پیوند به خانه اصلی

 

1 ـ نوشته های علیرضا عطاران «آرام» [ وب نوشت ها ]  [ داستان کوتاه ] نقد و بررسی ادبیات ]  ] تاریخ ـ اساطیر ] [ ادیان ـ ایدئولوژی ـ عرفان ] [جنبش های اجتماعی]

 

                                         

2 ـ پایگاه مهرهرمز [در باره داستان و نقد و بررسی ادبیات] | 3 ـ  پایگاه صادق چوبک [ گردآوری و تنظیم آثار] | 4  ـ پایگاه هیومه | 5 ـ پایگاه نویسندگان معاصر|

 

 

 

 

 

«خيالبافی های رويايی، از هم گسيختگی عاطفی و روان پريشی ذهنی شخصيتها؛ به همراه شرح رويدادهای وحشت زا که با زبان آهنگين و شاعرانه روايت می شود، از ويژگی های اساسی مجموعه داستان «ديگر سياوشی نمانده» است.

شخصيتها هرکدام حديث نفس خود را بازگو می کنند، بدون اين که کسی با ديگری کاری داشته باشد. انگار شخصيتها ناتوان از مکالمه با يکدیگر هستند. فرودستان شکست خوردهای که برای جبران سرخوردگی، ترس و ناکامی خود به دنيای ذهنی پناه می برند، اما چون آنجا را ويران و ويرانه میبينند، با درماندگی اعتراض می کنند. پرخاش می کنند. عصيان می کنند. شورش می کنند. در نهايت سرخورده و ناتوان در دنيايی که خود ساخته اند، اسير و محبوس می شوند.

                                     علی آرام
                                                                        

 

 

 

 

 



 

 

                          مروری افقی به مجموعه

                          «ديگر سياوشی نمانده»

  

«ديگر سياوشی نمانده» نخستين داستان اين مجموعه است و ماجرای آن در  زندان میگذرد. اکبرو و خواهرش، نرگسو دو شخصيت اصلی داستان، هر کدام روايت شان را تنها را از ذهن خود بازگو میکنند. اکبرو توی زندان و با چشمبند واگويه می کند. 

«ـ پاهایم را ول کنید. اراذل پاهایم را ول کنید.

ریسمان کلفتی می بندند به پاهایم و سفت می کشند. اره می گذارند روی تيغه ی استخوانی پایم.»

خواهرش، نرگسو نيز که نتوانسته مقاومت کند و با اعترافاتش باعث دستگيری برادر شده، برای تبرئه خود با همان شيوهی تداعی آزاد سعی می کند نشان دهد از بچگی دهنش سفت و قرص بوده و حرفی نزده است. اعترافاتی که باعث گسترش طرح و تحول درونی او می شود.

«حرف نزدم. همه کار کرد. هر کاری که فکرشو بکنی. حتی می خواست کاری بکنه که دیگر دختر نباشم. خواباندم کف اتاق. لباس تنمو کند و دست...»

 

«تاريکان» را بايد ذهنی ترين داستان اين مجموعه بحساب آورد. شخصيت داستان نمادی از سرخوردگی و يأس مردمی است که دچار شکست و فروپاشی شده و از استيصال و درماندگی به هذيان گويی افتاده است.

فضای داستان «شب تاريک» و محيط داستان «بيمارستان» تأکيدی بر اين امر است، که از همان آغاز داستان بازگو می شود.

«شب تو بيمارستان بيتوته کرده بود...»

تيموری شخصيت داستان دربيمارستان بستری است، اما همچنان خود را زندانی و تحت شکنجه میبيند و هذيان هايش از درماندگی و شکست حکايت می کند.

نويسنده در اين داستان با استادی توهم و واقعيت را در هم می آميزد و  فضای اضطراب  آلودی را بوجود می آورد.

«ما بیدار بودیم. رفتیم ایستادیم پشت شیشه مشبک. تق تق، صدای پایش توی راهرو می آمد. در سلول بغل صدا آمد: از خون ...

ما گفتیم: از خون جوانان...

تیموری گفت: ما از هر که بخواهیم حرف می کشیم.ناخن می کشیم. دندان می کشیم. کارت مونده تو اداره پاسپورت. خایه می کشیم. شب بوی سوختنی می داد. بوی داغ می داد. دود آمده بود توی دهانم. تق تق. قطار مسلسل.

سوزن را کرد توی لمبرم. «یواش بزن».

ـ داد نکش.

گردنم را بیشتر فشار داد. سوزن را کرد توی لمبرم، زير پوست. ناخنم از درد شکست. اشک آمد توی چشم هایم.»

 

«آخرين پادشاه» شخصيت داستان مستخدم بیچيز و تيرهبختی است که هفت دختر دارد. تنها دلخوشی او کفترهايش است، اما زنش مدام به او سرکوفت می زند. ناگهان صدايی در گوشهايش بانگ می زند که او را پادشاه می نامد. صدايی که می تواند همزاد او باشد.

شخصيت داستان چنان با همزاد خود واگويه می کند که کارش به جنون کشيده می شود و کبوترهايش به آسمان پر می کشند.

