
زیرا آنچه بر آدمی روی دهد، بر جانوران نیز همان روی دهد،
هر دو یکساناند
همچون که این
میمیرد
آن نیز میميرد؛
آری، همه دارای یک نفساند،
چنان که انسانی را بر جانوری برابری نباشد، زیرا همه
ناپایدارند.
همه به یک جا میروند،
همه از خاکاند،
و همه به خاک باز میگردند.
که میداند
که روح آدمی به آسمان بالا میرود
و روح جانور پایین به زمین میرود؟
از این رو دانستم که برای آدمی چیزی به از آن نباشد که از
کارهای خویش شاد گردد، زیرا همين است بهره او: چون کیست که
او را باز گرداند تا آنچه را که پس از وی روی داده ببیند؟
تورات آیات 19 نت 22 از باب سوم جامعه ترجمه نویسنده از
متن انگلیسی
و حالا دیگر آفتاب پائیزی کم کم داشت میچسبید.
تابستان هُرم و شیره آن را مکیده بود و رنگ و رخش را
لیسیده بود و ولش کرده بود. همان چنار و افراهایی که از
دیوارهای باغ، ردیف راه افتاه بودند و گرداگرد استخر عظیم
آن به هم رسیده بودند و در تاستان یک سکه از نور خورشید را
به زمین راه نمیدادند،
اکنون رنگ پریده و تُنگ برگ، خسته و ناکام، زیر یَرکِ
آفتابِ بامداد پائیزی، کرخت و بیحس،
به دیوار آسمان لم داده بودند و هُرم ولرمِ آن را مک میزدند
و توانائی آن را نداشتند که زیر تابش نور بیرمق
آن چادر برگی پهن کنند.
حاج معتمد عصا زنان، دور استخر بزرگ باغ گردش صبحانه خودش
را دور میزد.
هر روز کارش همین بود که صبح و عصر آن قدر دور این استخر
بگردد تا خسته شود. استخر عجیب زیبا بود. عظیم بود. چهار
گوش بود و تمام سطحش از نیلوفرهای آبی پوشیده بود. برگ رو
برگ و گل بغل گل خوابیده بود. میان آن، فواره گل و گشادی
بود که سال دوازده ماه سه سنگ آب زلال قنات ازش غلغل میجوشید
و باغ ده هزار متری را سیراب میکرد.
این باغ را حاجی معتمد، چهل و پنج سال پیش در سر آب سردار
خریده بود و توش بیرونی و اندرونی و دیوانخانه
و میهمانخانه
و اصطبل و حمامهای
سرخانه و خانههای
کلفت و نوکر درست کرده بود. آنو قت حاج معتمد چهل سال
بیشتر نداشت و از سبیلهاش
خون میچکید
و مثل حالا نبود که پشمهاش
ریخته بود و آفتاب لب بام بود.
کنار استخر، رو یک تخت چوبی پایه کوتاه که دورش نردهای
از ستونهای
کوچک خراطی شده چرخ زده بود، قالیچه کاشان زمینه لاکی ترنجدار
ریز بافی پهن بود. رو فرش، یک غلیان فتحعلی شاهی بلور
زمردین نگیندار،
با نی پیچ ابریشمینِ مرواریددوزی شده، راست سرپا ایستاده
بود. یک استکان شستی بلورتراش و یک قندان مینا، تو یک سینی
نقره بغل هم نشسته بودند. یک حافظ جلد سوخته نیز کنار آنها
افتاده بود.
وقتی هوا خوب بود حاجی همین گُله و رو همین تخت، شبها
تک و تنها، پس از نماز مغرب و عشا عرق میخورد.
سالها
بود که این می زدن شبانه در خلوت را کش داده بود و عادتش
شده بود یک سینی بزرگ دستهدار
نور بلین که به اقتضای فصل بورانی اسفناج، ماست و موسیر،
کنگر ماست، باقلا پخته با گلپر، سیب زمینی پخته، گوشت
کوبیده و با ماست و خیار و پنیر و سبزی و نعناع و ترخون با
نان سنگک برشته خشخاشی توش چیده شده بود برایش میآوردند
که حتما یک تُنگ بلور تراش پر از عرق دو آتشه که یک ترنج
زرین توش شناور بود، رکن اصلی و غیر قابل اجتناب سینی را
تشکیل میداد.
این سینی دوای آقا بود و آقا ساعتها
با این عرق و مزه، تو نور شمعی که روی یک شمعدان بلورین از
تو یک مردنگی نورپاشی میکرد،
لک وِ لکِ میکرد
و عرقش را اشک اشک مینوشید
و گاهی شعری هم پیش خود زمزمه میکرد.
جوانیهایش
بد عرق نمیخورد.
ولی حالاها کمتر میشد
که بیش از دو سه استکان بخورد، و در این سن و سال تنها
دلخوشیاش
همین خلوت شبانه و می زدن تنها بود.
حالا حاجی چایش
را خورده بود، غلیانش را کشیده بود و با حافظ ور رفته بود
و داشت عصا زنان و مورچه شمار راه میرفت
و تبسیح جوین دانه اناریش
را تو دستش میچرخاند
و زیر لب با صدائی که از تنگ نفس مو برداشته بود میخواند.
«بر لب بحر فنا منتظرم ای ساقی
«فرصتی دان که زلب تا به دهان این همه نیست.»
« بله دیگه باید پشت پا زد به این عیش و غزل و خوند. این
هفتاد نود سال چطور گذشت؟ نتیجهاش
چی بود؟ منکه چیزی ازش نفهمیدم. نتیجه اون همه تقلا و جون
کندنا چی بود؟ یه خواب بود. یه خواب سراپا ترس و هراس.
اینم آخرش. کی چی؟ زندگی کردیم.»
روبروی یک چنار عظیم ایستاد. «من باید کم کم با شماها
خداحافظی بکنم. میدونی
تو رو کی کاشتت؟ من که نمیدونم
وختی اینجارو خریدم تو همینجوری همینجا بودی. خیلی از
درختای دیگه هم پیش از من اینجا بودند که حالا حیلیهاشون
از بین رفتن. تو موندی و چند تای دیگه که شماهام رفتنی
هّسین. من چه میدونم
چن سالته. صد سال؟ پونصد سال؟ کسی نمیدونه.
اما اگه کسی یک کاری نداشته باشه، شایدم مثه چنار امامزاده
صالح هزار سال عمر کنی. اما آخرش که چی؟ باید رفت. تو، هی
تو خاک ریشه میدوونی
و کوردل و جیگر مارو میخوری
و هی گنده میشی تا یه روزی هم نوبت خودت برسه. گاسم یه
روزی اینجا خیابون بشه با اون دکونای تو سری خوردش که از
صُب تا شوم رادیو توشون غارغار میکنه.
به شرطی که تا من سرمو گذوشتم زمین، تخم حرومای ولدالزّنا
کلنگ بذارن تو این باغ و هر تکّش مثه جیگر زلیخا دس یه نفر
بیفته. دیگه به تو هم رحم نمیکنن.
اونوخت من کجام، تو کجائی ؟ شایدم بابای تو تابوت من بشه و
تو تابوت بچههای
من بشی. ما همون بدبختیم. هممون یه راه میریم.»
یک غنچه نیم باز گل چای، درشت و شاداب بر ساقه خدنگ زمردینش
نگاه او را بسوی خود کشید. غنچه کشیده و میان باریک بود و
گلبرکهای
پهن و لب برگشتهاش
نازخندی بر لب داشت. «تو دیگه چی میگی؟ خیال میکنی که
قشنگی تو میتونی
به من دلداری بده.» تو میدونی خودت فردا این وختا چه حالی
رو داری؟ اگه تازه آدم بذارم بالا سرت که شب و روز بیادت
که کسی نچیندت، باز فردا پلاسیده میشی و برکات میریزه
و شته تو دلت ارّه میکنه؟
اما خوش بحالت که از عاقبت خودت خبر نداری. مینازی
و مینازی
و جلوه به باغ میفروشی.
اما من میدونم
که مهمون یه شب بیشتر نیّسی. نه. تو هیچوخت نمیتونی
دیگه دل منو به این زندگی خوش کنی. ذره ذره تو این هشتاد
نود سال دیگه امید من تموم شده. چاه امید من دیگه خشک شده
و هر چی مقنی توش کند و کو کنه دیگه آب نمیده. خشک شده.
اما این وحشت برای من هسّ که بهار دیگه تو رو نبینم. بازم
گل میکنی،
بازم مردم دیگه بت نگاه میکنن.
