پیوند به خانه اصلی

 

1 ـ نوشته های علیرضا عطاران «آرام» [ وب نوشت ها ]  [ داستان کوتاه ] نقد و بررسی ادبیات ]  ] تاریخ ـ اساطیر ] [ ادیان ـ ایدئولوژی ـ عرفان ] [جنبش های اجتماعی]

 

                                         

2 ـ پایگاه مهرهرمز [در باره داستان و نقد و بررسی ادبیات] | 3 ـ  پایگاه صادق چوبک [ گردآوری و تنظیم آثار] | 4  ـ پایگاه هیومه | 5 ـ پایگاه نویسندگان معاصر|

 

 

 

 

 

«... همه چيز بيهوده است، زندگی سراسر بيهودگی است. درست مانند دويدن دنبال باد.»

                                          «سليمان نبی»  

 

«...شاید بشود جامعه ای ساخت که بتوان در آن زندگی کرد، اما با این همه زندگی پوچ است. بی هدف است و به تمامی می رسید، اما معلوم نیست چرا؟»

                                                                                  «بهرام صادقی»

 


                                                                     

 

 

 

 

 



 

 

 

بازیچه ملکوت  

با اين که بهرام صادقی آثار فزونی ندارد، (مجموعه داستان «سنگر و قمقمه های خالی» به همراه چند داستان پراکنده و یک داستان بلند به نام «ملکوت» ) اما با همین کارنامه؛ به عنوان یکی از بهترین داستان نویسان معاصر جایگاه خود را تثبیت کرده است.

بطور کلی آثار او  را می توان به دو دسته مشخص تعریف کرد:

 نخست داستان هایی که با داشتن درونمایه طنزی تلخ،  زندگی و جامعه را به ريشخند گرفته است، ـ گرچه گاه نيز دورنمای امید به زندگی بهتر، در بعضی آثار او دیده می شود.

دوم داستان های فلسفی که بیشتر به پوچی و بیهودگی زندگی اشاره دارد، که مهمترین آن داستان بلند «ملکوت» است؛ اثری که از شاخص ترین نوشته های اوست.

اما بیش از آنکه به «ملکوت» بپردازم، لازم است اشاره ای به داستان کوتاه «تدریس در بهار دل انگیز» بکنم، چون علاوه بر اینکه از بهترین داستان های فلسفی نویسنده است، شخصیت این داستان همسویی نزدیکی با شخصیت اصلی «ملکوت» دارد.

موضوع داستان «تدریس...» در باره کلاس درسی است که شاگردان و معلم؛ با توصیفی واقعی و حقیقی ترسیم می شوند. بطوریکه خواننده نیز در این فضا قرار می گیرد و همه چیز را طبیعی و حقیقی می پندارد. اما خیلی زود پی می برد که همه چیز توهمی بیش نیست و گویی شخصیت ها در مه و غباری رمزآلود قرار گرفته اند و توانایی شکستن این فضای غیرمحسوس را ندارند. شاگردان با اینکه در کلاس حضور دارند، اما همگی تنهایند. هیچکس نمی تواند با دیگری ارتباط برقرار کند. هیچکس نمی داند مخاطبش کیست؟ مگر معلم کلاس که بجای تدريس، شاگردان را محاکمه و گاه شاگردی که پیرتر از دیگران است، مواخذه و مجازات می کند. آیا شخصیت معلم، همان «م.ل» داستان «ملکوت» است؟

 

 

ملکوت

در ابتدای داستان به آيهای از قرآن، « فَبَشِر هُم بِعَذابِ الَيم»  اشاره می شود. مشخص نيست نويسنده از ذکر اين پيام چه هدفی دارد! به عبارتی از کدام عذاب اليم میترسد؟ جن، مرگ يا سرنوشت تقديرگرايانهای که گريبان انسان را در چنگال خود گرفته و راه گريزی ندارد؟

در شهرستانی کوچک و دورافتاده، آقای «موّدت» به همراه سه نفر از دوستانش در باغی مشغول خوشگذرانی هستند. ـ از اين گروه تنها شخصيت اصلی «آقای موّدت» به اسم ناميده میشود. ديگر شخصيت ها: مرد ناشناس، مرد چاق و مرد جوان همگی با همين مشخصات معرفی می شوند. ـ در اين موقع جن در بدن آقای «موّدت» حلول میکند؛ چنان که داستان با همين جمله آغاز میگردد:

«در ساعت يازده شب چهارشنبه آن هفته جن در آقای «مودت» حلول کرد...»

