صفحه‌ی اول  |   تماس  |  RSS

تنظیم  و اجرا: علیرضا عطاران [آرام]

 

 

 
 

 

 

  دوست گرامی؛ به خانه صادق چوبک خوش آمدی Wellcome to Sadegh Chobak

 

 

 

باراز مجموعه داستان های «روز اول قبر»

يک چيز خاکستری 

شعله بخاری نفتی در آغوش نرم دود نوک نیز لوله شیشه‌ای زنگار گرفته‌اش بالا میزد. رو دیوار نیلی اتاق چندتا عکس بچه شیری و جوجه اردک و خرگوش که همهشان دندان درد داشتند و زیر چانههایشان دستمال بسته بود آویزان بود.

پسرک پیش مادرش ایستاده بود و کیف و کتابش را به پای خود میکوبید و رویاهاش جابجا میشد. مادرش که نشسته بود از پسرک بلندتر بود. خاموش رو صندلی نشسته بود و به سر و رو بچه ور میرفت. موهای رو پیشانیش را صاف میکرد. یقه‌اش را درست میکرد و لکهای رو لباسش را با ناخن میخراشید. زن چاق بود و نمیتوانست پاهایش را روی  هم بیندازد. ساقهایش مانند دو تنبوشه سیمانی شماره ده رو کف اتاق جلوش ستون بود.

 پسرک دستش را تو دماغش کرد و گفت:

«ماما کی میریم؟»

ـ «میریم، دسّت تو دماغت نکن.»

ـ «ماما، بازم دندوناتو میکشن؟»

پشت زن لرزید و صدای گوشتریز مثه  دندانسازی بیخ دلش حس کرد.

پسرک باز پرسید:

ـ «ماما، خیلی دردت میاد؟»

ـ «نه، دوا میزنن.»

ـ «ماما. یه خودکار قرمز برام میخری؟ میخوام عکسای کتابمو باش رنگ کنم. یکیم سبز بخر. خُب؟»

مرد دیگری هم رو یک صندلی نشسته بود مجله ورق میزد. یکسوی لُپ مرد باد کرده بود و تو دهنش زُق زُق میکرد و تفش لزج و سنگین شده بود. دلش میخواست زن و پسرک آنجا نبودند. و میتوانست با خیال راحت رو زمین تف کند.

از تو اتاق دیگر صدای حرف و خنده دو مرد که از لای دندان غرچه چرخ سنباده میآمد، تن گوش میخورد. یک پرده کُرکُرِ جگری، میان در این اتاق گل آویزن بود. ناگهان صدای چرخ سنباده برید و یکی از آنها گفت:

«اگه به بینیش از خوشگلیش نفست پس میره. عاشق منه.»

باز صدای چرخ سنباده تو اتاق چرخید و بیخ گلوی مرد مجله بدست درد گلوله شد و آب دهنش جست گلوش و بسرفه افتاد و پف نم تف تو اتاق ول شد.

زن پیچی تو دلش حس کرد و دست از سر بچه برداشت و گذاشت رو صورت خود و دندانهاش را بهم فشرد و صورتش را رو کف دستش خم کرد و زبانش تو حفره دهنش کاویدن گرفت. باز چرخ سنباده برید و خاموشی فرا رسید. یک تک خنده از تو اتاق دیگر راه افتاد و دنبالش شنیده شد:

«یه دسّ کت و شلوار پیش خیاط دارم.» و باز چرخ سنباده راه افتاد.

مرد مجله را پرت کرد رو میز و دستش پیش دهنش برد؛ رو صندلیش وول خورد و با خودش گفت:

«دارن یه چیز خاکستری میسابن» و باز از خود پرسید: «خاکستری چرا؟» و سپس بخودش جواب داد:

«زهرا مار و چرا. مردشور آن ریختتو ببرن.»

چرخ ایستاد و خنده دنبال آن ول شد و شنیده شد:

«خیلی عجچیبه وختی که من بچه بدم مادرم بزرگ بود و حالا که من بزرگ شدم مادرم کوچک شده.»

و باز چرخ چرخید.

و بوی دندان سوخته و مزه گس لثه کباب شده تو سرو کله مرد مجله بدست راهی شد.

حروفچینی: علی آرام [تیرماه 1386] ـ آلمان

  

 

 

 

                                                                                   بازگشت به فهرست مطالب

                                                                      

                                                                                                              

 

                                                                                                                                               کلیه حقوق این سایت متعلق به  علیرضا عطاران «آرام» است و  استفاده از آن  یا ذکر منبع مجاز می باشد.