی از جيبش بيرون آورد و گفت: «کار ما تمومه، بهتره يه ساعتی صب کنين، بعد يخچالو به برق بزنين. حالا اگه اين رسيد رو امضاء کنين، ما میريم.»

سوژه جلو آمد و دستش را همراه چادر پيش آورد و رسيد را گرفت و برگشت سمت ميز تا آن را امضاء کند. سالکی آرام دستش را توی جيب کرد و دستمال آغشتهی بيرون آورد و با چالاکی روی صورت سوژه گذاشت، چنان ناگهانی اين کار را کرد که حتا نالهی از دهانش بيرون نيامد، فقط کمی دست و بال زد، اما زود شل شد و کف زمين ولو شد. با کنار رفتن چادر سياهش تازه فهميد که برهنه است. همچنان که به اندام لخت او زل زده بود؛ صدای همکارش را شنيد: «تو انباری زندونيش کردم.»

سالکی بخود آمد و از همکارش که مثه خودش شوکه شده بود، خواست دست و پای او را بگيرند و به آشپزخانه ببرند. بعد از توی کيفش اسپريی بيرون آورد. پيش از آنکه بدن برهنه شهوتآلود زن آنها را از خودبیخود کند، اسپری را روی بدن سوژه پاشيد. تندی بوی سوختن گوشت به هوا برخاست.معطل نکرد، دست انداخت توی موهاش و کشانکشان  بردش نزديک اجاق گاز و سرش را فرو کرد توی اجاق، دست آخر هم شير گاز را باز کرد و در آشپزخانه را بست.

داد و فرياد زن خاوری از پشت در انباری شنيده میشد. اهميت نداد و رفت فيوز برق را قطع کرد؛ نگاهی به همه جا انداختند تا مدرکی جا نگذاشته باشند، چشمش مانند دوربين فيلمبرداری از همه جا فيلم گرفت، بيش از هر چيزی ته سيگارها و ليوانهاي که هنوز توی آن کمی شربت داشت، در ذهنش ثبت شد، حتا بوی تند سيگار بينیش راقلقلک داد. آن وقت که از همه چيز مطمئن شد، آنجا را ترک کردند.

                                                         

هشت ماه بعد ـ هتل شرايتون ـ تهران

پشت ميز بزرگی در سالن هتل، دو نفر نشسته بودند. يکی از آنها غولپيکر بود با صورتی کوسه مانند، ديگری جوانی چهارشانه، با سبيل نازکی که روی لبش خودنمايی میکرد. کوسه مشغول خوردن نان خامهای بود، اما مرد جوان بدون اشتها سرش را توی روزنامه فرو کرده بود و داشت سيگار میکشيد. دود سيگار که بوی تندی داشت، مثه طعم شاتوت مانده بود، تلخیی که روی پرز بينی کوسه نشسته بود و کمی آزارش ميداد. بالای صفحه روزنامه؛ تيتر درشت «قراردادهای تجاری ايران با اروپا» خودنمايی میکرد.

در همين موقع مردی با ريشی توپی از لای ميزها گذشت و به آنها نزديک شد. مرد کت و شلوار تيرهی پوشيده بود با پيراهن سفيد بدون يقه که دکمههای آن کيپ گردنش را گرفته بود. پيشانیی پينه بسته و انگشتری عقيق سبز بزرگی که در انگشتش خودنمايی میکرد.

مردانی که پشت ميز نشسته بودند، با ديدن او برخاستند و با احترام به او دست دادند. کوسه مرد جوان را معرفی کرد و گفت: «برای اين مأموريت سلطان را انتخاب کردهام.»

جوان ورزشکار دخالت کرد و جمله مافوقش را اصلاح کرد: «اسمم سنجر است حاج آقا! اما ديگران دوست دارند سطان صدام بزنن.»

مرد کت شلواری از بوی تند سيگار جوان چهرهش تو هم رفت، برای همين تگاه تلخی به او کرد. کوسه برای اينکه سردی ملاقات را بشکند، پرسيد: «نوشيدنی يا چيز ديگهی میخوريد؟»

مرد کت شلواری همچنان که با انگشتر عقيق درشت خود بازی میکرد، جواب داد: «يک نوشيدنی خنک بد نيست!»

