نامه مهرهرمز ـ شماره 2 ـ ويژه غلامحسین ساعدی

 

پیوند به خانه علی آرام

 

 

 

 

 

 

   

 

 

 

 

شکار پروانه ها

علیرضا عطاران «آرام»

از مجموعه «شکار پروانه ها»

 

به  داريوش و پروانه

زن از خريد بازگشت، شوهرش داشت روزنامه میخواند. بدون صحبتی بسوی آشپزخانه رفت و خوراکیها را گذاشت، برگشت سمت آينهکمد، مانتو زرشکیش را کند و آويزان کرد؛ اما روسری تيرهش را از سرش برنداشت، آن وقت آمد نزديک شوهرش نشست.

«خريد کردی؟»

«بله.»

صداش میلرزيد. نم اشکی گوشه چشمهاش بود. با دهان باز به شوهرش چشم دوخت. دلش میخواست باهاش گفتگو کند، اما ترسيد آرامش او را برهم بزند. بعد فهميد مردش روزنامه نمیخواند، فقط آنرا جلوش گرفنه و بهش زل زده است، شايد هم سعی میکرد خودش را پشت آن پنهان کند. با صدای فروخفتهی گفت: «غروب سرايدار ميگفت دو تا غريبه آمده بودند و سراغتو ميگرفتن.»

مرد جواب نداد و بدون عکسالعملی همچنان سرش را لای روزنامه فرو برده بود.

«من میترسم... دلم شور ميزنه. اون از تلفنهای مزاحم و اين هم از امروز!» بعد به او نزديک شد و دستش را روی بازوش گذاشت. مرد لرزش دستهاشو حس کرد. روزنامه را کناری گذاشت و انگشتهای او را در دست گرفت: «نبايد بترسی، هيچ اتفاقی نمیافته.»

«بيا چندروزی بريم مسافرت، ميتونيم بريم پيش...»

«نه فايدهی نداره... بعدش چی؟» 

«پس به پليس بگو؟»

مرد پوزخندی زد و انگشتهای زن را رها کرد. بعد هم برخاست رفت اتاق کارش که تو زيرزمين بود. زن تنها شد. احساس گنگی تو وجودش موج میزد، در عمرش چنين تنها و بیپناه نشده بود. چيز سختی از قلبش آمد و در گلوش گير کرد. جوری که نمیتوانست آب دهانش را قورت دهد. نمیدانست چکار کند. خانه ساکت و آرام بود، مگر صدای موتور يخچال که هُورهُور میکرد.

مدت زيادی با خودش فکر کرد، بعد برخاست رفت کنار پنجره و بيرون را تماشا کرد. نور کدر لامپ ستون برق، قسمتی از پيادهرو را روشن کرده بود. زير ستون دوتا مرد ايستاده بودند و داشتند سيگار میکشيدند. از ديدن آنها احساسی بدی پيدا کرد. روی صورت يکی از مردها اثر زخم يا چيزی شبيه آن ديده میشد که در زير نور برق میزد. برای اينکه دلش را قرص کند. چشمانش را بست و زمزمه کرد:

يک روز

شايد، يک روز

که آفتاب گيسوی نقرهای دماوند پير را نوازش ميکند

در يک غريو تندر بارانی

در يک نسيم نوازشگر بهار

يک روز

شايد همراه پرواز پرستوي عشقی

واژه ی لبخند به سرزمين سوختهی من بازگردد

اميد، کوپهی در را بفشارد

و سپيدی، جای تمامی اين سياهیها را پر کند

آن روز بر مردگان نيز

سياه نخواهم پوشيد،

حتی بر عزيزترينشان

دوباره نگاهی به بيرون انداخت. آن دو بيگانه رفته بودند و کسی ديده نمیشد. تازه يادش آمد بايد خوراکیها را جابجا کند. با سستی گنگی که به جانش افتاده بود به آشپزخانه رفت. چشمش به کود ظرفهای کثيف افتاد. هنوز گيج بود. در يخچال را باز کرد. شيشه آب را بيرون آورد. همه ليوانها کثيف بودند، از ناچاری کاسهی برداشت و کمی آب نوشيد.کاسه را کنار ظرفهای کثيف گذاست.حوصله کار نداشت، بدتر از آن صدای قطرههای آب که روی ظرفهای کثيف ميچکيد، مانند سوزن تو مغزش فرو میرفت و آزارش مي داد. نگاهش به کف آشپزخانه افتاد، پيشبندش روی زمين افتاده بود، از ديشب که ميهمان داشتند آنها را نشسته بود. دلش به کار نمیرفت. احساس کرد مثل پيشبند مچاله شده است.

