|
«زير
چراغ قرمز»
در خانه ای بدنام؛ زندگی تنی از فواحش روايت
می شود. جيران زن جوانی است با نام مستعار
ماريا که بعد از مرگ يکی از پيرزنان که سال ها
در آن خانه به اين کار مشغول بوده و اکنون
سرنوشت او را پيش چشم می بيند، سعی می کند
عليه وضع موجود بشورد. اما از آن جا که چوبک
قصد ندارد قهرمان سازی کند، تلاش شخصيت
داستان به اعتراضی گلايه مانند خلاصه می شود.
آن هم با زن ديگری که مانند خودش در آن منجلاب
گرفتار است. در پی آن شخصيت که در منتهای
بدبختی و ذلت گرفتار است، سعی می کند
با يادآوری تجربه های عشقی و جنسی گذشته خود؛
کمی احساس خوشی و لذت کند. اما از آن جا که
اين لذت ها نبايستی در مقابل مصايب زندگی
بهایی داشته باشد، پس از اين که سراغ مشتری
تازه می رود، با شگفتی شوهر سابق خود را می
بيند. گرچه احساس انسانی در او زنده می شود،
اما اين رويداد رنج او را مضاعف می کند.
در داستان
«بعدازظهر آخر پاييز»
کلاس درسی است که معلم به شاگردان آموزش نماز
می دهد،
در این میان شاگردی ـ شخصیت اصلی داستان ـ
آنرا مفید فایده نمی داند، برای همين از پنجره
بیرون را تماشا می کند، حتی زمانی که معلم این
موضوع را می بیند و برسرش فریاد می زند
و ناچار می شود به معلم نگاه کند، باز نمی تواند
افکارش را متمرکز کند و مرتب ذهنش به گذشته و
اتفاقات گوناگون کشیده می شود.
از اين جا به بعد چوبک با فرو رفتن به ذهن
شخصيت نشان می دهد چرا او نمی تواند افکارش را
متمرکز کند، چرا توجهی به نماز ندارد؛ چرا با
دیگران احساس همدلی ندارد و همه چراها و
انگیزه هایی که مورد نظرش است تا این که از
ذهن معلم با او احساس همدردی می کند.
«معلم»
اما خوب که بصورت اصغر نگاه کرد ناگهان دلش
برای او سوخت. بنظر می رسيد
که اصفر از تمام بچه های
دبستان بدبخت تر
و بيچاره تر
است. يادش آمد که مادر اصغر تو خانه ها
رختشويی مي کرد
و خودش و اصغر و دو تا دختر کوچک ديگر را نان
می داد.
بخش دوم:
در اين گروه داستان ها ضمن اينکه مانند بخش
اول آن نگاه انسانی در لابه لای سطور ديده می
شود، ـ و گاه حتی ملموس ترـ اما با طرح
مستقيم موضوعات فلسفی مانند: «تنهایی»،
«بیهودگی» و «پوچی» متمایز می شود.
گفتم در جهانی که همه اراده است، زندگی
خلاصه شده در تأمين خواسته ها و نيازهایی که
هيچگاه پايانی ندارد. از طرفی تن دادن به اين
تمايلات بيهودگی می آورد که هم چون رنج و درد
غيرقابل تحمل است. استمراری که مانند آونگی
ميان «زندگی» و «مرگ» در حرکت است؛ تا جایی که
مرگ نيز درمانی برای آن نيست.
در داستان
«گورکن ها»
زنی آواره و مفلوک بنام خديجه از مردی که خودش
هم نمی داند کيست، آبستن شده است. بعد در
طويله ای متعفن به کمک پيرزنی بچه اش را بدنيا
می آورد، اما از ترس مردم بچه را در جنگل زنده
بگور می کند. بعد هم که از سوی ژاندارمرها
دستگير می شود، هيچ واکنشی نشان نمی دهد. در
پی آن زندگی بدون آنکه اتفاقی مهمی افتاده
باشد جریان عادی خود را طی می کند. (طنز
داستان جایی است که ژاندارم پس از اين که بچه
را از زير خاک بيرون می آورد، بند شلوارش را
باز می کند و در گودال می شاشد. آنوقت چراغ
قوه اش را روشن می کند و به کار خود نگاه می
کند.)
