|
پادافره [2]
شاهزاده نااميد از پاسخ شاه؛ خاموش و اندوهگين
سردرگريبان فرو برد. «پدر نه تنها مرا شايسته تاج
و تخت دانست؛ که بیخرد
و نادان خواند.»
سايه بدشگونی بر تالار سنگينی میکرد.
بزرگان نيز ناتوان و سردرگم بودند.
خردمندان از خود میپرسيدند؛آيا روشنايی برخواهد دميد؟
يا اين هوای اندوهبار نويد روزهای بدتری است.
رای و انديشه درباريان پراکنده و چندپاره بود. هر کدام
سخنی بر زبان میآوردند و پيشنهادی میدادند؛ بدون
اينکه به کار آيد. گپ و سخنانی بيهوده و بگومگويی که
پايانی نداشت.
پيش گويیهای سالاراخترماران؛ اينک از دهان همگی شنيده
میشد:
«فَر
شاهی نه از شانههای شاه که از فراز ايرانشهر
میگريزد.»
اسفنديار: «بايستی هر چه زودتر به نابسامانی پايان
دهيم. بهتر است شاهزاده را بر تخت بنشانيم، آنگاه شاه
نيز ناچار است آن را بپذيرد.»
ـ «هرگز!... موبدموبدان زير بار نمیرود. هربار رای
خود را بر زبان میآورد؛ در سرزمينی دو شاه نگنجد.»
پيوس: «شاه را پادافره کنيد.»
زاذان فروخ: «درسته،
شاه را به قصر میآوريم
و نابينا يا کژاندام میکنيم»
ماهيار:
«پادافره؟ نه، اين بزهکاری
و گناهی نابخشودنی است.»
پيوس: «بهره اين کار بيش از زيانش
است.»
گشتاسب: «کدام بهره؟
اگر اين کار شاهپرستان
را به خشم بياورد؛ آشوب، هرج و مرج، کشتار ، مرگ و خونريزی
به بار خواهد آورد.»
موبد ماهيار:
«و شايد
يورش بيگانگان!»
ـ «چه میخواهي
بگويی؟»
ماهيار:
«مگر پيشگويی سايب تازی را از ياد بردهايد؟
اگر دشمنان به ايران شهر يورش آوردند و مردم را گرفتار
و در بند کردند، چه؟»
مهرهرمز زهرخندی زد و پاسخ داد: «با بودن سپاهيان
دلاور؛ هيچ دشمنی توان يورش به ايرانشهر
نخواهد داشت.»
اسفنديار همه را به آرامش فرا خواند و گفت: «رای
شاهزاده ارجمندتر از هر سخنی است. اگر فرمان پادافره
دهد، ما نيز انجام میدهيم.
تازه مگر شاه خود پدرش هرمزشاه را پادافره نکرد.»
ـ «رای خردمندانهای
است.»
ـ «درسته، هر چه شاهزاده فرمان دهد.»
پيش از آن که کسی چيزی بگويد؛ ماه آذر به اندرونی رفت
و به شاهزاده ندا داد. تا نشان دهد؛ هنوز میتواند
رسته پيشين خود را داشته باشد.
شاهزاده درمانده و پريشان؛ نزد بزرگان آمد. چهره خسته
و نزارش، با ريشی ژوليده و زمخت؛ او را پيرتر نشان
میداد.
اسفنديار: «اکنون که پاسخ پدر را شنيديد؛ چه فرمان
میدهيد.»
ـ «رای شما چيست؟»
کسی سخنی نگفت و همگی خاموش ماندند. لختی که گذشت؛
اسفنديار با آوای فروخفتهای
گفت: «سخن بزرگان که رای موبدموبدان نيز است؛ بايستی
پدرتان را بکشيد يا فرمان دهيد پادافره شود. وگرنه تاج
و تخت شاهی را فراموش کنيد.»
شاهزاده با خشم بانگ زد: «چگونه اين کار را بکنم؟»
پيوس: «شما يکبار
اين کار کرديد واو
را کشتيد؛
زمانی که تاج و تخت، دارايی، شبستان و هرچيزی که داشت،
از او گرفتيد.»