نفهميد چقدر گذشت. آنوقت تصميم گرفت چيزهايی را که خريده بود جابجا کند، بعد برود سراغ ظرف ها. خوراکیها را از کيسههای نايلونی درآورد و تو يخچال گذاشت. بعد کمی ميوه جدا کرد و شست و برد رو ميز پذيرايی گذاشت. آنوقت برگشت و تخته گوشت را برداشت تا گوشتها را بستهبندی کند. شوهرش گوشت قرمز دوست داشت، اما خودش مرغ را ترجيح می داد، سردستی که خريده بود بيرون آورد و رو تخته گذاشت. تازه فهميد قصاب يک قسمت از دنده و قلوهگاه را هم گذاشته است. چند تکه خون دلمه سفت شده به گوشتها چسبيده بود. زيرلب ناسزايی به قصاب حواله کرد. در همانحال با چاقوی دسته سياه به جان گوشتها افتاد، رگ و پی و خون دلمه شده را از گوشت جدا ميکرد و با خودش حرف زد: «چی از جونمون ميخوان... گناه ما چيه؟ جز وطنپرستی! » چشمهاش پر اشک شد. بعد هم آب بينیش راه افتاد. همچنان که کار میکرد، گهگاه بينيش را به آستين پيراهنش میماليد و دوباره با چاقو به جان گوشت میافتاد.

يکباره با صدای تلفن از جا پريد. چاقو دستش را بريد. چند قطره خون روی تخته چکيد. چاقو را رها کرد، باندی از گنجه بيرون آورد و دستش را بست. دلش نمیخواست به سوی تلفن برود، میترسيد مزاحم هميشگی باشد. اما صدای شوهرش را شنيد. از اين موضوع کمی جان گرفت. 

«الو...! سلام... خوبي دخترم ...»

نفسی به آسودگی کشيد و روی صندلی نشست.

«نه بابا، چرا بايد بترسم...قراره يکبار بميرم؛ نه صدبار!... راستشو ميگم...نه ... نه ... مواظب خودمون هستيم.»

بغضش ترکيد و هقهق گريه کرد. 

«چه مزاحمتی! … اگه بياين خوشحال ميشم... اصلا برا هر دومون بهتره... نه، نه. الان حالش خوبه... ميخواي با خودش صحبت کن... پس با من کار نداري...خداحافظ»

انگشت باندپيچی خونی را پشتش پنهان کرد تا شوهرش نبيند. تندی خودش را به تلفن رساند. مرد برايش راه باز کرد و کنار رفت.

«سلام مامان»

هنوز صدايش بغض داشت و به سختی حرف ميزد. «نه، نذاشتم از صبح پاشو از خانه بيرون بذاره، ... اما میترسم. چند روزه که همش تلفن مشکوک، آدمای ناجور... نه مامان شما که همش نمیتونين پيش ما بمونين... شما هم کار و زندگی دارين... کی؟ فردا... اگه بياين خوبه... پس منتظرت هستم... برو مامان... خداحافظ.» 

تا برگشت شوهرش را ديد، جلو آينه ايستاده بود و موهای شقيقهها و سبيلهاي پرپشتش را شانه میکرد. آمد جلو و با بغض گفت: «کجا؟ مگه قول ندادی تا مدتی بيرون نری؟»

«جايی نميرم، بايد روزنامه عصر را بخرم.»

«چرا نگفتی، من که رفتم بيرون؛ میخريدم ؟»

بدون اينکه منتظر جواب بماند، او را پس زد و مانتويش را پوشيد و راه افتاد. مرد چيزهايی زير لب گفت و با ناخرسندی به طبقه پايين برگشت.

زن پيش از رفتن خودش را در آينه نگاه کرد و دستی به سر و صورتش کشيد. رنگش پريده بود، انگار نقاب مردهها را به صورت زده بود. نخواست بيش از آن صبر کند، تندی کفشهاش را پا کرد و زد بيرون. همچنانکه تو راهرو دکمههاي مانتويش را می بست، زيرلب نجوا کرد: «خدا را شکر لجبازی نکرد اينبار.»

چنان رفت که کسی او را نبيند،بعد هم بدون اينکه به آشنايی بخورد پيادهرو را گرفت و به سوی کيوسک روزنامهفروشی راه افتاد. سوز سردی تو هوا افتاده بود. همه جا تاريک و خلوت بود. هنوز زخم دستش میسوخت، دستهاش را تو جيب مانتوي زرشکیش کرد تا سوزش آن کمتر شود. نزديکیهای کيوسک روزنامهفروشی که رسيد تازه فهميد از هول و دستپاچگی کيف پولش را جا گذاشته است، از همان جا برگشت و وارد خانه شد. پشت در ورودی که رسيد ايستاد و چندبار نفس عميق کشيد، بعد کليد را از کيفش بيرون آورد و به آهستگی در را باز کرد. خانه ساکت و نيمه تاريک بود. تنها لامپ قرمز آشپزخانه روشن بود. نور سرخ کدر اختاپوسوار روی ديوار روبرو افتاده بود. چراغ زيرزمين روشن بود، فهميد شوهرش دارد مطالعه می کند. به آرامی بسوی آينه کمد رفت تا کيفش را بردارد. هنوز کشو را بيرون نکشيده بود که سايه کسی را روی ديوار ديد که انگاری قوز کرده بود. از ترس نفسش بند آمد؛ حتی نمیتوانست مژه بزند. آنوقت پنجههای زمختی روی دهانش قرار گرفت و صدای خشنی بيخ گوشش پيچيد: «صدات در نياد.»

