|
از حسادت تا شفقت
مهمترين ويژگی آثار «جيمز جويس» تلفيق زندگی و مرگ
است. تلفيقی که در حکم عمود خيمه آثار او بشمار میرود.
اين توازی زندگی و مرگ يا وابستگی متقابل زندگان و
مردگان در مجموعه «دوبلينیها»
نيز به چشم میخورد؛ بويژه در «مردگان» بارزتر
از ديگر داستانها
مشهود است. ضمن اين که اين داستان يکسره
متفاوت از داستانهای
ديگر اين مجموعه است. بسيار هم پيچيدهتر
از آنها.
مملو از وقايع و حوادث تودرتو؛ و ساده هم نيست
دريابيم که هر يک از واقعهها و حادثهها نماد چيست!؟
با ذکر جزييات خاص؛ جزيياتی که در اوج شتاب میگيرد
و موزون میشود
تا مضمون اصلی داستان را بوجود بياورند. اما
پيش از آن که به آن بپردازيم، خلاصه داستان را
بخوانيم
«گابريل کانروی» شخصيت اصلی داستان که معلمی دوبلينی
است به همراه همسرش «گرتا» در جشن خانوادگی خالههای
پيرش «خواهران مورکان» به مناسبت کريسمس شرکت میکنند.
طی شب وقايعی اتفاق میافتد
که دو احساس متضاد را دامن می زند. تلخ زبانیهای
«لیلی»
دختر پيشخدمت؛
نيش زبان «مالی آيورز» يکی از همکارانش و مهمتر از
همه ترديدهايی پنهانی خودش همگی برايش آزار دهنده
است. از سوی ديگر حمايتهای
خالههای او ـ در تقسيم غاز ـ و نيز سخنرانی پس از شام و اين که مورد توجه
ميهمانان قرار میگيرد،
به او غروری کاذب میبخشد.
ميهمان از جشن به هتلی میروند
و گابريل در اتاق هتل ـ از عشقی که به همسرش داردـ،
عواطفش تحريک میشود
و سعی میکند
به همسرش نزديک شود و او را در بَر بگيرد، اما همين
که در میيابد
همسرش عاشق پسری به نام «مايکل فيوری» بوده است، که
اکنون مرده است. ـ عشقی که برتر از همآغوشی
با او برای زنش اهميت دارد؛ ـ همه جوش و خروشش فرو
مینشيند.
آنجاست که شخصيت داستان سعی میکند
به ذهنيات خود پناه ببرد، تا جايی که در عرصه خيال
با رقيب مرده اش رويارو میشود.
داستان با صحنه ميهمانی درخانهای
تابان و گرم و نشاط انگيز در ميانهء شب و برف، آغاز
میگردد.
توصيف صحنههايی
که همگی نشانهای
از مرگ و زندگی است؛ و مهمتر حضور «مرگ» خود را از
ميان آن به رخ میکشد.
از قول گابريل: «سه ساعت مرگآور
وقت میخواهد
لباسش را بپوشد.»
خالهها
میگويند؛ گرتا بايد: زندهزنده
نابود شود.
به عبارتی اين طنز ايرلندی است که دلالت به مرگ و
زندگی میکند.
بارها گرما و شادی به انديشهی
عشق و ازدواج ميدان میدهد،
اما هر بار عبارتی يا حادثهای
آن را بر زمين میکوبد.
در همان آغاز داستان، گابريل به لیلی؛
دختر سرايدار میگويد که به زودی در مراسم عروسیاش
شرکت میکنند،
اما لیلی
به تلخی بسيار جواب میدهد:
«مردهای حالا همهاش
چاخان میکنند و در اين فکرند که چيزی از آدم در بياورند.»
اما
ويژگی
«مردگان»
در استفاده از تصاوير متضاد؛ مرگ و زندگی، تاريکی و
روشنايی، گرما و سرما، شرق و غرب، بينايی و نابينايی
است، تصاويری که معنای نمادين دارد و حتی گاه در
معانی نيز نمادی متضاد القای میکند.
به طور مثال اشاره به غرب نمادی از دستيابی به
ناکجاآباد است و متضمن جستجو و ماجرا است؛ و شرق
تجسم خمودی و خواب و رکود؛ اما جويس به عمد دست به
جابجايی اين نماد میزند؛ آنجا که سعی میکند
نشان دهد شرق مدخلی است که گابريل از آنجا رويای
آزادی را لمس می کند، و غرب گذرگاهی است که به
گورستان پيوند میخورد.
