پیوند به خانه اصلی

 

1 ـ نوشته های علیرضا عطاران «آرام» [ وب نوشت ها ]  [ داستان کوتاه ] نقد و بررسی ادبیات ]  ] تاریخ ـ اساطیر ] [ ادیان ـ ایدئولوژی ـ عرفان ] [جنبش های اجتماعی]

 

                                         

2 ـ پایگاه مهرهرمز [در باره داستان و نقد و بررسی ادبیات] | 3 ـ  پایگاه صادق چوبک [ گردآوری و تنظیم آثار] | 4  ـ پایگاه هیومه | 5 ـ پایگاه نویسندگان معاصر|

 

 

 

 

 

««بوی خیس کاج» نوشته گیتی رجب زاده؛ شامل چهارده داستان کوتاه است. داستانهایی کوتاه و موجز؛ ـ چه در مضمون و یا در اندازه ـ چنان که بعضی؛ بیشتر داستانواره «طرح» هستند تا داستان. از طرفی بیشتر داستانها ـ شاید هم همه آنها ـ نگاهی تلخ و سرد را القا میکند. 

                                                   علی آرام                                    

 

 

 

 

 



 

 

 

مروری بر مجموعه داستان «بوی خیس کاج»

 

نخستین داستان که نام کتاب را هم با خود دارد، به مسئله جنگ اشاره دارد، با همان نگاه تلخ و سیاه. زنی منتظر مردش است که به سربازی رفته است. اما چون جنگ است و جنگ هم شوخیبردار نیست، مرد نمیداند کی برمیگردد! مگر  که به طنز بگوید: «خیلی زود. یه روز میبینی یه کلاغ اومد و خبر آورد. اونوقت این کاجها بزرگ شدن اونقدر که دیگه از سرمون هم گذشتن.»

و این همه بار داستان «بوی خیس کاج است» است.

«لکهها» به نظر من بهترین داستان این مجموعه است، و میتوانست داستان خیلی بهتری باشد؛ اگر روی موضوع آن بیشتر کار میشد. بخصوص بخش پایان داستان که خیلی زود و مبهم به پایان میرسد.

داستان با معرفی شخصیت اصلی شروع میشود؛ بدون هیچ حرف، توصیف و نکته اضافی. بعد هم در همان ابتدا طرح داستان ريخته میشود؛ با این جمله شخصیت «آلودهها سلامت جامعه را به خطر انداخته اند.»

آلوده ها چه کسانی هستند؟! کسانی که با اعمال و رفتارشان جامعه را آلوده میکنند؟ شايد هم بیمارانی که با شیوع بیماری باعث آلودگی میشوند! ضمن اینکه هم میتواند مبهم و سمبولیک باقی بماند.

باری شخصیت اصلی که بیمار است، ـ این موضوع را از علایمی که روی دست و بدنش دارد، مشخص میشود ـ تلاش میکند با خریدن شال گردن و دستکش و کلاه این علایم را بپوشاند، اما در همان لحظه از سوی مأمورانی که مشخص نیست کی هستند و چگونه به بیماری او پی بردهاند، دستگیر و سوار کامیونی میشود که عدهای بیمار دیگر نیز پیش از آن دستگیر شدهاند، تا همگی به جایی نامعلوم بروند و سرنوشتشان رقم بخورد.

همه سرهایمان را بالا میگیریم و به هم نگاه میکنیم. کامیون میایستد. دیوارهای اطرافمان را سیم خاردار کشیدهاند. توی محوطهای دنگاه ایستادهایم. به آسمان نگاه میکنم کبود است. یک جور کبودی چرک، مثل ساختمان سیمانی گوشه محوطه. صدایی از بلندگو بلند میشود.

«خانمها، آقایان خودتان میدانید که شما آلودهاید و سلامتی جامعه را ... ما سلامتی را به شما باز میگردانیم. البته پس از بررسی وضعیت تک تک شما.»

لازم به ذکر است که نویسنده این داستان را به استادش «جمال میرصادقی» تقدیم کرده است.

«پرندهای خواند» احساس زنی که شوهر معتادش احساسات او را به بازی گرفته، به خوبی تصویر کشیده میشود. ضمن اینکه شخصیت زن خوب، زنده و واقعی خلق شده است. او با این که میفهمد مردش بهش دروغ گفته؛ اما تسلیم شرایط نمیشود.

«پرده» داستانی است با مضمونی کهنه و تکراری. مردی که دچار بیماری حسادت و بدبینی است، نسبت به هر رفتار زنش مشکوک و بدبین است، تا جایی که نسبت به او خشونت بکار میبرد و او را کتک میزند. در این میان زن بجای هر گونه واکنشی جدی، تنها اتهامات شوهر را انکار میکند. آنقدر  که خواننده میتواند فقط نسبت به او احساس ترحم کند. 

«رو به دیوار» آخرین داستان این مجموعه است. روایت زن و شوهری که بخاطر عدم صداقت مرد، زن او را ترک کرده است. حالا که پس از مدتها جدایی؛ برای آشتی با یکدیگر قرار گذاشتهاند، مرد از همان ابتدا نشان میدهد حُسن نیت ندارد. ابتدا سر قرار دیر میرسد، ـ حتا عذرخواهیهای ظاهریاش هم بیش از آنکه صادقانه باشد، نشان از ریاکاری دارد ـ بعد هم در کافه چنان حواسش به دختران جوانی در میز بغل دستی است؛ که زن تصمیم میگیرد به این بازی خاتمه دهد.

 

 

بازگشت به فهرست مطالب

 

 

 

                               

استفاده از مطالب این سایت با ذکر منبع آزاد  است