ـ «اما من میخواهم
برای مردم آشتی به ارمغان بياورم، چگونه پادشاهی را با
خون آغاز کنم؟!»
شهپا:
«با زنده بودن شاه، چه بسا خونهای
بيشتری ريخته شود!»
شاهزاده: «چه میخواهی
بگويی؟»
شهپا:
«برادران شما، اگر پدر از آنها
پشتيبانی کند و سپاهيانی را به سوی خود بکشاند، بر شما
می شورند و چه بسا خونهای
فزونی ريخته شود.
چهره شاهزاده درهم رفت و خاموش شد. همگی دريافتند؛ شهپا
تخم بدگمانی در دل او کاشت، تخمی که میتوانست
بارور شود و کينه و دشمنی بگستراند.
شاهزاده سرش را بالا گرفت. سيمای رنگ پريده و زردش، در
پرتو گرزهای آتشين؛ نويد روزهای اندوهبار و دردناکی میداد.
زمزمهوار ناليد: «پدر را پادافره کنيد، اما نبايد جان
او را بستانيد.»
سپس به تندی به اندرونی رفت؛ که آزردگیاش
پنهان بماند.
با رفتن شاهزاده؛ کار بر بزرگان دشوار شد. هر يک با
نگاه از ديگری میپرسيد:
«چه
کسی شاه را پادافره
خواهد
کرد؟!»
درباريان پيش از ديگران پس نشستند. سرداران نيز با اين
که سپاهی بودند؛ از شرم يا ترس روی برگرداندند، تا
ديده نشوند.
زمان به تندی سپری میشد
و کسی کاری نمیتوانست انجام دهد.
در تالار بارعام، جايی که خوابگزار
تازی پيشگويی خودش را برای شاه بر زبان آورده بود؛
درباريان و سرداران ايرانشهر
همچنان در انديشه چاره کار بودند. اکنون دريافته
بودند؛ کسی
تاب روبرو شدن با شاه را ندارد، چه رسد که بخواهد او
را پادافره کند.
افسری که در گذشته از سوی شاه، دچار ستم و آزار فزونی
شده بود، پذيرفت اين کار را انجام دهد. همگی آهی به
آسودگی کشيدند و پنداشتند کارها سامان خواهد گرفت. آن
افسر که در بیباکی
زبانزد ديگران بود، همين که با شاه روبرو شد؛
نه تنها نتوانست به چشمان او بنگرد که از ترس خود را
خيس کرد.
پنج روز از دستگيری شاه میگذشت.
هرچه میگذشت؛ بزرگان بيشتر کلافه و پريشان میشدند.
کسی از قصر بيرون نمیرفت و نگاهش به ديگری بود.
انديشهها پريشان و سردرگم. چهرهها نگران و ترسان.
نگاهها نااميد و سرد.زبانها خاموش و گنگ.
ناگاه مهرهرمز با آوايی فروخفته ناليد: «من شاه را
پادافره میکنم! آنگونه
که پدر را پادافره کرد.»
همگی به خود آمدند. بيشترشان جان تازهای گرفتند، اما
کسی سخنی نگفت.خاموش او را
نگريستند. از
ترس يا ناباوری. کسی نمیدانست.
اسفنديار نيز چيزی نگفت. دلش میخواست او را باز
دارد؛ اما از ديدن کينه و بیزاری که در چشمانش موج
میزد؛ خاموش ماند. ناخودآگاه به ياد پادافره
مردانشاه افتاد، چنان که دل خودش نيز به درد آورد.
چشمان خود را بست شايد کمی آرام شود.
مهرهرمز خاموشی ديگران را نشانه همراهی پنداشت. از
پيوس و شهپا خواست او را همراهی کنند.
گشتاسب؛ موبد ماهماهيار و ماهآذر در واپسين دم
خواستند او را بازدارند. موبد دلسوزانه ناليد: «شتاب
نکن، شايد هنوز اميدی به آشتی باشد.»