 در اينجا با دو گونه زمان مواجهم، زمان خطی داستان که روال حادثه و زندگی شخصيت ها را پی میگيرد. و  اين زمان از چهارشنبه شب، ساعت يازده آغاز و تا صبح پنجشنبه به پايان میرسد. اين همان زمان جاری، گذرا و فرسايشی است و به عبارتی با مرگ پيوند میخورد.  اما زمان ديگری نيز است که بر ذهنيت و  انديشه شخصيت ها حاکم است، و آن زمان اسطورهای است که با شيوه سيال ذهن و تک گويی های درونی و خاطرات و بازگشت به گذشته،  از ازل تا ابد تداوم دارد.

از يک سو با خلق شخصيت های اساطيری («م.ل» و «دکتر حاتم»)  روبرو هستيم که  از دنيای بی مرگی خسته شدهاند  و مرگ را آرزو میکنند، ـ برای نشان دادن پوچی و بيهودگی زندگی ـ و از سوی ديگر، شخصيتهای زمينی ـ مردانی که در باغ مشغول عيش و  نوش میباشند. ـ همگی خواستار اين دنيا و شيفته زيبايیها و  کامجويی از لذت های آن هستند، برای همين آرزوی زندگی طولانی دارند.

نويسنده برای تحقق اين  امر از اساطير ياری می جويد. او  «م.ل» را جای «يهوه» مینشاند و  «دکتر حاتم» را جای «ابليس» تا ضمن ارائه درگيری ازلی ميان «يهوه» و «ابليس» به اين پرسش اساسی پاسخ دهد؛ که انسان در ميان اين دوگانگی تناقضآميز «نيک و بد، نور و تاريکی، خير و شر و ...» تنها بازيچه ای بيش نيست، بازيچهای که در نهايت نااميدی از همه جا به پوچی میرسد و حتی ناچار می شود رنجی ابدی و سيزيف گونه را تحمل کند

شخصيتهای زمينی داستان، همگی دوستدار زندگی هستند و  از مرگ میترسند. چه «مرد جوان» که کارمندی ساده اما نااميد به آينده است، سعی میکند اميدوارانه کار ارزشمندی انجام دهد و  چه «مرد چاق» که تاجر پولدار موفقی است و دوست دارد سال ها زندگی کند و از آن لذت ببرد.  حتی «مرد ناشناس» که بعد مشخص میشود، همدست «دکتر حاتم» يا همان «ابليس» است، سعی می کند با جمع آنان هيجان بدهد و لذت ببرد.

مرد چاق خندهی خود را فرو خورد و دستش را از دست دوستش بيرون کشيد؟

ـ صدبار گفته ام که از این شوخیها بدم می آید. حالا به کوری چشم تو، درست گوش کن، خیال دارم صد سال عمر کنم، به همین چاقی و  سلامتی، بخورم و کیف کنم، باز هم زن بگیرم، صیغه بگیرم و لذت ببرم. انشاء الله با همین دست های خودم ترا  کفن می کنم.!

در حالی که شخصيتهای آسمانی  گويی در جهانی اسطورهای زندگی میکنند. با اينکه آنها همان خصوصيات آدمهای حقيقی را دارند، اما با رفتار و کردارشان انگار متعلق به اين دنيا نيستند.  «دکتر حاتم» گرچه نمادی از «ابليس» است، اما دارای سرشتی دوگانه است. هم به مرگ تمايل دارد و هم به زندگی. گويی او خود «ابليس» نيست، بلکه انسانی است که گرفتار انديشه های شيطانی و خدايی است. آنجا که خودش اين دوگانگی را بر زبان میآورد:

«... یک گوشهی بدنم مرا به زندگی می خواند و گوشهء دیگری به مرگ. این دوگانگی را در روحم کشنده تر و شدیدتر حس می کنم... نمی دانم آسمان را قبول کنم یا زمین را، ملکوت کدام را؟... من مثل خرده آهنی میان این دو قطب نیرومند و متضاد چرخ می خوردم.»

