|
مروری بر مجموعه «پری آفتابی»
مجموعه داستانی «پری آفتابی»
حدیث نفس زنانی است که ملال امروز را با یادآوری
خاطرات دورهی
کودکی چاره میکنند.
همهی
آنان، ترسان از گذر زمان و فرا رسیدن پیری، گذشتهی
گمشدهشان
را میجویند
و نمییابند.
در داستانهای
«یکشنبه» و
«کو شمر؟»
خاطرات با نثر شاعرانهای
در خور معصومیت و تخیل کودکانه، بیان میشود.
مواجههی
کودک با تیره روزیهای
زنان و مشارکت در رنج آنان، حساسیت او را برمیانگیزد.
اما نویسنده داستانها
را کشدار
و علّت و معلولی میسازد
و گنگی فضای کودکانه شان را زایل میکند.
راوی «پری آفتابی»
نیز کودکی است با ذهنی افسانهپرداز
و دنیایی رنگین و خیالانگیز
با پری آفتابی دوست میشود
و دنبال تیلهای
که روشنایی میبخشد
به ته چاه میرود
و صدای پای ریشهها
را میشنود
و به بند آنان گوش میسپارد:
«دختر جان، اگر از داشتن لذّت ببری، دیگر نمیتوانی
از دوست داشتن هم لذت ببری.»
حالا که دخترک بزرگ شده و تیلهی
کودکی با رنگهای
شادش گم شده، تنها است مثل آدمهای
داستان، دو آدم کوتوله که همنشین
و همدمی
ندارند، یا مثل پیرزن داستان «روزخانه ی پیران» که
هیچ برایش نمانده است، حتی خاطرهای.
در داستانهای
«طبل نیمه شب» و
«کلاغ هندی»،
حدیث نفس راه به روان پیچیدهی
زنانی میبرد
که سر خورده از شوهر و یخ زدگی زندگی خانوادگی خیال
طغیانی بیپروا
را در سر دارند، اما «نه
راه گریز دارند و نه پای پیش».
در نخستین داستان، به هنگام شب؛ زنِ تنها به
«وظیفههای
کوچک و پیش پا افتادهی
خانگی، میاندیشد
و رابطهی
خود را با مرد بیپردههای
فریب و ریا بازبینی میکند
و در مییابد
که دیگر عاشق نیست.»
زن داستان «کلاغ هندی»،
در سفری به هند، با گم کردن خود در رنگهای
تند و نورهای شاد، میکشود
بر دلمردگیِ
میانسالی
و عشق باختگی غلبه کند. سفر او در روز جشنی که به
همه رنگ میپاشند،
به سفری ذهنی در دوران جوانی بدل میشود.
دختری هفده ساله در تهران زیر موشک باران دارد، در
غربت با گرمای تمنّای سر برکشیده از زیر برف خستگیها
و ملالها
، طراوتی مییابد.
او به دوران هفده سالگیاش
باز میگردد،
اما دلش چون شهرش ـ قصر شیرینِ جنگزده
ـ ویران شده و شور و شوقش دیری نمیپاید.
خانهی
ابر و باد
در این رمان، آصف پس از آزاد شدن از حبس خود را کشته
است و خواهرانش، خورشید خاور، ضمن تک گوییهایشان
غم از زندگی عاطفی خود به عنوان یک زن سخن میگویند
و عشقها
و حسرتهایشان
را مرور میکنند
و هم شخصیت تراژیک آصف را شکل میدهند.
اینان فرزندان
خانوادههای
سنتی هستند که برای یافتن مفهوم تازهی
زندگی از خانه بیرون میزنند
و در پهنهی
اجتماع با دردها و سرگردانیهای
دیگری آشنا میشوند؛
پایشان
به ماجراهای هنری و ساسی دههی
پنجاه کشیده میشود
و در گرداب عشقها
و حرمانها
غوطه میزنند.
حالا که داستان روایت میشود،
خیلیها
مردهاند
یا گم و گور شدهاند
و دو بازماندهی
خانواده به شیوه تداعی معانی گذشتهها
را به یاد میآورند.
نویسنده در فصل نخست ـ تک گویی خورشید ـ ، شخصیتهای
فراوانی را مطرح میکند
که غالبا در حد نامی یا مکالمهای
میمانند،
و نهایتا محیط ماجرا را میسازند
و زمینهی
حرکت شخصیتهای
اصلی را فراهم میکنند.
خورشید در فضایی سوگستانی،
یادهای کابوسناکی
را به خاطر میآورد
که آصف در مرکزشان قرار دارد. یادی یاد دیگر را بر
میانگیزد.
که گاه در ساختار کلی اثر تأثیر چندانی ندارد. یادها
باید با نوعی «انتخاب» در پی هم بیایند تا در
پروراندن فکر کلی اثر موثر افتند، و ایجاز ـ که اصل
ارزش دهنده به هر اثر ادبی است ـ رعایت شود به خصوص
که منطق یادآوری ذهنی چنین علی و منظم نیست که
ماجرایی به تفصلی بازگو شود و آنگاه نوبت ماجرای
بعدی شود و .. معمولا ماجراها تنیده درهم، به شکلی
گنگ، بی آنکه
تلاشی برای پر کردن فضاهای خالی بین آنها
بشود، میآیند
و فضایی کروی و شاعرانه میسازند.