مهرهرمز نخواست با موبد بدرفتاری کند. دلجويانه پاسخ
داد: «آينده ايرانشهر والاتر از آشتی شاه است.»
پس بگذار يکی از خاندان شاهی اين کار را انجام دهد.
مهرهرمز پاسخی نداد و رویش را برگرداند. موبد ناليد:
«ای
مزدا اهور؛ ياريمان
کن از اين گرداب هولناک رهايی يابيم.»
مهرهرمز
تبرزين پدر را برداشت و همراه پزشک ترسايی دربار؛ با
داروهای بندآمدن خون به سوی خانه اسفنديار راه افتاد.
شهپا
و پيوس نيز به او پيوستند.
زمانی که رسيد، ديگران را در تالار خانه رها کرد و
خودش به تنهايی به سرداب رفت. جيلنوس که نزديک سرداب
نگهبانی می داد؛ با ديدن مهرهرمز به سوی او نزديک شد و
چون دانست برای پادافره شاه آمده است، به تندی از
نزديک سرداب
دور شد و او را تنها گذاشت.
مهرهرمز وارد سرداب شد. شاه با ديدن افسری جوان که
تاکنون او را نديده بود؛ با ناخرسندی بانگ زد: «کی
هستی؟»
ـ «مهرهرمز مردانشاه
هستم.»
ـ «استفاذ مردانشاه؟»
«آری، سپهبد مردانشاه،
پاذگوسبان نيمروز. سرداری که...» شاه با اشاره دست
خواست خاموش شود. همه چی را دريافت. چهرهاش
درهم شد. از يادآوری ستمی که بر سردار خود کرده بود،
دچار اندوهی تلخ شد.
انگار از از کرده خود شرمگين شده است. بدون اين که به
مهرهرمز نگاه کند، به نرمی گفت: «پدرت سردار دلاوری
بود که ما پاداش نيکو به او نداديم.»
مهرهرمز از شنيدن سخن شاه دگرگون شد.انديشيد ای کاش
اين سخن را زودتر بر زبان آورده بود و با ديگران نيز
چنين سخن میگفت. آنگاه
هيچگاه
کار به اينجا نمیکشيد.
شاه برخاست و آمد روبروی او ايستاد. اين بار چشمان خود
را به چهره مهرهرمز دوخت و با همان آوای نرم و
مهربانانه گفت: «بهر چه کار آمدهای؟»
از شنيدن اين پرسش ترس ناشناختهای به جانش افتاد،
چنان که سراپایش لرزيد. نه توان پاسخ گفتن داشت، نه
نای جنبيدن.
شاه اين بار بانگ زد: «تاکنون نشده از کسی دوبار پرسش
کنم.»
مهرهرمز همه توان خود را در زبانش به کار انداخت و
ناليد: «برای پادافره!»
شاه زهرخندی زد و گفت: «اين را خودمان میدانستيم،اما
میخواستم
از زبان خودت بشنوم.»
افشره پلشت آزار دهندهای
از سر و روی اش راه افتاد. چند چکه نيز از روی پيشانیاش
سريد روی پلکهايش.
چشمانش
را بست، اما سوزش کشندهای
به جانش افتاد، که دنيا پيش ديدگانش تيره و تار شد.
آوای رسای شاه او را به خود آورد: «تاکنون میترسيدم
دستان ناپاک فرومايه ای ما را آلوده کند، اما اينک
خرسندم که خونمان به دست سرداری دلاور ريخته خواهد
شد. نمیدانم اين خواست اهورامزدا است يا بازی
سرنوشت!»
اين سخن شاه مانند خمی آب سرد بر او پاشيده شد. خشم و
بيزاری
که تا پيش از آمدن به سرداب، چون آتش سوزانی در بدنش
زبانه میکشيد،
اکنون
خاموش شده بود.