کوسه زهرخندی زد و گفت: «عجيبه که تو اين هوای سرد، هوس خوردن نوشيدنی خنک میکنين

«از وقتی که از عراق آمده ام هنوز خنک نشدهام.»

کوسه به پيشخدمت اشاره کرد؛ چند تا آبنار با مقداری نان خامهی بياورد. بعد پرسيد: «پول را آوردهايد؟»

«آنجا، توی ماشين است.»

«به ريال؟»

«دلار»

با آمدن پيشخدمت هر دو ساکت شدند، بعد کوسه از مرد جوان خواست برود پول را از توی ماشين تحويل بگيرد. مرد کتشلواری با دستش علامت داد. بعد هم با رفتن مرد جوان از مرد کوسه پرسيد: «مطمئنه؟ نميره اونور آب غيب بشه؟»

«امتحانشو پس داده، تازه همين روزا ميخواد ازدواج کنه؛ زنشو دوست داره و تو چنگ خودمونه.»

کوسه پس از گفتن اين حرف؛ دست دراز کرد و يک نان خامهی را برداشت و درسته توی دهانش فرو کرد و گفت: «من علاقه زيادی به اين نارنجکها دارم.»

مرد کت شلواری با تعجب به او نگاه کرد. کوسه همچنان که در حال بلعيدن بود گفت: «توی ولايت ما به نون خامهی ميگن نارنجک»

مرد جوان برای گرفتن پول بسوی محوطه بيرونی پارکينگ راه افتاد. هنوز پايش را به محوطه بيرونی نگذشته بود، مرد سالکی به استقبالش آمد. در يک نظر چهره مرد جوان را در نور چراغ سردر هتل ديده شد. احساس کرد او را جايی ديده است، اما هر چه فکر کرد بياد نياورد. چيزهای درهم برهمی توی سرش شکل پيدا شد، اما هر کار کرد نتوانست آن ها را مرتب کند. حتا بوی سيگارش که ذهنش را قلقک داد، چيزی به يادش نياورد.

هردو به پارکينگ هتل رفتند. سالکی از صندوق عقب ماشينی چمدان بزرگی را بيرون آورد و به مرد جوان داد و دو مأمور را همراه او کرد که به ماشين بنز مرد جوان انتقال دهند. با رفتن آنها سالکی دوباره به فکر فرو رفت، همانطور که منتظر بود دوستانش برگردند يکباره جرقهی تو ذهنش زده شد و سالکش برق زد. 

                                

چند هفته بعد ـ فروشگاه لباس عروس

زن جوان به يکی از لباسهای توی ويترين که حاشيهش تور سفيد داشت و با پولکهای زرق و برقدار تزيين شده بود اشاره کرد و از فروشنده خواست آن را بياورد. فروشنده با ظرافتی که خاص کارش بود، لباس را از ويترين بيرون آورد و بدون اينکه روی زمين يله شود آن را روی پيشخوان گذاشت. زن پرسيد: «قيمتش چنده؟»

اما بدون اينکه منتظر جواب بماند، رو کرد به مرد جوانی که چند قدم دورتر ايستاده بود و پرسيد: «میپسندی؟»

«آره!»

فروشنده خواست لباس را پرو کند که مطمئن شود اندازه است. مرد حوصلهش سر رفته بود، به سوی در نزديک شد و از شيشه به بيرون چشم دوخت. از زمانی که از مأموريت برگشته بود، دچار احساس گنگ و مبهمی  شده بود که بدجوری آزارش میداد. با  اين که هنوز حق مأموريتش را نگرفته بود، اما دلش میخواست چند برابر آن را بدهد و خودش را از اين مخمصه کنار بکشد، تا با همسرش زندگی آرامی را شروع کنند.