اما اونخت دیگه من نیّسم که تو رو ببینمت،
تو دیگه تو رو من نمیخندی.
درّسه که تو دیگه دل منو به این دنیا بند نمیکنی،
اما من بت عادت کردم. کسی چه میدونه شاید تو رو رو قبر خود
من بذارن.
گل عزیز است غنیمت شمردیش صحبت»
که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد.
تو چه عزّتی داری؟ چرا عزیزی؟ که رو قبر من بذرانت؟ کاشکی
روز اولش به باغ نیومده بودی که حالا بخوای گورتو کم کنی.
همتون فراق و مرگ تو دل من میکارین.
کاشکی هیچکدومتونو
نداشتم، نه خونه، نه ملک، نه باغ، نه درخت، نه گل، نه زن و
بچه و نوه و نتیجه. اونوخت دیگه چه غمی داشتم؟»
خان ناظر، پیشکار خانه زادحاجی، با اندام باریک و چهره
استخوانی تاسیده و آبریزکاه، آهسته آهسته و تعظیم کنان،
سرو کلهاش
از تو خرند باغ پیدا شد و آمد آمد تا نزدیکی حاجی رسید و
آنجا تعظیم بلندی کرد و دست به سینه بغل دست او ایستاد.
حاجی غافلگیر شد. نگاهش را از گل چای برگرفت و به چهره غمزده
ناظر دوخت و با همان نگاه پرسید: «چیه؟»
ـ «قربان مقبره تموم شده چه وخت تشریف فرما میشین؟»
ناظر چهره غم خورده خود را به زمین دوخت و هنوز صدای خودش
تو گوشش زنگ میخورد
که ناگهان حاجی به او پرید و پرخاش کنان گفت:
«مرتیکه پدر سوخته این چه جور حرف زدنه؟ یعنی میگی که میمیرم
و منو اونجا بیارن؟ قرمساق این که دیگه تشریففرمائی
نداره.»
«قربان زبونم لال بشه که همچو حسارتی بکنم. منظورم اینه که
چه وقت برای دیدن ساختمانش تشریففرما
میشین؟»
«همین امروز، امروز بعدازظهر، برو.»
خان ناظر پس پس رفت و پشت سر هم تعظیم کرد و برگشت و حاجی
رویش را از او برگرداند و به گل چای انداخت و گفت: نشنیدی
چه گفت؟ گفت قبر حاضره، قبر من. حالا فهمیدی فرق من و تو
چیه؟ من میدونم
قبرم حاضره، اما تو از قبر خودت خبر نداری. یه عمره که فکر
این قبر منو مثه شمع آب کرده. اما تو آسوده و بیخیال
رو یه دونه پات واسّادی و از هیچ جا خبر نداری. برای همینم
هسّ که عزیزی مثه بچه شیرخورده بیگناهی،
برای بی خبری و بی گناهیته که عزیزی. حالا باید برم ببینم
اون هلفدونی چه جور جهنم دریّه.
خانواده حاج معتمد از خودش شروع شده بود و اصل و نسبش بر
مردم پوشیده بود. حتی خودش هم نمیدانست
پدر و مادرش کی بودهاند.
نه در عمرش آنها
را دیده بود ونه از کسی شنیده بود که کی و چکاره بودهاند.
بچگیش
تو بروجرد گذشته بود. هیچ نمیدانست
کی او را بزرگ کرده بود. فقط خاطره رنگ و رو رفتهای
از دوران کودکیش
که تو کوچهها
ول میزد و گدائی میکرد
در نظرش مانده بود. اما زمان شاگرد مهتری خود را پیش فراشباشی
بروجرد خوبُ خوب بیاد داشت. آنوقتها
ده پانزده ساله بود و از آن زمان تا حالا خیلی سال بود و
حالا کسی به کسی نبود و آبها
از آسیابها
افتاده بود و حاجی جز اعیان و متشخصین شده بود، بعدها تو
دستگاه ظلالسلطان
افتاد و به فراشی و نظارت و پیشخدمتی رسید و حکومت یافت و
لقب گرفت و بارش را بست و سری میان سرها آورد و آنقدر زمین
و ده دور ور خودش جمع کرد که دیگر حسابش از دست خودش هم در
رفته بود و از اعیان پر و پا قرص شده بود و دیگر کسی جرأت
نداشت به اصل و نسبش بپردازد.
خیلی وقت بود که خانهنشین
بود و سالی ماهی میشد
تا چه اتفاق مهمی بیفتد که حاجی پایش را از در خانه بیرون
بگذارد. ختم دوست همپالکی
و همدندانی
باشد، روضه خوانی عاشورای دوست و همسایه دیوار به دیوارش
جلیلالسطان
یا این جور مواقع باشد که حاجی را ممکن بود از خانه بیرون
بکشد. اما حالا دیگر این جور جاها هم نمیرفت.
او دیگر مردم زمان خودش و حتی همسایههای
دیوار به دیوارش را هم نمیشناخت.
خانه دور و ورش هر یک چند دست کشته بودند و جاهائی که اولش
خانه بود، حالا دکان و مغازه و خیابان شده بود، یا ساختمانهای
تازه و عجیب و غریب توشان بالا رفته بود که همه آنها چراغ
مهتابی داشتند و رادیو توشان غارغار میکرد.
و او از همهشان
دلخور بود و با کينهی
ریشه داری به آنها نگاه میکرد.
هفت پسر داشت که هر کدامشان یکی دو سه تا زن و بچههای
قد و نیم قد داشتند. پسرها سالی یک بار، آن هم نوروز و بنا
به سنّت دیرین و با اکراه به خانه پدر میرفتند
و آن روز خانه حاجی از پسر و نوه و نتیجه و عروس چنان شلوق
میشد
که حاجی سرسام میشد.
آن روز بود که همه دست حاجی را ماچ میکردند
و او با اجبار به بزرگها،
یک اشرفی و به کوچکها
شاهی سفید میداد،
که بچههای
حاجی میگفتند
این عیدی برای مایه کیسه خوب است که حاجی ناخن خشک بود و
غیر از این عیدی سالی یک روز و یک اشرفی، نم پس نمیداد.
عین همین امسال بود و حاجی تو باغ؛ لب همین استخر و رو
همین تخت چوبی میان پوستین خز خود نشسته بود غلیان میکشید
و بچهها
تو باغ ولو بودند و شکوفهها
را تاراج میکردند
که یک پسر هشت نه ساله یک کشتی کاغذی درست کرده بود و آن
را رو استخر ول داده بود. حاجی هر چه نگاه کرد او رانشناخت
و آخرش ناچار از خان ناظر که دست به سینه حضور داشت پرسیده
بود. «این پسره کیه؟» و خان ناظر گفته بود: «قربان پسر آقا
تقی اقاس از دختر مش علی اکبر رزّاز» و آقا تقی اقا پسر
دومی حاجی بود که چندتا زن داشت و حاجی بیش از بچههای
دیگرش باش کارد و خون بود. و اخم تو چهره حاجی دویده بود و
به پسرک ماهرخ رفته بود و به خان ناظر دستور داده بود که
از سر استخر دورش کند.
حاجی با تنها زنش حاجیه خانم و گروهی نوکر و کلفت تو این
باغ دراندشت، زیر بار خفه انبوه درختان کهن زندگی میکردند.
اما زن و شوهر با هم کارد و پنیر بودند و سال تا سال
همدیگر را نمیدیدند.
حاجیه خانم اینطرف باغ زندگی میکرد
و حاجی آن طرف باغ. سالها
بود که حاجیه زمین گیر بود و از جاش نمیتوانست
تکان بخورد.
پس از پنجاه سال زناشوئی و راه انداختن آن همه تخم و
تَرِکه، زن و شوهر چشم دیدن همدیگر را نداشتند و سایه هم
را با تیر میزدند.
ورد زبان حاجیه نفرین و نِک و نال به جان حاجی بود. نه
گاهی با هم روبرو میشدند
و نه پیغام و پسغامی بهم میفرستادند.
بچهها
هم برای خودشان هر یک خانه و زندگی جدا داشتند و همه از هم
بدشان میآمد.
برای همین اخلاقهای
عجیب و غریبش
همسایهها
اسمش را «حاج دیوونه» گذاشته بودند و این حرف بگوش خودش هم
رسیده بود و آن را از چشم زنش حاجیه خانم میدید
و میدانست
که او این حرفها
را تو دهن مردم انداخته.