در داستان
«چشم شيشه ای»
از آنجا که شيشه و آيينه نمادی مجازی از
واقعيت است، ـ بخصوص که در اينجا از چشم که
همان بينايی است استفاده شده.ـ شخصيت داستان
در پایان داستان، چشم شيشه ای را از چشم برمی
دارد و روی ميز می گذارد که مبادا دنيا را با
آن ببيند.
در داستان
«اسب چوبی»
زمانی که مرد؛ زن فرانسوی اش را رها می کند،
زن در اتاقی خالی و تهی و در تنهایی گذشته
خودش را مرور می کند و به پوچی زندگی پی می
برد.
در داستان
«چرا دريا توفانی شده بود.»
بيشتر بار داستان روی بخش پايانی است. آن جا
که شخصيت اصلی متوجه می شود که بچه مال او
نبوده و زن در آغوش ديگری می خوابيده است. آن
وقت پی می برد بيهوده به او دلبسته بوده و
تاکنون فريب خورده است؛ پس بچه را به دریا می اندازد.
در داستان
«دسته گل»
که بيش تر به قطعه ای فلسفه ای شبیه است،
شخصيت داستان با دريافت نامه های مشکوک
دچار ترس می شود و خود به پيشواز مرگ می رود و
در آخرين لحظه زمزمه می کند:
«دمی آب خوردن پس از بدسگال، به از عمر هفتاد
هشتاد سال»
پس از آن که انسان تمام لذت ها و خوشی های
زودگذر را از يک سو و رنج ها و شکنجه ها را از
سوی ديگر تجربه کرد، از زندگی چه چیزی باقی می
ماند؟ جز «بيهودگی»! هر چه بیش تر موفق شویم
بیش تر کسل می گردیم. «همچنان که نکبت بلای
دایمی توده ی مردم است، بيهودگی نیز بلای
اعيان و اشراف است.» اگر طبقه محروم اين معضل
را به صورت ارضای غرايز تسکين می دهند.
طبقات مرفه که دچار فقر و بدبختی فرودستان
نيستند، از بيهودگی ملول و کسل می شوند،
پس بجستجوی سرگرمی برمی آیند. اما خيلی زود می
فهمند آن نيز سراب و خيالی پوچ است.
در داستان
«روز اول قبر»
شخصيت اصلی مردی اشرافی و مرفه پس از
گذراندن عمری به خوشگذرانی، در واپسين سال های
پيری دستور می دهد برایش آرمگاهی درست کنند که
آیندگان او را فراموش نکنند. زمانی که همه چی
آماده می شود
و او برای ديدن آن به محل قبر خود می رود،
برای دمی زندگی اش را در ذهن خود مرور می کند،
اما چون به پوچی و بیهودگی زندگی پی می برد،
هيبت ترسناک مرگ خودش را به او نشان می دهد؛
در آرامگاهی که خود ساخته؛ ميان قبر خالی زنده
بگور می شود، تا مسخره بودن زندگی در مقابل
مرگ نشان
بدهد.
شاید چوبک در اين داستان می خواهد بگوید،
حافظه و کنکاش در زندگی؛ بدبختی بشر را افزون
می سازد، زیرا اغلب درد و غم در رجوع به گذشته
با درک بيهودگی زندگی همراه است. بدتر از آن
رنج دانستن مرگ ـ بخاطر بيهودگی زندگی ـ از
خود مرگ دردناکتر است!
در داستان
«پیراهن زرشکی»
آدم هايی که مرده ها را لخت می کنند و می
شويند؛ به اين هم قانع نيستند و پس از لخت
کردن يکديگر برای تصاحب سهم بيشتر به هم دروغ
می گويند. آن ها تا آن جا پیش می روند که از
مرده روی تخت مرده شورخانه مفلوک تر و بدبخت
تر می شوند. طنز تلخ اين داستان جايی است که
يکی از مرده شورها پس از باز کردن دهان مرده و
نااميد شدن از يافتن دندان طلا، به ديگری می
گويد:
«خير و برکت از همه چی رفته.»
در اين داستان رودرويی مرگ با زندگی در تناقضی
طنزآميز قرار می گيرد. مرده زنی است جوان ـ
بیست و هفت هشت ساله ـ با موهای بلوطی و پوستی
سفید و با آرايشی که هنوز روی چهره اش هويدا
است. ـ به عبارتی نقطه مقابل مرگ. ـ اما زنده
ها ـ دو نفر مرده شور ـ با اين که در دنيای
زنده ها
زندگی می کنند؛ اما بيش تر به مرده ها شبيه اند.