شخصيت آسمانی ديگر، «م.ل» است. او نيز مانند «دکتر حاتم» دچار دوگانگی است. برای همين در جستجوی بيهوده ای؛ دنيا را زير پا میگذارد. شهر به شهر، کوی به کوی و خانه به خانه میگردد. در اين راه اجازه میدهد، هر بار عضوی از اعضای بدنش را قطع کنند و آنگاه آنرا در شيشه های الکل برای خودش نگه میدارد. کالسکهچی پيری نيز کالسکه سياهی را می راند که در آن تابوت پسرش قرار دارد. (اينکه نويسنده از بيان اين موضوع چه منظوری داشته، مشخص نيست. شايد پسر «م.ل» نمادی از انسان است که با وسوسه شيطان؛ محکوم به زندگی دنيايی و بازيچه او  شده است.) همان وسوسهای که به تقابل ميان «يهوه» و «ابليس» منجر گرديد. از قضا طرح اصلی داستان از همين جا آغاز میگردد.

م.ل» که خودش را به تيغ جراحی «دکتر حاتم» سپرده است، پيش از آنکه آخرين جراحی روی دست سالم او انجام شود، دچار کابوسهايی میشود که شخصيتش را متحول می کند.  او در يکی از غروب های حزُنانگيز، به ياد میآورد؛ چگونه سرش را کشته و نوکرش ـ شکو ـ که شاهد قتل بوده، لال کرده است. و اکنون که از ملکوت خود به زمين آمده، يکباره می فهمد «دکتر حاتم» همان ناشناس مرموزی است که در گذشته طرح دوستی با پسرش ريخته و انديشه پوچی و بيهودگی را به او القا کرده است. برای همين از ترس اينکه پسرش وسوسه شود و به «دکتر حاتم» بپيوند، او را میکشد و  تصميم میگيرد، «دکتر حاتم» را نيز بکشد. از طرفی «دکتر حاتم» نيز «م.ل» را شناخته و برای همين تاريخ آخرين جراحی او را مدام عقب میاندازد. که شايد بتواند مقاومت او را درهم بشکند. ـ زمانی که اين ميل به زندگی در «م.ل» جوانه می زند و تصميم میگيرد که از همه مواهب زندگی استفاده کند و لذت ببرد، حتی سعی میکند، همه انديشههای تلخ خود را مانند: اعضای تکه تکه شدن بدنش، کشتن پسرش، درگيری با «دکتر حاتم و ... را از ذهنش دور بريزد. از «دکتر حاتم» میخواهد که از بريدن آخرين عضو بدنش خودداری کند، غافل از اينکه همه چيز پايان يافته و مرگ و بيهودگی زندگی يکباره به سراغ همه میآيد. چونکه به همه ساکنان شهر، مرد چاق، مرد جوان و حتی «م.ل» آمپولی تزريق میشود که هيچ پادزهری به آن کارگر نيست و همه را خواهد کشت. «دکتر حاتم» نيز پس از اينکه شهر به گورستانی تبديل شد، از آنجا کوچ خواهد کرد.

دکتر حاتم به منشی جوان رو کرد و گفت:

ـ آمپول هائی که به شما و این دوست تنومندتان زده ام چیزی جز یک زهر کشنده نیست که به نحو وحشتناکی، همراه با عذاب و شکنجه، شما را خواهد کشت. بزودی خواهد کشت.

...

ـ بهتر است فکرهای بیهوده را از سرتان دور کنید. این آمپول ها تریاقی ندارد که دنبالش بروید، به من هم نمی توانید اذیتی برسانید و مثلا" انتقام بکشید و  مجبورم کنید که نجاتتان بدهم. دیگر کار از کار گذشته است. از آن گذشته شما تنها نیستید، با اقوام و همسایگان و همشهریان و زن و بچه خود خواهید مرد. این خودش نعمت بزرگی است.