خان ناظر هم با هوش خداداد و سیاستی که به مرور زمان و به
تجربه آموخته بود، خانه را طوری اداره میکرد
که لازم نمیشد
این زن و شوهر بهم کاری داشته باشند و خانه را آنچنان میچرخاند
که هر دو ازش راضی بودند و او خودش هم در این شکراب کهنهای
که میان آنها
بود، حواسش جمع بود و از آب گلآلود
ماهیهای
درشت میگرفت
و با این که به ریخت ظاهرش نمیآمد،
حسابی بارش را بسته و پول و پله خوبی بهم زده بود.
مقبره نوساز حاج معتمد در گوشه دور افتاده صحن، تو آفتاب
زرد و نازک بعدازظهر پائیز آبتنی
میکرد
و گلآقا
حالا داشت جلو خان آن را جارو میکرد
و برگ های کُنجله شده چنار بیشماری
که رو زمین بخش و پرا بود پر در میآورد
و مقبره را برای بازدید حاجی که قرار بود بیابد و آن را
تماشا کند شسته و رفته میکرد.
خیلی وقت بود دولا دولا جارو میکرد.
دیگر خسته شده بود. نفس بلندی کشید و کمر راست کرد و جارو
را به دست دیگر داد و شروع بخاراندن تن خود کرد. تنش زیر
پیراهنی که از چرک و عرق تن آهار بسته بود و مثل پوست خیک
دور از تنش مانده بود، زخم و زیلی بود. صورت و پشت گردنش
هم زخم بود. این زخمها
را خیلی وقت بود داشت، اولها
گاهی دوا و درمانشان هم میکرد.
اما از زمانی که به او گفته بودند سوداست دیگر ولشان کرده
بود. اگر گاهی آب زرشکی چیزی برای
خنکی گیرش میآمد،
میخورد
که خوب بشود. و خوب نمیشد.
زخمها
خشک بودند اما همیشه میخاریدند
و پوست سفید نازکی ازشان ور میآمد.
«لامّسب وختی بخارش میفته دیگه آدمو از چون خودش سیر میکنه.
مثه خورهایها
شدم، همه از من میگروزن.
میگن کوفت گرفتی، آتشک گرفتی، چه میدونم،
میگن ماشرا گرفتی.»
جارو را پرت کرد رو زمین و خم شد و برگها
را تو گونی ریخت. «چه فصل لچریه. همش باد و گرت و خاک و
این همه برگ بیخودی . هی جعمشون
میکنی
هی دوباره مثه بارو میریزن.
اگه فایده داشتن که خدا این همه دورشون نمیریخت.
میخوام بدونم قرآن خدا غلط میشد، اگه همین جوری از آسمون
پول میریخت
و رو زمین؟ نمیدونم
این پیر و پاتالا چه جوریه که همشون تو این پائیز و زمّسون
نفله میشوند.
حاجیم خیلی سال داره ها. حالا که واسیه خودش قبر درس کرده،
گاسم وخت رفتنش باشه. خدا خودش میدونه.
اما خیلی میراثخور
داره ها.چن روزیم پلو حلوا براس. اما خدا نکنه. آدم بدی
نیس. معلوم نیس وختی مرد، تخم و ترَکش همين شندر غاز بما
برسونن.»
اینجا اولش مقبره نبود، زمین بکر بود و حاجی دلش به این
خوش بود که تو زمین بکر برای خودش مقبره ساخته بود. اینجا
اولش دوتا دکان حکاکی و قلمدانسازی
بود؛ و یک حیاط کوچک، که علافی بود و تیر و تخته توش ریخته
بودند، و حاجی آن را با قیمت گران از چند دست ورثه خریده
بود و بهم زده بود و برای خودش و کس و کارش سرای آخرتی
درست کرده بود. اما در تمام مدتی که مقبره در دست ساختمان
بود، حتی یکبار هم رغبت نکرده بود که به آجا سر بزند ببیند
عمله بنا چه کار میکنند.
از این کار دلچرکین
بود.
گل آقا رو سکوی سنگی دم در مقبره نشسته بود و از غار غار
کلاغها
کلافه بود. ابری از انبوه کلاغان رو ته رخ آسمان لک
انداخته بودند و او داشت آنها
را میپائید.
دلش میخواست
حاجی زود بیاید و برود و او پس ار رفتن حاجی پا شود برود
تو قهوهخانه
کنار صحن، برقی پشت منقل وافور بنشیند و چند بست جانانه
دود کند و دو سه تا چای پر مایه لبسوزِ
قند پهلو بخورد و به نقّال گوش کند.
«دیشب آخرش این درویش بد ریش سهرابو نکشت و گذاشتش برای
فردا شب. امشبم باز توش حرفه. حالا حالاها میخواد مردمو
تیغ بزنه. کجا میاد به این زودی سهرابو بکشه؟»
و تا از دور هیکل حاجی را دید، مثل فنر از رو سکو پرید
پائین و دست به سینه ایستاد و پشت سر هم تعظیم کرد.
اندام میانه و فربه حاجی، با عصای آبنوس سر نقره از پیش، و
هیکل تکیده و لاغر خانناظر
از پس به جلو خان مقبره رسیدند. حاجی آنجا ایستاد و عصایش
را برد پشت سرش و سر آن را محکم با دو دست گرفت و به آن
تکیه زد. نگاهش رو در و دیوار مقبره میچرخید.
نفس نفس میزد؛ و خس خس تنگ نفس با صدای تپش قلبش رو پرده
گوشش میکوبید.
تا آن روز مقبره خود را ندیده بود. فقط همان روزی که میخواست
زمین آن جا را بخرد، جای آن را دید زده بود و پسندیده بود
و این پنج سال پیش بود که همین طور انداخته بودش و حالا که
آن را به صورت مقبره نو سازی دیده بود که میدانست
اولین مهمانش خود اوست از آن بدش آمده بود. کاشیکاریها
و کتیبه کل نفس ذائقهالموت
را که به خط ثلث خوبی بالای سر در نقش شده بود نگاه کرد و
دلش مالش رفت. چند بار آیه را تو دلش خواند. کتیبه بد از
آب در نیامده بود. اما پنجرهها
کوچک و توسری خورده بود و میلههای
آهنی به طرف بیرون داشت که دل آدم از آنها
میگرفت.
از دیدن آن خفگی نفسبری
تو گلوی خود حس کرد و بی آن که به صورت خان ناظر نگاه کند
گفت: «این پنجرهها
چرا اینقده خفه و تو سری خوردهس؟
این همه دیوار آجری که بود میخواسّین یه خرده جرزها رو
باریکتر بگیرین تا پنجرهها
بزرگتر در بیان. ساختمون رو به جنوب که باید آفتاب توش
بیفته مثه زندون درسّش کردین.» بعد آهسته سرش را رو گردنش
چرخانید و به در و دیوار مقبره نگاه کرد. بیخ گلوش خشک شده
بود و آب دهنش به آنجا نمیرسید.
اگر در مواقع دیگر بود؛ حاجی به این نرمی و دلزدگی و بیفحش
و فضاحت حرف نمیزد
ـ مخصوصا در مورد کاری که برخلاف میلش بود. اما حالا که
مقبره را دیده بود مرگ را به خودش نزدیک میدید،
دیگر حوصله بد دهنی و فحش را نداشت. خانناظر
هم چون اخلاق حاجی به دستش بود؛ صلاح ندید جوابی بدهد.
خاموشی رو گفته حاجی سنگینی انداخت و پنداری از خواب گرانی
بیدار شده باشد به خودش گفت:
«اینجا هم ایراد بنیاسرائیلی
میگیری؟
اگه باید بری تو قبر بخوابی که پنجره بزرگ و کوچک نداره.»
باز خودش به خودش پرید: «عجب حرفائی میزنی!
من چقدره پول تو این هُلُفدونی سُلفیدم. اینجا آّبروی منه،
فردا دوّس و دشمن میانشون اینجا رو میبینن.
نمیخوام یه چیز گندی از آب در بیاد.» سپس بلند گفت:
«بیرونش که چنگی به دل نمیزنه
بریم توش ببینم چه خبره.» سپس از راهرو تنگی گذشت و وارد
مقبره شد.
حاجی چشمانش را دراند و اول از همه دنبال قبری که خودش
دستور داده بکنند و حاضر و آماده کنند؛ گشت، و از دیدن
تنها قبری که بالای اتاق بزرگ مقبره دهن گشوده بود تنش یخ
زد و عرق سردی پشت گردن و رو پیشانیش
نشست و دانههایی
از آن تو تیره پشتش غل خورد و پائین افتاد. گوئی آنجا داری
هوا کرده بودند که او را بالا بکشند.