در داستان
«قفس»
گروهی مرغ و خروس ـ که می تواند نمادی از
سرنوشت انسان باشد ـ در هم می لولند و تنها
تماشاچی وضع موجود هستند. در اين ميان
هرازگاهی دستی از بيرون می آيد و يکی از آن ها
را با خود می برد تا تيغ بران را بر گلويش
آشنا کند. ـ اين دست می تواند تمثيل اجل باشد
که
ناخودآگاه
به سراغ بشر آمده
و
با بی رحمی
او را با خود می برد. ـ
مرغان به اين وضع اعتراض نمی کنند، تنها کمی
به دست و پا می افتند؛ اما پس از لختی به
شرايط پيش برمی گردند و توی زندگی حيوانی در
هم می لولند.
«مردی در قفس»
بی شباهت مضمونی مانند «روز اول قبر» دارد، با
نشان دادن تصويری از بی رحمی
مرگ در مقابل بيهودگی زندگی.
سید حسن خان شخصيت داستان؛ مدت نيم قرن زندگی
پوچ و بيهوده ای را در هندوستان سپری کرده
است. او بعد از آنکه یکی از پاهايش را بعلت
بيماری از دست داده و زنش خناق گرفته و همراه
دیگر اعضای خانواده اش مرده اند، اکنون همراه
سگش به تنهايی در ايران زندگی می کند. او چنان
از زندگی کسالت بار خود سرخورده است که تنها
دلخوشی اش محبت سگش است. اما از آنجا که زندگی
بی رحم است، در نيمه شبی؛ سگ با شنيدن پارس
جفتش تصميم می گيرد صاحبش را ترک کند. با اين
که مرد تلاش می کند جفت سگ را به درون خانه
بکشاند؛ شايد که عطش او فرو نشيند. به عبارتی
نقش دلال محبت را بازی کند؛ اما سگ بهش وفا
نمی کند و خود را تسليم جفتش
کرده و
شخصيت نيز مجبور شود از ناچاری تسلیم مرگ شود.
چوبک در اين داستان تنهايی و بی پناهی انسان
را دستمايه قرار داده است، انسانی که تنها
دلخوشی اش دوستی با حيوانی است. اما بزودی می
فهمد زندگی آنقدر خشن و بی رحم است که حتی
نبايد به دوستی سگ که نماد وفاداری است، دلخوش
باشد. بالاخره مرگ فرا می رسد و شخصيت لای در
جان می دهد.
«آخر شب»
قصه کوتاهی است که شخصيت داستان در ميخانه ای
به زمين می افتد و می ميرد.
باز با بی رحمی زندگی روبرويم، به طوري که حتی
گربه ای که نزديکی آنان است کوچک ترين تکانی
نمی خورد.
دوام هر چیز فقط یک لحظه است و همه به سوی مرگ
می شتابند. اگر مرگ کمی تأخير کند؛ اين امر
نبايد ما را بفريبد؛ چرا که فقط مانند آن گربه
ای است که با موش بیچاره بازی می کند. عمر
آدمی مانند آن گردشی است که قدم به قدم به سوی
سقوط نزدیک می شود. يا
باید گفت:
«زندگی مرگی است که هر آن به تأخیر می افتد.»
«همراه»
داستانی با
يک موضوع اما با دو روايت و از زبان دو گرگ
نوشته شده است.
در اول داستان به آيه ای از کتاب مقدس اشاره
می شود
که دو تن به از يک تن، چون وقتی يکی بر زمين
افتاد، ديگری به کمک او می شتابد. شايد اشاره
به طنز ظریفی باشد که اگر اين همراهی با
درندگی و شرارت همراه باشد، نه تنها دو تن
بهتر نيستند که باعث دريدن و کشتن يکی به دست
ديگری خواهد شد.
اين بخش را با
«انتری که لوطیش مرده بود.»
به پايان می رسانم. چوبک در این داستان با
استادی بی نظيری سرگشتگی و سرگردانی و ترس ها
و وحشت های
انسان را با حلول در روح حيوانی «انتر» به
نمايش می گذارد.