وصف کامل آدم ها و خصائلشان
با حال و روز خورشید جنون زده جور در نمیآید.
به واقع، نویسنده اجازه نداده است که دیدگاه راوی،
متناسب با شعور و وضع روحی او، به صورتی متدوام حفظ
شود.
در فصل های دوّم و سوّم، همین زندگی را از منظر دید
خاور و آصف تماشا میکنیم.
امّا هر یک از دید خود جنبهای
از آن را برجسته میکنند.
آنچه در فصل اوّل به اشاره برگزار شده بود باز میشود
و روال روایتی رمان را سرعت میبخشد.
خانواده که همهی
فرزندانش از هویت سنتی آن گریزانند، از درون متلاشی
میشود.
اما فرزندان نیز هر یک به شکلی ضربه میخورند.
خاور زن رحمان میشود
که درگیر فعالیتهای
مخفی سیاسی است و با یقینش
زنده است، همچنان که آصف هنرمند با شکّش.
خاور در مرکز بگیر و ببندهای پلیس امنیتی، یافتنها
و از دست دادن دوستان، و مشقّات زندگی روزمرّه،
منظومهای
از رنجهای
زن ایرانی را به نمایش میگذارد.
زنانی که عمری در محیط خانواده مهار شدهاند.
همهی
افراد خانواده:
«میر
فتند و میآمدند
و یکریز
حکم میکردند
ـ این کار را بکن. آن کار را نکن! مهار بزن،
بپوشان!»
اما خاور و خورشید از خانواده میگسلند
و بی پروا در پی خواستهی
دل خویش میروند.
خاور که رحمان را گم کرده است، به گذشته میاندیشد:یادهای
کودکی، رنجهای
مادر، آدمها
و ماجراهای حزب توده و واخوردگیهای
پس از 28 مرداد و دستگیریها
و ...
مشتقات زندگی معمولی؛ رحمان را جور میکند.
او همواره آرام و متکی به خود است؛ و نهایتا جز گریه
در تنهایی چارهای
نمیبیند.
چون از رحمان، که به خودش
«دروغ میگوید
تا ضعفهایش
را بپوشاند»
سر خورده میشود؛
عاشق بهرام میشود
که تازه از حبس درآمده و در خانهی
آنها
است. حالا که بهرام و دیگران مردهاند
خاور دارد ثمرهی
آن عشق را به دنیا میآورد.
خاور آبستن خاطرات و دردهای یک نسل است.
روایت خاور جمع و جورتر از روایت خورشید نوشته شده
است؛ او در حال زایمان با نوعی احساس گناه محاکات میکند.
پیجویی
علّت احساس گناه او برانگیزانندهی
خواننده برای دنبال کردن داستان است. از این رو، فصل
دوّم کششی دارد که فصل اوّل فاقد آن بود.
روایت سوّم از دید آصف است که در مقابل مبارزه جویی
رحمان روحیهای
صوفی مسلک دارد ـ و به نوعی آرمان گریزی زمانهی
نوشته شدن اثر را هم بر میتاباند.
او بیگانه از جمع و نفرت زده از زندگی کهنه:
«یقین دارد که جز در سفر، در نماندن، در آرام و قرار
نیافتن، ادامه و بقایی ندارد. یقین دارد دیگر که اهل
این دنیا نیست. اهل گذر است و رفتن.»
... «این خانه، خانهی
خاکی را میگویم،
نه این خرابآباد
را، این خانه ابری باشد یا آفتابی، خانهی
من نیست. بی
خانه و بی خاک و بی آب و هوام».
اما فقط او نیست که به پوچی میرسد،
رحمان نیز وضعی بهتر از او ندارد وقتی دخترش، کوکب،
میمیرد
میاندیشید:
«باید همه چیز را رها کند. باید خودش پیشروی
خودش را بدهد. پیش روی دیگران نخواهد شکست.»
او که:
«تا به حال از آینده، از چیزی مبهم و بی شکل و دور،
چیزی مثل سراب، پیش رو، حرف زده است ـ چیزی که میتوانست
زندگی را پی خود بکشاند و تا بی نهایت بدواند. حالا
یکباره
دیده است که زندگی، نه آینده یا حال که همان گذشته
بوده است. گذشتهای
که مثل پوست به تن و حانش چسبیده است. و از او کنده
نمیشود.»
هنرمندان دق مرگ میشوند
و سیاستگراها
گم و گور.
فصل چهارم، ادامهی
تکگویی
خورشید در فصل اوّل ـ بر بالین خاورـ است، که به
اندیشیدن به شوهرش، سهراب، که شاعر بود، سیر دایرهای
داستان را میبندد.
علی
آرام ـ تیرماه 1387 ـ آلمان
|