 همانطور که بيرون را نگاه میکرد مردی را ديد که سرِوضع نامرتبی داشت و به ويترين فروشگاه زل زده بود. با اينکه چهرهش را توی شالی پوشانده بود، اما اگر کسی دقت میکرد میفهميد سالکی است و وانمود میکند در حال نگاه کردن به لباسهاست. مرد جوان  او را نشناخت، اما با اين حال خشمی فرو خفته زير لب نجوا کرد: «بدبخت خوشحال باش که تنها مشکلت بیپولی است»

زن با لباس عروسی نزديکش آمد و او را بخود آورد. فروشنده پشت سر زن، لبه لباس را گرفته بود و مرتب میگفت بايد کمی زير بغلهای آن را تنگ کند. وقتی زن حاضر شد از لباس دل بکند، فروشنده آن را روی ميز گذاشت و آدرس آنها را پرسيد؛ تا پس از آماده شده برايشان ارسال کند، همينکه خواست بگويد خودش میآيد آن را میگيرد،  زن دخالت کرد و آدرس را به فروشنده داد. خواست اعتراض کند، دلش نمیخواست آدرس خانهش را الکی به کسی بدهد، اما چيزی نگفت.

هوا تاريک شده بود که کارشان تمام شد. همه جا روشن و نورانی بود. ويترين مغازهها مثل قنديلهای يخی برق میزدند و نئون فروشگاهها مثل ستارهها چشمک میزدند. در حاليکه سرمای بيرون به تنشان افتاده بود، سوار بنز مشکی رنگی شدند که کنار خيابان پارک بود.

زن از ذرات چربی و دود اگزوز ماشينها که تو هوا معلق بودند، چندشش شد. دلش میخواست برف ببارد شايد هوا کمی پاکيزه شود. هر دو ساکت شده بودند. مدتی که گذشت زن احساس کرد بخار کمرنگی روی شيشه نشسته است، با دستش آن را پاک کرد و با خوشحالی گفت: «به گمونم برف شروع شد.»

مرد هيچی نگفت و خاموش رانندگی میکرد، زن همچنان که به جلو زل زده بود، در پرتوی نور چراغ خيابان ذرات ريز برف را ديد، اما همانوقت چشمش افتاد به بخار رقيقی که از دودکش بامی بيرون میزد و تاب میخورد و رو به بالا ناپديد میشد. نفهميد چرا خوشحالیش فروکش کرد. ناخودآگاه گفت: «نگفتن باهات چکار دارن؟»

«نه، اما شايد بخوان حق ماموريتو بدن.»

«راست ميگی سلطان؟!»

مرد برگشت و با تعجب بهش نگاه کرد. زن هم خودش باور نکرد چطوری شد اين اسم را بر زبان آورد. حالا که فکرش را میکرد، میديد هميشه با اسم نامزدش مشکل داشته است، هيچوقت از اسم سنجر خوشش نيامده بود. شايد چون تا حالا نشنيده بود مرد ديگری اين اسم را داشته باشد.

کمی که گذشت رو به نامزدش کرد و گفت: «نمیدونم چی بايد صدات کنم، دوست ندارم حاج آقا بگم، آخه بهت نميآد. شايد ده سال ديگه، که بچه داشته باشيم و سنت بالا بره بتونم بگم حاج آقا!»

مرد پوزخندی زد و هيچی نگفت. زن دوباره گفت: «نظرت راجع سعيد چيه؟»

بعد هم چندبار زير لب تکرار کرد: «سعيد... آقا سعيد!»

مرد اين بار زهرخندی زد و گفت: «حالا نه، وقتی که جشن گرفتيم و همه چی تموم شد.»

«چرا؟»

«يادت رفته کارتهای عروسی سنجر چاپ شده.»

پيش از آنکه صحبت ديگری بکنند، دانههای درشت برف با سرعت زياد شيشه ماشين را نشانه گرفتند. هر دو به برفها خيره شدند که آنسوی شيشه روی خيابان میريخت و ذوب میشد. مرد سيگاری روشن کرد و گاز را گرفت. از چند خيابان گذشت و به مسجد شاه رسيد، بعد به راست پيچيد. و توی خيابان پهنی که بسوی غرب شهر میرفت، با سرعت رانندگی کرد. زن شيشه را کمی پايين کشيد، مدتی بود که ديگر از بوی سيگار او لذت نمیبرد، از همان شبی که آن خواب وحشتناک را ديد.