این قبری بود که برای خودش درست کرده بود. بالای قبر یک
لوحه سنگ مرمر سبز، پشت رو، به دیوار تکیه داده بود که
نوشتهاش
رو به دیوار و روی نوشتهاش
بیرون بود. حاجی دلزده و آرام به ناظر گرفت: «اون روش کن
ببینم چی از آب در آمده.» پیشکار سرافکنده و غمناک
پیش رفت و سنگ را رو زمین چرخاند و نوشتهاش
را نمایاند. سنگ سبک و نازک بود. »هوالحی الذی لایموت.
وفات مرحوم مغفور مبرور جنت مکان خلد آشیان الحاج علی اکبر
معمتد السلطنه فی شهر...»و جای تاریخ خالی بود و به خط
نستعلیق خوشی بود که، رو مرمر حک شده بود.
«همین سنگ که مثه یک بختک رو سینهم
میفته و نفسمو
میبره. هی میان روش میخندن و هی میگن چه خط خوبی. گیرم خدا
بیامرز یا نیامرزیم گفتم، چه فایده؟ اینم آخرش. آدمو تو یه
چاله میتپونن
که نه را پس داره نه راه پیش. جنت مکان، خلد آشیان. چه
خاله خوش وعده. مسخرهس.
اون که گوشش به این حرفها بدهکار نیس. کار خودش میکنه.
کاشکی داده بودم نوشته بودن سقر مکان. کی میدونه جای اون
تاریخ که خالیه چی مینویسن. چه روزیه؟ منکه دیگه خودم بر
نمیگردم
که روش بخونم. تا اینجاش که میدونّسم دادم نوشتن. دیگه از
بعدش خبر نداشتم.»
اتاق مقبره ولنگ و واز بود. از آنجا پنجرهها
تنگتر
مینمود.
پنجرهها
کیپ بسته بودند. فوری برگشت پشت سرش را نگاه کرد. از وقتی
که وارد مقبره شده بود همهاش
خیال میکرد
که تنهاست. اما خانناظر
سایهوار
دنبالش بود. از دیدن او دلش قوت گرفت و با شرمساری،
چند تا سرفه کوتاه خلط گرفته بیرون داد و گفت: «اینجا خوب
جا داره! خیال نمیکردم
به این بزرگی از آب در بیاد. بالاخونه دو تا اتاقه. نه؟»
میخواست
خودش را از تنگ و تا نیندازد، والا یقین داشت که بالا خانه
دو تا اتاق دارد و خودش دستور آن را داده بود و نقشه آن را
مکرر دیده بود و معمار برایش شرح داده بود که کجا کجاست.
ناظر با ادب جواب داد: «بله قربان، یکی زنونه، یکی مردونه.
یه آبدار خونه هم هّس برای چای غلیون.»
و خواست بگوید: «برای مشایعین» و حرفش را خورد و نفسش در
نیامد، که از حاجی مثل سگ میترسید.
حاجی دلش فشرده شد، و درد ثقیلی دل و رودههایش
را درهم پیچاند و همچنانکه
چشماش رو قبر خیره مانده بود پیش خودش گفت: «بعد از من
میان اینجا چای و غلیون گوفت کنن و حلوا بخورن و تو دلشون
فحشم بدن. من نباشم و دنیا سرجاش باشه؟ بله:
زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل،
زین پس چو نباشیم همان خواهد بود.
تف! تف! این قبر منه. زندگی من دیگه اینجا تمونمه. چه
زندگی ای؟ باید اینجا بخوابم و خوراک مار و مور بشم.»
چشمانش را از رو قبر برداشت و هراسان به در و دیوار مقبره
چرخاند. پیش چشمش آن جا اتاق و سقف و در و دیوار نبود؛
تمام اتاق مقبره برایش کوری بود که هوایش داشت خفهاش
میکرد.
دلش خواست از آنجا فرار کند.
راه افتاد رفت رو ایوان باریکی که دو پله میخورد
میرفت
تو حیاط عقب مقبره. آنجا ایستاد و دور ور خودش را ورانداز
کرد. ایوان باریک و دراز بود و دو تا ستون گچبری،
با سر ستونهای
جمشیدی. سقف آن را رو کول گرفته بودند. حیاط کوچک بود. نصف
اتاق مقبره بود. یک حوض کوچک چهار گوش زیر کاج تناور
دیلاقی رو زمین پهن شده بود و یک آفتاب به حلبی نو، که
همانروز
گلآقا
آن را از جلبیساز
گوشه صحن خریده بود و هنوز مزه آب نجشیده بود. رو لبه آن
ایستاده بود. سوک حیاط، مستراح توسری خوردهای
که شیروانی بدساختی، کجکی روسرش خوابیده بود. قوز کرده بود
و لک نمی که از پای دیوارک آن بالا زده بود دل حاجی را
شکافت. شاخههای
چرک تو دل حاجی پنجه بند کرده بودند.
ناگهان یک گله کلاغ که دنبال هم کرده بودند به کاج تو حیاط
هجوم آوردند. کله کاج تکان خورد و سوراخ سنبههاش
پر از غار غار کلاغ شد و سوزنها
ی خشکیدهاش
تو حیاط و حوض پخش شد و سپس زود کلاغها
از آنجا پریدند و رفتند و لکهای
سیاه از غار غارشان تو آسمان بجا ماند.
حس کرد یک چیز رو دلش افتاده بود. و پوست تنش باد کرده بود
و یک چیزی میخواست
از زیر پوستش بیرون بپرد و راه در رو نداشت. تو کمر و
زانوهاش سست شده بود. میخواست
بماند. به کمک عصا خود را به یکی از ستونها
کشانید و آن را تو بغل گرفت. کف حیاط بیش چشمانش تاب میخورد
و یله میشد.
کنده کاج یله شده بود و داشت رو زمین میخوابید.
حوض و آفتابه و حیاط و مستراح و کاج و ازگیلها
همهشان
یله شده بودند و چرخ میزدند.
تنهائی دردناکی او را از زندگی جدا ساخته بود؛ و یک
فراموشی خوابزده
تو سرش سایه انداخته بود.
زمانی چشمانش را بست و فکر کرد: «تو چته این جوری خودتو
باختی؟ کسی چه میدونه؟
گاسم صدو بیس سال عمر کردی. نشو که نیس. آها! معلوم میشه
باون گل چای دروغ گفتم. هنوز امید سر جاشه، خشک نشده. بله،
صد و بیس سال عمر طبیعیه. خیلیها
صد و بیس سال عمر کردن. حالم داره بهتر میشه. بنظرم سفرا
داشته باشم. آبغوره،
آّبغوره.»
باز برگشت به اتاق مقبره. قبرش بیش پاش دهن دره میکرد.
ایستاد و به دیوار تکیه زد. هم میخواست
خان ناظر آنجا باشد و هم میخواست
نباشد. ترس از تنهائی آزارش میداد.
همچنانکه
چشمانش تو سیاهی چیره گور گیر کرده بود؛ شمرده به خانناظر
گفت: «دیگه میخوام یه خرده اینجا تنها بمونم. تو برو بیرون
و در رو هم ببند و نذار کسی بیاد تو. خودم که کارم تموم شد
میام بیرون. من باید خودمو به اینجا عادت بدم.» پیشکار
تعظیمی کرد و از مقبره بیرون رفت.
صدای خشکیده و خفه چفت در نفس او را درسینهاش
براند. حالا داشت رو زمین نگاه میکرد.
و به خاموشی و تنهائی آن محیط مرگزا
میاندیشید.
اما تا صدای چفت در را شنید. به زور چشمش را دراند و راه
ته ای که پیشکار پیموده و رفته بود ورانداز کرد. گردنش را
بالا گرفته بود و به در بسته مقبره خیره مانده بود.
دورادور کمرکش دیوار مقبره، نزدیک سقف یک کتیبه کاشی با
زمینه نیلی و خط ثلث سفید دویده بود و آیاتی از سورهالرحمن
رویش نقش بسته بود. جائی از کتبیه قبای آلاء و بکما تکذبن.