او در اين داستان به سراغ دو موجود بدبخت می رود.
ـ که هر دو می تواند تمثيلی از انسان باشند ـ
مردی که مرگ باعث آسودگی او از رنج زندگی شده
و ديگری حيوانی که وقتی آزادی اش
را بدست
می آورد؛ تازه می فهمد رنج و گرفتاری اش
افزون و دو چندان شده است. تا جايی که تصميم
می گيرد نزد لوطی خود باز گردد و تن به اسارت
دهد؛ شايد از رنج شرايط تازه اش کاسته شود.
بخش سوم:
داستان هايی سمبليک فلسفی که دارای تم روانی ـ
اعترافی
است.
به عبارتی اگر بخش نخست در وضعيت اجتماعی
انعکاس يافته و در بخش دوم داستان هایی فلسفی
با تم تنهايی و بيهودگی زندگی که به مرگ ختم
می شود. در بخش سوم چوبک دست به اعتراف روانی
از زندگی می زند و مهم تر آن که پايان داستان
چنان تلخ نيست و با بارقه ای از اميد
روبروييم.
«سنگ صبور»
بهترين داستان فلسفی نویسنده است که به اعتقاد
بسیاری از بهترين آثار ادبیات فارسی به شمار
می رود. برای همين در این بخش بیشتر به این
داستان تکیه خواهم کرد، اما بیش از آن اشاره
ای به يکی از معدود داستان های سمبولیک
نویسنده می کنم.
«آتما، سگ من»
در این داستان همه عناصر تمثیلی و نمادی
هستند، «آتما» در تفسیر برهمنی به معنای روح
جهان است و سگ شاهدی ساکت و صامت است که
تمثیلی از وجدان و ضمير خفته «من» داستان است.
شخصیت داستان مردی است که تنها زندگی می کند
و بطور اتفاقی ناچار می شود سگی را نگهداری
کند. نخست از اين موضوع کمی خرسند می شود،
شاید که سگ تنهایی او را پر کند، اما وقتی طی
یک حادثه دزدی می فهمد سگ نه می تواند
دزد بگیرد و نه می تواند در مقابل سگ های
ولگرد از خودش دفاع کند و بدتر از آن مزاحم
تنهایی او شده است، تصميم می گيرد به زندگی سگ
خاتمه دهد. برای همين زهر می خورد و غذای او
را آغشته به زهر می کند و آن را جلويش می
گذارد و خود از خانه بيرون می رود. مرد تمام
روز را بيرون می ماند و وقتی برمی گردد
می فهمد سگ غذایش را دست نخورده گذاشته و ساکت
و آرام نشسته است. سپس با ديدن مرد به
استقبالش می رود. مرد از کار خود پشیمان می شود
و غذای زهرآلود را در گوری که از پیش حفر کرده
بود می ريزد و همراه سگ به اتاقی می روند
تا موسیقی گوش کنند. در آنجا سگ غذای تازه را
می خورد و مرد او را نوازش می کند. که ناگاه
صدایی می شنود. سخنانی که گناهان مرد را یکی
یکی برمی شمرد و او را متحول و دگرگون می کند.
این بخش که بصورت اشعار فلسفی بیان می شود،
کمی پيچیده و نمادین است. اما با اين وجود می
توان آن را به بگومگوی انسان با خويشتن؛
پيرامون مسائل مربوط به وجدان و ضميرش منتسب
کرد.
نکته مهم پايان داستان است که مرد پس از بخود
آمدن تصميم مي گیرد به زندگی خود خاتمه دهد.
اسلحه اش را از توی کشو بيرون می آورد و روی
قلب خود شلیک می کند، اما گلوله به شانه اش
اصابت می کند و نمی میرد، بلکه فقط بیهوش می
شود. زمانی که بخود می آيد می بيند سگ زخم
شانه اش را می لیسد.
خلاصه داستان
سنگ صبور:
در خانهای چند مستأجر (آدم) زندگی میکنند.