دونفری بسوی آشپزخانه رفتند. از روبروی آينه که گذشت چهره مرد را واضح ديد. چشمان گود رفتهش تهديدآميز برق میزد. ريشی زمخت داشت، بدتر از همه سالک گرد و بزرگی روی گونه چپش خودنمايی میکرد، سالکی که شبيه بال جيرجيرک بود.

مرد وادارش کرد روی صندلی آشپزخانه بنشيند. از ترس دست و پاش ميلرزيد. حتا نمیتوانست به آن غريبه نگاه کند. چند بار آب دهانش را قورت داد و با گريه و التماس گفت: «از ما چی مي خواي؟... شوهرم کجاست؟»

مرد نخودی خنديد و گفت: «چيزی نيس خانم، يه کار کوچيک با شوهرتون داشتيم، تموم شد.»

هنوز حرف تو دهنش بود که سروکله يکی ديگه پيدا شد.دومی دخالت کرد و گفت: «کسی با شما کار نداره، شوهرتون هم حالش خوبه.»

چشمان ترس زدهش را به او دوخت و کليد خانه را تو مشتش فشرد. اين يکی غول پيکر بود، با صورتی کوسه مانند و لبانی کلفت. لب پايينيش برگشته بود. قيافهش طوری بود که انگار ميخواهد همه چيز را ببلعد.

زن گفت: «اگه ميشه شوهرمو صدا کنين.»

مرد کوسه هيچی نگفت و نگاهش را از زن گرفت و رو به دوستش کرد که چاقو دسته سياه را تو دستش گرفته بود. گفت: «اون چاقو را چرا دستت گرفتی؟ ميخوای باهاش چکار کنی؟»

«ميخواسم براش گوشتاشو ريز کنم.»

«چاقو رو ول کن، بذار ببينم چکار بايد بکنيم!»

سالکی چاقو را روی کابينت گذاشت اما همان جا ايستاد. زن احساس کرد مرد کوسه از دوستش بهتر است و با او میتواند حرف بزند. چندبار لبان خشکش را با زبانش تر کرد و گفت: «اگه دست از سر ما بردارين، هرچه بخواين بهتون ميديم. طلا و جواهر، کمی هم پس انداز داريم، دندون گير نيس اما ...»

«خانم تا حالا کی ديده شکار به شکارچیش رشوه بده!» اين را سالکی گفت.

بيخ گلوی زن سوخت. عرق سردی به همه بدنش دويد. نمیدانست چکار کند، چشمان ترس خوردهش را به دور و بر چرخاند. چشمش به در يخچال افتاد که نيمهباز بود، مطمئن بود پيش از رفتن آن را بسته بود. نميخواست به اين زودی نااميد شود. به هر جان کندنی بود گفت: «آقايون، شما که نميخواين بلايی سرما بيارين؟»

هيچ کدام بهش جواب ندادند. اما زن شهامت پيدا کرد، دوباره گفت: «بخدا ما کاری نکرديم. منو و شوهرم عاشق اين آب و خاکيم. ما به قانون احترام ميذاريم و تا حالا خطايی نکردهايم.»

«درسته خانوم، هميشه بايد يکی باشه ديگرون را کنترل کنه تا دس از پا خطا نکنن.» باز هم مرد سالکی بود که جواب داد.

زن نفهميد سالک مرد او را به ياد چی میاندازد، اما ترس ناشناختهی انداخته بود تو وجودش. دلش نمیآمد به صورتش نگاه کند. همانطور که سرش پايين بود گفت: «خدا... خدا ميدونه  که ما چقده برای اين مملکت...»

«نه خانوم، من يک چيز میدونم. اونم اينه که مهم نيس چکار بکنی، آدم بکشی يا دزدی کنی! مهم اينه که برا خدا بکنی. هرچه عاشق اين آب و خاک که باشی، يا به قانون احترام بذاری فايده نداره. مرگ در راه خدا؛ شعار خدا و قانون اصلی کلام خداست، همون کلامی که به من اجازه ميده حساب کسان ديگه را برسم.»

