پیوند به خانه اصلی

 

1 ـ نوشته های علیرضا عطاران «آرام» [ وب نوشت ها ]  [ داستان کوتاه ] نقد و بررسی ادبیات ]  ] تاریخ ـ اساطیر ] [ ادیان ـ ایدئولوژی ـ عرفان ] [جنبش های اجتماعی]

 

                                         

2 ـ پایگاه مهرهرمز [در باره داستان و نقد و بررسی ادبیات] | 3 ـ  پایگاه صادق چوبک [ گردآوری و تنظیم آثار] | 4  ـ پایگاه هیومه | 5 ـ پایگاه نویسندگان معاصر|

 

 

 

 

 

اگر بخواهيم داستان را از نظر متن شناسی بررسی نماييم، بايد گفت هر متن ادبی توسط کانون‌های روايت می‌شوند. روايتی که سعی می نمايد خواننده را از دنيای واقعی جدا نمايد و او را به درون متن ـ دنيای هنری ـ بکشاند.

                                                         علی آرام

 

 

 

 

 



 

 

 

کانون های روایتی داستان

بخش اول: کانون آغازين

 

از مهمترين کانون‌های روايتی، بايستی از کانون آغازين، بدنه و پايانی نام برد. در اينجا به کانون آغازين داستان و ارتباط آن با بخش‌های ديگر و نيز به آراء نظريه پردازان، به طور مختصر می‌پردازم.

مهمترين بخش يک متن است. از نظر ارسطو آغاز امری است که قائم به ذات خود باشد، به عبارتی مستلزم اين نباشد که از پی چيز ديگری بيايد. اما در پی آن متنی است ـ ناحيه کانونی بدنه ـ که قاعدتا بايد وجود داشته باشد. ضمن اين که ناحيه کانونی پايانی برعکس آغاز؛ امری است که هميشه و يا لااقل بيشتر مواقع از پی امر ديگری ـ ناحيه کانونی بدنه ـ می‌آيد، اما در دنبال آن چيزی نخواهد بود.

گرچه منتقدان وظايف ديگری برای «ناحيه آغازين» برشمرده‌اند. رابرت اسکولز در «عناصر رمان»  معتقد است؛

آغاز داستان شخصيت‌های اصلی را معرفی و روابط ميان آن‌ها را شرح می‌دهد و نيز صحنه را برای درگيری و طرح داستان آماده می‌کند. او حتی نشان دادن نخستين بحران داستان و نيز اشاره به مضمون را از وظايف آغازين داستان می‌داند. اما بايد گفت؛ گرچه چنين تعاريفی از آغاز داستان جامع و کامل است، اما اين قوانين تا حدود زيادی کلی و سخت‌گيرانه بوده، بويژه که داستان امروزين خود را مقيد به رعايت آن نمی داند.

از ديگر نظريه‌ها، آراء پروپ است که معتقد است آغاز داستان با يک کانون ثابت و آرام مشخص می‌شود، کانونی که توسط نيرو يا نيروهايی آرامش آن برهم می‌خورد و در بدنه داستان تداخل پيدا می‌کند. در نهايت اين نا آرامی دوباره به ثبات اوليه می‌رسد، ـ يا نمی رسد ـ و داستان پايان می يابد.

نظريه‌های ديگری نيز وجود دارد که با وجود تنوع و گوناگونی می توان آن‌ها را به دو دسته مهم تقسيم کرد:

الف ـ آغازی که با کمک شخصيت پردازی و معرفی شخصيت آغاز شود و خود به چهار شکل مختلف است.

1 ـ شخصيت ناخودآگاه يا داوطلبانه ظاهر می‌شود و با کنش خود خواننده را به درون متن می‌کشد.

«از درکه وارد شدم سيگارم دستم بود زورم آمد سلام کنم. همين طوری دنگم گرفته بود قُد باشم.»

            «مدير مدرسه ـ جلال آل احمد»

 

2 ـ شخصيت با روايت شروع می کند، روايتی که اشاره مستقيم به مضمون داستان دارد.