یکی احمدآقا است، که مرد جوانی است، و ظاهراً
معلم است و هوای نویسندگی هم در سردارد. ـ می
تواند «من» نویسنده باشد. او در اتاقش سنگ
صبوری ـ عنکبوت ـ دارد به آسید ملوچ که با او
بحث میکند و حرفهای مهم میزند. دیگر زنی است
به نام گوهر که پسر کوچکی دارد به نام
کاکلزری. گوهر قبلا زن شخصی بودهاست به نام
حاج اسماعیل و کاکلزری را هم از او دارد، اما
یک روز در صحن شاهچراغ دست یک دهاتی به بینی
کاکلزری میخورد و پسرک خون دماغ میشود، و
مردم بچه را به نام این که حرامزاده است از
صحن بیرون میاندازند و حاج اسماعیل هم گوهر و
بچه را از خانه بیرون میکند و گوهر به بدبختی
میافتد و در خانهای که گفتیم ساکن میشود، و
برای گذراندن زندگیش هر روز صیغۀ یکی میشود،
ولی ظاهراً عاشق احمدآقا است و هروقت بتواند
بغل او میخوابد. این را هم باید دانست که خود
گوهر هرگز در کتاب ظاهر نمیشود، و ما این
چیزها را از حرفهای آدمهای دیگر میفهمیم. آدم
دیگر پیر زنی است به نام جهان سلطان که در
تمام مدت داستان توی طویله زیر یک لحاف پاره
خوابیده است و پایین تنهاش کرم گذاشته، و لگن
پر از کثافت زیر تنهاش مانده، و کسی نیست لگن
را ببرد خالی کند، و پیر زن فصل به فصل توی
لگن خرابی میکند، ولی از قراری که خودش
میگوید، متوجه این مهم نمیشود و فقط از بویش
میفهمد که چه کردهاست، و البته مراتب را به
اطلاع خوانندگان محترم میرساند. آدم دیگر
بلقیس است که آبلهرو و زشت است و شوهری دارد
تریاکی و بلقیس در خانۀ او باکره ماندهاست و
مدام او را نفرین میکند که «به اندازۀ یک
خروس هم کاری ازش ساخته نیست،» و نذر و نیاز
میکند که بغل احمد آقا بخوابد، و خوشبختانه
به مرادش میرسد. آدم دیگر کاکلزری است که
توی حوض میافتد و خفه میشود. دیگر
سیفالقلم، قاتل معروف شیراز است که ـ چوبک ـ
مختصری از کارهایش را از نظر خوانندگان
میگذراند. (1)
همچنان که جنون فرار از بيهودگی است، مرگ نیز
فرار از رنج است. دیوانگی راهی است برای
اجتناب حافظه از درد و رنج. شکاف نجات بخشی
است که در تار و پود وجدان صورت می گیرد. پس
حاصل آن می تواند به مرگ ختم شود، خود يا
دیگری. مرگی که نه تنها مشمئز کننده نيست که
لذت بخش است.
«سیف القلم» اگر چه شخصیت منفی داستان است،
اما او نیز از گسترش بیماری های واگیردار ـ که
مسبب آن را زنان می داند ـ در رنج و عذاب است،
برای همین تصمیم می گیرد هر چه فاحشه پیدا می
کند، نابود کند تا شاید کمی از این رنج و
بیماری رهایی یابد. او چنان از کار خود لذت می
برد که چوبک با وضوح آنرا بیان می کند:
«هیچ
کاری از اين لذيذتر پيدا می شود؟ هنوز لذت
کشتن آن زن، اسمش چه بود؟ هان نازی بود. هنوز
لذتش زیر دندانم است.»
در زندگی با شکوه و پر جلال شاهان ايرانی شیشه
ی کوچکی مملو از زهری گرانبها وجود داشت. از
طرفی حکیمان و عرفای ایرانی مرگ را همه جا
حاضر می دانستند و به شاگردان آرامش؛ انتظار و
استقبال شايسته ای را توصیه می کردند که ناشی
از یکی شدن با او خواهد بود. از طرفی ترس از
مرگ آغاز فلسفه و علت غایی ادیان است.
فرد
عادی نمی تواند تن به مرگ دهد و همین امر
فلسفه ها و خداشناسی های متعدد به وجود آورده
است. این که همه جا ایمان به خلود و بقا دیده
می شود خود دلیل بر این وحشت شدید از مرگ است.
بدين گونه با مرگ شخصیت ها هر کدام به نوعی،
«گوهر» توسط «سیف القلم» می میرد، کودکش «کاکل
زری» در حوض غرق می شود و می میرد. «جهان
سلطان» از ناتوانی در کثافت خود می میرد.