مرد انگاری احساس زن را حدس زد، چون با مهربانی گفت: «موضوع چيه؟ هنوز به آن خواب لعنتی فکر می کنی؟!»

«بدن سوخته اون زن هيچوقت از ذهنم بيرون نميره»

«اون به ما ربطی نداره.»

«تو اين فکرم اونايی که اين کار را کردند چه دليلی داشتن!.»

«پول يا سياست»

«شايد هم خيانت ناموسی!»

مرد هيچی نگفت؛ اما دردی ناشناخته تو جانش افتاد. بعد هم احساس کرد چيزی از دلش آمد و تو گلوش گير کرد. در گذشته هم پيشتر مواقع دچار دلشوره و نگرانی میشد؛ اما حالا تبديل به ترس ناشناختهای شده بود که داشت خفهاش میکرد. دلش میخواست هرچه زودتر نامزدش را برساند و برگردد خانه خودش. جايی که زندگی میکرد؛ دنج بود و بهش آرامش میداد؛ تازه کسی هم آدرس آنرا نمیدانست. بعد هم با خودش تصميم گرفت، مراسم ازدواج که به پايان رسيد، به بهانه ماه عسل دست زنش را بگيرد و فرار کنند.

وقتی که رسيد؛ نامزدش يکبار ديگر يادآوری کرد، شيرينی و ميوه يادش نرود، بعد هم دستهای کارت عروسی داد که توزيع کند. آنوقت در را باز کرد و پياده شد. مرد رفتن زن را نگاه کرد.  همينکه ديد وارد خانه شد و در را بست، گاز را گرفت سمت آپارتمان خودش. زمان زيادی رانندگی کرد و تمام مدت مواظب بود کسی تعقيبش نکند. کاری که عادتش شده بود.

پيش از آنکه وارد محوطه آپارتمانها شود؛ نگهبان از پشت ميز برخاست و از اتاق نگهبانی بيرون آمد، که زنجيز جلوی در را باز کند. از پشت ماشينهای پارک شده گذشت و  جای خالی پيدا کرد و ماشينش را آنجا پارک کرد. به محوطه باز نيمه روشن که رسيد، چند تا بچه ديده شدند که با تفنگهای چوبی بازی میکردند. همگی  سر و وضع نامرتب داشتند و کثيف بودند. چندتايی خودشان را روی زمين میانداختند و به ديگران تيراندازی می کردند، بدون اين که از سرما و برف ناراحت باشند. احساس کرد بيست سال ديگر همينها به مملکت حکومت خواهند کرد. حالا با تفنگهای چوبی هم را میکشند، فردا با اسلحه واقعی. ناخودآگاه همان احساس چندشآور آزرش داد، اما همينکه بياد نقشهاش افتاد، کمی خودش را دلداری داد و وارد شد.

آنقدر تو فکر بود که اشتباهی دگمه شماره سيزده را فشار داد. اما تندی فکر کرد اين کار بهتر است، میتوانست يک طبقه را از پلهها برگردد تا کاملا مطمئن شود خطری تهديدش نمیکند.

از آسانسور که آمد بيرون، آهسته بسوی پاگرد پلهها پيچيد. وقتی پشت در آپارتمان رسيد، يکبار ديگر همان ترس ناشناخته به جانش افتاد، با خودش زمزمه کرد: به چه روزی افتادم، برای رفتن به به خانهام ترس امانم را بريده! هر طور بود بر ترسش چيره شد و در جستجوی کليد دستش را توی جيب فرو کرد. بعد که وارد شد در را با پا بست و کورمال کورمال چند قدم پيش آمد و دستش را آهسته بسوی کليد برق دراز کرد. پيش از آنکه کليد را بزند، نوری خيره کننده چشمانش را نشانه گرفت. ناخودآگاه با يک دست چشمانش را پوشاند و با دست ديگر مانع نور شد. چنان غافلگير شد که برای چند لحظه نتوانست کاری بکند، بعد تا خواست برگردد ضربهای به سينهاش خورد و نفسش بند آمد. آنوقت نور لامپ همه جا را روشن کرد.