در ادامه داستان نيز با چنين اشارههای
متضاد به کرات مواجه هستيم؛ آنجا که مردم با فرهنگ و
شهرنشين بخش ساحلی شرق ايرلند با اهالی سنتی و
غيرشهری غرب شهر در تضاد قرار دارند. يا در جشن؛
دوبلينیهای
شرقی مردمی ميانمايه و متوسط هستند که گفتگوها و
برخوردهايشان تهی و کليشهای
است. (نويسندهای
که بجای نوشتن آثار خلاق تنها مقاله های انتقادی مینویسد
و مهمتر از همه رفتار ميهمانان به نوشيدن، خوردن و
گوش کردن به آهنگهای
فاقد محتوا خلاصه می شود ـ حتی تاکيد آهنگی که با
پيانو نواخته میشود،
اشاره است به آوای طبلی توخالی ـ در مقابل شخصيتهايی
چون ميس آيورز؛ همکار گابريل و نيز گرتا زنش و حتی
مايکل فيوری معشوقه همسرش ـ که با غرب پيوند دارند،
همگی مردمی ساده، صادق؛ پرشور و صميمی هستند. يا
خاله جوليا با اين که جاهل و پير و چروکيده و خرفت
است، اما در آواز خواندن به هيجانی تند و اطمينان
بخش دست میيابد.
در تصاوير سرما و تاريکی از يک سو و گرما و روشنايی
نيز با اين موارد مواجهايم.
هنگامی که گابريل برای نخستين بار از بيرون ـ تاريکی
و سرما ـ وارد خانه ـ روشنايی و گرما ـ میشود، شاهد اين تضاد تضاوير نمادين هستيم. گابريل هرچند که مکرر به
گالشهای
خود اشاره میکند
و معتقد است همچون سپری در مقابل سرما از او محافظت
میکند،
اما در دل آرزوی تماس با سرما و برف دارد. يا آنجا
که از برفآب
خيابان کلافه میشود،
اما از منظره برفهای
روی بامها نه تنها افسرده و دلمرده نمیشود
که ديدن آن او را به هيجان میآورد.
(لازم است اشاره شود، هرگاه برف به سمت آب ـ گرما ـ
برود؛ نمادی از حيات و زيستن و چنانچه به سمت يخ زدن
ـ سرما ـ برود نشانه مرگ و نيستی است.) در ادامه
روشنايیهای
درون خانه نيز تصوير متضادی را القا میکنند،
چون اين روشنايی انگار بر گروهی افسرده و مرده می
تابد که از گرما و زندگی به دور هستند.
از معدود مواردی که نمادها جای خود استفاده شده است،
بخش عزيمت ميهمانان است. آنجا که همگی با سخنان
پراکنده و اتفاقی از برف و سرما؛ زمينه نماد مرگ را
فراهم مینمايد.
يکی از ميهمانان از باد توفنده و سرمای سوزناک و
سرماخوردگی همهگير
سخن میگويد.
ديگران نيز از سرما بخود میلرزند.
به اين جملهها توجه شود:
«خاله کيت: بله، همه سرما خوردهاند.»
«مری جين: میگويند
سی سال است همچو برفی نداشتهايم...»
و در موقع وداع ناگهان با جمله هايی برمیخوريم
که بيش از دهها
بار تکرار میشود:
«شب بخير...»،
«شب بر همگی خوش»،
«شب خوش،
«شب بخير»،
«باز هم شب خوش»...
در اين جملات طنزی ظريف نهفته است، تصويری طنزآلود
برای آماده سازی پايان داستان که دلالت بر سفر آخرت
دارد.
پيش از آنکه به بخش پايانی بپردازيم، لازم است به
اوج نمادگرايی داستان بپردازيم. جايی که تصاوير سرما
و گرما جای خود را به تصاوير بينايی و نابينايی يا
بصيرت آگاهانه و فقدان چنين بصيرتی از واقعيت میدهد.
اشارههای
مکرر به چشم، عينک، پنجره و آينه همگی دلالت بر اين
امر دارد و در اين ميان تصاوير آينه از اهميت بيشتری
برخوردار است.
انعکاس تصاوير در آينه هميشه مبين خودشيفتگی کاذب و
نمادی از شخصيت مجازی که منعکس کننده خودباوری
دروغين است. در اين داستان نيز گابريل سخت شيفته خود
است، خود شيفتگی که از منظر و چشم ديگران ـ خالههاش؛
ميهمانان و پيشخدمت ـ در او بوجود آمده است.
جويس برای نشان دادن اين خودشيفتگی دروغين، با اشاره
به ديد چشم و عينک گابريل، داستان را پيش میبرد.
«چشمهای
ظريف و بیقرارش را برق ساطع از کف صيقلی خوردهی
اتاق و چلچراغ خيره میکند.»
به عبارتی روشنايی خيره کننده پيرامون، باعث
خودشيفتگی او شده و مانع از بصيرت آگاهانه به دنيا
شده است.
اما جويس در زيباترين بخش داستان گابريل و گرتا را
وا میدارد
به آينه نگاه کنند. چيزی که گرتا میبيند
در نظر اول هويدا نمیشود،
چرا که «با حالتی جدی و ملول» از آينه رو برمیگرداند.
اما گابريل شخصيت مجازی و غير واقعی خود را در آن میبيند: «از برابر آينهی
ديواری که میگذشت،
چشمش افتاد به اندام تمام قد خودش، به آن سينهی
فراخ پر و پيمان، به صورتی که همواره حالتش، وقتی آن
را در آينه میديد، مبهوتش میکرد و به
عينک دورطلايی براقّش.»