ديگر از شاه کينهای
نداشت. آرزو کرد بتواند شاه را رها کند و از سرداب
بيرون برود. گرچه
هنوز يک چيز آزارش میداد.اين
که چگونه پاسخ ديگران را بدهد. اگر بپندارند ترسيده
است، تا پايان زندگی سرافکنده بود.
درخشش رمزآلودی در چشمان شاه زده شد، که از ديد
مهرهرمز پنهان نماند. تندی برگشت و به سوی سکوی
خورداکیها رفت. هر آنچه روی سکو بود؛
بر زمين ريخت و سر خود را روی آن گذاشت و بانگ زد:
«اکنون ديگر تو نيامدهای
ما را پادافره کنی،
ما به تو فرمان میدهيم
که جان ما را بستانی.»
نه، باور نمیکرد.
او که برای پادافره آمده بود؛ از کار خود پشيمان شده
بود، اما اکنون شاه فرمان میدهد
خون ش را بريزد! انديشيد به ديگران چه پاسخی بدهد؟ به
آنها
بگويد خود شاه فرمان داده جانش
را بستاند!
نمیدانست
چکار کند. مانند چوبی خشک؛ نه نيروی جنبيدن داشت و نه
توان انديشيدن. خواست پيش پای شاه
به خاک بيفتد و درخواست بخشايش کند. ديگر بهايی
نمیداد؛ ديگران او را ترسو بنامند. اما بارديگر سخن
شاه
او را به خود
آورد: « نشنيدی؟ اگر سرباز ايرانشهر هستی، بايستی
فرمان ما را انجام دهی.»
هنوز سراپایاش
میلرزيد.
بدتر آن که بدنش سست و ناتوان شده بود. اما نيرویش
را گرد آورد و با دشواری گامی پيش گذاشت. نمیخواست
از فرمان شاه سرپيچی کند. همچنان
که تاکنون فرمان برده بود. همانگونه
که پدرش فرمانبرداری
بیچون و چرا بود.
با چشمان بسته در يک گامی شاه ايستاد. ندانست چه زمان
گذشت که آوای رسا شاه يکبار
ديگر او را به خود آورد.
تنها چشمانش
بسته نبود، که انديشهاش
نيز کور شده بود. بدون اين که بداند چکار میکند؛
جنگافزار
را روی سر برد و آن را فرود آورد. اما هيچی نشنيد. نه
آوايی و نه نالهای.
ناخودآگاه چشمان خود را باز کرد. شاه زنده و تندرست؛
سر خود را روی سکو گذاشته بود. اينبار
با دست اشاره کرد.
دهانش
خشک شده بود.
افشرهای
که به بدنش
نشسته بود، اکنون سرد شده بود و خنکی چندشآور
آن بدنش را به مورمور انداخت.
نمیدانست چرا نتوانسته
آسيبی به شاه برساند، گرچه از اين امر در دل خرسند
بود. شايد شاه پشيمان شود. باز شاه اشاره کرد کارش را
انجام دهد. با خود گفت؛ شايد زخمی که در نبرد
نينوا به دست راستم آمده، توانم را گرفته است. تبر را
به دست چپ داد و با همه نيرو آن را فرود آورد. نه،
بيهوده بود. هيچ آسيبی به شاه وارد نشد.
هيچگاه
چنين ناتوان و درمانده نشده بود. خواست بگويد؛ اکنون
که فرمان را اجرا کرده است؛ بگذارد از سرداب برود. اما
شاه برخاست و دوباره روبرویش
ايستاد؛
زهرخندی زد و گفت:«نه تو و نه هيچ کس، نمیتواند
گزندی به ما برساند.چون ما چشمزخمی
در بازو داريم که هيچ زخمی به ما کارگر نيست!»
آنگاه بازوبندش را باز کرد و دوباره سرش را روی سکو
گذاشت. مهرهرمز پنداشت شاه او را به بازی گرفته است.
پس تندی تبر را با هر دوست روی سر برد و با نيروی فزون
فرود آورد. نالهای
نشنيد، اما
خون گرمی به چهرهاش
پاشيد.
|