«در زندگی زخم‌هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.»

               بوفکور ـ صادق هدايت»

 

 

3 ـ شخصيت از ديدن چيزی يا موضوعی عجيب؛ شگفت زده می‌شود، امری که مستقيم به مضمون داستان پيوند می‌خورد و خواننده را بدرون داستان می‌کشد.

«يک روز صبح، همينکه گره گوار سامسا از خواب آشفته ای پريد، در رختخواب خود به حشرهء تمام عيار مبدل شده بود.»

                                                                           مسخ فرانتس کافکا»

 

4 ـ  شخصيت از ديدن چيزی توجهش جلب و با اشاره به آن خواننده را به درون متن می کشد.

« بديش اين بود که گلدسته های مسجد بدجوری هوس بالا رفتن را به کلهء آدم می زد.»

                فلک ـ جلال آل احمد»  

ب : آغازی که بر خلاف شخصيت پردازی، تاکيد آن بر صحنه پردازی است؛ که خود بر دو گونه است.

1 ـ داستان با توصيف صحنه آغاز می‌شود، و نويسنده يا راوی سعی در ترسيم صحنه می‌کند. به عبارتی ديدگاه و نقطه حرکت راوی يا نويسنده بيرونی است و هر چه داستان جلوتر می‌رود، آرام آرام روايت درونی می‌شود.

چنين توصيفی را صحنه فراخ منظر نيز گفته‌اند. به اصطلاح راوی کناری ايستاده و صحنه را توصيف می‌کند،بدون اينکه توانايی داشته باشدجزييات را ببيند. تنها زمانی که داستان به پيش می رود، اين زاويه محدودتر و بسته‌تر می‌شود و آنجاست که روايت درونی می‌شود. لازم به ذکر نيست در چنين آغازی راوی ناچار است ـ با توجه به اين که صحنه دور از دسترس اوست ـ از زاويه دانای کل استفاده کند. (1)

... و حالا ديگر آفتاب پائيزی کم‌کم داشت می‌چسبيد. تابستان هّرم و شيره آنرا مکيده بود و رنگ و رخش را ليسده بود و ولش کرده بود. همان چنار و افراهائی که از ديوارهای باغ، رديف راه افتاده بودند و گرداگرد استخر عظيم آن بهم رسيده بودند.

                                                                        روز اول قبر، صادق چوبک»

2 ـ  از آنجا که داستان در سال‌های اخير پيشرفت های شايانی کرده است و به دست آوردهای مهمی رسيده است، ديگر روايت از بيرون و توصيف همه صحنه‌های آشنا و مشخص، کششی ندارد. خواننده امروزی مايل است در داستان نقش بيشتری به عهده داشته باشد. به عبارتی خواننده صرف نباشد. بطوريکه بعضی از منتقدان بر اين باورند: متن چيزی نيست مگر آنچه خواننده با تفسير و برداشت خود از آن بعمل می‌آورد. و به عبارتی اين خواننده است که با خواندن، متن دوباره‌ای می‌آفريند

در چنين آغازی؛ راوی يا نويسنده ضمن اين که بيرون صحنه است، اما اطلاعات مهم و کليدی در اختيار خواننده نمی‌گذارد، بلکه به جزييات، بيشتر توجه می‌کند جزيياتی که در عين بی‌اهميتی خيلی مهم و معنادار هستند و خواننده با فهم خود و انتظارش برداشت لازم را بعمل می آورد.

... از يک جا باد می آيد، از درز پنجره ها، از زير در، از يک سوراخ نامرئی. زمستان آمده، به اين زودی. زمستان ها با هم بوديم.

          «خواب زمستانی، گلی ترقی»

 

 

 

 

 

توضيح:

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 ـ بی جهت نيست که  نويسندگان نو   به حد افراط از جزييات و ريزه کارهای صحنه و محيط استفاده می‌کنند.

 

                           تابستان 1385  آلمان

 

 

 

 

 

 

 

بازگشت به فهرست مطالب

 

 

 

                               

استفاده از مطالب این سایت با ذکر منبع آزاد  است