در حقيقت اين تصوير خود ساخته مجازی گابريل است که
در جشن شرکت کرده است و با شخصيت حقيقی او فاصله
زيادی دارد. اکنون در هتل از آتش شهوت به زنش میسوزد، اما هنگامی که گرتا اختيار از دست میدهد و ماجرای عشق و عاشقی خامش را با پسر هفده سالهای
در گالوی که به سبب ايستادن در زير پنجرهی
اتاق خواب او سرما خورده و مرده بود؛ برای او تعريف
میکند.
تازه متوجه میشود
که همه آن چيزی که تاکنون از خود ساخته، پنداری پوچ
بيش نبوده است. اما هنوز مانده تا به آن بينايی و
بصيرت حقيقی برسد. پس میکوشد
مايکل را خوار و خفيف کند، برای همين از زنش
می پرسد:
«چه کاره بوده؟»
گرتا جواب میدهد:
«در کارخانهی
گاز کار میکرد»
گابريل به تلاشش ادامه میدهد،
در حالی که سعی می کند به لحنش حالت دلسوزانه
بدهد میپرسد:
«گرتا، چه شد که جوانمرگ
شد؟ نکند سل داشت؟»
اما زن از اينگونه برخورد خاموش و وحشتزده
میشود،
و پاسخ میدهد:
«فکر میکنم
بهخاطر
من مرد»
در اين پاسخ ابهام ظريفی وجود دارد؛ ابهامی که بر
خودمداری عشق مهر تأييد میزند
و ناخودآگاه با سؤال معقول گابريل میستيزد.
خاطرهی
عاشق مرده، گرتا را از احساس تهی میکند،
پس میگذارد
شوهرش او را بدون هوسی ببوسد، شايد که خاطره عاشق
مرده هنوز از خاطرش محو نشده است. ضمن اين که سخنانش
آتش بر جان شوهرش میاندازد.
از طرفی گابريل مطالبی ديگری نيز در ذهنش جان میگيرد،
بگومگويی که با ميس ايورز داشته و از او خواسته بود،
عرق ملی داشته باشد و تعطيلات تابستانهاش
را در جنوب ايرلند (محل ديدار زنش با جوان ناکام)
بگذراند. همه چيز دست به دست هم می دهد و گابريل را
به سوی محو غايی نابينايی او میکشاند.
او با فروتنی به سوی پنجره میرود
و بيرون را تماشا میکند؛
همانجايی که در خيالش زمانی رقيبش ايستاده بود. به
نظرش میآيد،
مايکل به خاطر عشق گرتا مرده است. پس بر ايثار او در
راه عشقی زمينی حسودی میکند.
اکنون هر دو در مثلث عشقی قرار میگيرند
که رقيب يکديگر بشمار میروند.
رويارويی خيالی گابريل با مايکل؛ حالت تضاد بوجود میآيد،
يکی عاشق مرده که بيرون زير باران ايستاده است و
سعادتمند لحظهی وصال است، ديگری شوهر زنده که در عين ناکامی و ناخرسندی در اتاق
تاريک و قبر وار هتل ريزش برف را تماشا میکند.
و در اين صحنه پنجره بصورت نمادی متضاد، آينهای
بازتابنده درمیآيد
که بصيرت واقعی را نشان میدهد.
به عبارتی جويس کاری می کند که هردو شبانه درجستجوی
عشق زن برآيند. با اين تفاوت که شوهر زنده به مرده
میماند و
شبح مرده به نظر زنده میرسد.
گابريل تازه میفهمد
عشقی مانند مايکل را هرگز در زندگیاش
تجربه نکرده است. و به دنبال آن به اين موضوع پی میبرد
که از موهبت زندگی محروم بوده است. آنوقت سعی میکند
با دور ريختن همه خودشيفتگیهای
تفاخر برانگيز که در جشن از ديگران دريافت کرده بود
و مايه مباهاتش بود، کمی همدلی به همسرش در دلش
بوجود بياورد، شايد اين همدلی مانند رشته نازکی او
را به همسرش پيوند دهد. رشتهای
که نامش عشق نيست، چون هر دو از مرز جوانی و زيبايی
و شر و شور برگذشتهاند.
بدينگونه
در اين مرحله است که او از نابينايی و خودبينی
فريبنده بيرون میآيد
و به شناخت خود و همدلی به ديگران می رسد.
گابريل پس از آن با عاشق مردهی
همسرش احساس پيوند پيدا میکند،
يعنی با برهای
که در قربانگاه عشق زنش سوخته شده است، حتی اندک
اندک تسليم عاشق مردهی
گرتا و شيفته عرصهی شر و شور عاطفی او میشود،
عرصهای
که از دايرهی
تجربهاش
بيرون است.
«... چه بهتر که آدم غرق در جلال عشق، با بیپروايی
از اين دنيا برود تا اينکه براثر پيری با حالتی
مغموم طراوت از دست بدهد و پژمرده شود.»
در پايان احساس او نه نفرت که شفقت است و با قربانی
کردن خويش به يگانگی اندوهبار زندگان و مردگان واقف
میشود.
علی آرام ـ آلمان ـ زمستان 1385
|