کل من علیها فان. به چشمش خورد. اما آیات دیگر را نتوانست
بخواند. دو تکه سیم کلفت برق، بی لامپ و سرپیچ، از میان
سقف پائین افتاده بود. به خودش دلداری میداد:
«نه، راسّی که خیلی جا داره. برای من و حسن و حسین و احمد
و آتقی و محمود و سعید و حاجیه و همه برو بچههاشون
جا هسّ. دیگه بعدشم به من مربوط نیس. همینم نگهدارن خودش
خیلیه. اونایم که بعد میان باید فکر خودشونو بکنن. اگه تو
دنیا پخش و پرا بودیم، دسّ کم عوضش اینجا هممون تو بغل هم
و دسّ بگردن میخوابیم. پناه بر خدا اگه قبرامونم از زیر تو
هم را واکنن. اگه قرار باشه این حاجیه بد ذات اینجا هم منو
ول نکنه وای بروزم. باید وصیت کنم اون دور دورا بخوابوننش.»
قبر دراز و باریک و گود تو زمین فرو کش کرده بود. شکل یک
مستراح گل و گشاد روستائی بود. زُمخت و سیاه بود. توش را
با آجرهای پر ملاط بندکشی نشده چیده بودند، همه چیزش موقتی
بود. معلوم بود بعدا بهم میخورد.
عصا زنان رفت بالای گور ایستاد و به دیوار مقبره تکیه داد.
خط های بندکشی نشده آجرهای تو قبر پیش چشمانش بالا و پائین
میشد.
«اون روز دیگه آجراشم جمع میکنن و رو خاک خالی میخوابوننم.
ای بابا. اینکه تازگی نداره که تو اینجوری پیش پام دهن واز
کردی. یه عمر جلو من دهن واز کرده بودی. حالا باید بیام
توت بخوابم تا دیگه بهم عادت کنیم. با هم دوسّ بشیم. تو
خونه آخرت منی باید تا روز پنجاه هزار سال توت بخوا..
با تردید و احتیاط عصایش را به دیوار تکیه داد و دو متر
راه میان دیوار و قبر را با ترس و تردید پیمود و به گور که
رسید با تأنی نشست لب گور و پاهایش را آن تو آویزان کرد.
هنوز خیلی میخواست
تا پاهایش به کف گور برسد. چشمانش را تو سیاهی نمناک قبر
دواند بلکه بتواند فاصله میان پاها را تا کف گور بسنجد.
«از نیم گز بیشتره ـ سه چارکه. اما آجرای کفَشَم که
وردارند هنوز گودتر میشه.
چه فرق میکنه؟
آب که از سرگذشت چه یه گز، چه صد گز.»
ناگهان سر را بالا کرد و دوباره به در بسته مقبره نگاه
کرد. در خاموش و عبوس به دیوار آویزان بود. کار تنک پوست
پیازی رنگ نور خورشید، از میان دریچهها
تو مقبره خزیده بود و رنگ کبود مردهای
به کاشیهای
کتیبه داده بود. دیگر دلش نمیخواست
تو گودی تاریک نم زده گور نگاه کند. سرش را انداخت زیر و
چشمانش را بست.
«یا رب نظر تو برنگردد،
برگشتن روز گار سهل است.
لااله الاالله این هشتاد نود سال مثه دیروز بود. تازه من
آدم خوشبختیم که گوری دارم که دور ورش دیوار و در و پیکر
داره و توش چراغ میسوزه.
خیلیها
گورم ندارن. اما چه فرقی میکنه؟ وختی منو تپوندن این تو،
در و پیکر و چراغ به درد چی میخوره؟
اما وحشتناکه اگه اونجا هم شکنجه و غذابی باشه. مگه تو این
دنیا کم کشیدیم؟ مگه غذابی سختتر
از غذاب زندگیم وجود داره؟ تا خودمون شناختم غیر از زجر
شکنجه چیزی ندیدم؛ تازه حالا هم اولشه. ای خدا چه راه
درازی باید برم.»
نوک دماغش سوخت و چشمانش داغ و خیس شد. دماغش را گرفت و تو
قبر فین کرد و آب لزجی که لای انگشتانش برده بسته بود تو
قبر تکانید و چشمانش را با آستین پوستین خزش پاک کرد. صدای
دلش تو شقیقهایش
پتک میکوبید.
«منکه چیزی از زندگی نفهمیدم. دیگه بسَه هر چی بود گذشت.
یه چشم بهم زدن گذشت. از همون زمانی که تو کوچه بس کوچههای
بروجرد ولگردی و گدائی میکردم
تا حالا که کرور کرور پول بهم زدم همش زجر بوده. نتیجهاش
چه بود؟ هف هش تا بچه پس انداختم یکی از یکی پستتر
و نمک به حرومتر.
هر چی از دستّم اومد ظلم کردم. آدم کشتم. مال این و اونو
بردم. نماز خوندم روزه گرفتم. سینه زدم. اشکدون پر از اشک
کردم. چه حاصل؟ حالا میفهمم
که زندگیم یک پول ارزش نداشته.»
سبیل سفید کلفتی تا گوشههای
لبش پائین آمده بود و مانند شاخ گاومیش چانهاش
را در بر گرفته بود. ته ریش سفید خاک ارّهای
رو چهرهاش
را پوشانده بود. پوست چهرهاش
به رنگ پوست ازگیل بود. با چین و چروک زیاد. چشمانش درشت و
پر از رگهای
خونین بود و هنوز خوب میدید.
موهای سرش سفید و بّراق بود و چون ابریشم خام، رشته رشته
از زیر کلاه پوست بخارائیش
بیرون زده بود. سرش گنده بود و گوشهای
بلبلیش
از دو طرف کلاهش بیرون جسته بود. سالها
بود کِوِره اخم تو صورتش خانه گرفته بود.
اکنون دیگر خوب درون قبر را میدید
و چشمانش به تاریکی گود آن اُخت شده بود. «چقدره گوده!
گمونم رسمش اینه که از قد و بالای آدم بیشتر باشد. برای
اینکه بو گند بیرون نزنه. چه خوبه یه شب بیام این تو بشینم
عرق بخورم. فط اگه این کارو بکنم دُرُس و حسابی بش عادت میکنم.
این قبر باید به همه چور من عادت بکنه. اون روز دیگه همه
آجراشم جعم میکنن.
باید نعش رو خاک باشه نه رو آجر. باید رو خاک خالی باشه.
حالا برم اون تو. اینجا خونه آخرت منه. باید بش عادت کنم.
برم توش بخوابم. خدایا به امید تو. بسم الله الرحمن
الرحیم.»
رو کف دستهاش
زوری آورد و خودش را تو قبر ول داد. بیخ کتفهاش
درد گرفت. «کاشکی عصامم با خودم آورده بودم. نمیتونم
قدم از قدم وردارم.»
تو قبر که ایستاد، لبهاش
از سرش بلندتر بود. وحشت کرد. کف قبر را خوب میدید.
سرگردان آنجا ایستاده و راه دستش نبود که چه جور کف قبر
بخوابد.
سپس دندانهای
مصنوعیش
را از دهن بیرون آورد و آرام آنها را تو جیب جلیقهاش
تپاند. «ای خدا خودت خوب میدونی
که هر یه دونه از این سی و دو دندونو با چه مکافاتی از
دهنم بیرون کشیدن.» مُردم و زنده شدم. خیال میکنی
تمونم خوشیهای
زندگی برابر این زجر دندون در آوردن و دندون کشیدن مییرزه.»
و حالا صورتش کوچک شده بود و لب بالائیش
مانند پوست هندوانه خشکیده رو لب پائینش
چفت شده بود و گونههایش
بیرون زده بود و نوک دماغش به چانهاش
میخورد.
آنگاه با حالتی که گوئی او را دارند تو قبر یله میکنند
و خودش از خودش ارادهای
ندارد، کف قبر نشست. آنجا کمی جابجا شد و بالا پائین شد و
سپس طاقباز
کف قبر دراز کشید. بوی سوزنده آهک تو بینیش
را گزید. به نظرش آمد که دهنه گور از تهاش
گشادتر بود. از پائین نور خاکستری سردی را که تو مقبره ولو
بود میدید.
سقف مقبره به نظرش خیلی بلند میآمد
و سنگینی آن رو دلش فشار میآورد.
شبح نمناک
زنگآلود
تیرهای آهنی سقف از زیر لعاب گج پیدا بود. «چارتا تیر آهن
نمره شونزده خورده. برای چی؟ مگه چن طبقه میخواسّن
بسازن؟ خب... کار از محکمکاری
عیب نمیکنه،
گاسم یه وخت جمعیت تو اتاقای بالا زیاد شد، نکنه طاق پائین
بیاد. بیاد به درک! منکه آن روز دیگه زنده نیسّم.»