 فصل پايانی از چند جهت دارای اهميت است:

نخست اين که يکبار ديگر با توالی زمانی در داستان مواجه می شويم. يعنی اينکه شب به پايان می رسد و سپيده دم آغاز می شود و شب نشينی «مودت» و دوستانش که در باغ برای عيش و نوش گرد آمده بودند، به پايان می رسد.

دوم اينکه «م.ل» و «دکتر حاتم» به آنان می پيوندند و نويسنده با تاکيدی واضح نشان میدهد که آندو «خدا» و «شيطان» هستند. ـ که شايد اصلا نيازی به اين امر نبود. ـ

سوم «دکتر حاتم» مرگ تنی از شخصيتها را پيشگويی میکند و گره گشايی در داستان ايجاد میکند.

منشی جوان هر يک از دوستانش را که  اکنون برخاسته بودند بار ديگر با فشار به زمين انداخت و بی آنکه توجهی بکند پا روی مرد چاق گذاشت و بسوی دکتر حاتم دوید؟ ... دکتر حاتم راه را بر او بست:

ـ آنجا نروید، خواهش می کنم. آنها نمی توانند کمکتان کنند.

ـ مگر او خدا نیست؟ شما خودتان می گفتید، بنا بر این چرا نتواند کمک کند؟ تازه اگر خدا هم نباشد برای خودش آدمی است. همه چیز را برایش می گویم، فریاد می زنم و می پرسم: آیا حق است؛ آیا واقعا" باید اینطور باشد؟

 باری «دکتر حاتم» شنلی بلند و سياهرنگ به تن در هيأت شيطان ظاهر می شود و وجودش را به شخصيتها تحميل میکند، «مرد جوان» ترسان از پیشگويی مرگش، بسوی «م.ل» می رود تا از او کمک بگيرد، غافل از اينکه او خودش بيشتر به کمک نياز دارد.

ـ نه، او نباید چیزی بداند، مخصوصا" از آمپول ها. از آن گذشته، خودش بیشتر از شما به کمک احتیاج خواهد داشت و کسی هم نخواهد بود که حتی حرفش را بشنود.

 «مرد جوان» نمی پذيرد و مأيوسانه اعتراض میکند. اما زمانی که درمیيابد، تاکنون بازيچه ملکوت بوده و به اين دليل زنده مانده است که رنج بکشد، به پوچی و بيهودگی زندگی پی میبرد. پس به ناچار از مرگ استقبال می کند، اما نه آنگونه که «دکتر حاتم» میخواهد.

منشی جوان، مثل غريق نوميدی که به تخته پارهای برخورد کند، پوشهی شنل دکتر حاتم را گرفت و کشيد وفریاد زد:

ـ به ملکوت هم زدی؟ او دیگر چه گناهی داشت؟

ـ خودش می خواست.

ـ و تو نمی توانستی او را ببخشی؟ ندیدی که چه اندازه جوان و معصوم است.

دکتر حاتم شنل را از دست او بیرون کشید:

ـ شما از مرگ ترسیده اید؟

منشی جوان به دور خود چرخید و گفت:

ـ من خواهم مرد! بدبخت آواره! اما مثل رفیقم سکته نخواهم کرد. نمی گذارم که تو و خدایت و اعوان و انصارت خوشحال بشوید و در دل تحقیرم بکنید. نه به پای تو می افتم ونه به پای آن همکار دست و پا بریده ات. حالا که محکوم شده ام خودم به تنهائی از عهده اش بر می آیم.

... من همه عذاب ها  و  شکنجه ها و  بی عدالتی هایتان را  تحمل می کنم، به راحتی... و از هیچکدامتان هم انتظار کمک نخواهم داشت.

 

                                                زمستان  1384  آلمان

 

 

 

بازگشت به فهرست مطالب

 

 

 

                               

استفاده از مطالب این سایت با ذکر منبع آزاد  است