«پادشاه، پادشاه، چه پادشاهی... هی، پادشاهی که حتی نمیتواند از پس يک زن بربيايد...از جيغ وحشی یک زن جا میزند. پادشاهی که دریاها را رام می کرد، شهرها را تسخیر می کرد، هزارها هزار اسیر را به زنجیر می کشید، نگاه کنید ای خلایق، خنده دارد. از یک زن دست و پا شکسته می ترسد. زنی که هفت شکم دختر زائیده است. فقط هفت شکم دختر.»

 

«چهل دختر گلابتون گيسو» با تلفيقی از واقعيت و افسانه شکل گرفته است.

شخصيت داستان آدم متوهم نوميدی است که برای غلبه بر نجات معشوقه‌اش به جنگ حراميان می رود.

ـ خضرعلی تنها جنگاور و دلاوری بود که در قلعه مانده بود.

 حرامیان بر مَرکب ها نشسته، شمشیر به دست، با هم به طرف خضرعلی هجوم آوردند. یکصدا، با نعره ای بلند شمشیرهای خود را بالا بردند تا با هم، در یک لحظه بر فرق سر او فرود آورند. چهل سوار، با چهل شمشیر، با چهل اسب تیزپا...

 

«درخت سبز عاشق» داستان مردی اعدامی است که زنش پس از ديوانگی در فضای وهم آلود و ذهنی با او گفتگو می کند.

- آمدم بدیدنت، آمدم پشت در بسته، دیوارهای بلند سیمانی، از قلعه فلک الافلاک بدتر هم. کسی را تو راه نمی دادند.

گفتند: برو

دژبان سبيلو بود. کت و کلفت بود.

گفت: خواهر برو.

گفتم: اقایمان اینجاست. سرورمان اینجاست.

زد زیر خنده

ـ برو خواهر

 

«داستانهای سرداری» شخصيت روان پريشی که در پندارش يک لشگر جن دارد. شروع داستان با اين پارگراف شروع می شود.

«باز آمدند. نگاه کن تو را به خدا، چه قشقرقی راه انداخته اند. خيال می کنند می ترسم. کور خوانده اند. صد هزار لشکر جن در ید قدرتم هستند...»

اين داستان دارای درونمايه قوی نسبت به ديگر داستانها و از استخوانبندی محکمی برخوردار است. شخصيت داستان در تيمارستان بستری است و با حديث نفس ستمی که بر او رفته بازگو می کند. زمينش را به زور از چنگش بيرون آورده اند. دختر چهارده ساله اش را برای فاحشگی به شهر برده اند و زنش مرده است.

شخصيت در فضای وهمآلود و ذهنی میکوشد عقدهگشايی کند. برای همين در روياهايش با جنها گفتگو میکند.

«چکار دارید. زنم را کشتید. دخترم را بی ناموس کردید، بچه هایم را بردید خدمت اجباری. دیگر چه از جانم می خواهید.»

سرداری از تيمارستان مرخص می شود، اما ديگر چيزی ندارد که به آن دلخوش باشد.نه زمينی و نه زن و دختری. حتی پناه بردن به رويا هم راضی‌اش نمی کند.

 «اختگی» در واقع داستانکی است در باره پسربچه‌ای اخته نشده توی حرمسرايی که مورد استفاده زنان حرمسرا قرار می گيرد، تا اينکه امير از موضوع با خبر می شود.

«او را ببخش که هنوز زن نشناسد. بازیچه ایست در دست آنان.»

 

«مرد سنگی» داستان اسارت يکی از شورشيان توسط ژاندارمرها است. باز در اين داستان، شورشی در ذهنش با خود گفتگو میکند و ژاندارمرها نيز هر کدام با خود گفتگو و مجادله می کند.

«زديمشون و اينو گرفتيم.»

چشم های سیاه براق، براق تر می شود.

«زدين، ارواح ننه تون. اگه تفنگم گیر نکرده بود، حاليتون می کردم با کی طرفین.»

 

«خورشيد در صبح غروب می کند.» در اين داستان سرهنگی که در گذشته خود زندانبان بوده، به همراه شاعری در يک سلول زندانی است و هر کدام حديث زندانی شدن خودشان را از ذهن خود بازگو می کنند.

«و تو فکر می کنی برای زن باید شعر بگویی. اما هر چه زور می زنی، زور می زنی، زور می زنی، ن شبح لامسب نمی گذارد شعر بگویی.

ـ توی دلم به ریشت می خندم سرهنگ. تو خیالات پوچ هستی. من برای شبحی که هر شب پشت پنجره می آید، هر شب به شکل کسی است که نمی شناسم، شعر می گویم، و برای کسی که در را باز می کند شعر می گویم، و تو خبر نداری.»

 

«شاگرد من، معلم من» در اين داستان معلمی به يکی از شاگردانش به نام غلامعباس زندهداری کمک می کند که از مدرسه اخراج نشود، و بعدها در جريان انقلاب، زمانی که معلم زنش حامله است، همين دانشآموز به ياری‌اش می شتابد. اما در همين زمان حادثه‌ای باعث می شود...

نگاه رئاليستي به همراه قصهگويی از ويژگیهای اين داستان بشمار می رود.

 «عدل» آخرین داستان اين مجموعه است که شايد بتوان گفت به نسبت ديگر داستانها کمتر موفق بوده است.

                                                                         زمستان 1385 ـ آلمان

 

 

                                                        

 

 

بازگشت به فهرست مطالب

 

 

 

                               

استفاده از مطالب این سایت با ذکر منبع آزاد  است