از ته گور که به سقف نگاه میکرد،
بلندی گور پیشش
چون چاهی عمیق مینمود.
خودش را خیلی از کف مقبره پائین میدانست.
ناگاه تنش سرد شد و ترس تازهای
بیخ دلش جوانه زد. »راسّی راسّی مثه اینکه باید رفت. تا
حالا خیال نمیکردم
اینقده چدی باشه. فایده این زندگی چی بود؟ منکه دلم نمیخواد
بمیرم و مثه سگ این تو چالم کنن. این چه وضعیه که زندگی پر
از شکنجه که سرتاسرش هول مرگ اونو به ما جهنم کرده، آخرشم
به یک همچو توهینی تموم بشه که بمیریم؟ توهینی از مرگ
بالاتر چیه؟ من هنوز کارام تموم نیس. خیلی کار دارم. یه
یخدون پر از کاغذ و بُنجاق دارم که باید بشون رسیدگی کنم و
نصفشونو
پاره کنم بریزم دور. هنوز وضع املاک کرمانشاه تو عدلیه
معلوم نشده. پدر سوختهها
صد تا ِان قّلت توش آوردن. باید سر و صورتی به املاکم بدم.
هیچوخت راضی نشدم که وصیت کنم. هی امروز فردا کردم. اما
آخرش چی؟ باید وصیتامو بکنم و بدس خودم دارو ندارمو بدم به
این پدر سوختهها
برام بخورن و بعد بیان سر قبرم برینن.»
زمختی کف گور تنش
را آزار میداد.
پشت سرش، رو نرمی کاله پوستیش
آسوده بود و گردن و شانههاش
تو هوا ول بودند. همیشه از بالش بلند خوشش میآمد
و شبها عادت داشت یک بالش کلفت لولهای
زیر سرش بگذارد. و حالا زمین سخت و نامانوس بود. «اما آدم
دیگه انوخت این چیزارو حس نمیکنه.
راسّی چه چوری میادش؟ مثه وختی که آدم خوابش میبره
و دیگه هیچی نمیفهمه؟
نه، گمون نکنم. میفهمه.
ما خودمون گول میزنیم
هم تموم عمرمون میفهمم
که میمیرم
و از همه وحشتناکتر
وختی که مردیم میفهمیم
که مردیم و از زندهها
جدا شدیدم و جدائی و فراق و همون لحظه مرگ خودمون حس میکنیم
. باید از همه چی دل کند. منکه راسّ میگم، نه زنمو دوسّ
دارم و نه هیچکدوم
از بچههامو.
اما به خونم و درختاش و حوضم و لباسام عادت کردم. دل کندن
از این آفتاب و ماه و ستارهها
و بهار و پائيز و تابستون و زمستون و ابر و برف و بارون و
از همه بدتر، دل کندن از خودم برام کار خیلی مشکلیه. من
گمون میکنم
تا وختی که گذوشتنمون
تو قبر، هنوزم از دور وریای خودمون خبر داریم. مگه نه
اینکه میگن وختی سنگ لحد گذوشتن رو سینه مون و خاک ریختن
رومون، هولکی پا میشیم و داد میزنیم بیاین ما رو با خودتون
ببرین، ما رو تنها نذارین. اونوخت سرمون میخوره به سنگ لحد
و سرمون میشکنه و تازه والوشه. تو اون دنیا تازه شروع
میشه. نکیر و مکر میانشونو اصول دین میپرسن میکنن. بعد
پگرز آتشی و آتش جهنم و عذاب الیم. چقده طول میکشه تا
تکلیف آدمو معین کنن؟ کی میریم تو بهشت یا تو جهنم"؟ صب
میکنم تا روز پگنجاه هزار سال؟ اما اگه تا روز پنجاه هزار
سال صب کنیم، پس حالا تا اونروز چیکار میکنیم؟
همینطوری بیکار میخوابیم؟
غذاب میکشیم؟
اونوخت تکلیف مردههای
ثوابکار
چی میشه؟
اونام تا روز پنجاه هزار سال به انتظار بهشت باید روحشون
سرگردون باشه؟ مثه اینکه، زبونم لال، اونجا هم حساب و
کتابی نیس؟ باید خیلی بلبشو باشه. منکه سردر نمیارم شاید
حالا روز پنجاه هزار سال باشه و همین فردا دنیا آخر بشه و
اصرافیل سور بدمه. غیر از خودت کسی نمیدونه.
خدایا من از تو خیلی میترسم.
چه دروغی دارم بگم. اما نمیدونم
هسّی یا نیسی. همین شکی که تو از بود و نبود خودت تو دل
مردم انداختی، دنیایی رو بچنگ و خون کشیدی. کی تو رو دیده؟
چه جور میشه که کسی هیچی نباشه و همه چی باشه. این همه
پیغمبر فرسّادی رو زمین . میگن صد و بیس و چار هزارتا، که
تو رو به مردم بشناسونن و ثابت کنن که تو وجود داری. اما
خودت میدونی
که حتی یکیشونم
نتونسّه ثابت کنه که تو هسّی. پیغبر فرستادی رو زمین و به
دستّش شمشیر دادی که به مردم بگو آش کشک خالته. بخوری
پاته، نخوری پاته. اگه مردم بت ایمون آوردن که خُب، اگه
نه، مال و جون و خونشون حلاله. آخه چرا؟ مگه اینا بندههای
تو نیّسن؟
نه مُرکب بود و جسم نه مرئی نه محل،
بی شریک است و معانی، تو غنی دان خالق.
این وصف تئه. منکه با این تعریف نتونسّم تو رو بشناسمت.
همین تعریف نشون میده
که وجود یه همچون موجودی غیر ممکنه. من نمیدونم
هسّی یا نیسّی. اما چون ازت میترسم.
چون از خشم و غضب تنم میلرزه،
به زور به خودم میقبولونم
که هسّی. میگم
اگه بود که بود، اگرم نبود که ضرری نمیکنم.
ازت میترسم
برای اینکه به ترست عادت کردم که خدایا خودم میدونم
که خیلی گناهکارم، هر چند تو کریم و الرحیم و الرحمانی.
دریای کرم و بخششت
کرانه نداره. اما من اون رو رو ندارم که ازت بخشش بخوام.
تو خودت میدونی
که من آدم کشتم، نه یکی، نه دوتا، من نه نفر آدم کشتم. اما
تو میدونی
که دسّ خودم نبوده. دلم از این میسوزه
که من اصلا اونارو نمیشناختم
و هیچ بدیم
به من نکرده بودن. شایدم آدمای خوبی بودن. تو خودت عالم
سّر و الخفیاتی و میدونی
که کی منو به این کارا وامیداشت.
یادت هس که تو، یه خدای کوچکیم رو زمین داشتی که او شازده
بود و من نوکر او بودم. من بنده او بودم، نه بنده تو. جوون
بودم، نافهم بودم و از بس خودم ظلم و جور از مردم دیده
بودم، خودمم یکی شده بودم لنگه اونا. اما چرا شازده باید
سایه تو باشه و بتونه آدم بکشه. منکه حسابشو ندارم. او
هزار تا آدم کشته. اینا تقصیر کیه؟ زبونم لال، زبونم لال،
اگه تو نمیخواسّی
کسی قدرت اینو داشت که یه شیپش بکشه؟ مثلا همین دختره خدا
بیامرز، دختر مشدی عباس علاف که من به روز سیاش نشوندم
تقصیر من بود؟ تقصیر او بود؟ تقصیر باباش بود؟ باباش وصیت
کرد و دخترشو به من سپرد. اما هنوز کفن باباش تر بود که من
بغل دختره خوابیدم و شکمشو بالا آوردم و دار و ندارشو بالا
کشیدم. بعدم که خودت دیدی چقده دلم براش سوخت. اما این
دیگه تقصیر خودش بود که از خونه من فرار کرد و رفت تو چاله
سیلابی. دیگه تو چشمم سیاه شد. اما حالا که فکر میکنم
میبینم
در از راه به در بردن این دختره من گناهی نداشتم، من جوون
بودم، اونم بچه بود، خوشگل بود. من زن به این نازنینی
ندیده بودم. من خواسّم اونم خواسّ. ما هر دومون مثه آتش و
پنبه بودیم. خودت میدونی وختی بغلش خوابیدم چتون خاطر خواش
شدم که میخواسّم
دیوونه بشم و میخواسّم
بگیرمش. اما شکمش که بالا اومد، از ترس مردمِ بیانصاف
فرار کرد و یه راسّ رفت تو چاله سیلابی. اگه من همون وخت
فهمیده بودم کجا رفته میرفتم
دنبالش و نمیذاشتم
لک ورداره. اما افسوس، بعد از هف هش روز که خبر دار شدم
دیگه دیر شده بود. مثه میوه گندیده شده بود. وختی گم شد.