چشمانش را باز کرد. با ديدن مرد سالکی يک خورد. بخصوص که سالکش در پرتو نور لامپ میدرخشيد. چنان وحشت کرده بود که به حالت مرگ افتاد. آنوقت صداي مافوقش را شنيد: «اونايی که با آتش بازی میکنند؛ يک چيزی رو بايس بدونن.»

هيچکس چيزی نگفت، بعد خودش گفت: «ميدونی چی رو بايس بدونن؟»

بازم کسی جواب نداد. اينبار لحن صدايش يک نوع احساس همدردی عميق توأم با انتقام بود. «بايس بدونن که اگه ببازن، می سوزن.»

مرد جوان فهميد همه چی تموم شده است. حالا میفهميد نگرانیهايش بیمورد نبوده است. اما نمیخواست نااميد شود میدانست مافوقش از او راضی بود، چون که کارش را به نيکی انجام میداد. اما نمیدانست چگونه شروع کند. ناخودآگاه دستش را برای پيدا کردن سيگار توی جيب ش فرو کرد؛ اما در جيبهايش فقط کارتهای عروسی بود. فهميد سيگارش را توی ماشين جا گذاشته است.

کوسه برخاست و با دست به سالکی اشاره کرد. اين حرکت را می شناخت. چنان ترسيد که به گريه افتاد. بغض آلود و با گريه، کارتهای عروسی را از جيب بيرون آورد و گفت: «من دارم ازدواج میکنم؛ شما که خودتون میدونين. کارت شما را هم آوردم، برای آقا هم گذاشتم. باور کنين دلم نمیخواست کار به اينجا بکشه. يه فرصت ديگه بهم بدين؛ قسم میخورم جبران کنم.»

سالکی نخودی خنديد، اما کوسه چهرهش جدی شد. چند بار لبان کلفتش را با زبانش خيس کرد و بعد هم دستش را پايين آورد. شايد ناراحت بود که دارد مأمور خوبی را بي جهت سر به نيست می کند. مدت زيادی گذشت، بعد موبيلش را بيرون آورد و شمارهی گرفت و با لحن نرمی گفت؛ سلطان گريه میکند و میگويد، عروسیش چند روز ديگر است. کارت عروسی برای من و شما هم آورده است.

بعد به صحبتهای طرفش گوش داد. زمان برای سلطان به کندی میگذشت. حتی عرق سردی به بدنش نشست، چنان که به لرز افتاد. تا اينکه کوسه به تلخی تلفن را کناری گذاشت و اين بار بدون اينکه به کسی نگاه کند، با دستش به سالکی اشاره کرد و رفت توی آشپزخانه. آن جا از توی يخچالی ديس نان خامهی را بيرون آورد و مشغول خوردن شد. نفهميد چقدر گذشت که سالکی برگشت و کارد دسته سياه خونی را توی ظرفشويی آشپزخانه انداخت و گفت :«دستمزدشو گرفت. پانزده ضربه جانانه!»

کوسه آخرين نان خامه ای را تو دهانش فرو کرد و گفت: «بندازش تو ماشينش و هر دو را تو دره پرت کن،»

 

                                                 [آلمان ـ پاییز 1383]


 

 

بازگشت به فهرست مطالب

 

 

 صفحه‌ی اول سایت |   تماس  |  RSS

 

 

 

 

ادبيات ـ داستان

بازگشت به صفحه وب نوشت ها

آثار و کتاب ها

داستان

داستان تاریخی

خاطره ـ حکایت

نقد ادبیات

نقد داستان

مقاله ـ تحلیل

گزارش ـ گفتگو

نثر کلاسیک

پژوهش تاریخی

دین ـ آیین

فولکور ـ فرهنگ عامه

آلبوم عکس