دیگران نیز هر کدام اگر چه زنده می مانند،
بايستی در این زندگی اندوهبار لختی دیگر زندگی
کنند تا مرگ سراغ آنها بيايد.
«... از در و دیوار این خونه مرگ می باره.»
تنها شخصیت اصلی داستان ـ«احمدآقا» ـ بشکل
تمثیلی (با نشان دادن درخت دانش که سرسبز و
شاداب است) بر علیه این وضعیت می شورد. اما
پيش پرداختن به اين موضوع لازم است کمی هم در
باره تنهایی آدم های داستان بنویسم که نه تنها
موضوع و مضمون داستان است که تکنيک آن را می سازد.
در این داستان آدم ها همه تنهایند، حتی وقتی
هم می خواهند با دیگری حرف می زنند، خطاب به
خودشان حرف می زنند. چوبک برای تأکید مضاعف با
آوردن بیت هایی از رودکی و عرفی اقدام می کند،
آن جا که می گوید:
هرجای که چشم من و عرفی بهم افتاد
برهم نگرستیم و گريستیم و گذشتیم.
شخصيت
اصلی
داستان نمی تواند با تنهايی خود کنار بيايد،
هم چنين
نمی تواند اندوهش را فراموش کند و مجبور است
رنج بکشد. حتی عشق او به گوهر نیز نمی تواند
چيزی از رنجش بکاهد. پسر او «کاکل زری» که
یادآور دوران کودکی خودش است؛ نیز درمان درد
او نیست. برای همين وقتی سنگ صبورش «آسید
ملوچ» به او پیشنهاد می کند:
«تو ميگی گوهر تو منجلاب افتاده. خيلی خب.
مگه نميخوای از منجلاب بيرونش بکشی؟...دسّش
بگير و از منجلاب بيارش بيرون...»
به عبارتی:
اگر ازدواج کنیم خوشبخت نخواهیم بود و اگر
ازدواج نکنیم باز هم خوشبخت نخواهیم بود.
شخصيت داستان تسليم حرف های سنگ صبور ـ يا
ندای درونش ـ نمی شود. شايد برای اين که چه
تنهایی و چه با هم بودن نکبت می آورد. با هم
بودن مانند خارپشتانی که برای گرم شدن به هم
می چسبند و نیش خارشان به تن هم فرو می کنند
و در انزوا از تنهايی و در نهايت پوچی و
بيهودگی رنج می برند.
با این همه چوبک در این داستان نمی خواهد
شخصیت داستان را بحال خودش رها کند. و به هر
شکلی که است می خواهد شخصيت داستان ـ و در
نگاه کلی تر انسان ـ را نجات دهد. از طرفی نيز
نمی خواهد نقش منجی را بازی کند. پس در تناقضی
مبهم گرفتار می شود؛
تا جایی که
دو شخصیت ـ سیف القلم و احمد آقا ـ را رودروی
هم قرار می دهد که نقش زروان و اهریمن را اجرا
کنند.
برای همین
داستانش را با نمايشنامه ای به پايان می برد و
ذهنيت فلسفی اش را وارد داستان می کند،
حتی اگر به بهای کاستن از ارزش ادبی آن بشود.
تا نشان دهد؛ نمی توان بر رنج و شر حیات پیروز
شد، مگر آنکه اراده تابع عقل و علم شود و درخت
دانش جوانه بزند. برای همين داستان با این
پارگراف به پایان می رسد:
«مشيا شيشه را برزمين ميکوبد. رعد و برق و
توفان بر میخيزد. صداهای درهم بگوش می رسد.
زروان ذوب و دود میشود و بهوا میرود. تمام
درختان در ولوله میافتند و يکی پس از ديگری
ريشه کن میشوند. بر زمين ميريزند. زمين
ميلرزد و ستارگان خرد میشوند و بزمين
میافتند. مشيا و مشيانه در آغوش همديگرند.
پستیها و بلندیها هموار ميشوند و تا چشم
کار میکند زمين صاف است. تنها درخت دانش
سرسبز و شاداب بجا ميماند و خورشيد از زمين
جوش میخورد و شعله گرم خونين آن از پشت درخت
دانش بر مشيا و مشيانه میتابد.»
آلمان ـ تابستان 1386
|