خیال کردم خودشو سر به نیس کرده. هر چی سراغشو
گرفتم، کسی جاشو نمیدونس
و هر چی حوض و چاه بود، مقنی فرسّادم گشت؛ تا آخرش از چاله
سیلابی سر در آورد. تو که خودت اینارو خوب میدونی
. اما با همه اینا رفتم اونجا دنبالش. آبروم رفت. همیه
مردم فهمیدن. دیدم بچّشم انداخته، و خودشم سرخاب سفیداب
مالیده و زیر ابرو ورداشته و از زیر پای این قاطرچی پا میشه
زیر یکی دیگشون میخوابه. دیگه به درد من نمیخوره.
گفتم آخه ای خدا نشناس چرا اینکارو کردی؟ گفت از دسّ مردم
دیگه سرمو نمیتونسّم
بلند کنم. اما اینا تقصیر من نبود؛ تقصیر اونم نبود. حالا
تو برای اینکار هر دوی ما رو گناهکار میدونی؟ چرا کردی؟
این تو بودی. اگه تو نمیخواسّی
ممکن نبود که ما روی همدیگه رو ببینیم. این گناهیه که تو
پای ما نوشتی. و اما استدعای من از تو اینه که همه گناهای
او رو پای من یکی بنویسی. او تقصیری نداشت. من بودم. نه !
من و تو با هم بودیم. حقش اینه اگه تو عادلی، باید این
گناه رو پای خودت بنویسی. کاشکی میدونسم
کجاس میرفتم
پیشش. چه دختر خوبی بود. تموم گناهاش به گردن من . هر چی
نماز و روزه داشتم مال اون. من یه روزشو نو نمیخوام.
اگه پیدایش میکردم.
تموم دارائیمو
به حب ّنبات بش هبه میکردم.
اینم بدون که هیچکس و هیچ چیز و بقد او دوسّ نداشتم. اول
پیش چشمم چرک شد؛ اما حالا که اینقده سال گذشته بازم مثه
اول دوسّش دارم. دیگه چرک نیس. یعنی میشه کربلا و مکهای
که رفتم بدم و گناههای
او پاک بشه؟ تموم گناهائی که کردم یه طرف، رفتارم با این
دخترک بیپناه
یه طرف. این گناهیه که یه عمر رو دلم سنگینی کرده و عُقده
شده. حالا تو بگو این عذابای
دنیایی بس نیس که باید اون دنیا هم تو آتیش جهنم بسوزم؟
مگه حالا کم میسوزیم؟
ما که آخرش بعد از یه عمر کوتاه میمیریم
این عذابای
جوراجور دیگه چیه که پیش پامون نهادی؟ تو که دفتر و دسّک
بغل دسّت گذوشتی و همه چیزا رو توش مینویس،
لابد اینم توش نوشتی که این دختره مثه فرشته آسمونی بود.
ننه باباش برای پسر حاج رحیم بُنکدار شیرینیش
خورده بودن، فوری وبا فرسّادی اومد و بابا و ننشو و نومزد
جوون بدبختشو و خود حاج رحیم و هزار نفر دیگه رو برید.
انوخت این دخترک موند پیش من و کاری که نیاس بشه شد. خدایا
تو خودت میدونی که چه وبائی بود. چقده آدم بیگناه
رو جارو کردی. تو کوچهها
مثه نخاله مرده رو مرده انبار شده بود. نیمه جونّا تو بغل
مردهها
جون میکندن.
چه جونائی. هی تو گوشمون پر میکنی که کل من علیها فان. همه
باید بگذارین و بگذرین و هی دوسّ و عزیز پشت عزیز و قوم و
خویش به دسّ خودمون چال میکنیم
و گرگ اجل یکایک از گله میبرد
و این گله را مینگری
که چه آسوده میچرد
و ما نفسمون درنمیاد و تو اون بالا نشسّی و همه را میبینی
و از دسّ ما بدبختا هیچ کاری ساخته نیس بگم ببینم. تو خودت
خدائی نداری که جوابش بدی که چرا این همه آدمو نفله میکنی؟
تو خودت روز قیومتی نداری که جواب خدا تو بدی؟ ببینم، اصلا
تو خودت خدائی داری که بیشتر حساب پس بدی؟ این زندگی منه
که خودت میدونی
غیر از درد و شکنجه دیگه چی از زندگی دیدم؟ هیچوخت من
اختیاری از خودم نداشتم. همین نوکری شازده رو بگو. پول
داشت، ملک داشت، حکومت داشت، جون و مال و ناموس مردم دسّش
بود. اگه لب تر میکرد
صد تا آدمو جلوش طناب میانداختن.
خوبه چقده آدم کشته باشه؟ خوبه چقده دخترکی ور داشته باشه؟
اينا بندههای
تو نبودن؟ گناهشون همین بوده که از خودشون زور و اختیاری
نداشتن. اسیر بودن. تو چرا باید شازده رو این جوری خلقش
کنی که خوراکش خون آدمیزاد باشه؟ یادت هسّ چه جوری داد
زنده زنده دل اون حاجی تاجرو که ازش به شاه شکایت کرده بود
از سینهاش
بیرون آوردن؟ تازه آخرشم چه جور راحت، تو رختخواب گرم و
نرم خونش، ميون زناش و بچههاش
مرد و نعشش رو هم بردن نجف چال کردن. مالشم تخم و تَرکش
میون خودشون قسمت کردن و از دماغ یکیشونم
یه چکه خون نیومد. حالا من به مردم کاری ندارم. خودشون برن
جواب تو رو بدن. اما نمیدونم
با خود من چه معاملهای
میکنی؟
هر کاری بکنی صاحب اختیاری. منکه نمیتونم
جلوتو بگیرم. هر بلائی دلت بخواد میتونی
سر من بیاری. من همیشه اسیر تو بودم. از خودم اختیاری
نداشتم. هر کاری کردم تو خواسّی و به کمک تو بوده ما با هم
شریک بودیم. اگه قرار بشه شکنجه و عذابی باشه باید برای هر
دومون باشه. خیال نکن تو خودت شسّه و رُفته از این دنیا
میری. دلت خوشه که همیشه زندهای
و دسّت برای ظلم وازه. هر کسی بمیره اسمش و ظلمش و خوبی و
بدیش
بعد از یه مدتی از بین میره. اما تو خودت رو بگو که هر
آدمی که میاد و مزه ظلم تو رو میچشه
و از دنیا میره این خودش یه تف و لعنت ابدیه به تو. فحش و
نفرینه. اگه بخوای خوب بدونی همشون ازت بدشون میاد. اگرم
میبینی
به ظاهر تملقت
میگن
و جلوت به سجده میافتن. برای اینه که ازت میترسن.
اما همه تو دلشون بت صد تا بد و بیراه
میگن.
آدمیزاد جونور عجیبیه. زنبونم لال. خلیل دارم پُر میگم.
توبه، توبه/ استغفرالله ربی و اتوب الیه. خدایا به بخش. من
هزار تا گناه تو این دنیا هسّ که ازم سر زده . اما مثه
اینکه تا امروز بلد نبودم با تو حرف بزنم. هر چند، هر روز
تو نماز با تو حرف میزنم،
اما نمیتونم
اونجوری که دلم میخواد
با تو حرف بزنم. برای اینکه به زبون عربی حرف میزنم
و هیچ معنی اونای رو که میگم
نمیفهمم.
چه خوب بود که میتونسّم
با همین زبون راسُه حسینی بات درد دل کنم. اما به من گفته
بودن همه اینها
تو نماز هسّ. منم چاره نداشتم. اما هیچ وخت نماز منو راضی
نمیکنه.
خودم نمیدونم
اون تو چی میگم،
در حالی که خیلی گفتنی دارم. میدونم
خیلی چیزها هسّ که میخوام
به تو بگم که تو نماز نیّس. یه کوه از گناه رو دلم سنگینی
میکنه.