زن میخواست به مرد کوسه بگويد که او هم به خدا معتقد است. حتا خواست بگويد هميشه دعا ميخواند، اما صدايی ازش در نيامد. يکباره صدای خُرخُر همراه با نالهی از زيرزمين شنيده شد. آنجا بود که ناخودآگاه جيغی زد و گفت: «خدای من! شوهرم... با او چکار کردين؟»

«هيچی، فقط عدالتو اجرا کرديم.»

زن به گريه افتاد و صدايش را بلند کرد. اينبار مرد کوسه دخالت کرد و داد زد: «صداتو ببر ضعيفه؛ يعنی خفه شو!»

با اينکه صدايش را فرو خورد، اما هقهق گريهش را نتوانست نگه دارد. کمی که گذشت با صدای لرزان و گريهآلود شروع به التماس کرد.

مرد کوسه بدون اينکه گوش کند به دوستش اشاره کرد و از آنجا دور شد. بعد مرد سالکی جلوش دولا شد و بهش زل زد، انگاری بخواهد روی طعمهی بپرد. ترس مهيبی تو چشمهای بیفروغ زن افتاد. قادر به هيچکاری نبود. سالکی نيشش باز شد و يک قدم آمد جلوتر. حالا در يک وجبیش ايستاده بود. زن برای اولين بار به چهرهش دقيق شد. گونههاش گُل انداخته بودند، بدتر از آن سالکش بود که مثه بال جيرجيرک خودنمايی میکرد و برق میزد.آنجا بود که فهميد سالک او چه چيزی به يادش میآورد.خاطرات کودکیش در ذهنش جان گرفت و همه چيز زنده شد. در همسايگیشان پسری بود همسن و سال خودش که از صدای جيرجيرکها متنفر بود، اما چون نميتوانست آنها را بگيرد و ساکت کند، به جان پروانهها میافتاد. کارش اين بود که در باغ پشتی خانه آنها پروانهها را بگيرد، وقتي هم کاری نداشت سربسر دخترها ميگذاشت. يکبار هم جلوی او را گرفت و حسابی موهاش را کشيد. توی همين فکر بود که برق چاقوی دسته سياه را در هوا ديد و سوزش دردناکی که به همه وجودش دويد، ديگر هيچ. بعد زمزمه گنگی تو گوشش پيچيد: «اگه يه کم ديرتر برمیگشتی حالا به اين حال و روز نمیافتادی!»

کف آشپزخانه افتاد و تو خونش غلتيد. اما هنوز میتوانست آنها را ببيند. مرد کوسه آمد نزديک دوستش و دو نفری بالای سرش ايستادند. مرد سالکی اين بار با لحن جدی گفت: «حالا جواب آقا رو چی بديم؟»

کوسه جواب نداد، هردو مردد بالای جسد زن ايستاده بودند، صدايی شنيده نمیشد. ناگهان زنگ تلفن هردو را از جا پراند. از آشپزخانه بيرون آمدند و به تلفن نزديک شدند. همچنان که نوار پيامگير تلفن به کار میافتاد، کوسه گوشی را برداشت. سالکی آمد نزديک دوستش ببيند چه کسی است.

«تمام شد حاج آقا... بله... راحت شد؛ اما ...»

کوسه ساکت شد و برای نخستين بار چهرهش درهم شد. بعد با صدايی فروخفتهی گفت: «حاج آقا ناچار شديم زنش را هم راحت کنيم... غير از اين نمیشد، آخه ما را ديده بود...بايد...»

سالکی حدس زد ارتباط قطع شده است، چون دوستش گوشی را به آرامی گذاشت. بعد برگشت و نگاهی سرد به دوستش انداخت و آرام گفت: «اين هم جواب آقا!»

سالکی انگار از اين جواب خوشش آمده باشد، دوباره نخودی خنديد و گفت: «اما عجب زن يک دندهی بود؟!»

کوسه اين بار بدون اينکه به دوستش نگاه کند گفت: «ميتونست زنده باشه، اگه کيف پولشو با خودش ميبرد و ما را نمیديد.»

                                                          

                                                 [آلمان ـ پاییز 1383]


 

 

بازگشت به فهرست مطالب

 

 

 صفحه‌ی اول سایت |   تماس  |  RSS

 

 

 

 

ادبيات ـ داستان

بازگشت به صفحه وب نوشت ها

آثار و کتاب ها

داستان

داستان تاریخی

خاطره ـ حکایت

نقد ادبیات

نقد داستان

مقاله ـ تحلیل

گزارش ـ گفتگو

نثر کلاسیک

پژوهش تاریخی

دین ـ آیین

فولکور ـ فرهنگ عامه

آلبوم عکس