چرا تو باید فقط زبون عربی سرت بشه؟ ای خدای بزرگ، بذار تا
با زبون خودم با تو حرف بزنم. خیلی حرف دارم که میخوام
با تو، تو این دنیا بزنم. شاید تو اون یکی دنیا فرصت نباشه
که حرفامو بزنم. با اون همه جمعیت روز محشر که آفتاب تا رو
فرق سر آدم پائین میاد، کی به کیه و آدم چه جوری میتونه
حرفاشو بزنه، گاسّم اونجا با یه زبون دیگه حرف بزنی که از
عربی سختتر
باشه و ما به کلمشو نفهمیم. ریش و قیچی که همیشه دّس خودت
بوده. شایدم بعد از مرگم قوه تشخیصم نابود بشه و نتونم از
خودم دفاع کنم. بذار تا زنده هّسم حرفامو بزنم. حالا که
قراره تموم شکنجهها
تو همین دنیا باشه، چرا محاکمه و سئوال و جوابمون باید تو
یه دنیای دیگه باشه؟ خدا یا منو به بخش. من نمیتونم
چیزی که تو دلم هّس از تو پنهان کنم و بزبونم نیارم. مگه
نه اینه که تو از ته دل ما خبر داری؟ هر قد عمر آدم زیاد
باشه گناهاشم بیشتر میشه،
من بیگناه
عادت کردم، هر گناهی که میکردم
جریتر
میشدم.
وختی میبینم
تو این دنیا اون همه ظلم و بیعدالتی
میشه زبونم لال همشو از چشم تو میبینم.
دلم میخواسّ تو یه کاری میکردی
که این همه بدی از مردم سر نزنه. بدی مثه یه زنجیر تو گردن
تموم آدما بسّه شده و همه در بدی کردن به هم دیگه کمک میکنن.
با این همه پیغمبرا که فرسّادی، چرا باید روز بروز بدی
بخوبی بچربه؟ اگه تو هسّی، شیطونم هسّ و همیشه با تو جنگ و
دعوا داره. چرا دُرستّش کردی؟ من حالا تو گور خودم خوابیدم
و میدونم که نمیتونم از مرگ فرار بکنم. سرنوشتم دسّ توه.
اما اینو میدونم
که هر جنگی میشه
و هر خونی که ریخته میشه
و هر قحطی و مرضی که میاد باعث و بانیش
خود تو هّسی. من هر گناهی کردم خواسّ تو بوده. ما شریک
گناه همدیگه بودیم. همون آدمای که من بفرمون شازده کشتم؛
تو تو قتل یکی یکیشون
با من شریک بودی. اگه اون دختره ناکوم و نامراد آبّسن شد،
تو هم توش شریک بودی. نطفه اون بچه حرومزاده
رو من و تو با هم بسّيم. جطوره که شیطون میتونه
تو تخم نه بسمالله
با ما شریک بشه، اما تو نمیتونی؟
تو که نباسّ دسّ کمی از او داشته باشی. ای خدا اگه این
حرفای من از روی نافهمیه، من برای نافهمی و گمراهیم به
بخش. اگه از رو فهمه و حق با منه، دیگه نباید عذابی دنبال
داشته باشه. عذاب و جهنم تو تو این دنیا بود. خیلی کشیدم
زندگی خودش سرتاپا شکنجه بود. من به حساب خودم یه ثوابای
کردم که میگن تو قبولشون داری. نماز خوندم، روزه گرفتم،
مکه رفتم، خرج دادم، اما من خودم اونارو قبول ندارم. یه
کوه هم گناه دارم که همش تو رو دوش من انداختی. من مجبورِ
مجبور بودم. تو خودت منو این جوری ساخته بودی و راه گریز
نبود. آخه چه جور فقط به امید بخشندگی تو میشه به اون دنیا
رفت؟ من حالا از این به بعد میخوام یه ثوابی بکنم که خودم
قبولشون
داشته باشم. من حالا میفهمم
تو از همه کس به ما نزدیکتری، برای اینکه من این حرفهامو
به هیچکس دیگه نمیتونم
بزنم. حالا خوب میدونم
چکار کنم. باید با دل راحت از این دنیا برم. خیلی بد زندگی
کردم.تموم عمرم مزه رحم و انسونیت رو نچشیدم. با زن و بچههام
رفتارم مثه حیوون بوده. اما امروز تو این قبر روشن شدم؛ و
برای بار اول تموم بدیام جلو چشمم اومد. همش فکر گول جعم
کردن بودم. اگه بخوای بدونی من چقده پست و رذل بودم، یه
وختا بود که خبر داشتم پسرم محسن و بچههاش
برای نون شب محتاج بودن و من عین خیالم نبود. همین حاجیه
خانم که گیسشو تو خونیه من سفید کرده و نه تا شکم زائید
همیشه جزوندمش و اشکشو رو صورتش دووندم. بدیام حّد و حساب
نداره. لابد همهش
را تو نوشتنی و از شون خبر داری. اما از امروز میخوام
زندگیمو عوض کنم.همین حالا که از اینجا رفتم، راه به راه
میرم پیش زنم و دسّ و پاشو ماچ میکنم
و از همشون دلجوئی میکنم.
به حساب دارائیم میرسم
و با همین دارائی که هر پولش از جائی کلاه کلاه شده. مدرسه
میسازم،
مریضخونه میسازم،
مسجد، نه. مسجد، نه، مسجد خیلی هسّ، بیخودی همه جا گُله
بگلُه مسجد هسّ. مسجد نمیسازم.
اونوخت براشون موقوفه دُرسّ میکنم. بعد هر چی موند میون
بچههام
و نوکرام تخس میکنم.
چن پارچه آبادی هم میون رعيتام قسمت میکنم.
این خونیه سرآب سرداری واسیه مریضخونه جون میده. خودمم به
گوشهای
مینشینم
تا روزی که تو ازم راضی بشی. همین کارو میکنم.
یه شاهی از این دارائی مال من نیس. اصلا چرا برای بچههام
ارث بذارم؟ مال من نیس که بخوام برای ورثه بذارم. خودشون
چشمشون
کور شه کار کنن زندگی کنن. همش منتظرن من بمیرم ارثمو
بخورن. زهر مارشون میدم دیگه اینجام نمیام. بیام که چی؟
اصلا هیچ کار دُرُسی نبود که این گنبد و بارگاهم مثه قبر
یزید واسیه خودم ساختم و خودمو مسخره کردم. این چکاری بود
کردم؟»
سبک شده بود. شوق هرگز ندیدهای
تو دلش جوانه زده بود. پس از یک عمر کور باطنی فکر تازه و
راضی کنندهای
تو سرش سبز شده بود و زود نهالش داشت بارور میشد.
برای پا شدن و ایستادن تو گور کوشش زیادی لازم نبود. با
چهره گشاده رو پایش ایستاد. دیواره گور یک سرو گردن ازخودش
بلندتر بود. هوا تاریک شده بود. دو دستش را به دو لبه گور
گذاشت و کوشید تا روی دستهایش
بلند شود و جا پائی در دو سوی دیوار گور برای خود بیابد،
اما تنش لخت و سنگین بود و دستهایش
تاب سنگینیاش
را نیاورد پاهایش کف قبر لحیم شده بود. سردش شده بود.
ناگهان دستهایش
لرزیدن گرفت و ساق پاهایش
تا کشاله رانش
منجمد شد. چند بار کوشید که خودش را از گودال بیرون بکشد.
نوک انگشتان دستش زخم شد و خون افتاد. درونش یخ زد و تو
نافش پیچ خورد و دلش آشوب افتاد.
شری خون یخ زده تو سرش لیز خورد و درد توانکشی
به چپ سنیهاش
دوید. سردی شوم مردهای
از درون به دماغش ریخت و فکرش کرخت شد. خواست داد بزند و
داد زد و صدایش توی سرش پیچید و تو گلویش
خونابه بست. دستهای
خونینش
از لبه دیوار گور کنده شده و لخت به پهلوهاش افتاد و
همزمان با آن زانوهایش
تا شد و کمرش ترک برداشت و دلش کنده شد و به دورنش ول شد و
دانست مرده است و هیکلش لنگر برداشت و چرخ خورد و به پشت
ته گور در غلتید. و چشمان به طاق افتادهاش
به چشمان بیم دریده خانناظر
چفت شده بود و تو سرش میگذشت:
«منو از اینجا ببر، من زنده هسّم.» و خانناظر
تو گور رکوع رفته بود و میگفت
لااله الی الله و برگردان نور جان به پشت چراغهای
پراکنده صحن امامزاده
به درون پنجرهها
خلیده بود و سایه مسلول میلههای
زندان گور، رو کف مقبره خون قی میکرد.
تنظيم:
علی آرام [زمستان 1386 آلمان]